وقتی میخونمش فراموش میکنم همه چی رو !! تو هم فراموش کن !
خسته شدم از بس حرفای همیشگی رو زدم ! تا آخرش هم همینا رو میتونم بگم !

|
یه جـــــــای خـــــوب و با صفا |
تـــــوی دهـــــی اون دور دورا |
|
|
بازی می كرد تو دشت و دمن |
یه پسری بود اسمش حسن |
|
|
بازی می كـــرد با بچــــــه ها |
همه اش ولو تو كــــــــوچه ها |

| چه بچــــــــه ای آه و آه و آه |
صبح می خوابید تا ســـاعت ده |
|
| همه كارش بد و ناتـــــــــموم | تنبلی می كرد نمی رفت حموم | |
|
از صبح تا شب بخور و بخواب |
تــوی خونـــــــــه یا كـــــــنار آب |

|
سرو صدا به پا می كــــــرد |
|
با بچــــه ها دعوا می كــــــــرد |
|
كنار ننه ، بنشین همین جا |
ننه اش می گفــت : حسنی بیا |
|
|
این قدر ، تو كوچه ها نمون |
مشقهامو بنویس ، درساتو بخون |








