تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

به نام خدای قادر

خب وا اما بعد رسیده بودیم به اینجا که داشتم با خودم می گفتم اگر بشه چی میشه و خیلی خوب میشه اما بهش ایمان نداشتم و می گفتم به احتمال 95 درصد الکیه :دی

اما دانلود ساعت 1 بعد الظهر تموم شد و من چون نزدیک خرداده رفتم کتابخونه و نزدیک ساعت 7 اومدم خونه و شروع کردم به شرو کردن فیلم اما از اینجا به بعد تا 2-3 تا پست دیگه در مورد فیلم و بیان نظریه و ... توضیح میدم و بعدش به یاری خدا از پست 6-7 شروع می کنم به نقد و بررسی از دیدگاه روانشناسی ، عقاید سنتی و بعد هم شروع می کنم به مطابقت با عقاید فرهنگی خودمون و فرهنگ و احکام ادیان بخصوص اسلام

فقط خواهش می کنم که هر مطلبی که من می نویسم حتما حتما حتما تو قسمت نظرات نقد خودتون و یا تایید خودتون رو با ذکر علت بنویسید تا تو قسمت نقد و بررسی که می رسیم اونا رو هم بررسی کنیم.

اما در فیلم مستند راز چه گذشت و قانون جاذبه چیه ؟!؟


مستند با تصویر یک زن شروع میشه که در حال نوشتن یک متن هست ، این زن بیان می کنه که زندگی من سرشار بود از تکرار ، بی انگیزگی و یاس ، من خودمو زیر کار دفن کرده بودم .
با فوت پدر من روابط اجتماعی من به هم ریخت ، از کار بر کنار شدم و زندگی من صد برابر بدتر شد . (صحنه زن رو نشون میده از میان کتاب های قدیمی پدرش کتابی پیدا میکنه ) زن میگه که بعد مدتی با یک راز برخوردم که زندگی من رو متحول کرد ، این رازی بود که تمام بزرگان از اون استفاده می کردند.

اینجاست که پروفسور باب  پراکتور که یک فیلسوف هست شروع می کنه و میگه که در واقع این راز هر چیزی رو که می خواین به شما میده ! شادی ، سلامت و ثروت، بلافاصله بعد ( اصول این مستند بر همین پایه هست و حرف مدافعان این نظریه رو میان هم و با توجه به اقتضای صحنه ای که فیلم توش هست رو نشون میده ) دکتر جو ویتالی که یک متخصص متا فیزیک هست میگه شما می تونید هرچی که می خواین باشید و یا انجام بدین یا داشته باشید.

این مقدمه خلاصه شده بود از شروع فیلم اما قانون جاذبه چی میگه ؟

اینجاست که پروفسور باب پراکتور شروع می کنه به توضیح که :
(( ما همه با یه نیروی بی پایان کار می کنیم ، همه ما با قوانین تقریبا یکسانی زندگی خود را رهبری می کنیم ، قوانین کائنات به اندازه ای دقیق هستند که ما حتی می تونیم با اون یک شی رو به فضا بفرستیم و لحظه دقیق رسیدن اون چیز رو محاسبه کنیم ، مهم نیست که شما کجا باشید ... مهم اینه که همه ما با یک نیرو کار می کنیم و اون نیرو ، یک قانونه ، جاذبه !!! ))

در ادامه توضیح میده : (( تمام چیز هایی که وارد زندگی شما میشه خودتون جذب می کنید ، و اینها به وسیله واقعیت زاتی تصاویریه که شما در ذهنتون دارید به سمت شما جذب میشن، این چیزیه که شما فکر می کنید . در واقع  تمام چیزی که شما فکر می کنید رو به سوی خودتون جذب می کنید و این چیزیه که شما به راحتی در میان بابلیان باستان مشاهده می کنید))

وی حرفاشو با یک سوال ادامه میده : (( فکر می کنید چرا 96 درصد ثروت در میان 1 درصد ممتاز جامعه در حال گردشه ؟ فکر می کنید این یه اتفاقه ؟ نه این یه اتفاق نیست این یک چیزیه که به این صورت طراحی شده ، اونا چیزی رو درک می کنند ، اونا این راز رو می فهمند و عمل می کنند ))

اما بعد یک سرمایه گزار که علت حضورشو تو این مستند خواهید فهمید ادامه میده : (( ساده ترین تصوری که می تونم از این قانون داشته باشم اینه که خودم رو یک آهن ربا فرض کنم و بدونم که چیزای دیگه رو با استفاده از مغناطیس جذب می کنم ))

بابا دویل یک نویسنده ادامه میده (( در واقع قانون جاذبه میگه که دو چیز مشابه همدیگه رو جذب می کنند اما ما در سطح افکار صحبت می کنیم))

سرمایه گزار ادامه میده : (( نقش ما به عنوان یک انسان پایبندی به افکارمون در مورد چیزاییه که می خوایم و باید در ذهنمون روشن کنیم که چه چیزی می خوایم و از اینجاست که ما شروع به احضار یکی از بزرگ ترین قوانین کائنات می کنیم و اون قانون جاذبه است.
شما چیزی رو که بیشتر بهش فکر می کنید جذب می کنید ))

پروفسور پراکتور ادامه میده : (( اگر شما چیزی رو در اینجا (اشاره به مغز) ببینید جذب می کنید))


اما مایکل دولی که یک نویسنده هست اوج حرف های این قسمت رو بیان می کنه و میگه : (( اگر قانون جاذبه رو خلاصه کنیم سه بخش خواهد داشت که سه عبارت ساده است : افکار تبدیل می شند به اجسام ))

سرمایه گزار ادامه میده : (( چیزی که بیشتر مردم اطلاع ندارند اینه که یک فکر فرکانس خاصی داره ما می تونیم یک فکر رو اندازه بگیریم به همین خاطر اگر شما یک فکر رو بار ها و بارها تکرار کنید مثلا خرید یک ماشین مدل جدید و ... اونقت اون فرکانس رو دارید بطور پیوسته منتشر می کنید ))

دکتر جو ویتیل متخصص برجسته متا فیزیک (که البته از نظر هیکل هم برجسته هست :دی البته به کلش می خوره ) ادا میده :

(( افکار در حال فرستادن سیگنال های مغناطیسی هستند اند که همسانشون رو به سمت شما جذب می کنند ))

پروفسور ادامه میده (( خودتون رو در وفور نعمت ببینید که غوطه ورید ، اون چیز رو جذب می کنید ، همه چیز همینطوره ، هر دفعه و برای هر کس ))

سرمایه گذار ادامه میده : (( اما مشکل اصلی همینجاست ، بیشتر مردم به این فکر می کنند که چه چیزی رو نمی خواند و تعجب می کنند که چرا براشون رخ میده و یا در اون زندگی می کنند ، اونم بار ها و بار ها و بارها ))

اما مهمترین نکته رو نویسنده بیان می کنه که اصول این مستند رو شامل میشه و کل نظریه بر این قسمت استواره و میگه : (( قانون جاذبه به هیچ وجه اهمیت نمیده که شما چه چیزی رو می خواید یا اون چیزو نمی خواد و یا اونو خوب می دونید و یا بد می دونید اون در هر صورت به افکار شما جواب میده ،

پس اگر شما یک جا نشستید و دارید به بدهکاری ها فکر می کنید و احساس بدی دارید ، این همون سیگنالیه که دارید به کائنات عرضه می کنید . من احساس خیلی بدی دارم بخاطر این همه قرض و قوله دارید اینو به خودتون اثبات می کنید ، دارید به تمام سطوح وجودتون حس می کنید و این چیزیه که بیشتر بدست خواهید آورد ))



پایان قسمت دوم


پ.ن 1 : اول از همه بگم که اولا به اون نقاط بلد و رنگی بیشتر توجه کنید

پ.ن 2 : در ضمن نظر خودتون رو در مورد این نوع نوشتن مطالب به من بگید چون من فیلم رو از اول گذاشتن دارید ریز به ریز نگاه می کنم و قسمت های مهمشو عینا پیدا می کنم ، کار سختیه اما برای خودم که خوبه چون با دقت بیشتری مطالب رو می بینم اما خب اگر شما این نوع رو نمی پسندید حتما بگید که اینقدر من زحمت نکشم :D

پ.ن 3 : سعی می کنم در پست بعد چند تا عکس از افرادی که در این مستند صحبت می کنند رو به پستام اضافه کنم که یکم بیشتر با افراد خو بگیرید و حرفشون بیشتر بهتون اثر کنه چون من خودم به شخصه تا کسی رو نبینم حرفاش به دلم نمیشنه و باهاش ارتباط برقرار نمی کنم :D






طبقه بندی: The secret (قانون جاذبه)، یه لحظه فکر،
برچسب ها: the secret، قانون جاذبه، خوشبختی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 توسط سید

به نام خدای رحمان و رحیم


داستان از دیروز که نه از پریشب شروع میشه یکی از بچه های فوتیران و ادمین سایت اونلی رئال مادرید (مهدی اونلی) رو دیدم که آن شد، فوتیران دو سه هفته پیش یه قرار عمومی داشت برای سالن ورزشی من نرفته بودم اما مهدی رفته بود ، داشتم عکس هایی که توی عکس بکس اونلی رئال گذاشته بودند رو به صورت اتفاقی میدیدم که متوجه این عکس شدم، اونایی که مهدی رو میشناسن که می دونند تا 5-6 ماه پیش که عکس میزاشت یه پسری بود حدود 105-115 کیلویی که تقریبا از منم تانکر تر می دونستندش :دی اما اونایی که الان این عکسو می بینند می دونند که این فرد به بیشتر از 80 و نهایت 90 کیلو نمی خوره !!
برای همین بود که تا دیدم آن شده بهش پی ام دادم که مهدی تو که تا 5-6 ماه پیش خیلی چاق بودی چطور اینطوری شدی و از چه راهی استفاده کردی :دی (بلاخره مام بدمون نمیاد یکم کم کنیم :دی :دی )

گفت : از روش The Secret
فکر کردم داره اذیت می کنه و میگه یه رازه و نمیگم و اینا

گفتم : بابا جان بچت اذیت نکن بگو ببینم چیکار کردی

گفت :جدی میگم جان سید از راه The Secret برو دانلود کن ببین می فهمی

گفتم : چی هست ؟ برنامه غذایی یا ورزشیه ؟

گفت : نه بابا اصلا تو این روش خیلی توپ بخور و ورزش هم نمی خواد فقط تمرکز بزار اصلا الان لینکشو بهت میدم من دور کمرم 58 بود الان 46 هم برام گشاد شده می خوام 44 بخرم و بعد 42

گفتم : برو بابا اذیت داری می کنی ها خب بگو دیگه سر کار می زاری ؟

گفت : نه به خدا بیا این لینکش دانلود کن می فهمی ( البته این لینک مستقیم پی سی دانلود هست و خیلی خوب پارت بندی کرده و 90 دقیقه فیلمو تو 8 پارت تقسیم کرده و برای دانلودش بهترین حالته )

گفتم : حالا فیلمش در چه مورد هست ؟ از این یوگا ایناست ؟

گفت : اولا فیلم نیست مستند هست و ثانیا نه بابا اصلا بحث این کارای مسخره نیست اما نمیشه توضیح داد دانلود کن می فهمی

گفتم : حالا زبان مبان قوی که نمی خواد ؟ :دی می دونی که من استاد زبانم :دی :دی

گفت : دوبلست شبکه 4 هم نشون می داد
 با اینکه کلا با این تمرکزیجات :دی و اینا میونه خوبی نداشتم گفتم حالا امتحانش ضرر نداره 600 مگ برای منه adsl دار جیزی نیست فوقش می بینم سر کاریه دیگه این شد که شروع کردم به دانلود.
در حین اینکه دانلود می شد  و چون دانلود طول کشید رفتم خوابیدم در حین اینکه می خواستم بخوام داشتم ب متنی که p30 download و چند تا سایت دیگه نوشته فکر می کردم که میشه با دریافتن رازی که بیان میشه خوشوقت بود و زندگی خوبی داشت و ثروتنمند بود و زن و زندگی خوبی داشت و ... رو با خودم مرور می کردم ضمن اینکه ته دلم می گفتم اگر بشه چی میشه هی به خودم می گفتم بابا سر کاریه اگر به این چیزا بود که همه الان خوشبخت و خوشوقت بودند و اینا که هی به یاد حرف مهدی میوفتاد که وقتی گفتم

خب مهدی اگر اینطوری بود که با یه راز و 90 مین فیلم آذم به اینجاها برسه که الان همه باید به جایی میرسیدن و اونقت چیزی برای من و تو نمی موند

گفت : خب اهمه که این راز و قانون می فهمند اونو باور نمی کنند و تلاشی هم برای به کار گیریش ندارند

البته اون حرف مهدی خیلی منو قانع نکرد اما وقتی ترکیب شد با اون چیزی که یک روانشناس مدافع این نظریه بیان کرد خیلی برام تکمیل شد  که

(( اون چیزی که من می خوام و اسمشو خوشوقتی می زارم با اون چیزی که X , Y , Z می خواد و خوشبختی می دونه یکی نیست و ما باید باور کنیم که جهان هستی و کائنات خیلی بیشتر از اون چیزی که ما می خوایم درش وجود داره و خواسته های ما باعث عدم رسیدن دیگری به خواسته های خودش نمیشه ))

اونقت بود که با ترکیب این دو حرف برام خیلی جالب شد این قضیه


اما من چون می خوام که پستم بقدری طولانی نشه که باعث خستگی بشه و از خوندش بشیمون بشید ( با توجه به اینکه که این مطالب خودش در افکار ما در اولین برخوردی که باهاش داریم طوری هست که یه چیز مسخره به نظر بیاد و ما صرف نظر کنیم از خوندنش) برای همین ادامشو که شامل بیان نظریه قانون جاذبه ! چطوری به کار بردنش ! و البته بررسی و نقدش رو می زارم برای قسمت های بعدی

اما من به شخصه پیشنهاد می کنم با هر نوع فکری که در مورد این مستند از ذهنتون شکل گرفته ، چه مسخره بودن چه خوب بودن ، چه جالب یا عجیب بودن اونایی که امکان دانلود دارند از همون لینک فوق که در آخر پستم دوباره می زارم دانلود کنند و اونایی که در کنار خرج موبالشون که با حضرات خانوم :دی های دوست صحبت می کنند براشون مهم نیست که 4-5 تومان برای کسب یه تجربه جدید بدند هم می تونند از لینکی که می زارم یا هر جای دیگه سی دی مستند (در صورتی که می خواند با کتابش ) به همراه میزگردی که در شبکه چهار بوده در برسیش ( که تو لینک دانلود وجود نداره) تهیه اش کنند.
چون اصولا حرف زدن و بحث و نقد و برسی با کسانی که یک نظریه رو از دهن بیان کننده هاش شنیدند خیلی راحتر و مفید تره از انجام این کارا با کسی که تنها داناییش از اون نکته حرفای توئه

شاید مهدی بهترین لطف رو به من کرد که توضیح نداد به من و مجبور شدم دانلود کنم و ببینم


لینک دانلود مستند راز ( The Secret )

لینک خرید اینترنتی مستند راز و میزگرد برسی + امکان خرید کتاب



طبقه بندی: The secret (قانون جاذبه)، یه لحظه فکر،
برچسب ها: the secret، راز، قانون جاذبه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 توسط سید
خداروشكر حالم این روزا خیلی بهتره میگن یه فرشته هایی تو آسمونا هستن كه خدا اونارو میفرسته تا غمارو از بنده هاش دور كنن میگن از خدا بخواین این فرشته ها غمارو ازتون دور كنن
حال من كه نخواستم ولی تقریبا" به تعادل رسیدم،
خوب میخوام یخورده بنویسم از خودم و دیگران از كسایی كه ناراحتیشون واسم مهمه دوست دارم راضی و خوشحال باشن آره راضی و خوشحال
اما گاهی باید گذشت و گذاشت دید ولی فكرنكرد شنید ولی گوش نكرد!میخوام خودمو نصیحت كنم!
باید حق داد به خدا به خودت به همه كه واسه ی خودشون فقط خودشون تصمیم بگیرن.چرا چسبیدی به سرنوشتی كه فقط واسط حسرت میاره چرا به چیزای خوبت تو زندگی فكرنمیكی.وقتی به حال خودم تو روزای قبل فكرمیكنم میبینم این حرفایی كه میزنم تو اون روزا واسه خودمم مزخرف بود،ولی وقتی بهشون فكركنی میبینی چاره ای نداری جز اینكه بگی درسته!
سخته،ولی نشدنی نیست چششاتو ببند ولی كور نشو!چیزی كه دوست نداری نبین ولی دورت دیوار نكش.
به خودت فرصت علاقه داشتن بده به اطرافیانت بزار بشه بت نزدیك شد.
چتراتو ببند بزار اگه بارونی هست اگه باد و نوری هست بت بخوره تو جوونی میتونی میشه فقط اراده كن!
وقتی تو جاده ی زندگی به مشكل برمیخوری برنگرد اول جاده از كنارش رد شو اگه میبینی خیلی قدرتمندی از سر راه برش دار.میدونم میدونم امیر نمیخواد بم بگی دارم مزخرف میگم ولی گاهی چقدر همین شعارا  و مزخرفات آدم و آروم میكنه و چیزای خوبی رو یادت میاره!به ساعت خونت نگا كن میشه نگهش داشت؟پس بازم میشه دوست داشت بازم میشه عاشق بود میدونم كه دیرنشده.دستت و بزار رو قلبت صداشو احساس كن میبینی چقدر بد میزنه اخه تو پرش كردی از ......ولشون كن
امیر اگر كسی بتونه بت كمك كنه فقط خودتی!
من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم كه،اینست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم،چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آ‍زار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/bamahtab/TueJun112024620041.jpg






طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1388 توسط امیر حسین

 

 

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته ...عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته .

ما که از آوارو ترکش همه رو به جون خریدیم

تو بگو همسنگر من , ما تقاص چی رو می دیم

اخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست .




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
برچسب ها: نونوایی = وبلاگ،
ارسال در تاریخ سه شنبه 4 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)


وای خدا که هنوزم داره از ترس بدونم می لرزه


نمی دونم می دونید یا نه به چند تا از بچه های فوتیران و فوتی بلاگ گفتم اما حدودا یک شنبه این هفته بنده برای سهولت در انجام حمل و نقل یک دستگاه موتور CG خریدم

اما داستان این ترس و لرزش بدن اینه که بعد از کلی مخ بابام رو زدن و اینا بابام اجازه داد که امروز این موتور رو بردارم برم برای تمرین آحه تو روندن موتور هنوز خیلی تازه کارم

اما قضیه اینجا بود که وسط بازی پرسپولیس موتور رو برداشتم و زدم به دل خیابون های اطراف خونه ، حدودا یه نیم ساعت به خوبی و خوشی روندم و جز دو سه بار (بخوانید 3دو سه هزار بار ) خاموش کردن اتفاق خاصی نیوفتاد .
بعد نیم ساعت داشتم می روندم که رسیدم به یه خیابون فرعی که سالی 0.5 ماشین هم ازش رد نمیشه گفتیم اینجا ترمز نکنیم و بریم که یه دفعه نا غافل یه پراید احمق مثل گاو اومد بیرون از کوچه که من با کلی بدبختی پیچیدم اونر و میلی متری از کنارش رد شدم ، مردک احمق تازه داشت فهش هم میداد :D منم که ترسیده بود نفهمیدم چی گفت و موتورو روشن کردم و ادامه دادم

یه ده دقیقه بعدش می خواستم بپیچم تو یکی از میدونا از خیابون اصلی ( اونا که تهرانند می دونند که نارمک دقیق 100 تا میدون داره که اتفاقا با شماره هم می خونندش مثلا میدون 59 که پشت خونه ماست ) که یه دفعه ترمز رو خوب نگرفتم و مثل گاو خوردم به یک پرایده که البته خدا رو شکر نه ماشین اون طوری شد و نه موتور من ، خلاصه اومدم ازش عذر بخوام که دیدم یکی از همکارای بابام قبل از اینکه بابام بازنشسته بشه بود صاحب ماشین ، من که دیدمش یه دفعه ترسیدم اما بعد مثل اینکه از پشت کلاه کاسکت نشناخت ( باید بگم که من 9 سال بعد مدرسه می رفتم اداره بابام هر روز و قاعدتا باید میشناخت ) و چون آدم با ادبی بود کلا گفت خدا رو شکر که خودت سالمی و رفت .

اما مهمترین اتفاق دقیقا 5 دقیقه بعد افتاد که من پیچیدم تو یه خیابون اصلی که یه دفعه دیدم یه گشت پلیس ( از این سمند سبزا ) افتاده پشتم . منم که خب گواهینامه ندارم و اصولا جایی بگیرنم موتور و احیانا خودمو می خوابونند زدم کنار تا از بقلم رد شه و من دور بزنم برم بالا خیابونو ، اومد از بقلم رد شد و رفت تا چهار راه بعدی یه نفس راحت کشیدم که رفت که یک دفعه دیدم یارو رفت دور زد و اومد تو لاین مخالف جریان ماشینا یعنی همون جا که من بودم و چراغ زد .

منو میگی خشکم زد همونجا وایسادم که یارو اومد کنارم وایساد گفت :

کارت شناسایی بده منم که هیچی همراهم نبود حتی یه کارت مدرسه و گواهی تردد موقت موتور با ترس و لرز و بدبختی گفتم: والا الان هیچی همراهم نیست اما خونم همین بالا تو چمن هست اگر می خواین بیاین اونجا بهتون میدم ، بعد سربازه که راننده بود می خواست خوش خدمتی کنه برای افسر کنارش داشت پیاده میشد که در ماشین گیر کرد به چرخ موتور من و نتونست ضایع شد این افسره برگشت گفت کلاه کاسکتت رو بردار ، مام گوش کردیم و برداشتیم ، افسره یه نیگاه به قیافه من کرد خندش گرفت و قیافه بچه مثبتانه منو دید و فهمید مال دزدی و اینا نیستم ، گفت چرا اینقدر عرق کردی ؟ ( گفتم بابا کلاه کاسکته از دیگ زودپز بدتره (البته هم کلاه بود و هم ترس ) بعد برگشت گفت چیکار می کنی بلدی اصلا موتور ؟ گفتم بلد که هستم اما خیلی تازه کارم و دارم تمرین می کنم و الانم خاموش کردم افسره خندید و برگشت گفت معلومه چقدر بلدی پاشو برو بچه فقط مواظب باش خطر ناکه منم یه لبخند مصنوعی زدم و مثل میت ها کلاه رو گذاشتم رو کله ام و رد شدم و رفتم و بعدش یه 10-15 دقیقه دور زدم در حالی که از ترس داشتم می مردم یه دوبارم از کنار این گشته رد شدم و یارو دوبار چراغ زد برام و منم دیگه ترسیدم بیشتر طرف شک کنه و گیر کنیم اومدم خونه :d

خلاصه امروز رو با ترس ولرز و کلی و جلعنا * و ؟یت الکرسی خوندن رد کردم. خدا بقیه رو بخیر کنه

توضیحات :

* : و جعنا به آیه ای از سوره آل عمرا گفته میشه که اینه : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا یبصرون که روایته پیامبر تو جنگ ها به مسلمونا یاد میداد و تا دشمن نا غافل بهشون وارد نشن
الانم من خودم به شخصه هر وقت اینو خوندم از دست پرسش شفاهی معلما و دزد ها و قاتل ها و پلیس ها در رفتم اما هیچ تضمینی برای بقیه نمی دم


پ.ن : اگر اتفاقی نیوفته پنجشنبه این هفته دارم میرم مشهد با مدرسه که حلالیت می طلبم از ملت فوتی بلاگ و نائب الزیاره همتون هستم و دعاگو :d



طبقه بندی: روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط سید

 

 

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.........                         
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............                                        
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............                                        
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!       
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:                                                    
" دیوانه باران ندیده !!
           

اینانی که خود را علامگان دهر می دانند ... یاد می دهند ... شعار می دهند , گاهی وقتا نصیحت میکنن ... ای بابا ... اما در عمل حتی نمی تونن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــ

دریغ از یک نگاه .

آره بابا اومدن دانشگاه   !!! حتما" فک میکنن بزرگ شدن دیگه. (       ) 

نه عزیز تو همچنان خردسالی !!!

و اون کاری که نمی کنید نشانه ادبه و نه چیز دیگه .شاید وقتی بزرگ شدین این چیزا رو بهتر بفهمین.شایدم هرگز نفهمین .

باز هم غرور .

پی نوشت بعد از 2 روز : راستش خیلی سخته که یه چیزایی رو از نزدیک ببینی و بخوای ساده ازشون بگذری . وقتی اون صحنه رو که واسه  سینیور   مـ .   آ (ترم بالایی ) اتفاق افتاد و دیدم فکر نوشتن این مطلب به ذهنم رسید .خیلی خوشحالم که هیچ کدوم از دوستام چنین خصلتی (غرور) رو ندارن.




طبقه بندی: منبر !، یه لحظه فکر،
برچسب ها: علامگان دهر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1388 توسط حسین (آزمایشی)
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.



یك سالگی وبلاگ با تاخیر مبارك ...
عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
برچسب ها: مادر،
ارسال در تاریخ جمعه 25 دی 1388 توسط حامد



روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به‌بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به‌راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمی‌فهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند!

هنگامی که موسی فوت می‌کرد، به شما می‌اندیشید، هنگامی که عیسی می‌شد، به شما فکر می‌کرد، هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود می‌اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می‌باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!

پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده



طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 15 دی 1388 توسط سید

درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر، عمومی،
برچسب ها: مایع حرف شویی،
ارسال در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط حسین (آزمایشی)

این شعر  خیلی قشنگ و تاثیر گذاره  واسه یكی از آهنگای محسن چاووشی هستش!

دلت را خانه ی ما كن ،مصفا كردنش با من

به ما درد خود افشا كن، مداواكردنش با من

بیاور قطره ی اشكی كه من هستم خریدارش

بیاور قطره ی اخلاص، دریا كردنش با من

به ماگو حاجت خود را،اجابت میكنم آنی

طلب كن هرچه میخواهی مهیا كردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ،روشن كن حسابت را

بیاور نیك و بد را جمع ،منها كردنش با من

اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را

بیا یك لحظه با ما باش ،پیدا كردنش با من

اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا كردنش با من

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 1 دی 1388 توسط امیر حسین

میخوام برای اولین بار یه پستی بدم كه درباره ی خودم نباشه شاید خودمم جزء شون باشم ولی میخوام كلی صحبت كنم 

امروز تو دانشكده اونم سر درس زبان كه باید همه ی حواست جمع باشه یهو یه فكرای عجیب غریب زد به ذهنم اینكه چرا ما آدما اینقدر تلخیم آره شاید بهترین كلمه ای كه تو ذهنم واسش پیدا میكنم همینه

مگه از هم چی میخوایم والا هیچی ! چرا نمیتونیم تو چشای هم نگاه كنیم چرا!  چرا با بی اعتنایی از كنار هم رد میشیم مگه باهم دشمنیم؟!

همین كه داشتم به این چیزا فكرمیكردم یه باره استاد گفت بخون منم كه ، خوندم بد نبود ولی گفت ترجمه كن اون موقع بود كه من تازه از افكارم به كلاس برگشته بودم اصلا" تو باغ نبودم استاد چی میگه

بعد كلاس بهم گفت (دقیقا" این اصطلاح رو بكار برد،) چرا یاتاقان زدی؟! حالا من نمیدونم ریشه ی این كلمه كجاست گفتم استاد حالم خوب نبود اونم گفت باشه بخشیدمت  خلاصه كلی ضایع شد !

خوب این و واسه زنگ تفریح گفتم بعد از كلاس بازم بهشون فكر كردم

ولی خوب جوابی براشون نداشتم  چرا خوبیامون یادمون میره یعنی یه كسی با یه چه میدونم شاید  بگم اشتباده باید اینقدر محكوم بشه،؟!!

محكوم به سرزنش به بی اعتنایی به .......

والا این طور نیست ما همون آدمای قبلی هستیم هیچی عوض نشده  خوب فراموشی رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه! میدونم سخته ولی باید بهم كمك كنیم

فقط شعار چرا وقت عمل میشه هیچكدوم حاضر نیستیم حرف هم رو گوش كنیم  اینارو به خودمم میگما خودم وضعیتم از همه بدتره! ولی وقتی راه كمك مشخصه چرا طولانیش میكنیم؟!

بخدا كمك كردن به آدما خیلی سخت نیست ، غرورمون خورد نمیشه، زندگیمون سخت نمیشه باور كنیم

نگاه آره نگاه مگه چه خرجی داره چرا از هم دریغش میكنیم! میدونم همه چی رو میدونم سخته خیلی سخته ولی آخرش چی یعنی تحمل میشه كرد!

والا نمیدونم چی بگم واسه من اطرافیانم خیلی مهمن گاهی ناراحتیشون خیلی آزارم میده دلم نمیخوام نگاهامون  سرد و تلخ باشه خوب وقتی میشه پل زد چرا دورمون دیوار میكشیم!

مگه چند سال باهمیم مگه اصلا" چند سال زنده ایم  بخدا دوست داشتن سخت نیست فقط باید بخوای فقط همین خوب آدم اشتباه میكنه ولی بخشش پس چی میشه فقط گفتنش قشنگه ؟!

نمیخوام نصیحت كنم یا برم بالا منبر گرچه باید تو این تاپیك بزارمش  ولی حرف دلم بود میخواستم  به آدمای اطرافمم بگم حال رو در رو نشد این طوری  چه فرقی میكنه اگه حرف خوبی باشه خوب هه بهش عمل كنیم .

اینم یه شعر، خوبه حرفای قشنگی  توش هست  باهم بخونیمش

پیكرم ، فریاد زیبائی

در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی

دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویائی

كه نسیم رهگذر در گوش من می گفت:

((آفتابش رنگ شاد دیگری دارد))

عاقبت  من بی خبر از ساحل كارون

رخت برچیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشم هاشان چشمه خشك كویر غم

من به آنها سخت خندیدم

((استاد فروغ فرخزاد))

 




طبقه بندی: منبر !، دوستام، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 17 آذر 1388 توسط امیر حسین

خوب امروز شنبست میشه یه روز دیگه تو دنیای خوشكل خدا زندگی كرد البته امروز واسه من یه روز خیلی سختم هست

تا حال نشده بود انقدر به ساعت نگاه كنم!

میدونم بابا الان میگین این پسره فردا میاد میگه دنیا فلان و بهمانه ولی خوب امروز كه حالم خوبه پس تا فردا بیاد میتونم شاد باشم

درسام رو خوندم و گفتم یه نمه بشینم  پشت pc  یه چرخی تو اینتر نت بزنیم

اما گفتم یه شعری اینجا بنویسم همچین بعد  نیست واسه اینكه....

واسه اینكه......

اصلا" دلیل نداره خوب شاده  بخونین دیگه....

اسمش یه چیز دیگست من میزارم رنگین كمون

واسه چشمك زدن ستاره ناز میكرد

وقتی كه مرغ دل نغمه آواز میكرد

توی هفت آسمون خبر از ماه نبود

وقتی كه گل دمید گل ناز كبود

خورشید از پنجره به خونه سركشید

از روی بوم ما جغد غم پركشید

مرغ عشق اومد و دم گلدون نشست

با دم شیشه ی دیو غم رو شكست

پر شده تو خونه  عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

برق چشمات زده بوسه به ابر بهار

من چو ابر بهار بی توئم بی قرار

میزنم نم نمك پل رنگین كمون

از تو دستای تو تا دل آسمون

پر شده تو خونه عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی  بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

خوب گوش بده ببین چی میخوام بهت بگم

دنیا سه چیز بیشتر نیست

 LIFE    LAUGH    LOVE

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 14 آذر 1388 توسط امیر حسین

اگه همون آدم قبلی بودم از شدت تنفر دوست داشتم به هر کی که دمه دستم بود بدترین توهینا رو کنم یا  چنتا diss love از steps عزیز می زاشتم یا حتی ممکن بود خودم و به بدترین وضع ممکن تحقیر کنم .

ولی فکر می کنم بهتره منطقی باشم یعنی باید منطقی به این موضوع نگاه کرد که بعد از 20 سال تازه دارم به این نتیجه می رسم . فقط و فقط طی 2 روز خیلی عجیبه ...

به قول آرتور عزیز  " خواستنی ها داشتنی نیست و داشتنی ها خواستنی نیست " یا به این باور می رسی که در این صورت خیلی زود با شرایط موجود کنار میای یا نمی خوای باهاش کنار بیای و باورش کنی و می مونی و می مونی تا به این باور برسی ولی اون زمانیه که خودت تجربش کردی یعنی تجربه شدی .وای که از این یه قلم جنس خیلی وحشت دارم .

همش می پرسیدم آخه چرا ؟ دلیلش چیه ؟ شاید نقصی داشتی یا حتما" داری و شاید هایی از این قبیل که تمام طول روز و بهشون فکر می کردم ..

بازم ازش کمک خواستم که بهم بگه که کار اشتباهم چی بوده ؟ چرا هیچ وقت نمی تونم اون حسی رو که پیدا کردم و بدست بیارم .این دفعه هم صدام و شنید و خیلی زود جوابم و داد یعنی بهم نشون داد اونم چه نشون دادنی !!!روز بعد تو بیمارستان ( کمتر از 24 ساعت از اون افکار ) چیزایی رو دیدم که اون لحظه با خودم می گفتم خدایا چی رو داری نشونم می دی . انگار اونا رو فقط واسه من آورده بود . تو این دو روزه چیزایی رو دیدم که از بودن خودم شرم کردم از  رفتارم از افکارم از برخوردام  .تو این مدت به چه چیزایی  فکر میکردم .!!!!

دو روز کاملا" غیر عادی : سر وقت هر کدوم از تختا که می رفتم فقط می خواستن باهات درد دل کنن از پیر مرد سرطانی  تا نوجوون تا کمر تو گچ رفته نا خداگاه یه چیزایی رو بهت می گفتن که واقعا" کب می کردی .به من چه اصلا" چرا این چیزا رو به من میگین .وووووووووو اااااااااااا ی ی ی ی خدا وقتی سر صحبت و باز می کردن تقریبا" همشون( ـــــــ) که واقعا" دیدنش درد ناکه. خیلی سخته اینا رو ببینی و بی تفاوت ازشون بگذری .بعد حرف زدن انگار یه مسکن بهشون داده باشی حالشون از این رو به اون رو می شد . حرفای استادا رو به عینه دیدم .

اما : یه بیمار تصادفی که متاسفانه یکی از پاهاش تا زیر زانو قطع شده بود . اصل ماجرا اینجاست .بیمار دیابتیه  و بعد از یه مدتی محل زخمش عفونت میکنه و .... میارنش تو بخش از سر تا پا تو چرک و ــ ـــ ـــــ ــــــــ  . بوی تهفنو کـ . . . کل بخش و پر کرده بود .وقتی می رفتی تو بخش غیر ممکن بود بهت حالت تهوع دست نده و مرد فقط به چهره ها وعکس العمل آدما نسبت به بوی بد بدنش نگاه می کرد . وهمسری که حتی حاضر نبود کنار شوهرش باشه هیچ میلی به نزدیک شدن و دلداری دادی همسرش نداشت . هیچ کاری هم واسش انجام نمی داد " به من چه !!! " این جمله ای بود که سرپرستار میگفت . وقتی همسرت , عزیز ترین کست تو رو درکت نمی کنه ... اون لحظه واقعا" ترسیدم .معمولا " کل t. time و تو بخش می مونم که ممکنه کاری یا چیزی مونده باشه .این دفعه هم موندم  ولی ... باورم نمیشه چه خریتی کردم یه لحظه فکر کردم این بابا "امیر حسینه " .

امیر باوت نمیشه اگه بهت بگم حرفایی رو که به تو زده بودم و به این زوج هم زدم همون کار ...

یعنی یه غلط حسابی .اگه رفتارشون و بعد از اینحرفا نمی دیدم با ورم نمی شد روز بعد که منو دیدن واسم سنگ تموم گزاشتن. بیمارو عمل کرده بودن ولی یه مقدار دیگه از پاهاشو ــــ تازه به هوش اومده بود و از این که همسرش کنارش مثل چی داشت می چرخید خیلی خوشحال بود و  اصلا" فکر  پاش نبود . هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که تو نداری ها و بد بختی و خلاصه مشکلاتت یکی باهات باشه

چقدر خوشحالم بعد از این همه اتفاق اونقدر خوشحالم که هیچ جوری قابل وصف نیست . خو شحالم که یه بار دیگه تونستم ....... با جسارت و البته کمی چاشنی خریتو این احساس و با هیچی عوض نمی کنم. . خدا این بار دومه هاااااا

دیگه هیچی واسم مهم نیست مهم نیست که دیگه هیچ وقت نمی تونم این  احساس و داشته باشم مهم اینه که اون بهترین ها داشته باشه و احساس کنه. چون حقشه پس امروز یکی به آرزوهام اضافه شدکه همیشه و همه جا best  ها رو داشته باشه .

تازه می فهمم که چی می خوام . بزرگ اما دست یافتنی .

triple hope :  یه کیه تی , بیده نگی , ئه وین  >>>>گوره به لام له به رده س (*)

  *kurdish word




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 12 آذر 1388 توسط حسین (آزمایشی)

مردگان را دیده ای؟!! بی حركتند اما ترسناك ، سرد اما  بی آزار

نگاه كن در گورستان چه میكنی؟!! راهی جز فرار داری ؟ آه چه ضیافتیست،ضیافت مردگان

آرام،بی آلایش ،سرد،تاریك اما یكرنگ یكرنگ بكرنگ!

 

گریند در كنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آنها كه خفته اند بر این تخت

پیش از تو در زمان گذشته

از آنها هزار جنبش خاموش

زآنها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

لبریز گشته كاج كهنسال

از قار قار شوم كلاغان

رقصد به روی پنجر ها باز

ابریشم معطر باران

قبر من كمی آنسو تر است آری دیدمش در كنار آن كاج بلند ای كاش وقتی تن به خاك دهم هنوز آن درخت سبز باشد كاش هنوز سایه اش را برمن افكند تا بتواند دمی بیاسایم!

آه خانه ی ابدیه من خاكت نرم است؟ مرا خواهی پذیرفت ؟! چه كنم تا تاب فشار تو را بیاورم؟ ای جنبندگان خاك دانم برای دریدنم بی تابید كمی صبر كنید بگذارید به خانه ام بنگرم شاید این بار آخری باشد كه میبینم

با من چه خواهی كرد ای خاك !آیا مانند ان قبر آری آن طرف تر مرا خواهی بلعید یا قبرم گوهری درخشان خواهد شد؟!

وای خدای من این چه صداییست كه می آید آری در آن قبر آتشی  عظیم زبانه میكشد مگراو چه كرده است؟!!گناه او جز زندگی بی اختیار بوده ست؟

دوستان من ای گرفتاران خاك تاب بیاورید كه خدای رحیم مارا خواهد بخشید آری خواهد بخشید!

آمدند آری آمدند میخواهند مرا در میان خاك رها كنند

آماده ام مرا رها كنید اما مرا آهسته از خاك بپوشانید میخواهم آرام دنیا را بدرود گویم تا زیباییهایش در نظرم جلوه نكند

بریزید من محیا گشته ام  بریزید از پایم شروع كنید میخواهم باز هم ببینم چه درخت زیبایی! چه قبر كوچكی چه عذاب دردناكی خدای من تا عذابم لختی بیش نمانده به چشمانم رسیدند  سنگ را بگذارید كه دیگر  سیر گشته ام از كجاج،زندگی،درخت و ......چقدر تاریك  است بیایبد جسدم را تكه تكه كنید كه یك عمر بر دوشم سنگینی كرده است و من  فقط مجبور به تحملش بودم

منتظرم تا بیایند تا مرا ببرند دیگر جهنم و بهشت تفاوتی ندارد من به رحمت خدا امیدوارم گرچه لایقش نیستم

ازدور می آیند خدایا  مرا دریاب

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 26 آبان 1388 توسط امیر حسین

یه مطلب خیلی جالب در یکی از وبلاگ ها خوندم گفتم بزارم اینجا بد نیست خیلی قشنگه البته قبلا خودم خونده بودم جایی اما ...


استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 26 آبان 1388 توسط سید
(تعداد کل صفحات:5) 1 2 3 4 5

قالب وبلاگ