تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

یعنی بعد از یک سال هیچی نداشته باشه این جنبش من رو به عدل تو و حتی به بودنت داره به شک میندازه.

هستی خدایاااااااااااا؟!

یعنی داری میبینی و دم نمیزنی؟!

نکنه اون قدرت لا یتناهیت به ما که رسیده یه خالی بندی بزرگ به بزرگی همون خداییت در اومده.

آخه کجایی؟

فقط ببین دارن چه به سر مردم میارن.

نمیدونم باید به تو فرصت بدم یا به خودم!!!

دیگه کم کم داره دلم برا خودم میسوزه که امیدم به داشتن تو بوده. تویی که خودت رو زدی به خواب.

دِه بگووو، بگو که دروغ نیستی. یه نشونه عیان کن از او عدالتت. به من نه ها به اونها که دارن تقاص در برابر ستم سکوت نکردن و قیامشون رو با شکنجه تو زندان میدن، به اونها نشون بده.

بجنب داره دیر میشه.

متاسفم , جم و جور کردن افکار پریشان هم کار دستم می دهد.یک جاهایی کفر و یک جاهایی هم ... .

ولی شایدفردا  برای آدم های نسل بعدی تعریف کردیم:« ما در زمانه‌ای زیستیم که دل‌خوشی کیمیا شده بود»

پی نوشت 1 : راستش هیچ وقت نفهمیدم که منظور از این کلامش : الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم یعنی چه ؟

پی نوشت 2 :همچنان مانده ام آخر کجای این لجن زیباست. زندگی برای چی و کی ؟!!فعلا" که دور با جنابان مضاعف است.

یک سال به همین زودی گذشت ... (در سال سگدو به سر می بریم, خوشحالیم که برای یه لقمه نان مثل سگ باید جان بکنیم و.......... الکی خوشیم)

دیگه هیچی ...ولی خودمانیم پراکندهکویی هم عالمی دارد.

3.امید(متن اصلاح شده بعد از چند روز)




طبقه بندی: عمومی،
برچسب ها: وقتی خدا خوابه،
ارسال در تاریخ جمعه 25 تیر 1389 توسط حسین (آزمایشی)

 

 

چقدر احمق بودم که برای خالی کردن همه آن افکار و اوهام پوچ و خالی به تماشای شادترین (مسخره ترین ) فیلم سال (حلقه های ازدواج) رفتم .در آن فیلم نقش یک نگبان شرکت (راستش یادم نمیاد چه شرکتی بود!!) را داشتی مثل همیشه شوخ و ....

بی شک کسی که دل مردم را شاد می کند همیشه زنده است .

راستی آخرین فیلمت را هم ندیدم (تشییع جنازه) ولی مطمعنم که مثل همان (( غلام شش لول بند زیر آسمان شهر )) شاد و با طراوت نبودی چون مادرم که فیلم را دیده بود ... .روحت شاد

پی نوشت 1 : در این حالت غریب ,  فقط حس شنیدن اشعار " الف - بامداد " را دارم .

کوچه ها باریکن دکونها بسته اس
خونه ها تاریکن طاقها شکسته اس
از صدا افتاده تار و کمونچه ، مرده می برن کوچه به کوچه




طبقه بندی: عمومی، روز نگار،
ارسال در تاریخ جمعه 27 فروردین 1389 توسط حسین (آزمایشی)

 

به نام اون که می گن همین دوروبراست .

درود به همه دوستان . از اونجایی که اخرین پستم تو این ساله , هر چی دارم می خوام بگم البته  یه کم طولانیه

سال 88 سالی بس عجیب و پر حادثه....

_نمی دونم از کجا شروع کنم ولی این طور شد که : ... تو همون روزای اول بعد از تعطیلات شروع شد ,به خاطر دوری  19 روزه جوری اشک ریختیم که تقریبا" هر که از راه می رسید یه تیکه بهمون مینداخت .از این که اینقدر احساسی هستیم و از این حرفا ( داستان اصلی رو می تونید تو مطلب " دوست نه برادر" امیرحسین عزیز بخوونید ). یه هفته بعد از عید همچی برعکس شد منظورم همون 10 روز نحصیه که فکرشم آزارم می ده,حالا تجربه حضور تو خوابگاه اونم برای اولین بار و ورود به یه محیط پر از احساس اشمئزاز (تصور اولیه از اون مکان ) رو هم بهش اضافه کن.غیبت و پشت سر گویی از کلاس و همکلاسی و استاد و ... هر کی که فکرشو بکنی واقعا" داشت منو دیوونه می کرد البته واسه یه عده این جو طبیعی بود حداقل از رفتارشون می شد اینو فهمید.خوب منمکه دستم به هیچ جا بند نبود فقط زورم به یه نفر می رسید یه ماشین اصلاح برداشتم و افتادم به جون موهای بدبخت و این اولین باری بود که واسه حرف مردم خود زنی می کردم به خاطر حرف چنتا کور وکچل .هر طوری که بود تموم شد ولی به معنای واقعیه کلمه وحشتناک بود .

_ مهمتر حادثه سال : 22 خرداد = ننگین ترین روز در تاریخ 30ساله جمهوری اسلامی.نه حوصله تعریف کردن وقایع قبل و بعد از انتخابات و دارم نه انرژیشو  ,چون می دونم حق ما گرفتنی نیست .

اون حس قشنگی که داشتم ...  حس خوب زندگی تو یه جامعه سالم و بدون دروغ اما مردم عوام گونی های سیب زمینی رو به این رویای قشنگ ترجیح دادند . ابلهانه تر, این که مردم عوام باور کردن که آن مرد پیروز واقعیه انتخابات بود , با اختلاف میلیونی !!! دیگر بار گفته بودم که " نمک به زخم پاشیدن در مرام ما نیست " اما چیزی که بیش از این مرا آزار می دهد ,غم این خفته چند است که خواب در چشم ترم می شکند ...( رای سبزت برگ هرزه )

_ شروع ترم دوم ( جنجالی ترین اتفاقات زندگی) همه اتفاقا از اون روز بارونی شروع شد, دوشنبه 14 آبان سر جلسه فارما و... الان می فهمم که چیزی نبوده جز" حسادت" فقط همین .از فردای اون روز پشت سر هم داستان داشتیم .

اول یا دوم آذر . اولین بار بود که تو زندگی خصوصیه یه فردی دخالت می کردم البته چیز خاصی نود .طرف آبنبات می خواست که من گفتم واسه دندونت ضرر داره و ازینا که طرف از تصمیمش منصرف شدو حرف ما رو گوش کرد.گرچه به خاطرش کلی حرف خوردم ولی الان که می بینم کارم نتیجه داده (" وصفش سخته ولی ) از صمیم قلب خوشحالم .

بزرگترین اشتباه یه آدم آرمان گرا ,چی میتونه باشه ؟ مسلما" واسه کسی که تو زندگیش هیچ مرز و حصار خاصی قائل نمیشه , محدود کرد خودش حتی با چیزای بزرگ ع بزرگترین اشتباهه. حتی اگه اون چیز خیلی بزرگ باشه بازم یه حدی داره .... واین بزرگترین اشتباه من تو زندگی بود (البته تجربه خوبی بود ) باروشن شدن قضایا و یه سری از موضوعات در روزای اخیر وجدانم خیلی راحت تره ... بگذریم .

داریم به سال جدید نزدیک میشیم ومعمولا" رسمه که لحظه سال تحویل دعا کنن.دعاهای مختلفی رو تو این مدت واسه خودم و دوستام و خانواده کردم از سلامتی گرفته :( یه چیز واقعا" رویایی و این که هیش کی تو این دنیا نمی تونه سالم باشه همه ما به یه نحوی بیماریم یه عدمون از نظر جسمی یه عدمون هم از نظر روحی – روانی) تا خوشبختی ( خیلی دور از دسترسه ) تو دنیایی که همه چیزش بنا به جبره , هیشکی خوشبخت نیست .ساده لوحانست که به خاطر چنتا موفقیت ناچیز تو زندگی خودمون و خوشبخت فرض کنیم .همه چیزو مجبوریم تحمل کنیم , دخترک گل فروش سر چهارراه ( تصورش و بکن) اون فقط 9 سال داره و تو مدرسه نیستش - طعم تلخ کار و به دوش کشیده .(گلی که پرپر میشه تو دست مشتری , اون گلی که با تلخی ازش می خری , واسه اون گل نیست یه لقمه نونه , ضامن این که کتک نخوره تو خونه , نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی... نپرس قصش طولانیه , زمین پر از آدماییه که کار می کنن ویه عده ای فقط پول دارن و یه مشت عقده ای که از کا کارگرا کاخ ساختن , چه کسایی تو این راه جون باختن این چیزا رو به دیگران بگی بهت می خندن = همون طوری که دارن به .3h  می خندن.

بازم دکتر... به حرفاش ایمان دارم اونم مثل من آرزوهای بزرگی داشت ولی یه نقاد حرفه ای بود .البته در چنین شرایطی ابلهانست که خودم رو با چنین شخصیتی مقایسه کنم و لی هیچ وقت خودم و دست کم نمی گیرم به راه پر پیچ و خم .3h ادامه خواهم داد حداقل این شانس نصیبم شده که تو یه مجموعه خیلی کوچک خودم و عیده هامو نشون بدم و این تازه اول راهه .

دعای خودم : این که زندگی هیشکی تفتیش نشه , ملاک ایمان و اعتقاد ( ارزش ) آدما تسبیح و ریش نشه و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش و روزی که آزادی تو خیابونه همه برابر ,کوچک و بزرگ همه خواهر و برادر .... این که همه مثل همیم و فقط این یک اصله  بنام انسانیت که زیباترین رسمه .

اما دعای دکتر :

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف

و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و  به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش.          

روح بزرگوارش شاد ( چه تفاوت فاهشی بین این دو دعا وجود داره !!)

البته با این طرزتفکر وطنت دیگه گیلان یا کردستان نیست .تمام این کره خاکی میشه وطنت .

پی نوشت 1 : امسال جشن 4شنبه آخر سال مصادف شده  با یه فاجعه غیر انسانی و واقعا" دردناک امسال یکی از معدود سال هایی بود که به خاطر این واقعه تو جشن خانوادگی (که از رسوم خانواده هست ) شرکت نکردم .فکر نمی کنم هیچ کردی (البته ربطی به قومیت خاصی نداره ) تو این روز حس خوبی داشته باشه یعنی شاد باشه .بمباران شیمیایی حلبچه .تمام طول روز  رو صرف شنیدن آلبوم " شهر خاموش " استاد کیهان کلهر که مضمونش همین حادثه تلخ هستش , کردم .

 

پی نوشت 2 :راستش اصلا" قصد نداشتم این پی نوشت و بنویسم یعنی چنین اخلاقی ندارم اما حرفای جالب گزارشگر تلوزیونی من و به نوشتن این پی نوشت واداشت . "راستی چی شد که اینتر تونست در مفابل ارتش تا دندان مسلح چلسی پیروز بشه "؟ این همون جمله بود .راستش جوابش برمیگرده به علت انتخاب خودم ( چی شد که از بین ایبن همه تیم اسم و رسم دار این تیم شد تیم محبوبت ) اسم تیم گویای همه چیزه ,اینتر ناتسیوناله برگردون به فارسی میشه یکی از .3h  عامل بعدیش اتحادی بود که آقای خاص فوتبال دنیا  بین بازیکنان ایجاد کرده بود. فوتبال یه بازیه 11 نفریه این 11 نفر تو زمین طوری از هم شناخت داشتن و همکاری داشتن که هیچ یک از ستاره های تیم مقابل حرفی واسه گفتن نداشتن  بازیکن اسم و رسم دار خاصی نداریم ولی با اتکا به 3h دنیا رو تساحب می کنیم .این موضوع و ژوزه به خوبی می دونست .بیخودی که یکی از الگوهای زندگیم نیست JOSE IS LEGEND"" ""

 

 

The Real Special One
The Real Champion

 

 

 

 

 

و در نهایت سوت پایان  ...

 

بهتر آن است که سزاوار پیروزی باشی ولی آن را دریافت نکنی تا اینکه پیروز شوی ولی سزاوارش نباشی ...

 

پی نوشت 3 : راستش این مطلب و دیروز نوشتم به خاطر پاره ای از مشکلات امروز پستش کردم .در حال کودکم در انتظار امید بمان ...

وپیشاپیش :سال تازه پیروز بی وامیدکم سال خاس و خوشی بی .
(نیاز به ترجمه که ندارین... ها )

 

 




طبقه بندی: عمومی، خاطرات،
برچسب ها: خاطرات،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)

درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر، عمومی،
برچسب ها: مایع حرف شویی،
ارسال در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط حسین (آزمایشی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ای صبح آزادی... سلام ای روشن فردا

...همیشه شروع کردن سخت بوده ولی وقتی از این مرحله بگذره همه چیز عادی میشه

درود به همگی .

همه چیز از یه دوستی ساده شروع شد کم کم فکر کردم میتونم رابطم و قوی تر کنم چند باری امتحانش کردم دیدیم نه ... میشه روش حساب کرد .بعدش شدیم دوتا دوست صمیمی که الانم تقریبا" از تمام ریز و درشت زندگیم با خبره .

... آدرس وبلاگش و بهم داد البته گفت یه وبلاگ گروهیه که نویسنده هاش هیچ وقت از نزدیک همدگه رو ندیدنو واز طریق یه فروم ورزشی باهم آشنا شدن و مابقی ماجرا ...

وقتی برای اولین بار به این آدرس اومدم.. خیلی واسم جالب بود شوخیای در حد چی که تو عمرم کسی همچین شوخیایی باهام نکرده بود( منظورم کامنت هایی بود که عضا به هم می دادن)

شاید همچین جو دوستانه ای رو با توجه به این که هیچ وقت همدیگه رو ندیده و نشناخته بودن کمتر دیده بودم .البته مهمتر از اون مطالبی بود که نویسنده ها می نوشتن ، افکار و عقایدشون خیلی واسم جالب بود.

هیچوقت فکرش ونمی کردم که بتونم تو این جمع دوستانه قرار بگیرم ولی حالا این افتخار نصیبم شده که باهاشون باشم  و امید وارم که بتونم به هدفی به این خاطر اومدم برسم .

اما خودم :

یه بار تو یه وبلاگی کل زندگیم و نوشتم ، این که کیم و از کجا اومدم و ... که داد همه در اومد . حتی پاسکال ( همون فیزیک دان معروف خودمون ) هم دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و ...مابی قصه که سر دراز داره

اما اسمم حسین و الانم دانشجوی ترم دوم پرستاریم .

گفتم هدفم : یکی از مهمترین اهدافی که باعث شد من به این جمع یام رو به حامد عزیز گفتم که جا داره ازش تشکر کنم و واقعا" هم نمی دونم چه جوری باید ازش تشکر کنم و همچنین از دوست خوبم امیر حسین عزیز .همون دوستی که اول مطلبم درموردش گفتم .

هدف :

هدف سختیه که سختیشم به خاطر یه صفت نمی دونم خوب یا بد آدماست .غرور ، تنفر یا ... واقعا" نمیدونم.

هیچ وقت ارتباط برقرار کردن منوط به حرف زدن و نوشتن و این جور چیزا نمی شه .گاهی وقتا نگاه آدما ، رفتارشون ، عکس العمل هاشون حتی حرف نزدن ها و سکوتشون با آدم حرف میزنه .کاش واسه یه بارم که شده اطرافمون و بهتر ببینیم شاید یکی داره باهامون حرف میزنه . سخته ... واقعا" سخته .

.

.

به قول نویسنده مورد علاقم تو وبلا گ سید امیر حسین عزیز ( آقا سید خودمون )      می نویسم و فقط می نویسم . خیلی دوست دارم با بعقیه دوستان هم آشنا بشم البته ذکر خیرشون رو از امیر حسین شندم علی و حامد و ارش آقا سیدو ماهماتا و فربد و مهدی و مسعود و امیر حسین عزیز .و امید وارم که این دوستی همیشه موندگار باشه .

می بخشید اولین مطلبم بود، یه خورده طولانی شد.

با سپاس.                             




طبقه بندی: منبر !، عمومی، دوستام،
ارسال در تاریخ دوشنبه 25 آبان 1388 توسط حسین (آزمایشی)

وای كه چقدر این لیریك دیوونه كنندست...........

یروزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون

یه جا كه پیدام نكنی بشی واسم بلای جون

تو میدونی دستای تو سرد بدون دست من

باید كه از اینجا برم تا نبینی شكسته من

چشمای تو مونده به در با تنهاییت سر میكنی

گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر میكنی

باید برم باید برم اینجا وفا نداره

خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره

باید برم تنها بشی ابر چشات بباره

فكرنكنم كه اون دلت بی من دووم بیاره

من كه دیگه حوصله ی گذشته هامم ندارم

تو این شبا كه بی كسم بازم تورو كم ندارم

 




طبقه بندی: هیچی، عمومی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 16 مهر 1388 توسط امیر حسین

دستام و بگیر بزار حست كنم

بزار یادم بیاد كه هستی

اینقدر مغروری كه وقتی بهت میرسم دهنم قفل میشه این غرور دوست داشتنیت رو با هیچ چیز عوض نمیكنم

بزار با تمام وجودم حست كنم  بزار وقتی میبینمت نگام پر از خواهش نباشه  تا بتونم ببینمت

ولت نمیكنم دیگه نه هیچوقت میدونم كه خیلی واست كمم ولی من با تو همه چیز و دارم همه چیزو

بدون هیچ دلیلی میخوامت چون بدون تو دلیلی ندارم 

واسم عزیزی حتی مهمتر از خودم اینه كه مهمه كه من از خودم بخاطرت گذشتم

احسام بهم دروغ نمیگه شاید خیلی وقتا به عقلم اعتماد نكنم ولی به احساسم نه همیشه  وقتی چیزی رو حس میكنم یعنی هست یعنی دارمش پس...پس چرا نگهش ندارم

هیچوقت از دستت نمیدم میدونم كه میتونم میدونم كه میخوام كه نگهت دارم

دستام خیلی سردن چون تا الان كسی نبود تا بتونم باهاش گرم شم  ، گرم از احساس بی نیازی ، گرم از نگاه پر از مهر ، گرم از  لبخندهای تكرار نشدنی

دلم میخواد كه بتونم بمونم مطمئنم كه ادامه میدم اما تاكی شاید ..شاید تا بالا اومدن خورشید از بالای كوه  ،چقدر طولاینه

خوب دیگه هرچی میخواستم و گفتم خیلی نزدیك به اون چیزی كه میخوام

آه ای شب  دامنت را برگیر خورشید قلب من  بی درنگ طلوع خواهد كرد.......

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر، عمومی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 13 مهر 1388 توسط امیر حسین

سلام به همه

یه تیکه شعر از محسن نامجو هستش که خیلی خوشکله میگه:

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری ای ساربان کجا میروی؟لیلای من چرا میبری؟

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود.

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمیخوانی در این غم چه حالم نمیدانی

پس از تو نمودم برای خدا، تو بلکه دلم را ببین و برو، چو طوفان سختی ز شاخه ی اشک

گل هستس ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته.

نیم ساعت پیش داشتم کل پستایی که تا حالا دادم رو میخوندم کلا من اهل شعر نوشتن نیستم ولی امروز یه خورده حالم زیاد خوب نبود گفتم این شعرو بنویسم خوب فاز میده.

امروز اومدم اینجا تا یه خورده حرف بزنم بیخود نیست بهش میگن دست نوشته چون آدم باید حرف دلشو بزنه تا یه خورده راحت شه حقیقتش ایندفعه فکر کنم دیگه واقعا از پیشتون باید برم واسه خودم که این خدا حافظی از همه ی خداحافظی ها جدی تره و سخت تره فردا قرار سری دوم خوندنمو بعد یه استراحتی 7روزه شروع کنم دیشب اتاقمو کلی آماده کردم واسه جایی که بشه توش درس خوند دیگه تصمیم خودم بود که میخواستم ادامه تحصیل بدم شاید واقعا 1سال پیش هدفم بعد از تموم شدن لیسانس این نبود شاید بخاطر اصرارهای بابا و مامانم مبنی بر ازدواج کردنم مجبور شدم این تصمیمو بگیم شاید اگه تک پسر این خونواده نبودم هچوقت اینجوری پیش نمیومد شاید..... و هزاران شاید دیگه نمیدونم حال و روزم این روزا خوش نیست اعصاب هیچ کاریو ندارم مسخرست ولی نمیدونم چرا؟!!!

نمیدونم چرا دوست دارم همه چی الان تموم بشه؟نمیدونم....!!!!! ولی شاید در آینده بدونم سرنوشتم رو خراب کردم شاید اگه به حرفشون شده بودم بهتر بود شایدم قضیه منم قضیه زگهواره تا گور دانش بجوی ادامه تحصیل واسم بهتره ولی فکر میکنم راه درستی رو انتخاب کردم شایدم نه!!!

شایدم به قول سیاوش که میگه دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر.....

ولی نیومدم اینجا که شما رو ناراحت کنم باور کنید نمیدونم چرا امروز دستم به نوشتن رفت؟

 البته قصد داشتم بیام ازتون خدا حافظی کنم از همتون که بهترین رفقای دنیا هستید از همتون عذر خواهی کنم و تشکر که بدست آوردنتون خیلی سخته شمایی که از من خیلی دورید ولی.... بگذریم امیدوارم شما هم به بهترین آرزوهاتون برسید هر چند رسیدن به آرزوها خیلی سخته دیگه باید از نت خداحافظی کنم ولی از شما خداحافظی کردن سخته یعنی در واقع نمیشه ازتون خدا حافظی کرد واسه من خداحافظی کردن معنی دل کندن رو میده.

امروز تاریخ اولین پستی رو که تو اینجا دادم داشتم میدیددم واسم خیلی جالب بود زمانی که به طور جدی با همتون رفیق شدم زمانی بود که اومده بودم اینجا پس باید هممون این وبلاگو به فال نیک بگیریم ولی از یه خصوصیات پستهایی که خودم دادم و پستهایی که شما دادید خوشحال شدم و اون این بود که با حرفامون دل کسیو نشکوندیم پس امیدوارم که دل افراد رو بدست آورده باشیم که دل بدست آوردن هنره.

خب دیگه بهترین رفقای مجزی دنیا هر اومدنی رفتنی داره پس قسمت ما هم رفتنه امیدوارم که به زودی ببینمتون

فعلا




طبقه بندی: عمومی، هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 3 مهر 1388 توسط آرش

چقدر سخته كه عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی

چقدر سخته كه یك دنیا بها باشی نتونی كه رها باشی

چقدر سخته كه بارونی بشی هرشب نتونی  آسمون باشی

چقدر سخته كه زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری كه بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی كه مونده تو گلدون غمش یك قطره بارونه

چقدر سخته  كه چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته  كه عشقت آسمون باشه  ولی ساده بگن چنده

چقدر سخته كلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته كه رفتن راه آخر شه نتونی  راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته بیهوش شی

چقدر  سخته دلت پر باشه ساكت شی  ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته كه یك دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته كه نزدیك خدا باشی ولی غرق ادا باشی

 




طبقه بندی: هیچی، عمومی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 29 شهریور 1388 توسط امیر حسین

خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا

اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.

می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.

بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .

من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...

شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟

رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....

اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).

گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی.عوضی.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)

فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم




طبقه بندی: هیچی، عمومی، روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 21 شهریور 1388 توسط مهدی

خب.چند هفته قبل که خونواده محترم رفتند مسافرت و من باهاشون نرفتم کلی برام خاطره انگیز شد و .... .حالا خاطراتش شاید خیلی به درد شما نخواهد خورد اما تجارب آشپزی اون روزم خیلی به کارتون خواهد اومد.خصوصآ امیر حسین

چند شب قبل از اون روز ما شام پیتزا داشتیم.پیتزاهای ما هم خوب از آب در میاد ولی به پای پیتزا فروشی ها نمی رسه و ...

روز اولی که اینا مسارفرت بودند من خیلی حس غذا درست کردن نداشتم و یه مختصری سیب زمینی سرخ کردم و خوردم.شبش هم باز خیلی حسش نبود و به همون سیب زمینی اکتفا کردیم.فرداش دیدم نه اینجوری نمی شه.رفتم سر یخچال.دیدم یه مقدار فلفل سبز و قارچ و گوشت چرخ کرده و ... یه چند ورق پنیر و یه خمیر پیتزا مونده.با خودم گفتم خدایا مادرم که استاد فن هستش اون می شه پیتزاش.من دیگه ... .نکته جالب اینکه شب قبلش سر سیب زمینی سرخ کردن روغن رو هم تموم کرده بودم و علاوه بر اون سس هم نداشتیم.بعد از ظهر جمعه هم بود و مغازه ای باز نبود.

کوتاه نیومدم.با خودم گفتم تو می تونی .رفتم سر ماهیتاوه ای که از دیشب نشسته بودمش.دیدم کفش روغن داره (البته یه روغن دو بار استفاده شده).ملات پیتزا رو توش سرخ کردم و بعد خمیر رو انداختم کفش (داخل پرانتز:در همین مدت با استفاده از کره و رب گوجه و آرد و آبلیمو و نمک و فلفل و .... یه سس گوجه هم ساختم).سس رو مالیدم کفش و مواد روش و .... و بعد داخل فر گذاشتمش و بعد .تو همین مدت به عنوان نوشابه یه دوغ هم زدم تنگش و باقیش رو خودتون در ادامه مطلب ببینید (جای اون هندوانه خالی):



ادامه مطلب
طبقه بندی: عمومی، روز نگار، خاطرات، عکس،
ارسال در تاریخ سه شنبه 3 شهریور 1388 توسط مهدی

به سلام به بهترین رفیقای مجازی دنیا حال شما خوبه بدون ما خوش میگذره؟غرض از مزاحمت این بود که بیاییم یه احوالی بپرسیم و بعد از مدتی یه پستی بدیم این مدت که دیگه جواد ترین و مسخره ترین کار دنیا هم نصیب ما شد یعنی درس... اه اه که خدا نمیدونم این ضد حالو واسه چی به بنده هاش دادخلاصه که زدیم تو کار خر خونی گوش شیطون کر روزی 4ساعت درس جدی خیلی زیاده ها خلاصه که درس بالاخره تا یه مرحله ای رفت این از لحاظ درسی از لحاظ فوتبالی هم که پرسپولیس روز و شب ازمون گرفته با اون ملعون نامرد مرتیکه دو زاری روز و شب نبود که تا یه روزنامه میخوندی ضد حال بت نمیخورد جادوگرو هم که فراری داد نامرد میخواد ستاره هارو بیرون کنه تا حاشیه ها مثلا کم شه آخه مرتیکه ئئئتیم پرسپولیسو داری میبندی روغن نباتی که نیست ای تو روحت مرتیکه نامرد سرمربی هم که معلون نیست با این نیمچه شهرتش چرا اومده ایران؟!!! اصلا بیخیالش هر چی بیشتر فکر کنی بیشتر میسوزی به قولی من و تو رو عشق استجا داره یادی هم از برادر زاده معنوی خودم یعنی جناب حامد رد(سرپرست دیگه رنگش شده قرمز)کنیم که جاش خالیه باز این دماغ زد بیرونخوب بود یه خورده بش میخندیدیم حالا بیخیال خب حالا چه خبرا خانوم بچه ها خوبن؟ بی معرفتترین تزریقاتی دنیا کوچولو چه طوره خوبه؟میبینم که مثه همیشه کلا دیگه نیستیم هرکی طرف خودشه یادش بخیر همیشه هرروز وبلاگ آپدیت میشد دیگه همه رفتن سر خونه زندگی خودشون در کل باز اومدم نت و خوشحالم اقلا از درس راحت شدیم یه چیز دیگه هم بگم واقعا ما قشر مستضعفیما خیر سرمون یه تیم فوتسال مارو انتخاب کرد تو زمان بیکاری تمرین بدیم تیمو حالا قراردادو حال کنید واسه 2سال 4ملیون فقطای تو روحتون خیر سرشون وضعشونم خوبه همینه دیگه اینجا میخوایی بخواه نمیخواییم بازم باید بخوایی!!!!ای روزگار گفتم اقلا این مرتیکه انصاریفرد زنگ میزنه بیاییم سر تمرین که نشد

خب بهترین دوستان مجازی دنیا ساعت 2هستش کم کم دیگه بریم میبینمتون

فعلا




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1388 توسط آرش

به نام حق

وقتی دارم اینو تایپ میکنم ساعت 2:07 دقیقه نیمه شب و من تازه از ستاد انتخابات موسوی  اومدم در حالی که شاید 1لحظه تا مرگ شایدم کما فاصله داشتم یک جرقه کافی بود تا همه چی بره رو هوا ساعت حول و حوش 11 بود که ما داشتیم سر فلکه گاز تو ستاد ائتلاف مهندسین اصلاح طلب خیلی راحت اعلامیه پخش میکردیم البته منتظر بودیم که یه جرقه بشه هرچند که از قبلش از طرف ستاد مرکزی بهمون گفته بودن وارد دعوا نشیم خلاصه این ساعتا بود که یه 206 با عکس رئیس جمهور محترم اومد و گفت...... منم زورم گرفت با ماشین رفتم دنبالش تا اینکه سر خیابون ارم بهش رسیدم و یه دفعه شد شترق آینه بغلش چسبید به سقف این قضیه فعلا منتفی شد تا اینکه دار و دسته احمدی اومدن با چوب و چماق به جون ملت افتادن البته تو یه خیابون دیگه که بهمون خبر دادن سریع بیاییم ما هم دخترا و پسرا رو جمع کردیم بردیمشون اونجا تا تعدادشون زیاد تر بشه اولش شعار بود که یه دفعه پریدن به ما هم خوردیم و زدیم تا تونستیم هم شعار دادیم که یه دفعه جو گیر شدم و رفتم طرف میکروفون و شعر تتلو در مورد ایران سبز رو خوندم(ریشه کن فقر و فساد میر حسین موسوی ما همه جوونای ایران پشتشیم واسه حمایت از موسوی با آهنگ باید بخونید) دخترا و پسرا همه همینو میخوندن هرچند که گفتن اصلا این شعرو نخونید ولی من حالیم نبود ملت هم که از من حساب میبردن میخوندن ولی دعوای بدی شد از هر دو طرف هرکی یه کاری میکرد ولی بیچاره دخترا بد گرفتنشون بردنشون آخه شما رو چه به سیاست جدی همینا از رای موسوی کم میکنن آخه ملت فکر میکنن موسوی میخواد فسادو ترویج بده میگن پس به اینرای نمیدن آخه یکی نیست بگه شلوارک سبز....

 جاتون خالی که بد خوردیم و زدیم یکیشون میگفت مهندسی بخوره تو سرتون منم امون ندادم و باز یه شوت به سمت آینه بغل و اینبار منهدم شد کلا من با آینه بغل مشکل دارم آخه نامردا 3شب پیش زدن ماله منو.... ولی خوب حال داد پشت میکروفون شعار میدادم ملت هم دست میزدن و تکرار میکردن ولی خداییش خیلی اعصابم خورد شد خیلی از دوستم کتک خوردن بردیمشون بیمارستان منم یه خورده مچ پام ضرب دیده که با فیزیوتراپی درست میشه(نمیدونم چرا من گذرم به فیزیوتراپی زیاد میخوره)جاهای دیگه که خیلی بدتر شده خبر آوردن یکی رفته تو کما بد دعوا شده دیگه شب آخری همه به هم پریدن و عقده هاشون رو خالی کردن تا ببینیم شنبه ما خوشحال میشیم یا... ولی از این تریبون میگم که اگه موسوی نشد اینجانب به خاطر حضور تو حزب دانشگاه از استخدام تو بانکها و ادارات دولتی محرومم(به درک اصلا صد سال من نون اینارو بخورم)خلاصه که همه یه صلوات بفرستید بی آرش نشدید زبونتون لال حالا بدبختی اینه فردا ننه بابا از مشهد زنگ میزنن چی جواب بدم؟آخه الان وقت تنها گذاشتن جوون بین اینهمه گرگ؟ دیگه باید بریم بکپیم ایشالا که یکی میاد تا شرافت انسانها را پاس بدارد اینم از اختتامیه حال و هوای انتخابات حالا دیگه راحت استراحت میکنم.ولی بدونید اقتصاد دیگه ترکیده خدا رحم کنه ایندفعه اگه شد.....

خب دیگه ساعت 2:35شد فقط یادتون با هم بخونید:صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم.




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 21 خرداد 1388 توسط آرش

سلام با اجازه این بچه خر خونه باز اومد

پ رس پ و ل ی س 8حرف بیشتر نیست ولی وقتی میشه یه کلمه که یه پسر 23ساله رو از 8سالگی دیوونه خودش کرده از پ که نماد پاکی عشق و از س پایانیش که نماد سربلندیه از حالا بگم که حرف دلمو میزنم اصلا اهل لاف و بلوف نیستم این حس رو هم میتونید از حامد بپرسید اون در جریان خب میگفتم 8حرف نیست ولی واسه من یه عشق واقعیه نمیدونم چه جور حسمو بیان کنم آخه من تو کار عشق و این حرفا وارد نیستم ولی به قول حامد چشامو میبندمو حرفه دلمو میزنم چون اگه حرف دلم نباشه بقیش چرت و پرت میشه به قول حامد.

 تو موضوع آخرم در مورد تلخی ها و شیرینی این چند سال نوشتم و گفتم خب شاید خیلیا فکر کردن خالی نوشتم ولی جان خودم اینجوری نیست خب بریم سراغ اصل مطلب باز هم پرسپولیس، بعضی وقتا که تو خونه تنهام و میدونم همسایه ها هم سر کارن اونقدر دلم واسه عشقم تنگ میشه که داد میزنم پپپپپپرررررسسسسسپپپپپووووللللیییییسسسسس خب خودمم میگم دیوونم ولی دیوونه پرسپولیس شاید درک نکردید ولی یه عشق واقعی مثل عسل مثل عشق به خدا که کاملا من تجربش نکردم اونقدر شیرین که یه قطرش واست حکم دریا رو داره لذت میبری ازش نمیدونم شاید زیادی مبالغه میکنم و بلف میزنم  شاید به قول دختر خالم دارم خود نمایی میکنم آخه وقتی داشتیم واسه کنکور میخوندیم میگفت آرش تو جدی مسخرشو در آوردی داری زیادی افراط میکنی میگفت کسی که این کارارو میکنه میخواد خود نمایی کنه آخه تمام کتابا و جزوه های اون و خودمو بالاش مینوشتم perspolis is my love حتی جاهایی که نوشته بود اونم حساس میزد دهن مارو سرویس میکرد ولی بخدا دست خودم نیست و نبود نمیدونم شاید این حس جوونیه که چیزی کورت میکنه ولی تا این حد؟لذت میبرم وقتی بهش فکر میکنم لذت میبرم وقتی بابام از مرحوم آلن راجرز میگه سرمربی انگلیسی که باعث شد تا 35 سال تماشاگرا داد بزنن اس اس یا روتون سیا 6تایا روتون سیا وقتی واسم از همایون بهزادی میگفت اونموقع 10سالم بود و ولی هنوز موقع بیکاری واسم میگه از حمید شیرزادگان میگه از پنجعلی از جعفر کاشانی از علی پروین و خودمم فرشاد پیوس رو یادم میاد پایان رافعت اون راننده وانتی که میشه بازیکن پرسپولیس خدایا آخه چرا اینقدر پرسپولیس عشقه؟بعضی وقتا دلم واسه پرسپولیس که تنگ میشه دوست دارم واسه یکی درد و دل کنم مثل اون شب با حامد که بیچاره یه غلطی کرد ساعت 3 به ما زنگ زد منم تا صبح مخشو خوردمو از پرسپولیس واسش گفتم حتما تو دلش میگفته شبه جمعه ای دیوونه تر از این گیرمون نمیاد؟ولی واقعا دست خودم نیست دیوانه وار عاشقشم خیلی وقتا جلو پوستر پرسپولیس میشینمو باهاشون حرف میزنم واقعا قبول دارم دیونم ولی نمیدونم شاید رسیدن به وصل باشه اگه یه روزی بشم مربی پرسپولیس.... حتی فکر کردن به این موضوع اشک آدمو در میاره وجه مشترک بارسا با پرسپولیس قیل از بازی دیشب این بود که هردو یه زمانی زیاد مظلوم قرار گرفتن موقعی که هوادارای جوون پرسپولیس تو سال 52 به این موضوع فکر میکردن که چه جوری این فیلمارو واسه بچهاشون نگه دارن سران تاج(اس اس)به فکر متلاشی نسخه اصلی این فیلم بودن واقعا دردناک اما بازی دیشب یه وجهه اشتراک دیگه ای رو هم اضافه کرد و اونم 6تایی شدن..... هستش چی میشد همینطور که من این بازیو واسه بچه هام نگه میدارم اونا هم واسه ما نگه میداشتن؟نمیدونم چه جوری از پرسپولیس بگم چیزی که داره منو آتیش میزنه به حامد قول دادم اگه پرسپولیس قهرمان آسیا شد 10روز بیام پیشش!!!!(آخه مگه مریضی قول میدی؟)

وقتی به عمق لوگوش نگاه میکنی متانت و وقار رو توش میبینی بزرگی رو میبینی عشق رو میبینی وقتی به پیراهنش خیره میشی آرامش همه وجودتو میگیره تو دفتر خاطرات تلخی هارو با مداد نوشتم تا زود بره و شادیها رو با مداد قرمز پررنگ تا همیشه تو چشم باشه این تیکه مطلبو میگم منتظر نظراتتونم.

در عبور ثانیه ها فرسایش تن را می بینی و تو را از مرگ چاره ای نیست،اما میتوان در گذر زمان لذت ها و رنج ها را با عشق،زندگی داد تا آیندگان بخوانند و با نفس خویش زندگی را به خاطره ها ارزانی کنند و آن روز است که تو زنده ای و مرگ را می میرانی.




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط آرش

به نام دوست که هرچه داریم از اوست


خیلی وقت بود بعد از اون شکایتنامه خودم از سال 87 ننوشتم اما اینبار هم شاید نوشته ام دل نوشته ایست با دو هدف مهمترین هدف خالی کردن خودم و تعریف بعضی از وقایع و دوم آگاهی احتمالی از علت غیبت همیشگیم

بزارید از اول ماجرا بگم از اول اولش

اولش از یه خواب تو اوایل سال تقریبا 3-4 فروردین شروع شد خواب این بود :

خودم رو دیدم که روی تختم خوابیده بودم و پدرم ، مادرم ، و خواهرام کنار تختم نشسته بودن و گریه و زاری می کردن من گوشه یه اتاق وایساده بودم داشتم به بدنم که روی تخت افتاده بود و رنگم مثل رنگ کچ شده بود نگاه می کردم داشتم به گریه و زاری خانوادم نگاه می کردم نمی دونستم چی شده مات و مبهوت مونده بودم از مادرم می پرسیدم چی شده جوابمو نمی داد پدرم خواهرام هیچکدومشون جوابمو نمی دادن بعد دیدم دو نفر وارد اتاقم شدن غریبه بودن اما بعد که پارچه سفید رو تو صورتم کشیدن فهمیدم که ...
خوابمو خلاصه می کنم چون اصل موضوع چیز دیگست فقط خوابم تا اونجایی پیش رفت که بعدم از تمام مراحل کار یک مرده که انجام میدن و همشو دیدم منو توی قبر گزاشتن و اون مراحل دفن و غیره رو کامل انجام دادن و همون موقع که آخرین لحد رو گذاشتن من خیلی بدجور و هولناک از خواب پریدم.

خیلی آشفته بودم تا 3-4 روز اصلا خوب خوابم نمی برد همش اون خواب جلو چشم بود البته داخل پرانتز بگم که من معمولا 80 - 90 درصد خوابام همیشه به حقیقت پیوسته ..

تا روز 8-9 فروردین این خواب همش جلوی چشم بود تا اینکه در موردش با خواهرم حرف زدم و اونم گفت لابد به خاطر این قضیه فوت مامانی (مادر بزرگم که فوت کرد زمستون ) هست آخه من خودم شاهد همه مراحل تدفین و مرگش بودم نمی دونم چه علاقه ای به این مسائل دارم .. بگزریم .. بعد خواهرم گفت اصلا برای اینکه روحیت عوض شه بریم سرزمین عجایب (شهر بازی سرپوشیده و تقریبا بهترین شهربازی تهرانه ) منم با این که حال خوشی نداشتم قبول کردم .

خلاصه می کنم چون می خوام به جای دیگه برسم خلاصه ما رفتیم و یکم بازی کردیم و بعد یه دستگاه اونجا بود به اسم رنجر (فکر کنم ) که با سرعت می چرخوند کسی سوار می شد من و خواهرم هم رفتیم و سوار شدیم خلاصه دستگاه که یه خورده شروع به کار کرد و تند شد من یه دفعه احساس کردم که انگار کمربند ایمنی این داره باز میشه تا اومدم ببینم چی شده یه دفعه دیدم کمربند باز شده و از جام تو چرخشا سر خردم و دارم میوفتم رو زمین فاصله اش از زمین 4-5 متری بود و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو بگیرم به میله زیرین این محل نشتن و خودمو با وزن سنگینی که داشتم با تمام وجود نگه دارم چون می دونستم که اگر بیوفتم نه تنها از اون فواصله هیچ چی ازم باقی نمیمونه بلکه اگر دستگاه بیوفته رو دور چرخیدن و اون آهن یه تنی از اون بالا بیاد پائین دیگه مرگم حتمیه خلاصه تا می تونستم خودمو با اون چرخش های دیوانه وار نگه داشتم که البته این نگه داشتن 10 ثانیه هم نشد چون مسئولش سری دستگاه رو خاموش کرد و خب جون سالم به در بردم.

اما اصل ماجرا خلاصه دیگه از اون روز بود که به خوابم واقعا ایمان آوردم و هر دقیقه منتظرم که اون خواب حقیقت پیدا کنه البته دقیق هم هنوز نمی دونم چیه اما یه یک ماهی هست که قفسه سینم و به خصوص قلبم خیلی درد می کنه و این شک برام به وجود اومده که شاید ...
نمی دونم چرا ولی به هر کس که میگم می گن اونا اتفاق بوده و هیچ ربطی به هم نداره اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم باور کنم که این داستان ها اتفاقی بوده ...

به هر حال تصمیم گرفتم که بیام اینا رو اینجا بگم که هم گفته باشم و هم اگر یک موقع غیبت طولانی و غیره منتظره برام پیش اومد بدونید که ممکنه چه اتفاقی برام رخ داده باشه و حلالم کنید !!!



طبقه بندی: عمومی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 25 فروردین 1388 توسط سید
(تعداد کل صفحات:2) 1 2

قالب وبلاگ