چهارشنبه 5 اسفند 1388

PAUSE

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

خداروشكر حالم این روزا خیلی بهتره میگن یه فرشته هایی تو آسمونا هستن كه خدا اونارو میفرسته تا غمارو از بنده هاش دور كنن میگن از خدا بخواین این فرشته ها غمارو ازتون دور كنن
حال من كه نخواستم ولی تقریبا" به تعادل رسیدم،
خوب میخوام یخورده بنویسم از خودم و دیگران از كسایی كه ناراحتیشون واسم مهمه دوست دارم راضی و خوشحال باشن آره راضی و خوشحال
اما گاهی باید گذشت و گذاشت دید ولی فكرنكرد شنید ولی گوش نكرد!میخوام خودمو نصیحت كنم!
باید حق داد به خدا به خودت به همه كه واسه ی خودشون فقط خودشون تصمیم بگیرن.چرا چسبیدی به سرنوشتی كه فقط واسط حسرت میاره چرا به چیزای خوبت تو زندگی فكرنمیكی.وقتی به حال خودم تو روزای قبل فكرمیكنم میبینم این حرفایی كه میزنم تو اون روزا واسه خودمم مزخرف بود،ولی وقتی بهشون فكركنی میبینی چاره ای نداری جز اینكه بگی درسته!
سخته،ولی نشدنی نیست چششاتو ببند ولی كور نشو!چیزی كه دوست نداری نبین ولی دورت دیوار نكش.
به خودت فرصت علاقه داشتن بده به اطرافیانت بزار بشه بت نزدیك شد.
چتراتو ببند بزار اگه بارونی هست اگه باد و نوری هست بت بخوره تو جوونی میتونی میشه فقط اراده كن!
وقتی تو جاده ی زندگی به مشكل برمیخوری برنگرد اول جاده از كنارش رد شو اگه میبینی خیلی قدرتمندی از سر راه برش دار.میدونم میدونم امیر نمیخواد بم بگی دارم مزخرف میگم ولی گاهی چقدر همین شعارا  و مزخرفات آدم و آروم میكنه و چیزای خوبی رو یادت میاره!به ساعت خونت نگا كن میشه نگهش داشت؟پس بازم میشه دوست داشت بازم میشه عاشق بود میدونم كه دیرنشده.دستت و بزار رو قلبت صداشو احساس كن میبینی چقدر بد میزنه اخه تو پرش كردی از ......ولشون كن
امیر اگر كسی بتونه بت كمك كنه فقط خودتی!
من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم كه،اینست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم،چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آ‍زار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/bamahtab/TueJun112024620041.jpg




سه شنبه 4 اسفند 1388

آخرین سنگر

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

 

 

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته ...عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته .

ما که از آوارو ترکش همه رو به جون خریدیم

تو بگو همسنگر من , ما تقاص چی رو می دیم

اخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست .

 

 

راست میگه خیلی حرفا گفتنی نیست . بزار هرچی دلشون می خواد بگن , هر کاری که می خوان بکنن . سکوت کن و فقط سکوت .سکوت یعنی خاموشی و تنها ترین جواب برای ا... جامعه ( بزرگان ما هم به این موضوع خیلی تاکید کردن )

 

║▌│█│║▌║│║▌      ,,,,,,,    tri.h


برچسب ها: نونوایی = وبلاگ ،

جمعه 30 بهمن 1388

قیافه مثبت هم بدرد می خوره ها !!!!

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :روز نگار ،خاطرات ،یه لحظه فکر ،



وای خدا که هنوزم داره از ترس بدونم می لرزه


نمی دونم می دونید یا نه به چند تا از بچه های فوتیران و فوتی بلاگ گفتم اما حدودا یک شنبه این هفته بنده برای سهولت در انجام حمل و نقل یک دستگاه موتور CG خریدم

اما داستان این ترس و لرزش بدن اینه که بعد از کلی مخ بابام رو زدن و اینا بابام اجازه داد که امروز این موتور رو بردارم برم برای تمرین آحه تو روندن موتور هنوز خیلی تازه کارم

اما قضیه اینجا بود که وسط بازی پرسپولیس موتور رو برداشتم و زدم به دل خیابون های اطراف خونه ، حدودا یه نیم ساعت به خوبی و خوشی روندم و جز دو سه بار (بخوانید 3دو سه هزار بار ) خاموش کردن اتفاق خاصی نیوفتاد .
بعد نیم ساعت داشتم می روندم که رسیدم به یه خیابون فرعی که سالی 0.5 ماشین هم ازش رد نمیشه گفتیم اینجا ترمز نکنیم و بریم که یه دفعه نا غافل یه پراید احمق مثل گاو اومد بیرون از کوچه که من با کلی بدبختی پیچیدم اونر و میلی متری از کنارش رد شدم ، مردک احمق تازه داشت فهش هم میداد :D منم که ترسیده بود نفهمیدم چی گفت و موتورو روشن کردم و ادامه دادم

یه ده دقیقه بعدش می خواستم بپیچم تو یکی از میدونا از خیابون اصلی ( اونا که تهرانند می دونند که نارمک دقیق 100 تا میدون داره که اتفاقا با شماره هم می خونندش مثلا میدون 59 که پشت خونه ماست ) که یه دفعه ترمز رو خوب نگرفتم و مثل گاو خوردم به یک پرایده که البته خدا رو شکر نه ماشین اون طوری شد و نه موتور من ، خلاصه اومدم ازش عذر بخوام که دیدم یکی از همکارای بابام قبل از اینکه بابام بازنشسته بشه بود صاحب ماشین ، من که دیدمش یه دفعه ترسیدم اما بعد مثل اینکه از پشت کلاه کاسکت نشناخت ( باید بگم که من 9 سال بعد مدرسه می رفتم اداره بابام هر روز و قاعدتا باید میشناخت ) و چون آدم با ادبی بود کلا گفت خدا رو شکر که خودت سالمی و رفت .

اما مهمترین اتفاق دقیقا 5 دقیقه بعد افتاد که من پیچیدم تو یه خیابون اصلی که یه دفعه دیدم یه گشت پلیس ( از این سمند سبزا ) افتاده پشتم . منم که خب گواهینامه ندارم و اصولا جایی بگیرنم موتور و احیانا خودمو می خوابونند زدم کنار تا از بقلم رد شه و من دور بزنم برم بالا خیابونو ، اومد از بقلم رد شد و رفت تا چهار راه بعدی یه نفس راحت کشیدم که رفت که یک دفعه دیدم یارو رفت دور زد و اومد تو لاین مخالف جریان ماشینا یعنی همون جا که من بودم و چراغ زد .

منو میگی خشکم زد همونجا وایسادم که یارو اومد کنارم وایساد گفت :

کارت شناسایی بده منم که هیچی همراهم نبود حتی یه کارت مدرسه و گواهی تردد موقت موتور با ترس و لرز و بدبختی گفتم: والا الان هیچی همراهم نیست اما خونم همین بالا تو چمن هست اگر می خواین بیاین اونجا بهتون میدم ، بعد سربازه که راننده بود می خواست خوش خدمتی کنه برای افسر کنارش داشت پیاده میشد که در ماشین گیر کرد به چرخ موتور من و نتونست ضایع شد این افسره برگشت گفت کلاه کاسکتت رو بردار ، مام گوش کردیم و برداشتیم ، افسره یه نیگاه به قیافه من کرد خندش گرفت و قیافه بچه مثبتانه منو دید و فهمید مال دزدی و اینا نیستم ، گفت چرا اینقدر عرق کردی ؟ ( گفتم بابا کلاه کاسکته از دیگ زودپز بدتره (البته هم کلاه بود و هم ترس ) بعد برگشت گفت چیکار می کنی بلدی اصلا موتور ؟ گفتم بلد که هستم اما خیلی تازه کارم و دارم تمرین می کنم و الانم خاموش کردم افسره خندید و برگشت گفت معلومه چقدر بلدی پاشو برو بچه فقط مواظب باش خطر ناکه منم یه لبخند مصنوعی زدم و مثل میت ها کلاه رو گذاشتم رو کله ام و رد شدم و رفتم و بعدش یه 10-15 دقیقه دور زدم در حالی که از ترس داشتم می مردم یه دوبارم از کنار این گشته رد شدم و یارو دوبار چراغ زد برام و منم دیگه ترسیدم بیشتر طرف شک کنه و گیر کنیم اومدم خونه :d

خلاصه امروز رو با ترس ولرز و کلی و جلعنا * و ؟یت الکرسی خوندن رد کردم. خدا بقیه رو بخیر کنه

توضیحات :

* : و جعنا به آیه ای از سوره آل عمرا گفته میشه که اینه : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا یبصرون که روایته پیامبر تو جنگ ها به مسلمونا یاد میداد و تا دشمن نا غافل بهشون وارد نشن
الانم من خودم به شخصه هر وقت اینو خوندم از دست پرسش شفاهی معلما و دزد ها و قاتل ها و پلیس ها در رفتم اما هیچ تضمینی برای بقیه نمی دم


پ.ن : اگر اتفاقی نیوفته پنجشنبه این هفته دارم میرم مشهد با مدرسه که حلالیت می طلبم از ملت فوتی بلاگ و نائب الزیاره همتون هستم و دعاگو :d


سه شنبه 27 بهمن 1388

کودکستان

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :منبر ! ،یه لحظه فکر ،

 

 

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.........                         
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............                                        
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............                                        
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!       
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:                                                    
" دیوانه باران ندیده !!
           

اینانی که خود را علامگان دهر می دانند ... یاد می دهند ... شعار می دهند , گاهی وقتا نصیحت میکنن ... ای بابا ... اما در عمل حتی نمی تونن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــ

دریغ از یک نگاه .

آره بابا اومدن دانشگاه   !!! حتما" فک میکنن بزرگ شدن دیگه. (       ) 

نه عزیز تو همچنان خردسالی !!!

و اون کاری که نمی کنید نشانه ادبه و نه چیز دیگه .شاید وقتی بزرگ شدین این چیزا رو بهتر بفهمین.شایدم هرگز نفهمین .

باز هم غرور .

پی نوشت بعد از 2 روز : راستش خیلی سخته که یه چیزایی رو از نزدیک ببینی و بخوای ساده ازشون بگذری . وقتی اون صحنه رو که واسه  سینیور   مـ .   آ (ترم بالایی ) اتفاق افتاد و دیدم فکر نوشتن این مطلب به ذهنم رسید .خیلی خوشحالم که هیچ کدوم از دوستام چنین خصلتی (غرور) رو ندارن.


برچسب ها: علامگان دهر ،

جمعه 25 دی 1388

دروغ

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.



یك سالگی وبلاگ با تاخیر مبارك ...
عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن


برچسب ها: مادر ،

سه شنبه 15 دی 1388

گفتگو با خدا

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،




روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به‌بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به‌راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمی‌فهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند!

هنگامی که موسی فوت می‌کرد، به شما می‌اندیشید، هنگامی که عیسی می‌شد، به شما فکر می‌کرد، هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود می‌اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می‌باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!

پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده


شنبه 5 دی 1388

سخن رانی

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،عمومی ،

درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 


برچسب ها: مایع حرف شویی ،

سه شنبه 1 دی 1388

توبه نامه!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،

این شعر  خیلی قشنگ و تاثیر گذاره  واسه یكی از آهنگای محسن چاووشی هستش!

دلت را خانه ی ما كن ،مصفا كردنش با من

به ما درد خود افشا كن، مداواكردنش با من

بیاور قطره ی اشكی كه من هستم خریدارش

بیاور قطره ی اخلاص، دریا كردنش با من

به ماگو حاجت خود را،اجابت میكنم آنی

طلب كن هرچه میخواهی مهیا كردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ،روشن كن حسابت را

بیاور نیك و بد را جمع ،منها كردنش با من

اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را

بیا یك لحظه با ما باش ،پیدا كردنش با من

اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا كردنش با من

 


سه شنبه 17 آذر 1388

آفتاب رنگی!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :منبر ! ،دوستام ،یه لحظه فکر ،

میخوام برای اولین بار یه پستی بدم كه درباره ی خودم نباشه شاید خودمم جزء شون باشم ولی میخوام كلی صحبت كنم 

امروز تو دانشكده اونم سر درس زبان كه باید همه ی حواست جمع باشه یهو یه فكرای عجیب غریب زد به ذهنم اینكه چرا ما آدما اینقدر تلخیم آره شاید بهترین كلمه ای كه تو ذهنم واسش پیدا میكنم همینه

مگه از هم چی میخوایم والا هیچی ! چرا نمیتونیم تو چشای هم نگاه كنیم چرا!  چرا با بی اعتنایی از كنار هم رد میشیم مگه باهم دشمنیم؟!

همین كه داشتم به این چیزا فكرمیكردم یه باره استاد گفت بخون منم كه ، خوندم بد نبود ولی گفت ترجمه كن اون موقع بود كه من تازه از افكارم به كلاس برگشته بودم اصلا" تو باغ نبودم استاد چی میگه

بعد كلاس بهم گفت (دقیقا" این اصطلاح رو بكار برد،) چرا یاتاقان زدی؟! حالا من نمیدونم ریشه ی این كلمه كجاست گفتم استاد حالم خوب نبود اونم گفت باشه بخشیدمت  خلاصه كلی ضایع شد !

خوب این و واسه زنگ تفریح گفتم بعد از كلاس بازم بهشون فكر كردم

ولی خوب جوابی براشون نداشتم  چرا خوبیامون یادمون میره یعنی یه كسی با یه چه میدونم شاید  بگم اشتباده باید اینقدر محكوم بشه،؟!!

محكوم به سرزنش به بی اعتنایی به .......

والا این طور نیست ما همون آدمای قبلی هستیم هیچی عوض نشده  خوب فراموشی رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه! میدونم سخته ولی باید بهم كمك كنیم

فقط شعار چرا وقت عمل میشه هیچكدوم حاضر نیستیم حرف هم رو گوش كنیم  اینارو به خودمم میگما خودم وضعیتم از همه بدتره! ولی وقتی راه كمك مشخصه چرا طولانیش میكنیم؟!

بخدا كمك كردن به آدما خیلی سخت نیست ، غرورمون خورد نمیشه، زندگیمون سخت نمیشه باور كنیم

نگاه آره نگاه مگه چه خرجی داره چرا از هم دریغش میكنیم! میدونم همه چی رو میدونم سخته خیلی سخته ولی آخرش چی یعنی تحمل میشه كرد!

والا نمیدونم چی بگم واسه من اطرافیانم خیلی مهمن گاهی ناراحتیشون خیلی آزارم میده دلم نمیخوام نگاهامون  سرد و تلخ باشه خوب وقتی میشه پل زد چرا دورمون دیوار میكشیم!

مگه چند سال باهمیم مگه اصلا" چند سال زنده ایم  بخدا دوست داشتن سخت نیست فقط باید بخوای فقط همین خوب آدم اشتباه میكنه ولی بخشش پس چی میشه فقط گفتنش قشنگه ؟!

نمیخوام نصیحت كنم یا برم بالا منبر گرچه باید تو این تاپیك بزارمش  ولی حرف دلم بود میخواستم  به آدمای اطرافمم بگم حال رو در رو نشد این طوری  چه فرقی میكنه اگه حرف خوبی باشه خوب هه بهش عمل كنیم .

اینم یه شعر، خوبه حرفای قشنگی  توش هست  باهم بخونیمش

پیكرم ، فریاد زیبائی

در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی

دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویائی

كه نسیم رهگذر در گوش من می گفت:

((آفتابش رنگ شاد دیگری دارد))

عاقبت  من بی خبر از ساحل كارون

رخت برچیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشم هاشان چشمه خشك كویر غم

من به آنها سخت خندیدم

((استاد فروغ فرخزاد))

 


شنبه 14 آذر 1388

رنگین كمون

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،

خوب امروز شنبست میشه یه روز دیگه تو دنیای خوشكل خدا زندگی كرد البته امروز واسه من یه روز خیلی سختم هست

تا حال نشده بود انقدر به ساعت نگاه كنم!

میدونم بابا الان میگین این پسره فردا میاد میگه دنیا فلان و بهمانه ولی خوب امروز كه حالم خوبه پس تا فردا بیاد میتونم شاد باشم

درسام رو خوندم و گفتم یه نمه بشینم  پشت pc  یه چرخی تو اینتر نت بزنیم

اما گفتم یه شعری اینجا بنویسم همچین بعد  نیست واسه اینكه....

واسه اینكه......

اصلا" دلیل نداره خوب شاده  بخونین دیگه....

اسمش یه چیز دیگست من میزارم رنگین كمون

واسه چشمك زدن ستاره ناز میكرد

وقتی كه مرغ دل نغمه آواز میكرد

توی هفت آسمون خبر از ماه نبود

وقتی كه گل دمید گل ناز كبود

خورشید از پنجره به خونه سركشید

از روی بوم ما جغد غم پركشید

مرغ عشق اومد و دم گلدون نشست

با دم شیشه ی دیو غم رو شكست

پر شده تو خونه  عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

برق چشمات زده بوسه به ابر بهار

من چو ابر بهار بی توئم بی قرار

میزنم نم نمك پل رنگین كمون

از تو دستای تو تا دل آسمون

پر شده تو خونه عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی  بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

خوب گوش بده ببین چی میخوام بهت بگم

دنیا سه چیز بیشتر نیست

 LIFE    LAUGH    LOVE

 


پنجشنبه 12 آذر 1388

بزرگ اما ممکن و دست یافتنی .

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

اگه همون آدم قبلی بودم از شدت تنفر دوست داشتم به هر کی که دمه دستم بود بدترین توهینا رو کنم یا  چنتا diss love از steps عزیز می زاشتم یا حتی ممکن بود خودم و به بدترین وضع ممکن تحقیر کنم .

ولی فکر می کنم بهتره منطقی باشم یعنی باید منطقی به این موضوع نگاه کرد که بعد از 20 سال تازه دارم به این نتیجه می رسم . فقط و فقط طی 2 روز خیلی عجیبه ...

به قول آرتور عزیز  " خواستنی ها داشتنی نیست و داشتنی ها خواستنی نیست " یا به این باور می رسی که در این صورت خیلی زود با شرایط موجود کنار میای یا نمی خوای باهاش کنار بیای و باورش کنی و می مونی و می مونی تا به این باور برسی ولی اون زمانیه که خودت تجربش کردی یعنی تجربه شدی .وای که از این یه قلم جنس خیلی وحشت دارم .

همش می پرسیدم آخه چرا ؟ دلیلش چیه ؟ شاید نقصی داشتی یا حتما" داری و شاید هایی از این قبیل که تمام طول روز و بهشون فکر می کردم ..

بازم ازش کمک خواستم که بهم بگه که کار اشتباهم چی بوده ؟ چرا هیچ وقت نمی تونم اون حسی رو که پیدا کردم و بدست بیارم .این دفعه هم صدام و شنید و خیلی زود جوابم و داد یعنی بهم نشون داد اونم چه نشون دادنی !!!روز بعد تو بیمارستان ( کمتر از 24 ساعت از اون افکار ) چیزایی رو دیدم که اون لحظه با خودم می گفتم خدایا چی رو داری نشونم می دی . انگار اونا رو فقط واسه من آورده بود . تو این دو روزه چیزایی رو دیدم که از بودن خودم شرم کردم از  رفتارم از افکارم از برخوردام  .تو این مدت به چه چیزایی  فکر میکردم .!!!!

دو روز کاملا" غیر عادی : سر وقت هر کدوم از تختا که می رفتم فقط می خواستن باهات درد دل کنن از پیر مرد سرطانی  تا نوجوون تا کمر تو گچ رفته نا خداگاه یه چیزایی رو بهت می گفتن که واقعا" کب می کردی .به من چه اصلا" چرا این چیزا رو به من میگین .وووووووووو اااااااااااا ی ی ی ی خدا وقتی سر صحبت و باز می کردن تقریبا" همشون( ـــــــ) که واقعا" دیدنش درد ناکه. خیلی سخته اینا رو ببینی و بی تفاوت ازشون بگذری .بعد حرف زدن انگار یه مسکن بهشون داده باشی حالشون از این رو به اون رو می شد . حرفای استادا رو به عینه دیدم .

اما : یه بیمار تصادفی که متاسفانه یکی از پاهاش تا زیر زانو قطع شده بود . اصل ماجرا اینجاست .بیمار دیابتیه  و بعد از یه مدتی محل زخمش عفونت میکنه و .... میارنش تو بخش از سر تا پا تو چرک و ــ ـــ ـــــ ــــــــ  . بوی تهفنو کـ . . . کل بخش و پر کرده بود .وقتی می رفتی تو بخش غیر ممکن بود بهت حالت تهوع دست نده و مرد فقط به چهره ها وعکس العمل آدما نسبت به بوی بد بدنش نگاه می کرد . وهمسری که حتی حاضر نبود کنار شوهرش باشه هیچ میلی به نزدیک شدن و دلداری دادی همسرش نداشت . هیچ کاری هم واسش انجام نمی داد " به من چه !!! " این جمله ای بود که سرپرستار میگفت . وقتی همسرت , عزیز ترین کست تو رو درکت نمی کنه ... اون لحظه واقعا" ترسیدم .معمولا " کل t. time و تو بخش می مونم که ممکنه کاری یا چیزی مونده باشه .این دفعه هم موندم  ولی ... باورم نمیشه چه خریتی کردم یه لحظه فکر کردم این بابا "امیر حسینه " .

امیر باوت نمیشه اگه بهت بگم حرفایی رو که به تو زده بودم و به این زوج هم زدم همون کار ...

یعنی یه غلط حسابی .اگه رفتارشون و بعد از اینحرفا نمی دیدم با ورم نمی شد روز بعد که منو دیدن واسم سنگ تموم گزاشتن. بیمارو عمل کرده بودن ولی یه مقدار دیگه از پاهاشو ــــ تازه به هوش اومده بود و از این که همسرش کنارش مثل چی داشت می چرخید خیلی خوشحال بود و  اصلا" فکر  پاش نبود . هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که تو نداری ها و بد بختی و خلاصه مشکلاتت یکی باهات باشه

چقدر خوشحالم بعد از این همه اتفاق اونقدر خوشحالم که هیچ جوری قابل وصف نیست . خو شحالم که یه بار دیگه تونستم ....... با جسارت و البته کمی چاشنی خریتو این احساس و با هیچی عوض نمی کنم. . خدا این بار دومه هاااااا

دیگه هیچی واسم مهم نیست مهم نیست که دیگه هیچ وقت نمی تونم این  احساس و داشته باشم مهم اینه که اون بهترین ها داشته باشه و احساس کنه. چون حقشه پس امروز یکی به آرزوهام اضافه شدکه همیشه و همه جا best  ها رو داشته باشه .

تازه می فهمم که چی می خوام . بزرگ اما دست یافتنی .

triple hope :  یه کیه تی , بیده نگی , ئه وین  >>>>گوره به لام له به رده س (*)

  *kurdish word


سه شنبه 26 آبان 1388

نزدیك تر از رگ گردن!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

مردگان را دیده ای؟!! بی حركتند اما ترسناك ، سرد اما  بی آزار

نگاه كن در گورستان چه میكنی؟!! راهی جز فرار داری ؟ آه چه ضیافتیست،ضیافت مردگان

آرام،بی آلایش ،سرد،تاریك اما یكرنگ یكرنگ بكرنگ!

 

گریند در كنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آنها كه خفته اند بر این تخت

پیش از تو در زمان گذشته

از آنها هزار جنبش خاموش

زآنها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

لبریز گشته كاج كهنسال

از قار قار شوم كلاغان

رقصد به روی پنجر ها باز

ابریشم معطر باران

قبر من كمی آنسو تر است آری دیدمش در كنار آن كاج بلند ای كاش وقتی تن به خاك دهم هنوز آن درخت سبز باشد كاش هنوز سایه اش را برمن افكند تا بتواند دمی بیاسایم!

آه خانه ی ابدیه من خاكت نرم است؟ مرا خواهی پذیرفت ؟! چه كنم تا تاب فشار تو را بیاورم؟ ای جنبندگان خاك دانم برای دریدنم بی تابید كمی صبر كنید بگذارید به خانه ام بنگرم شاید این بار آخری باشد كه میبینم

با من چه خواهی كرد ای خاك !آیا مانند ان قبر آری آن طرف تر مرا خواهی بلعید یا قبرم گوهری درخشان خواهد شد؟!

وای خدای من این چه صداییست كه می آید آری در آن قبر آتشی  عظیم زبانه میكشد مگراو چه كرده است؟!!گناه او جز زندگی بی اختیار بوده ست؟

دوستان من ای گرفتاران خاك تاب بیاورید كه خدای رحیم مارا خواهد بخشید آری خواهد بخشید!

آمدند آری آمدند میخواهند مرا در میان خاك رها كنند

آماده ام مرا رها كنید اما مرا آهسته از خاك بپوشانید میخواهم آرام دنیا را بدرود گویم تا زیباییهایش در نظرم جلوه نكند

بریزید من محیا گشته ام  بریزید از پایم شروع كنید میخواهم باز هم ببینم چه درخت زیبایی! چه قبر كوچكی چه عذاب دردناكی خدای من تا عذابم لختی بیش نمانده به چشمانم رسیدند  سنگ را بگذارید كه دیگر  سیر گشته ام از كجاج،زندگی،درخت و ......چقدر تاریك  است بیایبد جسدم را تكه تكه كنید كه یك عمر بر دوشم سنگینی كرده است و من  فقط مجبور به تحملش بودم

منتظرم تا بیایند تا مرا ببرند دیگر جهنم و بهشت تفاوتی ندارد من به رحمت خدا امیدوارم گرچه لایقش نیستم

ازدور می آیند خدایا  مرا دریاب

 


سه شنبه 26 آبان 1388

عجب !

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،


یه مطلب خیلی جالب در یکی از وبلاگ ها خوندم گفتم بزارم اینجا بد نیست خیلی قشنگه البته قبلا خودم خونده بودم جایی اما ...


استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه


دوشنبه 18 آبان 1388

وقتی نمیتوان هیچ حرفی برای گفتن داشت ...

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،طنز ،

انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان: حیوانات

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد
حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما
حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما
گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول
میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه عمه زهرا
اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش
آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته
یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت;
برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌
گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان
گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر
پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که
ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را
برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت
می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان
را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده .
ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا
بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها
را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار
بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد
بودیم چه غلطی باید میکردیم.


برچسب ها: یچه ، انشا ، حیوانات ، اسب ، الاغ ، خروس ، کرم ، محمود ، کرگدن ، دایناسور ، بزمجه ،

یکشنبه 10 آبان 1388

خودش بود!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،

همیشه وقتی مخوام یه مطلب بدم عنوانش و بعد از نوشتنش انتخاب میكنم

ولی اینبار اول عنوان و نوشتم

امروز ،دیروز،همیشه چقدر روزا دیر میگذرن ، چقدر این دل لعنتی  میتونه صبر كنه

همه چیز درست میشه میدونم كاش دلش برحم بیاد و زودتر من و نجات بده

كاش میشد زمان و برد جلو چقدر این عقربه ها آروم راه میرن  چقدر خورشید دیر جاشو به ماه میده

یعنی ممكنه گذشتن از من خیلی راحت باشه؟نمیدونم!!  نه من خوشبخت ترین مرد رو زمینم

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست ....آری .....اوست

((آة،ای شاهزاده،ای محبوب رؤیایی

نیمه شبها خواب می دیدم كه می آیی))

زیر لب چون كودكی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیك در پایان این ره....قصر پرنور است))

 


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5