بالاتر از سیاهی که رنگی نیست !
diss track :
درود به اون که وقت طلوع نور عاشقونه شعر می خونه که بشه لوله لول , واقعیه و نیازی نداره به پول خوب .... فک نکن منظورم بلبل سر کوچه بود .!!! اونقدر پریشون و متزلزلم که نمی دونم داره چی می گم . تعجب نکن این تازه اولشه !!!
این اولین باریه که دارم یه خاطره می گم (اسم وبمون " خاطرات نسل سوختست " نسل سوخته. چه اسمی این کاک حامد انتخاب کرده تاحالا به ابعاد مختلفش فکر نکرده بودم بیشتر جنبه سیاسیشو می دیدم ولی الان نظرم چیز دیگست) خاطره ای به تلخیه ... اونقدر تلخه که نمیشه چیزی رو باهاش مقایسه کرد .
الان که دارم این چیزا رو سرهم می کنم (هر چی میاد دارم می نویسم ) تقریبا تمام پلای پشت سرم و خراب کردم ... دیگه هیچ راه بازگشتی ندارم ... چقدر ریلکس اینا رو می گم !! کاش به همین راحتی بود .بدترین حالت زندگیت = اونقدر تابلو بشی که موقع راه رفتن بگن ... نگاش کن اون همونه ها , همونه که ـــــــــــ .
سخته , تلخه , خونباره وقتی هر در دیواره .ولی... همه این گندا رو خودت بالا آوردی ... وقتی نمی تونی و نمی خوای حقیقت و باور کنی وقتی نمی خوای باور کنی که هــــــــــــیـــــــــــچ احساسی نیست و نداره ... پس چرا تمومش نمی کنی ... چرا بهش حق نمی دی ؟ مگه اون آدم نیست مگه اون دل نداره , حق نداره خودش ــــــــــــ ای بابا .پس احترام چی میشه مگه نمی گن مهمترین موضوع تو این قضیه احترامه ... چی شد !!!؟؟؟ وقتی نوبت تو شد همه چیز باید وقف مرادت باشه !! چه جالب .!!!
نه .... اشکال اینه که نمی خوای حقیقت و باور کنی !.انکار نکن . اگه واقعا" مهمه پس بزار انتخاب کنه .
:هیچ وقت چیزای سخت و دردناک و باور نکردی ... اینجا رو بهت حق می دم که این طور بی ادبی می کنی اخه خیــــــلی بدبختی بد بخت تر از اونچیزی که فکرش و بکنی .
یادش بخیر ... اون اوایل کل ملت و اسکول گیر آوردی ... که چی :نیم نمره آزمایشگاه نگرفتی ... چه آبغوره ای می گرفتی ... جان من تاریخی بود کل دانشکده مات و مبهوت عجب سبزی پاکنیه (نقل از آیدین عزیز) به خاطر نیم نمره داره خودشو می کـــــشــــته !!!
زیاد طول نکشید : اندیشه اسلامی =9.5
حـــــالـــــا این یه طرف , خواهش وتمناهات واسه گرفتن نیم نمره
یه طرف .وای خدا ... چه صحنه ی مضحکی ... واقعا" تماشایی بود .
حالا به همه این اوصاف بگو ببینم کدومتون آشغالین .اونقدر واضحه که نیازی به فکر کردن نداره .
خیلی آشغالی به خاطر تمامیه گندایی که زدی ... حرف و حدیثایی که بوجود آوردی (هر جا که رفتی جای گندکاریاتم بود)
حالا چی ؟
:برای آخرین بار ... یه فرصت دیگه ... فقط یه فرصت دیگه .نمی خوام دیگه چنین اشتباهاتی رو تکرار کنم چون اگه بازم چنین خطایی کنم (خیلی واضحه = یه بار دیگه مهمون 619 شاید این دفعه تا آخر عمر) .نه دیگه نمی خوام فرصت و از دست بدم ... ولی به کمکت احتیاج دارم ... تو که همه کار کردی تا هیچکی نفهمه (اما من ـــــــ ) این بارم بهم کمک کن که همون آدم قبلی شم . می دونم اونقدر رعوفی که بهم کمک می کنی .راستش این توبه نامه فقط امضاء تو رو کم داره پس ...
ممنون می شم
رسیدن به (( بالاتر از سیاهی رنگی نیست )) تو آخرین روزای زندگیه ؟؟سالگی یه فاجعست
تازه می فهمم که هیچ چیز و هیچ کسی بهـ ... تعلق نداره . مشکلات اجتماع , فقر و فلاکت , سیاستای سیاه و ... که از دغدغه های اصلیه زندگیمه حل شدنی نیست.
تو مشکل خودت و حل کن " گر اگر طبیب بودی ..." جم کن بابا
حرفا زیادن ولی هیچ چیز و حل نمی کنن .با آرزوی پوچ ترین و تاریک ترین ها برایtri.H که خیلی زود به مرحلهEXHAUSTION رسید به استقبال سال نو می رو... .(دعای سال تحویل , اگه زنده موندم )
بعد از یک هفته :
ای کاش
میدانستم
که باید تو را
در کوچه های خالی ذهن
پر از خلوت خود
پیدا کنم
ای کاش
که تو را
در دل خود
می یافتم
می دیدم
و می بوییدم
و
از ته دل می گفتم
که تو را دوست دارم ...
پی نوشت :.خوشبختانه همه اینا فقط یه سری توهماتت بودن که .... بی دلیل به خاطر افکار پریشون می اومد تو ذهن .(منظورم آخرین پاراگرافی که تو روزای قبل نوشته بودم )
یادتون باشه نقل این شعر بدون ذکر سراینده (cinfo )و ناشر (triple.H) پی گرد قانونی داره .
شعار امروز : سعی نکن بهترین ها رو داشته باشی , سعی کن بهترین باشی تا بهترین ها بخوان تو رو داشته باشن
برچسب ها:
توبه نامه ،
رفیق خوب!
روزای عجیب تو زندگیم كم نبوده
نمیدونم شاید اصلا"امروزم یه روز خیلی عادی بود!كه من گندش كردم یه ترم دیگه و امتحانای پایان ترم(صبر كنید فقط درباره ی امتحانم نیستا!)خیلی خونده بودم مثل همیشه حتی بیشتر از همیشه امید داشتم آره خیلی زیاد واسه اینكه بتونم چیزایی رو كه خوندم بیارم رو كاغذ! صبح از خواب پاشدم یه نگاهی به جزوه هام انداختم و حركت كردم سمت دانشكده بارون ریزی میبارید از اونایی كه دلت میخواد فقط زیرش راه بری و فكركنی!
حیف كه باید میرفتم دانشكده ،، از یه طرف استرس امتحان از یه طرف...... وایسادم كنار خیابون تا ماشین بگیرم یه پراید اومدم و سوارش شدم داشتم به امتحانم فكرمیكردم موقع پیاده شدن بود كه
سلام امیرحسین خودتی نشناختمش خیلی عوض شده بود آره آره یادم اومد اسمش حسین بود راننده ی ماشین و میگم بچه ها بش میگفتن فائق چه خبر ؟خوبی؟ این طوری اینجا مسافر كشی دلم نمیخواست جواب بده چون میدونستم واسه چی داره مسافركشی میكنه سوم دبیرستان باش همكلاس بودم پسر كم حرفی نبود ولی هر حرفیم نمیزد دوست داشتنی بود یه جورایی به همه كمك میكرد طبع شعرم داشت یه بار یادمه سر كلاس ادبیات یباره شروع كرد شعر خوندن كه استاد خیلی خوشش اومد استادمون از اون آدمای .....بود ولی با اینكه بی اجازه و با صدای بلند شعرش خوند كاری بش نداشت تازه تحسینشم كرد
خلاصه كنم یكی دوسال پیش بم زنگ زد و احوالم و پرسید میدونستم پدرش سكته كرده و نمیتونه درس و ادامه بده چون باید خرج بیمارستان و میداد مسالفركشی میكرد خیلی ناراحت شدم هنوز دیپلمشم نگرفته بود تو صداش غصه نبود همیشه محكم بود بم میگفت باید محكم باشم تا مادر و خواهر كوچكترم روم حساب كنن نمیدونستم بش چی بگم دلداری دادن بدردش نمیخورد شاید دلش واسم تنگ شده بود شایدم ...... وقتی پشت فرمون دیدمش همه چی دوباره اومد جولوم آره عوض شده بود شده بود مثل مردایی كه میگم وقتی میزنی پشتشون خاك بلند میشه! نگاش عوض شده بود ولی هنوز بی ریا بود دلم میخواست بهش بگم حیلی مردی ولی جاش وقتش یا.....با یه حس عجیب و غریب رفتم دانشكده
خوب رفتم سر جلسه به خیال خودم آماده بودم ولی كی میتونه 12 صفحه سئوال و ببینه و نگورخه!منم یكی از همین آدما ما كه آب از سرمون گذشت چه یه وجب چه صد وجب اصلا" بیخیالش خرابش كردم!
خسته بودم،دلم پور بود،حالم خوب نبود،میخواستم استراحت كنم كه این مطلب و نوشتم اسمش و میزارم رفیق خوب امیدوارم حال باباش خوب شه و زودتر مرخص شه خودشم فقط احساس خوشبختی كنه حال تو هر شرایطی كه هست!
فعلا"
آفتاب رنگی!
میخوام برای اولین بار یه پستی بدم كه درباره ی خودم نباشه شاید خودمم جزء شون باشم ولی میخوام كلی صحبت كنم
امروز تو دانشكده اونم سر درس زبان كه باید همه ی حواست جمع باشه یهو یه فكرای عجیب غریب زد به ذهنم اینكه چرا ما آدما اینقدر تلخیم آره شاید بهترین كلمه ای كه تو ذهنم واسش پیدا میكنم همینه
مگه از هم چی میخوایم والا هیچی ! چرا نمیتونیم تو چشای هم نگاه كنیم چرا! چرا با بی اعتنایی از كنار هم رد میشیم مگه باهم دشمنیم؟!
همین كه داشتم به این چیزا فكرمیكردم یه باره استاد گفت بخون منم كه ، خوندم بد نبود ولی گفت ترجمه كن اون موقع بود كه من تازه از افكارم به كلاس برگشته بودم اصلا" تو باغ نبودم استاد چی میگه
بعد كلاس بهم گفت (دقیقا" این اصطلاح رو بكار برد،) چرا یاتاقان زدی؟! حالا من نمیدونم ریشه ی این كلمه كجاست گفتم استاد حالم خوب نبود اونم گفت باشه بخشیدمت خلاصه كلی ضایع شد !
خوب این و واسه زنگ تفریح گفتم بعد از كلاس بازم بهشون فكر كردم
ولی خوب جوابی براشون نداشتم چرا خوبیامون یادمون میره یعنی یه كسی با یه چه میدونم شاید بگم اشتباده باید اینقدر محكوم بشه،؟!!
محكوم به سرزنش به بی اعتنایی به .......
والا این طور نیست ما همون آدمای قبلی هستیم هیچی عوض نشده خوب فراموشی رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه! میدونم سخته ولی باید بهم كمك كنیم
فقط شعار چرا وقت عمل میشه هیچكدوم حاضر نیستیم حرف هم رو گوش كنیم اینارو به خودمم میگما خودم وضعیتم از همه بدتره! ولی وقتی راه كمك مشخصه چرا طولانیش میكنیم؟!
بخدا كمك كردن به آدما خیلی سخت نیست ، غرورمون خورد نمیشه، زندگیمون سخت نمیشه باور كنیم
نگاه آره نگاه مگه چه خرجی داره چرا از هم دریغش میكنیم! میدونم همه چی رو میدونم سخته خیلی سخته ولی آخرش چی یعنی تحمل میشه كرد!
والا نمیدونم چی بگم واسه من اطرافیانم خیلی مهمن گاهی ناراحتیشون خیلی آزارم میده دلم نمیخوام نگاهامون سرد و تلخ باشه خوب وقتی میشه پل زد چرا دورمون دیوار میكشیم!
مگه چند سال باهمیم مگه اصلا" چند سال زنده ایم بخدا دوست داشتن سخت نیست فقط باید بخوای فقط همین خوب آدم اشتباه میكنه ولی بخشش پس چی میشه فقط گفتنش قشنگه ؟!
نمیخوام نصیحت كنم یا برم بالا منبر گرچه باید تو این تاپیك بزارمش ولی حرف دلم بود میخواستم به آدمای اطرافمم بگم حال رو در رو نشد این طوری چه فرقی میكنه اگه حرف خوبی باشه خوب هه بهش عمل كنیم .
اینم یه شعر، خوبه حرفای قشنگی توش هست باهم بخونیمش
پیكرم ، فریاد زیبائی
در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویائی
كه نسیم رهگذر در گوش من می گفت:
((آفتابش رنگ شاد دیگری دارد))
عاقبت من بی خبر از ساحل كارون
رخت برچیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشم هاشان چشمه خشك كویر غم
من به آنها سخت خندیدم
((استاد فروغ فرخزاد))

4 آذر
خوب اول سلام به همی كسایی كه دارن این مطلب رو میخونن
یخورده دیر شده ولی دلم میخواست واسه روز تولدم یه مطلب بدم
البته جدا" حامد با این شعرش كلی خوشحالم كرد دستش درد نكنه
ولی واسه تشكرم كه شده باید میگفتم دیگه
همه دوست دارن روزای تولدشون یكی از فراموش نشدنی ترین روزای عمرشون بشه منم یكی از همونا
راستش این چندروزه حالم زیاد خوب نبود دوست داشتم تو روز تولدم یه اتفاقایی واسم بیوفته كه دیگه از این حس لعنتی رها شم
میدونستم خیلیا بهم تبریك میگن ولی این كه كی این حرفو میزنه واسم خیلی مهم بود!
تولدم شد و هدیه های مختلفی گرفتم راستش زیاد واسم خود هدیه مهم نیست همین كه یادشون باشه واسم كلیه
اما یكی از این هدیه ها بد ذوق مرگم كرد چون اصلا" انتظارش و نداشتم دستش درد نكنه تا ابد ممنونشن چون بعد از اون هدیه حس كردم هرچی غم و غصست از رو دوشم ور داشتن
خوب بگذریم از دوستام حسین واسم سنگ تموم گذاشت واقعا" ازش انتظاری نداشتم چون خیلی كمكم كرده ولی خوب حسینه دیگه ! معمولا" حرفامو با شوخی بهش میزنم ولی از ته قلبم مثل یه برادر دوسش دارم خودشم میدونه كه چه كمك بزرگی بهم كرده
از شما فوتیرانیا كه هرچی بگم كم گفتم نسبت به سال قبل فعالیتم كمتر شده بخاطر درس و اینا
ولی كسایی كه بهم تبریك گفتن از پرسال بیشتر بودش كه واقعا" ازشون ممنونم
خوب خیلی نمیخوام صحبت كنم غرض فقط تشكر بود
فقط خدایا كمكم كن غرور و خودخواهی رو كنار بزارم و تو تولد سال بعد(اگر زنده بودم)حسش كنم
امیدوارم دیگه دل كسی رو نشكونم و به هدفایی كه دارم برسم
خوب تولدم مبارك
bioraphy

سلام ای صبح آزادی... سلام ای روشن فردا
...همیشه شروع کردن سخت بوده ولی وقتی از این مرحله بگذره همه چیز عادی میشه
درود به همگی .
همه چیز از یه دوستی ساده شروع شد کم کم فکر کردم میتونم رابطم و قوی تر کنم چند باری امتحانش کردم دیدیم نه ... میشه روش حساب کرد .بعدش شدیم دوتا دوست صمیمی که الانم تقریبا" از تمام ریز و درشت زندگیم با خبره .
... آدرس وبلاگش و بهم داد البته گفت یه وبلاگ گروهیه که نویسنده هاش هیچ وقت از نزدیک همدگه رو ندیدنو واز طریق یه فروم ورزشی باهم آشنا شدن و مابقی ماجرا ...
وقتی برای اولین بار به این آدرس اومدم.. خیلی واسم جالب بود شوخیای در حد چی که تو عمرم کسی همچین شوخیایی باهام نکرده بود( منظورم کامنت هایی بود که عضا به هم می دادن)
شاید همچین جو دوستانه ای رو با توجه به این که هیچ وقت همدیگه رو ندیده و نشناخته بودن کمتر دیده بودم .البته مهمتر از اون مطالبی بود که نویسنده ها می نوشتن ، افکار و عقایدشون خیلی واسم جالب بود.
هیچوقت فکرش ونمی کردم که بتونم تو این جمع دوستانه قرار بگیرم ولی حالا این افتخار نصیبم شده که باهاشون باشم و امید وارم که بتونم به هدفی به این خاطر اومدم برسم .
اما خودم :
یه بار تو یه وبلاگی کل زندگیم و نوشتم ، این که کیم و از کجا اومدم و ... که داد همه در اومد . حتی پاسکال ( همون فیزیک دان معروف خودمون ) هم دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و ...مابی قصه که سر دراز داره
اما اسمم حسین و الانم دانشجوی ترم دوم پرستاریم .
گفتم هدفم : یکی از مهمترین اهدافی که باعث شد من به این جمع یام رو به حامد عزیز گفتم که جا داره ازش تشکر کنم و واقعا" هم نمی دونم چه جوری باید ازش تشکر کنم و همچنین از دوست خوبم امیر حسین عزیز .همون دوستی که اول مطلبم درموردش گفتم .
هدف :
هدف سختیه که سختیشم به خاطر یه صفت نمی دونم خوب یا بد آدماست .غرور ، تنفر یا ... واقعا" نمیدونم.
هیچ وقت ارتباط برقرار کردن منوط به حرف زدن و نوشتن و این جور چیزا نمی شه .گاهی وقتا نگاه آدما ، رفتارشون ، عکس العمل هاشون حتی حرف نزدن ها و سکوتشون با آدم حرف میزنه .کاش واسه یه بارم که شده اطرافمون و بهتر ببینیم شاید یکی داره باهامون حرف میزنه . سخته ... واقعا" سخته .
.
.
به قول نویسنده مورد علاقم تو وبلا گ سید امیر حسین عزیز ( آقا سید خودمون ) می نویسم و فقط می نویسم . خیلی دوست دارم با بعقیه دوستان هم آشنا بشم البته ذکر خیرشون رو از امیر حسین شندم علی و حامد و ارش آقا سیدو ماهماتا و فربد و مهدی و مسعود و امیر حسین عزیز .و امید وارم که این دوستی همیشه موندگار باشه .
می بخشید اولین مطلبم بود، یه خورده طولانی شد.
با سپاس.
دنیا،داره مكافات!!
در این درگه كه گه گه كُه كَه و كَه كُه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا نیی آگه
عجب مثل باحالیه خداییش این و من به معنای واقعی لمسش كردم
اقا ما با خونواده و یه چنتا از رفقا هر پنجشنبه میریم سالن فوتبال بعدش خوب بساط كری خوندن همیشه براست
حمل بر خودستایی نباشه ولی خوب بازیم بد نیست معمولا" نوسانم كمه 
گفتم به امین (معرف حظور هست كه
) یه نمه گیر بدم آخه هفته ی پیش پاش پیچیده بود و یه نمه مصدوم بود شروع كردم به گیر دادن كه تو نمیتونی بدوئیی نمیتونی بازی كنی و در حد كاپیتانی نیست و اینا
رفتیم سراغ بازی و تو زمین من و امین همیشه باهمیم دیگه بازی شروع شد و من رفتم جلو كه مثل همیشه گل بزنم یه توپ خوب بهم رسید كه متاسفانه پای چپم به پای راستم گفت(......
سانسور شد) و از دو متری دروازه توپ رو زدم بیرون خوب فعلا" اب از آب تكون نخورد

بازی ادامه داشت فكرمیكم 3-3 مساوی بودیم كه اینبار یه پاس واسم اومد رو دروازه خالی ولی به توپ نریسدم و توپ رفت اوت این بارم بچه ها فقط گفتن اشكال نداره دفعه ی بعد (البته از ته قلبشون بی خبرم)

این دفعه دیگه شاهكار بود تیم عقب بود دقایق اخرم بود كه دوستان یه پاس بهم دادن كه نتونستم استپشم كنم و توپ از زیر پام رد شد و داور سوت و زد كه دیگه صدای همه درومد ......

منم واقعا" اعتمادبنفسم ته كشیده بود و حقم با اونا بود چیزی بهشون نگفتم
ولی خوب نتیجه ی اخلاقی میگیرم كه همون مثل اول هیچوقت نباید مغرور شد كه از دماغت میكشن بیرون
تا حالا نشده بود دوست داشته باشم یه بازی زودتر تموم شه
عجب روز مزخرفی بودا!!....
دوباره خزون اومد
خوب خیلی دلم میخواست واسه شروع پاییز فصل دوست داشتنیه خودم یه مطلب بدم
دو ، سه روزی ازش گذشته ولی خوب باید میگفتم دیگه
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاك و نم و كوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای كی و گرفتی توی بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تك و تنها
خوب اینم از شعر دیگه باید حرف بزنم نمیخوام به قول علی مزخرف بگم نه چون واقعا" فصل پاییز رو دوست دارم و یه جورایی بهترین خاطراتم تو این فصله دلم میخواست كه یه چیزایی بگم
یه روز با من و یه روز بی من
شاید رسم دنیاست دیگه كاریش نمیشه كرد ولی خوب هیچوقت خاطره ها حریفه فاصله ها نمیشن نمیخوام از غم و غصه بگم ولی این ماه یه جورایی بوی غم و نم و ابر و كوچه های تنهایی رو میده
من و فراموش نكن شاید، شاید، اون طرف تر پشت اون پنجره دارم نیگات میكنم سرت رو بچرخون!!
همین....
مجمع دیوانگان!!
سلام به همه
منم بگم چطوری شد بعضیاتون من و كشف كردین البته آرش كه گفت ولی همش و نه
علی و حامدم و سیدم میگم حامد یادم نیست قبلا" گفته بود یا نه اون یارو مهدی رو هم بگم بیچاره گناه داره
اول بر حسب سن آرش :كلا" بچه ی خزی بود
هی بهم پیام خصوصی میداد بیا میخوام باهات چت كنم منم كه از آدمای سیریش بدم میمومد 
میگفتم نه بابا بیخیال برو پیه كارت ولی خوب ییكی دوباری باهم چت كردیم و به قول خودش راه افتادم 
اصولا" آدمیه كه خالی میبنده تا كیف كنه
اونم فقط سر مسائل ازدواج و خواستگاریو ایناخوب نزن بابا نكات مثبتتم میگم گر چه كمن
سر قضیه ی اواخر سال كه حال مامان بزرگم خوب نبود و رفت بیمارستان خیلی بهم كمك كرد با دلداری هاش و البته كاری كه واسم كرد از اون موقع به بعد شد از بهترین و فراموش نشدنی ترین دوستای من
خوب شد حالا
خوب علی جیبی:خیلی خوب یادم نیست چطوری با این عملی اشنا شدم
ولی فكرمیكنم سر این بود كه تازه یه سمتی رو تو فوتیران گرفته بود و اینا ولی بعد خیلی باهم كل كل كردیم همش ضایع میشد

كلا" از رك بودنش خوشم میاد اگه چیزی ته دلش مونده باشه راحت میگه
به قول خودمون چش و میبنده دهن و وا میكنه
دیگه چی بگم یه نمه مهربونم هست خوب بسته دیگه پر رو نشو
سید به به بوم قلتونه بزرگوار
:این و یادمه یه پست داده بود در مورد امام زمان خیلی باهاش حال كردم و بهش یه پیام خصوصی زدم كلی ازش تعریف كردم(كه كاش دستم میشكست و این كارو نمیكردم)

خود بزرگ بینیه حاد داره
یعنی اگه یه مقدار باهاش همكلوم شی بهت میگه من رئیس كل اطلاعات و امنیت كشورم(البته تو خوابش) استعداد خاصی تو بالا منبر رفتن داره و گاهی هم اعصاب خورد كن میشه
اما تا دلت بخواد مهربونه یادم نمیاد كسی از دستش دلگیر شده باشه همیشه به همه كمك میكنه
اه حالم بهم خورد از این خوبیای مزخرفت

دیگه برسیم به مهدی با مهدی تو همین وبلاگ آشنا شدم از اون زد فمنیستای بزرگ گاهی خیلی بی رحم میشه ولی با دوتا تو سری میشینه سره جاش
از خوبیاشم والنسیاییه و ...و.....یادم نمیاد خو خودتون بگین آهان با محبت
خوب رسیدیم به افغانی بزرگ حامد
این یكی جونور به تمام معناست سر قضیه ی طرفداریش از اون مرتیكه سیاه سوخته جووانی باهم رفیق شدیم بسیار پسر شمپتیه
خیلی احساس رفیق باز بودن داره ولی همون قضیه ی شتر و پنبه است
كمی سرخوش ، دیوونه (البته این یكی رو بیشتر از یكم داره) و جلفه
از خوبیاش هرچی بگم زیاد گفتم
بی نهایت دوست داشتنیه هیچوقت از حرف زدن باهاش سیر نمیشم خیلی از رازای زندگیم رو میدونه كاملا" با جنبه ولی كمی زبون نفهمه ها ببخشید این وباید تو خط بالایی میگفتم
در مجموع میشه تحملش كرد امیدورارم این روزا صدای انكروالاصواتشم بشنوم
در كل هممون دیوونه ایم دیگه هركی به یه شكلی 
خدا آخر و عاقبت و مارو بخیر كنه.....

دوستی !!
هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !
در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !
چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !
مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم
دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو
یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله


این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش
با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه
(علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد
) لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !! الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !
به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !! آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش
الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !! آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی
منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه 
رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو
خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست
کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم 
داش فری
پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم
آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون
قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود 
اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم
این تیکه هم راست کار خودتون
دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما
من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا
برچسب ها:
گندتون بزنم ،
رفیق ناباب ،
دیشب!
سلام به همه
معلوم نیست چرا کسی چرا اینجا پست نمیده 
عجب شبی بود دیشب نتایج اعلام شد و تا دوی صبح داشتم به دیگران زنگ میزدم و اونا بهم زنگ میزدن
خیلی جالب بود فک کن یکی بهت زنگ میزنه یه چندسال پیش باهاش همکلاسی بوده الان میگه قبول شده کلی خوشحال میشی باهاش میگی و میخندی ولی بعدش یکی از دوستات که دومین باره کنکور داده قبول نمیشه چی میتونی بهش بگی
بگی سال بعد که وجود نداره باید بره سربازی کلا" دلداری دادنشون سخته
بخصوص اینکه باهم واسه کنکور میخوندیم سال قبل اونا قبول نشدن و من....
امسالم خیلی امیدوار بودن
یکی از دوستام خیلی جالب بود بهش زنگ زدم گفتم برو نگاه کن زود خبر بده گفت نمیتونم از موقعی که فهمیدم نتایج اعلام شده حالم خیلی بد نمیتونم سراغ کامپیوتر برم حقم داشت دفعه پیش قبول نشده بود امسالم اگه نمیشد خیلی اوضاش بهم میریخت
ولی صبح بهم زنگ زد و گفت قبول شده
یکی از شاگرداولایی که تو پیش دانشگاهی باهاش همکلاسی بودم رادیولوژی قبول شد و کلی خوشحالم کرد چون واقعا" دفعه ی اول به حقش نرسیده بود
از همه بدترش خواهرم بود که خیلی زحمت کشیده بودولی قبول نشد بدبختانه منم براش نگاه کردم نمیدونستم چطور بهش بگم یه جورایی مطمئن بودم قبول میشه ولی وقتی نتایج و دیدم خودم اولین کسی بود که شوکه شدم 
ولی خوب وقتی فهمیدم مهدی خودمونم قبول شده و از این به بعد باید بهش بگیم مهندس
کلی پریدم هوا
راستش همون لحظه یه شکر اساسی از خدا کردم که خدایا دمت گرم که مارو پشت این سد کنکور مزخرف نگه نداشتی

ولم کنین بابا!!
رفقا امروز اصلا" حوصله ندارم یعنی به معنای واقعی از دنده ی چپ بلند شدم
اقا عجب شبی بود دیشب
نتونستم بخوابم شب ساعت یک گفتم بگیرم بخوابم سحر بتونم پاشم ولی نمیدونم این کابوسای عجیب و غریب
چی بود که اومده بود سراغم البته الان یادم نمیاد ولی فقط یادمه که بد عذابی داشتم میکشیدم تو خواب از اونایی که همش دلت میخواد تموم بشه ولی نمیشه
بعد از سحرو این چزا رفتم بخوابم باز همون و آش و همون کاسه ولی این دفعه خوابش یادم مونده واستون تعریف میکنم
نمیدونم تو یه پارک بود جنگل بود باغ بود بالاخره درخت زیاد داشت 
داشتم راه میرفتم که یهو دیدم یه عنکبوت نه شادیم رتیل بود اندازه ی این پسره ی بنفش حامد
دنیالم داره میاد من بدو و اون بدو لامصب بهم رسید قلبم داشت از دهنم میمومد بیرون
بعد شروع کرد به گاز گرفتن من وای که چه دردی داشت اشکم داشت در میومد ولم کن اخه من کجا تو کجا 
نمیدونین این خوابا چه مصیبتین انگار واقعا" داره گازت میگیره با یه درد عجیب از خواب پریدم 
نفس نفس میزدم هنوز تو بهت همون خوابه بودم که یه بار واقعا" سراغم نیاد
ولی دیدم نه تو خونمم و یه نفس راحت کشیدم
بعدش گفتم نه دیگه نمیخوابم که اگه بخوابم بازم از این خوابا میبینم و کلی باید داد و فریاد کنم
این از دیشب
دو شب پیش نمیدونم ساعت سه بود یا چهار گوشیم رو میز کامپیوترم گذاشته بودم معمولا رو لایت میزارم که اگه ارازلی مثل شماها که کم نیستن بخوان مرد ازاری کنن نتونن
ولی اون شب یادم رفت از اونجایی که علاقه ای به زنگ ندارم گوشیم به طور طبیعی رو ویبرست اون موقع رو ویبره بود رو میز
یکی شروع کرد به زنگ زدن اولش بیخیال شدم بعد دیدم گوشی داره هی میاد نزدیک لبه ی میز گفتم لامصب قطع کن دیگه الانه که از رو میز بیوفته پایین قطع نکرد گفتم فحش میدما
قطع کن دیگه بازم قطع نکرد گفتم جون مادرت جون زنت چه میدونم قطع کن دیگه که انگار نه انگار دل و به دریازدم و رفتم گوشی رو ورداشتم تا کال رو زدم قطع کرد
حالا بگین کی بود
این پسره ی مزخرف، پیر پسر و ضایع و کچل آرش

اخه اینام شد رفیق یه عده دیوونه ی زنجیری رو دور خودم جمع کردم اسمشون و گذاشتم رفیق 
البت میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری این بلارو بارها خودم سر دیگران آوردم و چیزی که عوض داره گله نداره
خلاصه هرشب یه بلایی باید سرم بیاد دیگه
امشب رو دیگه خدا باید بخیر کنه.....
آینده یکی از دوستانم
عکس فوق الذکر آینده یکی از رفیقام هستش.اصلآ دوست ندارم اسمش رو ببرم.بعضیاتون می شناسیدش.فکر کنم برای خودش تعجب آور نباشه.این شما و این هم اون دوست من که نمی خوام امشو ببرم
:
پ.ن:خب به من چه.پشت سر میت فقط می شه غیبت کرد که نیستش
.
همین جایی!! نه؟!....
حس خوبی دارم به توکه نزدیکی
میشه دستات و گرفت توی این تاریکی
بالاخره اومد ماهی که واسه خودشه ماهی که ما باید بریم پیشش فرقیم نمیکنه که کی هستیم و چه کارایی کردیم
هریچی به ذهنم میاد میگم بدون اینکه ببینم چیین مثل مطالب قبلم این طوری بهتره
راستش نمیدونم چی باید بگم نه اونقدر آدم خوبیم که بگم اره میدونم چه ماهی اومده و چه طور باید ازش استفاده کنم نه اون قدر احمق که نفهمم که خدا اینقدر خواسته من و که دعوتم کرده پیش خودش فقط میدونم باید تو این ماه خدارو ببوسم باید بگم خدایا ببخشید واسه همه چیز واسه کارایی که کردم و میکنم
باید دستش و بگیرم بهش بگم ببخش اگه دستم رو از دستت جدا کردم و هر کاری دلم خواست کردم که به قول اون شعر معروف
وحشی دشت معاصی را چند روز ی سردهید
تا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
ما هر جا بریم اخرش به تو میرسه شعار نمیدم خودم از کسایی که فقط منبر میرن بدم میاد این حرفارو به خودم میزنم
به سال قبلم نیگا میکنم و میبینم هرچی که خواستم بهم ندادی ولی بجاش چیزایی رو بهم دادی که حتی فکرشم نمیکردم اینقدر مسیر زندگیم رو عوض کنه
اره همین پارسال مثل همیشه بودم اومدم پیشت خیلی بیخیال و بی هدف بدون اینکه بدونم واسه چی دارم میام
امسال یخورده بهتر شدم خودم میدونم یعنی حسم بهم این طور میگه یخورده عجیب تر یه ذره بیشتر به خودم خودت فکرکردم یه نمه فهمیدم چقدر به فکرمی
فقط......
دوباره نمیخوام چشای خیسم و کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم، بازم به گریه هام میخندن
بازم صدای گریم و شنیدن همه به گریه هام میخندن
بی خیال بزار بخندن ولی
مهم اینه که تو چی بخوای ولی من هنوز نمیدونم امسال باید چی ازت بخوام مثل سالایه پیش حرفام و تو دلم نگه دارم یا نه این بار بگمشون
راهم رو پیدا کردم و میرم تا تهش خیلیم مهم نیست بهش برسم مهم اینه که سعیم رو میکنم
تو این ماه میشه به کارام فکرکنم کارایی که بخاطر اوردنشون کلی آزارم میده ولی باید تمومش کنم باید یه جایی بکنمشون از ذهنم
تا کی ، تا کجا میخوان باهام بیان بزار تو همین ماه بزارمشون تو دفترخاطراتم و ثبتشون کنم تا از ذهنم برن بیرون
گرد و غباری که دلم گرفته
فاصله ی زیر و زبر نداره
ساقه ی خشکیده ی بید صبرم
خم شده و نای تبر نداره
بیا پایین که آخرای غصست
از رو دوشت این بارو میداره
قافیه هام یکی یکی تموم شد
اما ترانه هام ادامه داره
خیلی بلد نیستم از این حرفا بزنم ولی باید این مطلب رو میدادم واسه این ماه
ببخشید اگه حرفای دلم رو تو جمع زدم البته شما که همتوم مثل برادرامین
امیرحسین دومین روز از ماه مبارک رمضان 1388
من حامدم و میخوام
حس خوبی دارم به توکه نزدیکی
میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی
میشه تا اخر عمر با خیالت سر کرد
میشه عاشق موند و عشق رو باور کرد
تا تو هستی جز تو همه چیز ممنوعست
عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست
من توی آغوشت گرم بودن یا سرد
کاش شب میفهمید ، روز باور میکرد
بغض یه دنیارو از دلم کم کردی
من فقط من بودم من و آدم کردی
ای خدایی که برام تو شابم فانوسی
حل میشم وقتی تو من ومیبوسی
حامد جان این شعرو میخوام کمپلت تقدیمش کنم به کسی که این بلای خانمان برآنداز رو سرت آورده
البته از زبان توی به اون
حال چشماش ناز بود باقی قضیارو من نمیدونم ولی خوب میفهمیم
جدا" کی این کارو با تو کرده من حامد و میخوام حامد ارجینال قبلی نه این منتاژی

حامد به قول شاعر شیرین سخن که میگه
رو صندلیه انتظار میشینم
گلای باغ حسرت و میچینم
یا مثل سابق میشی برمیگردی
یا نمیخوام دیگه تورو ببینم
البته یکی نیست به این شاعر بگه به تو چه حامد جون این شاعر و بیخیال شو
ولی من میگم شاید سرت به جایی خوده اگه خورده رودربایستی نکن
تو محیط عمومیم نمیشه فحش داد یخورده سر عقل بیای بفهمی این ره به ترکستان ختم میشه

به قول آرش خز شدی یادش بخیر به من زنگ میزد میگفت همه چیز خز شده من باورم نمیشد که یه روز حامدم بیاد تو فرقه ی خزهای محبوب جامعه
دیگه بیخیال
حال که اومدی پس خوشومدی..........
عمر دوباره 2
اقایون رفقای ته دیگ
سلام حالتون خوبه که ...
منم خوبم البته دوری از شماها خیلی سخته انصافا" همین چند دقیقه پیش داشتم های های پای موبایل گریه میکردم با شنیدن صدای این پسره حامد

اما بریم سر اصل مطلب
به جون علی من نمیخوام جات و بگیرم بابا امین و اون بحثارو تو چت خالی بستم 
حامد تا هرچقدر بخوای میرم جات سربازی اخه چرا میخواین سر به تن من نباشه مگه من چیکار کردم اخه
اول اون قضیه موتور حالم این یکی
اقا چشتون روز بد نبینه واسه تغییرات تو خونمون باید همه ی وسایل و رو جمع میکردیم منم خواستم کامپیوتر و جمع کنم خاموشش کردم و خواستم از پریز بکشمش دیدم یخورده سفت شده نمیدونم چش شده بود تا کشیدمش یه جرقه زد و منم یه متر پرت شدم عقب نزیدک بود برق بگیرتم یعنی یه نمه گرفت من و
حالا سومیش چیه خدا بخیر کنه
خودم فکرمیکنم سقف خونمون میاد رو سرم و من جان به جان افرین تسلیم میکنم
اقا من دیگه دارم به این نتیجه میرسم که این کارا برنامه ریزی شدست
باید برم سراغ سحر و جادو از این چیزا شما دوتا این علی و این پسره حامد من وطلسم کردن من مطمعنم
بزار وقتی حالتون و گرفتم میفهمین
منتظر باشین
تبلیغات 

