تبلیغات
خاطرات نسل سوخته ! - پست های عمومی
شنبه 5 دی 1388

سخن رانی

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،عمومی ،

درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 


برچسب ها: مایع حرف شویی ،

دوشنبه 25 آبان 1388

bioraphy

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :منبر ! ،عمومی ،دوستام ،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ای صبح آزادی... سلام ای روشن فردا

...همیشه شروع کردن سخت بوده ولی وقتی از این مرحله بگذره همه چیز عادی میشه

درود به همگی .

همه چیز از یه دوستی ساده شروع شد کم کم فکر کردم میتونم رابطم و قوی تر کنم چند باری امتحانش کردم دیدیم نه ... میشه روش حساب کرد .بعدش شدیم دوتا دوست صمیمی که الانم تقریبا" از تمام ریز و درشت زندگیم با خبره .

... آدرس وبلاگش و بهم داد البته گفت یه وبلاگ گروهیه که نویسنده هاش هیچ وقت از نزدیک همدگه رو ندیدنو واز طریق یه فروم ورزشی باهم آشنا شدن و مابقی ماجرا ...

وقتی برای اولین بار به این آدرس اومدم.. خیلی واسم جالب بود شوخیای در حد چی که تو عمرم کسی همچین شوخیایی باهام نکرده بود( منظورم کامنت هایی بود که عضا به هم می دادن)

شاید همچین جو دوستانه ای رو با توجه به این که هیچ وقت همدیگه رو ندیده و نشناخته بودن کمتر دیده بودم .البته مهمتر از اون مطالبی بود که نویسنده ها می نوشتن ، افکار و عقایدشون خیلی واسم جالب بود.

هیچوقت فکرش ونمی کردم که بتونم تو این جمع دوستانه قرار بگیرم ولی حالا این افتخار نصیبم شده که باهاشون باشم  و امید وارم که بتونم به هدفی به این خاطر اومدم برسم .

اما خودم :

یه بار تو یه وبلاگی کل زندگیم و نوشتم ، این که کیم و از کجا اومدم و ... که داد همه در اومد . حتی پاسکال ( همون فیزیک دان معروف خودمون ) هم دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و ...مابی قصه که سر دراز داره

اما اسمم حسین و الانم دانشجوی ترم دوم پرستاریم .

گفتم هدفم : یکی از مهمترین اهدافی که باعث شد من به این جمع یام رو به حامد عزیز گفتم که جا داره ازش تشکر کنم و واقعا" هم نمی دونم چه جوری باید ازش تشکر کنم و همچنین از دوست خوبم امیر حسین عزیز .همون دوستی که اول مطلبم درموردش گفتم .

هدف :

هدف سختیه که سختیشم به خاطر یه صفت نمی دونم خوب یا بد آدماست .غرور ، تنفر یا ... واقعا" نمیدونم.

هیچ وقت ارتباط برقرار کردن منوط به حرف زدن و نوشتن و این جور چیزا نمی شه .گاهی وقتا نگاه آدما ، رفتارشون ، عکس العمل هاشون حتی حرف نزدن ها و سکوتشون با آدم حرف میزنه .کاش واسه یه بارم که شده اطرافمون و بهتر ببینیم شاید یکی داره باهامون حرف میزنه . سخته ... واقعا" سخته .

.

.

به قول نویسنده مورد علاقم تو وبلا گ سید امیر حسین عزیز ( آقا سید خودمون )      می نویسم و فقط می نویسم . خیلی دوست دارم با بعقیه دوستان هم آشنا بشم البته ذکر خیرشون رو از امیر حسین شندم علی و حامد و ارش آقا سیدو ماهماتا و فربد و مهدی و مسعود و امیر حسین عزیز .و امید وارم که این دوستی همیشه موندگار باشه .

می بخشید اولین مطلبم بود، یه خورده طولانی شد.

با سپاس.                             


پنجشنبه 16 مهر 1388

صبوری...

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،عمومی ،یه لحظه فکر ،

وای كه چقدر این لیریك دیوونه كنندست...........

یروزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون

یه جا كه پیدام نكنی بشی واسم بلای جون

تو میدونی دستای تو سرد بدون دست من

باید كه از اینجا برم تا نبینی شكسته من

چشمای تو مونده به در با تنهاییت سر میكنی

گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر میكنی

باید برم باید برم اینجا وفا نداره

خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره

باید برم تنها بشی ابر چشات بباره

فكرنكنم كه اون دلت بی من دووم بیاره

من كه دیگه حوصله ی گذشته هامم ندارم

تو این شبا كه بی كسم بازم تورو كم ندارم

 


دوشنبه 13 مهر 1388

طلوع

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،عمومی ،

دستام و بگیر بزار حست كنم

بزار یادم بیاد كه هستی

اینقدر مغروری كه وقتی بهت میرسم دهنم قفل میشه این غرور دوست داشتنیت رو با هیچ چیز عوض نمیكنم

بزار با تمام وجودم حست كنم  بزار وقتی میبینمت نگام پر از خواهش نباشه  تا بتونم ببینمت

ولت نمیكنم دیگه نه هیچوقت میدونم كه خیلی واست كمم ولی من با تو همه چیز و دارم همه چیزو

بدون هیچ دلیلی میخوامت چون بدون تو دلیلی ندارم 

واسم عزیزی حتی مهمتر از خودم اینه كه مهمه كه من از خودم بخاطرت گذشتم

احسام بهم دروغ نمیگه شاید خیلی وقتا به عقلم اعتماد نكنم ولی به احساسم نه همیشه  وقتی چیزی رو حس میكنم یعنی هست یعنی دارمش پس...پس چرا نگهش ندارم

هیچوقت از دستت نمیدم میدونم كه میتونم میدونم كه میخوام كه نگهت دارم

دستام خیلی سردن چون تا الان كسی نبود تا بتونم باهاش گرم شم  ، گرم از احساس بی نیازی ، گرم از نگاه پر از مهر ، گرم از  لبخندهای تكرار نشدنی

دلم میخواد كه بتونم بمونم مطمئنم كه ادامه میدم اما تاكی شاید ..شاید تا بالا اومدن خورشید از بالای كوه  ،چقدر طولاینه

خوب دیگه هرچی میخواستم و گفتم خیلی نزدیك به اون چیزی كه میخوام

آه ای شب  دامنت را برگیر خورشید قلب من  بی درنگ طلوع خواهد كرد.......

 


جمعه 3 مهر 1388

همه چیز آمادست!!!

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،هیچی ،

سلام به همه

یه تیکه شعر از محسن نامجو هستش که خیلی خوشکله میگه:

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری ای ساربان کجا میروی؟لیلای من چرا میبری؟

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود.

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمیخوانی در این غم چه حالم نمیدانی

پس از تو نمودم برای خدا، تو بلکه دلم را ببین و برو، چو طوفان سختی ز شاخه ی اشک

گل هستس ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته.

نیم ساعت پیش داشتم کل پستایی که تا حالا دادم رو میخوندم کلا من اهل شعر نوشتن نیستم ولی امروز یه خورده حالم زیاد خوب نبود گفتم این شعرو بنویسم خوب فاز میده.

امروز اومدم اینجا تا یه خورده حرف بزنم بیخود نیست بهش میگن دست نوشته چون آدم باید حرف دلشو بزنه تا یه خورده راحت شه حقیقتش ایندفعه فکر کنم دیگه واقعا از پیشتون باید برم واسه خودم که این خدا حافظی از همه ی خداحافظی ها جدی تره و سخت تره فردا قرار سری دوم خوندنمو بعد یه استراحتی 7روزه شروع کنم دیشب اتاقمو کلی آماده کردم واسه جایی که بشه توش درس خوند دیگه تصمیم خودم بود که میخواستم ادامه تحصیل بدم شاید واقعا 1سال پیش هدفم بعد از تموم شدن لیسانس این نبود شاید بخاطر اصرارهای بابا و مامانم مبنی بر ازدواج کردنم مجبور شدم این تصمیمو بگیم شاید اگه تک پسر این خونواده نبودم هچوقت اینجوری پیش نمیومد شاید..... و هزاران شاید دیگه نمیدونم حال و روزم این روزا خوش نیست اعصاب هیچ کاریو ندارم مسخرست ولی نمیدونم چرا؟!!!

نمیدونم چرا دوست دارم همه چی الان تموم بشه؟نمیدونم....!!!!! ولی شاید در آینده بدونم سرنوشتم رو خراب کردم شاید اگه به حرفشون شده بودم بهتر بود شایدم قضیه منم قضیه زگهواره تا گور دانش بجوی ادامه تحصیل واسم بهتره ولی فکر میکنم راه درستی رو انتخاب کردم شایدم نه!!!

شایدم به قول سیاوش که میگه دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر.....

ولی نیومدم اینجا که شما رو ناراحت کنم باور کنید نمیدونم چرا امروز دستم به نوشتن رفت؟

 البته قصد داشتم بیام ازتون خدا حافظی کنم از همتون که بهترین رفقای دنیا هستید از همتون عذر خواهی کنم و تشکر که بدست آوردنتون خیلی سخته شمایی که از من خیلی دورید ولی.... بگذریم امیدوارم شما هم به بهترین آرزوهاتون برسید هر چند رسیدن به آرزوها خیلی سخته دیگه باید از نت خداحافظی کنم ولی از شما خداحافظی کردن سخته یعنی در واقع نمیشه ازتون خدا حافظی کرد واسه من خداحافظی کردن معنی دل کندن رو میده.

امروز تاریخ اولین پستی رو که تو اینجا دادم داشتم میدیددم واسم خیلی جالب بود زمانی که به طور جدی با همتون رفیق شدم زمانی بود که اومده بودم اینجا پس باید هممون این وبلاگو به فال نیک بگیریم ولی از یه خصوصیات پستهایی که خودم دادم و پستهایی که شما دادید خوشحال شدم و اون این بود که با حرفامون دل کسیو نشکوندیم پس امیدوارم که دل افراد رو بدست آورده باشیم که دل بدست آوردن هنره.

خب دیگه بهترین رفقای مجزی دنیا هر اومدنی رفتنی داره پس قسمت ما هم رفتنه امیدوارم که به زودی ببینمتون

فعلا


یکشنبه 29 شهریور 1388

چقدر سخته!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،عمومی ،یه لحظه فکر ،

چقدر سخته كه عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی

چقدر سخته كه یك دنیا بها باشی نتونی كه رها باشی

چقدر سخته كه بارونی بشی هرشب نتونی  آسمون باشی

چقدر سخته كه زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری كه بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی كه مونده تو گلدون غمش یك قطره بارونه

چقدر سخته  كه چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته  كه عشقت آسمون باشه  ولی ساده بگن چنده

چقدر سخته كلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته كه رفتن راه آخر شه نتونی  راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته بیهوش شی

چقدر  سخته دلت پر باشه ساكت شی  ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته كه یك دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته كه نزدیك خدا باشی ولی غرق ادا باشی

 


خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا

اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.

می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.

بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .

من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...

شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟

رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....

اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).

گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی.عوضی.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)

فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم


سه شنبه 3 شهریور 1388

خاطره یک غذای خوشمزه

   نوشته شده توسط: مهدی    نوع مطلب :عمومی ،روز نگار ،خاطرات ،عکس ،

خب.چند هفته قبل که خونواده محترم رفتند مسافرت و من باهاشون نرفتم کلی برام خاطره انگیز شد و .... .حالا خاطراتش شاید خیلی به درد شما نخواهد خورد اما تجارب آشپزی اون روزم خیلی به کارتون خواهد اومد.خصوصآ امیر حسین

چند شب قبل از اون روز ما شام پیتزا داشتیم.پیتزاهای ما هم خوب از آب در میاد ولی به پای پیتزا فروشی ها نمی رسه و ...

روز اولی که اینا مسارفرت بودند من خیلی حس غذا درست کردن نداشتم و یه مختصری سیب زمینی سرخ کردم و خوردم.شبش هم باز خیلی حسش نبود و به همون سیب زمینی اکتفا کردیم.فرداش دیدم نه اینجوری نمی شه.رفتم سر یخچال.دیدم یه مقدار فلفل سبز و قارچ و گوشت چرخ کرده و ... یه چند ورق پنیر و یه خمیر پیتزا مونده.با خودم گفتم خدایا مادرم که استاد فن هستش اون می شه پیتزاش.من دیگه ... .نکته جالب اینکه شب قبلش سر سیب زمینی سرخ کردن روغن رو هم تموم کرده بودم و علاوه بر اون سس هم نداشتیم.بعد از ظهر جمعه هم بود و مغازه ای باز نبود.

کوتاه نیومدم.با خودم گفتم تو می تونی .رفتم سر ماهیتاوه ای که از دیشب نشسته بودمش.دیدم کفش روغن داره (البته یه روغن دو بار استفاده شده).ملات پیتزا رو توش سرخ کردم و بعد خمیر رو انداختم کفش (داخل پرانتز:در همین مدت با استفاده از کره و رب گوجه و آرد و آبلیمو و نمک و فلفل و .... یه سس گوجه هم ساختم).سس رو مالیدم کفش و مواد روش و .... و بعد داخل فر گذاشتمش و بعد .تو همین مدت به عنوان نوشابه یه دوغ هم زدم تنگش و باقیش رو خودتون در ادامه مطلب ببینید (جای اون هندوانه خالی):


ادامه مطلب

پنجشنبه 8 مرداد 1388

برگشتم،حالشو ببرید!!!

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

به سلام به بهترین رفیقای مجازی دنیا حال شما خوبه بدون ما خوش میگذره؟غرض از مزاحمت این بود که بیاییم یه احوالی بپرسیم و بعد از مدتی یه پستی بدیم این مدت که دیگه جواد ترین و مسخره ترین کار دنیا هم نصیب ما شد یعنی درس... اه اه که خدا نمیدونم این ضد حالو واسه چی به بنده هاش دادخلاصه که زدیم تو کار خر خونی گوش شیطون کر روزی 4ساعت درس جدی خیلی زیاده ها خلاصه که درس بالاخره تا یه مرحله ای رفت این از لحاظ درسی از لحاظ فوتبالی هم که پرسپولیس روز و شب ازمون گرفته با اون ملعون نامرد مرتیکه دو زاری روز و شب نبود که تا یه روزنامه میخوندی ضد حال بت نمیخورد جادوگرو هم که فراری داد نامرد میخواد ستاره هارو بیرون کنه تا حاشیه ها مثلا کم شه آخه مرتیکه ئئئتیم پرسپولیسو داری میبندی روغن نباتی که نیست ای تو روحت مرتیکه نامرد سرمربی هم که معلون نیست با این نیمچه شهرتش چرا اومده ایران؟!!! اصلا بیخیالش هر چی بیشتر فکر کنی بیشتر میسوزی به قولی من و تو رو عشق استجا داره یادی هم از برادر زاده معنوی خودم یعنی جناب حامد رد(سرپرست دیگه رنگش شده قرمز)کنیم که جاش خالیه باز این دماغ زد بیرونخوب بود یه خورده بش میخندیدیم حالا بیخیال خب حالا چه خبرا خانوم بچه ها خوبن؟ بی معرفتترین تزریقاتی دنیا کوچولو چه طوره خوبه؟میبینم که مثه همیشه کلا دیگه نیستیم هرکی طرف خودشه یادش بخیر همیشه هرروز وبلاگ آپدیت میشد دیگه همه رفتن سر خونه زندگی خودشون در کل باز اومدم نت و خوشحالم اقلا از درس راحت شدیم یه چیز دیگه هم بگم واقعا ما قشر مستضعفیما خیر سرمون یه تیم فوتسال مارو انتخاب کرد تو زمان بیکاری تمرین بدیم تیمو حالا قراردادو حال کنید واسه 2سال 4ملیون فقطای تو روحتون خیر سرشون وضعشونم خوبه همینه دیگه اینجا میخوایی بخواه نمیخواییم بازم باید بخوایی!!!!ای روزگار گفتم اقلا این مرتیکه انصاریفرد زنگ میزنه بیاییم سر تمرین که نشد

خب بهترین دوستان مجازی دنیا ساعت 2هستش کم کم دیگه بریم میبینمتون

فعلا


پنجشنبه 21 خرداد 1388

اولتیماتوم انتخابات به من شایدم بالعکس!!!!

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

به نام حق

وقتی دارم اینو تایپ میکنم ساعت 2:07 دقیقه نیمه شب و من تازه از ستاد انتخابات موسوی  اومدم در حالی که شاید 1لحظه تا مرگ شایدم کما فاصله داشتم یک جرقه کافی بود تا همه چی بره رو هوا ساعت حول و حوش 11 بود که ما داشتیم سر فلکه گاز تو ستاد ائتلاف مهندسین اصلاح طلب خیلی راحت اعلامیه پخش میکردیم البته منتظر بودیم که یه جرقه بشه هرچند که از قبلش از طرف ستاد مرکزی بهمون گفته بودن وارد دعوا نشیم خلاصه این ساعتا بود که یه 206 با عکس رئیس جمهور محترم اومد و گفت...... منم زورم گرفت با ماشین رفتم دنبالش تا اینکه سر خیابون ارم بهش رسیدم و یه دفعه شد شترق آینه بغلش چسبید به سقف این قضیه فعلا منتفی شد تا اینکه دار و دسته احمدی اومدن با چوب و چماق به جون ملت افتادن البته تو یه خیابون دیگه که بهمون خبر دادن سریع بیاییم ما هم دخترا و پسرا رو جمع کردیم بردیمشون اونجا تا تعدادشون زیاد تر بشه اولش شعار بود که یه دفعه پریدن به ما هم خوردیم و زدیم تا تونستیم هم شعار دادیم که یه دفعه جو گیر شدم و رفتم طرف میکروفون و شعر تتلو در مورد ایران سبز رو خوندم(ریشه کن فقر و فساد میر حسین موسوی ما همه جوونای ایران پشتشیم واسه حمایت از موسوی با آهنگ باید بخونید) دخترا و پسرا همه همینو میخوندن هرچند که گفتن اصلا این شعرو نخونید ولی من حالیم نبود ملت هم که از من حساب میبردن میخوندن ولی دعوای بدی شد از هر دو طرف هرکی یه کاری میکرد ولی بیچاره دخترا بد گرفتنشون بردنشون آخه شما رو چه به سیاست جدی همینا از رای موسوی کم میکنن آخه ملت فکر میکنن موسوی میخواد فسادو ترویج بده میگن پس به اینرای نمیدن آخه یکی نیست بگه شلوارک سبز....

 جاتون خالی که بد خوردیم و زدیم یکیشون میگفت مهندسی بخوره تو سرتون منم امون ندادم و باز یه شوت به سمت آینه بغل و اینبار منهدم شد کلا من با آینه بغل مشکل دارم آخه نامردا 3شب پیش زدن ماله منو.... ولی خوب حال داد پشت میکروفون شعار میدادم ملت هم دست میزدن و تکرار میکردن ولی خداییش خیلی اعصابم خورد شد خیلی از دوستم کتک خوردن بردیمشون بیمارستان منم یه خورده مچ پام ضرب دیده که با فیزیوتراپی درست میشه(نمیدونم چرا من گذرم به فیزیوتراپی زیاد میخوره)جاهای دیگه که خیلی بدتر شده خبر آوردن یکی رفته تو کما بد دعوا شده دیگه شب آخری همه به هم پریدن و عقده هاشون رو خالی کردن تا ببینیم شنبه ما خوشحال میشیم یا... ولی از این تریبون میگم که اگه موسوی نشد اینجانب به خاطر حضور تو حزب دانشگاه از استخدام تو بانکها و ادارات دولتی محرومم(به درک اصلا صد سال من نون اینارو بخورم)خلاصه که همه یه صلوات بفرستید بی آرش نشدید زبونتون لال حالا بدبختی اینه فردا ننه بابا از مشهد زنگ میزنن چی جواب بدم؟آخه الان وقت تنها گذاشتن جوون بین اینهمه گرگ؟ دیگه باید بریم بکپیم ایشالا که یکی میاد تا شرافت انسانها را پاس بدارد اینم از اختتامیه حال و هوای انتخابات حالا دیگه راحت استراحت میکنم.ولی بدونید اقتصاد دیگه ترکیده خدا رحم کنه ایندفعه اگه شد.....

خب دیگه ساعت 2:35شد فقط یادتون با هم بخونید:صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم.


یکشنبه 13 اردیبهشت 1388

پرسپولیس...

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

سلام با اجازه این بچه خر خونه باز اومد

پ رس پ و ل ی س 8حرف بیشتر نیست ولی وقتی میشه یه کلمه که یه پسر 23ساله رو از 8سالگی دیوونه خودش کرده از پ که نماد پاکی عشق و از س پایانیش که نماد سربلندیه از حالا بگم که حرف دلمو میزنم اصلا اهل لاف و بلوف نیستم این حس رو هم میتونید از حامد بپرسید اون در جریان خب میگفتم 8حرف نیست ولی واسه من یه عشق واقعیه نمیدونم چه جور حسمو بیان کنم آخه من تو کار عشق و این حرفا وارد نیستم ولی به قول حامد چشامو میبندمو حرفه دلمو میزنم چون اگه حرف دلم نباشه بقیش چرت و پرت میشه به قول حامد.

 تو موضوع آخرم در مورد تلخی ها و شیرینی این چند سال نوشتم و گفتم خب شاید خیلیا فکر کردن خالی نوشتم ولی جان خودم اینجوری نیست خب بریم سراغ اصل مطلب باز هم پرسپولیس، بعضی وقتا که تو خونه تنهام و میدونم همسایه ها هم سر کارن اونقدر دلم واسه عشقم تنگ میشه که داد میزنم پپپپپپرررررسسسسسپپپپپووووللللیییییسسسسس خب خودمم میگم دیوونم ولی دیوونه پرسپولیس شاید درک نکردید ولی یه عشق واقعی مثل عسل مثل عشق به خدا که کاملا من تجربش نکردم اونقدر شیرین که یه قطرش واست حکم دریا رو داره لذت میبری ازش نمیدونم شاید زیادی مبالغه میکنم و بلف میزنم  شاید به قول دختر خالم دارم خود نمایی میکنم آخه وقتی داشتیم واسه کنکور میخوندیم میگفت آرش تو جدی مسخرشو در آوردی داری زیادی افراط میکنی میگفت کسی که این کارارو میکنه میخواد خود نمایی کنه آخه تمام کتابا و جزوه های اون و خودمو بالاش مینوشتم perspolis is my love حتی جاهایی که نوشته بود اونم حساس میزد دهن مارو سرویس میکرد ولی بخدا دست خودم نیست و نبود نمیدونم شاید این حس جوونیه که چیزی کورت میکنه ولی تا این حد؟لذت میبرم وقتی بهش فکر میکنم لذت میبرم وقتی بابام از مرحوم آلن راجرز میگه سرمربی انگلیسی که باعث شد تا 35 سال تماشاگرا داد بزنن اس اس یا روتون سیا 6تایا روتون سیا وقتی واسم از همایون بهزادی میگفت اونموقع 10سالم بود و ولی هنوز موقع بیکاری واسم میگه از حمید شیرزادگان میگه از پنجعلی از جعفر کاشانی از علی پروین و خودمم فرشاد پیوس رو یادم میاد پایان رافعت اون راننده وانتی که میشه بازیکن پرسپولیس خدایا آخه چرا اینقدر پرسپولیس عشقه؟بعضی وقتا دلم واسه پرسپولیس که تنگ میشه دوست دارم واسه یکی درد و دل کنم مثل اون شب با حامد که بیچاره یه غلطی کرد ساعت 3 به ما زنگ زد منم تا صبح مخشو خوردمو از پرسپولیس واسش گفتم حتما تو دلش میگفته شبه جمعه ای دیوونه تر از این گیرمون نمیاد؟ولی واقعا دست خودم نیست دیوانه وار عاشقشم خیلی وقتا جلو پوستر پرسپولیس میشینمو باهاشون حرف میزنم واقعا قبول دارم دیونم ولی نمیدونم شاید رسیدن به وصل باشه اگه یه روزی بشم مربی پرسپولیس.... حتی فکر کردن به این موضوع اشک آدمو در میاره وجه مشترک بارسا با پرسپولیس قیل از بازی دیشب این بود که هردو یه زمانی زیاد مظلوم قرار گرفتن موقعی که هوادارای جوون پرسپولیس تو سال 52 به این موضوع فکر میکردن که چه جوری این فیلمارو واسه بچهاشون نگه دارن سران تاج(اس اس)به فکر متلاشی نسخه اصلی این فیلم بودن واقعا دردناک اما بازی دیشب یه وجهه اشتراک دیگه ای رو هم اضافه کرد و اونم 6تایی شدن..... هستش چی میشد همینطور که من این بازیو واسه بچه هام نگه میدارم اونا هم واسه ما نگه میداشتن؟نمیدونم چه جوری از پرسپولیس بگم چیزی که داره منو آتیش میزنه به حامد قول دادم اگه پرسپولیس قهرمان آسیا شد 10روز بیام پیشش!!!!(آخه مگه مریضی قول میدی؟)

وقتی به عمق لوگوش نگاه میکنی متانت و وقار رو توش میبینی بزرگی رو میبینی عشق رو میبینی وقتی به پیراهنش خیره میشی آرامش همه وجودتو میگیره تو دفتر خاطرات تلخی هارو با مداد نوشتم تا زود بره و شادیها رو با مداد قرمز پررنگ تا همیشه تو چشم باشه این تیکه مطلبو میگم منتظر نظراتتونم.

در عبور ثانیه ها فرسایش تن را می بینی و تو را از مرگ چاره ای نیست،اما میتوان در گذر زمان لذت ها و رنج ها را با عشق،زندگی داد تا آیندگان بخوانند و با نفس خویش زندگی را به خاطره ها ارزانی کنند و آن روز است که تو زنده ای و مرگ را می میرانی.


سه شنبه 25 فروردین 1388

با دلی آرام و قلبی مطمئن ...

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :عمومی ،یه لحظه فکر ،


به نام دوست که هرچه داریم از اوست


خیلی وقت بود بعد از اون شکایتنامه خودم از سال 87 ننوشتم اما اینبار هم شاید نوشته ام دل نوشته ایست با دو هدف مهمترین هدف خالی کردن خودم و تعریف بعضی از وقایع و دوم آگاهی احتمالی از علت غیبت همیشگیم

بزارید از اول ماجرا بگم از اول اولش

اولش از یه خواب تو اوایل سال تقریبا 3-4 فروردین شروع شد خواب این بود :

خودم رو دیدم که روی تختم خوابیده بودم و پدرم ، مادرم ، و خواهرام کنار تختم نشسته بودن و گریه و زاری می کردن من گوشه یه اتاق وایساده بودم داشتم به بدنم که روی تخت افتاده بود و رنگم مثل رنگ کچ شده بود نگاه می کردم داشتم به گریه و زاری خانوادم نگاه می کردم نمی دونستم چی شده مات و مبهوت مونده بودم از مادرم می پرسیدم چی شده جوابمو نمی داد پدرم خواهرام هیچکدومشون جوابمو نمی دادن بعد دیدم دو نفر وارد اتاقم شدن غریبه بودن اما بعد که پارچه سفید رو تو صورتم کشیدن فهمیدم که ...
خوابمو خلاصه می کنم چون اصل موضوع چیز دیگست فقط خوابم تا اونجایی پیش رفت که بعدم از تمام مراحل کار یک مرده که انجام میدن و همشو دیدم منو توی قبر گزاشتن و اون مراحل دفن و غیره رو کامل انجام دادن و همون موقع که آخرین لحد رو گذاشتن من خیلی بدجور و هولناک از خواب پریدم.

خیلی آشفته بودم تا 3-4 روز اصلا خوب خوابم نمی برد همش اون خواب جلو چشم بود البته داخل پرانتز بگم که من معمولا 80 - 90 درصد خوابام همیشه به حقیقت پیوسته ..

تا روز 8-9 فروردین این خواب همش جلوی چشم بود تا اینکه در موردش با خواهرم حرف زدم و اونم گفت لابد به خاطر این قضیه فوت مامانی (مادر بزرگم که فوت کرد زمستون ) هست آخه من خودم شاهد همه مراحل تدفین و مرگش بودم نمی دونم چه علاقه ای به این مسائل دارم .. بگزریم .. بعد خواهرم گفت اصلا برای اینکه روحیت عوض شه بریم سرزمین عجایب (شهر بازی سرپوشیده و تقریبا بهترین شهربازی تهرانه ) منم با این که حال خوشی نداشتم قبول کردم .

خلاصه می کنم چون می خوام به جای دیگه برسم خلاصه ما رفتیم و یکم بازی کردیم و بعد یه دستگاه اونجا بود به اسم رنجر (فکر کنم ) که با سرعت می چرخوند کسی سوار می شد من و خواهرم هم رفتیم و سوار شدیم خلاصه دستگاه که یه خورده شروع به کار کرد و تند شد من یه دفعه احساس کردم که انگار کمربند ایمنی این داره باز میشه تا اومدم ببینم چی شده یه دفعه دیدم کمربند باز شده و از جام تو چرخشا سر خردم و دارم میوفتم رو زمین فاصله اش از زمین 4-5 متری بود و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو بگیرم به میله زیرین این محل نشتن و خودمو با وزن سنگینی که داشتم با تمام وجود نگه دارم چون می دونستم که اگر بیوفتم نه تنها از اون فواصله هیچ چی ازم باقی نمیمونه بلکه اگر دستگاه بیوفته رو دور چرخیدن و اون آهن یه تنی از اون بالا بیاد پائین دیگه مرگم حتمیه خلاصه تا می تونستم خودمو با اون چرخش های دیوانه وار نگه داشتم که البته این نگه داشتن 10 ثانیه هم نشد چون مسئولش سری دستگاه رو خاموش کرد و خب جون سالم به در بردم.

اما اصل ماجرا خلاصه دیگه از اون روز بود که به خوابم واقعا ایمان آوردم و هر دقیقه منتظرم که اون خواب حقیقت پیدا کنه البته دقیق هم هنوز نمی دونم چیه اما یه یک ماهی هست که قفسه سینم و به خصوص قلبم خیلی درد می کنه و این شک برام به وجود اومده که شاید ...
نمی دونم چرا ولی به هر کس که میگم می گن اونا اتفاق بوده و هیچ ربطی به هم نداره اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم باور کنم که این داستان ها اتفاقی بوده ...

به هر حال تصمیم گرفتم که بیام اینا رو اینجا بگم که هم گفته باشم و هم اگر یک موقع غیبت طولانی و غیره منتظره برام پیش اومد بدونید که ممکنه چه اتفاقی برام رخ داده باشه و حلالم کنید !!!


یکشنبه 23 فروردین 1388

گذشت 20روز و اندی از سال88!!!!!

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

سلام به بهترین دوستان مجازی دیگه دوری از شما تاب و توان ازم گرفته بود گفتم یه سری بزنیم و یه آپدیتی کنیم اینجا تو این مدت واسه منم مثل شما اتفاقای مختلفی افتاد اوایل عید که بحث خداحافظی من از نت و رفتن برای همیشه حامد و... اشکمو درآورد در واقع من تا حالا غیر از فوتبال واسه هیچی گریه نکردم یعنی شاید بغض کرده باشم ولی گریه غیر فوتبال تو کارمون نیست ولی اینبار....

اوایل عید بود که خالم اینا اومدن از تهران و کسی همراه خودشون داشتن که من 5سال پیش وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم تو یک روز به دنیا اومدیم با هم درس میخوندیم با هم کتاب میخریدیم چقدر تو درسها کمکم میکرد در واقع اگه اون نبود شاید من الان آبیاری درختان دریایی دانشگاه آزاد واحد خاش هم قبول نمیشدم خیلی بهش مدیونم و روزی هم که رفت تا 1هفته حال حوصله هیچ کاریو نداشتم ولی حالا اومده بود چقدر دوست داشتم داد بزنم که چقدر دلم واست تنگ شده ولی  نمیشد شاید این سوال واستون پیش بیاد که این آدم کی بوده باید بگم دختر خالم هستش که به چشم یه خواهر بهش نگاه میکنم(خودتون میدونید که من اهل اون کارا نیستم و فقط محبتم از رو صداقت)خیلی خوشحال بودم دوست داشتم فقط نگاهش کنم و خاطرات گذشته رو مرور میکردم و اون هم فقط لبخند میزد حیا و حجبش خیلی زیاد بود قبلا نمیزاشت شوخیهای بیمزه یه پسر 13 ساله زیاد بشه فکرش تو درس بود برعکس من واقعا دلم واسش تنگ شده بود و حالا هم که برگشته بود خیلی خوشحال بودم این مدت 25 ساعته خونه مادربزرگم بودم اون حالا دانشجوی شیمی دانشگاه امیر کبیر بود همیشه درسش بهتر از من بود تو یه روز به دنیا اومده بودیم من بچه اول بودم و اون بچه دوم واقعا تونسته بود تنهاییم رو پر کنه دوری از فوتی که مثل یه کوه بود واسم فراموش کرده بودم واقعا ولی حیف که چقدر لحظه های خوب زود میگذره و لحظه های تلخ دیر تا 14 موندن و مجبور شدن باز برن دیگه به خودم قبولونده بودم که راه سفر باید رفت خالم زیاد اصرار کرد که باهاشون برم ولی من حالشو نداشتم دختر خالم رفت و من خاطرات زمانی که روز اول دانشگاه اومدم و دیدم که میخوان از شیراز برن واسم زنده شد چقدر اونموقع بد بود....

بعد از تعطیلات یه 10 روزی خواستم برم خونه دوستم که پدر و مادرش سفر بودن گفتم تو این مدت بازیابی میشم بهم کمک کرد که حالم بهتر بشه تونستم یه خورده درس بخونم سر تمرین هم بد نبود خدا کمک کرد و تیم اول شد سهمیه بازیهارو گرفتیم  از این قضیه خوشحال بودم چون واقعا 1سال زحمت کشیدم از نظر فوتبالی هم دوران خوبی بود منچستر باز برگشت به روزای اوجش و پرسپولیس هم آبرودار ایران شد بارسا هم که نیاز به تعریف نداره سر این فوتبال مصدومیتم باز برگشت بس که سر بازی منچستر و پرسپولیس خودمو به در و دیوار میزدم دکتر رفتم گفت زیاد بهش فشار آوردی سر بازیه منچستر و آستون ویلا گل سوم رو که شیاطین زدن احساس کردم چسبیدم به سقف کلی هم همسایه دوستم اومد دعوا مرافه راه انداخت بازی پرسپولیس با الغرافه که تو حال خودم نبودم در کل 20روز فوتبالی خوبی بود آخرین مورد هم قضیه فیزیوتراپی بود که اگه بعضیا شایعه پراکنی نکرده باشن خودم شفاف بهتون میگم هرکی هم از زبون من چیزی گفته خالی بندیه باور نکنید

فعلا.


سه شنبه 27 اسفند 1387

بوی نوروز د رسفره افشین

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

هیچ وقت نتوانستم آداب معاشرت بومی ام را در زمان احوال پرسی کنار بگذارم چه زمانی که در ایران زندگی میکرد وچه حالاکه در همسایگی ایران است او نتوانسته تکیه کلام ایرانیان را بشناسد کنجکاوانه به دنبال اصل موضوع میگردد بعداز احوالپرسی میگویم خسته نباشید اوباصراحت خاص خود میگوید (خسته نیستم چرا فکر کردید باید خسته باشم ؟) 
اولین بار که رو در رو نشستیم مهر86بود سعی کرد بازبان مادری باما سخن بگوید واز مترجم استفاده نکند همان روز نشان داد دور ماندن از رسوم زادگاهش تاحدود زیادی اورا تغییر داده اما تمایلات درونی اش برای شناختن آداب ایرانیان از بین نرفته محور گفتگو عید نوروز بود وقاعدتا تصور میکردیم افشین مثل تمام روزهاییکه در پرسپولیس بود باهیجان حرف بزند اما او با رک گویی همیشگی اش گفت (من یک مربی فوتبا لم نه یک باستان شناس یا ستاره شناس)  
قطبی به یاد می آورد دوران کودکی اش درشیراز نوروز راتجربه کرده .اوخیی زود محور بحث را در دست میگیرد وبه سمت پرسپولیس میبرد.درست برعکس امسال ....با پیش شرطهای خاص خودش گفت وگو رامی پذیرداوعلاقه ای به باز گویی مباحث گذشته ندارد اما اودر تقویم 87خورشیدی وتقویمی که مدتها  
تجربه اش نکرده بودیک عنوان بزرگ به دست آورد.اوقهرمان لیگ شدوشاید همین برای انتخاب شدن او به عنوان چهره سال کافی بود.  
هنوز حرارتی وصف ناپذیربرای به زبان آوردن جملات فارسی رامیتوان در وجود او حس کرد از نوروز 87 آغاز میکنیم اوکجا بود وقتی تمام ایرانیان در حال خواندن یا مقلب القلوب بودند ؟ 
(فکر نمیکردم این عید تفاوتی با ژانویه داشته باشد در فکرم بود این مراسم نقصهایی باید داشته باشد .آن روزها درگیر کار ومشکلات بودم پرسپولیس در کورس قهرمانی بود نمیخواستیم فرصتی را از دست بدهیم ولی روزهای آخر میدیدم همه چیز در حال تغییر است کوچه خیابان وهمه چیز عوض شده مردم همه شادند و ازاینکه چیزی بخرند لذت میبرند همه چیز مرا وسوسه میکرد تا بفهمم چه میخواهد رخ دهد ) 
اونمیتوانست از ایران خارج شود مهمترین علت هم فشردگی لیگ بود او برای5روز اردو باید به بندر عباس میرفت تا اردو بزنند. 
از او پرسیدم افشین نوروز کجا بود ؟(در کنار همسرم یوروم او تازه به ایران آمده بود و من میخواستم در این مدت کوتاه  یک غافل گیری خارقالعاده داشته باشم اما همان زمان خودم غافل گیر شدم .وکیلم آقای حاج باقر سعی کرد به من نشان دهد نوروز چیست؟همان زمان با یوروم تصمیم گرفتیم سفره هفت سین داشته باشیم ودرخانه خودمان جشن ساده بگیریم ) 
افشین قطبی تازه گرم میشود مثل کودکی که دارد خاطرات تابستان وسفرهایش را بازگومیکند بازهمان شوری که کنار زمین، 
وقتی تیمش گل میزد،تمام وجودش را فرا میگرفت داشت از اولین سفره 7سین تعریف کرد(دوست داشتم بدانم چرا سبزه برسر سفره میگذارند که  
حاج باقر گفت نشانه رویش وسبزی است که ایرانیان برای باروری وسرسبزی میگذارند.میدانستم سیر بو میدهد اما فهمیدم خاصیت دارویی دارد.ایرانی ها مردمی رویایی واحساسی هستند سیب را نشانه شادابی میدانند اوبه من گفت سیب آرایه شعرفارسی است.حاج باقر برایم شعری خواند که دوست داشتم یاد بگیرم اما متاسفانه یادم رفت) 
اوبرایش خوانده بود:مادرم صبحی میگفت موسم دلگیری است....من به او گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست . 
اثر ماندگار سهراب سپهری برای یوروم که تازه داشت فرهنگ ایران را تجربه میکرد جالب بود او آرایش سفره 7سین قطبی را به عهده گرفت وکمتر از افشین کنجکاوی میکرد او از سمنو پرسیده بود؟(من فهمیدم نوعی خوردنی است که نشان از برکت است ما کمی خوردیم ) 
اما محبوب ترین عضو سفره 2 ماهی قرمز بودند (من عاشق ماهیها بودم هر روز برایشان غذا می گرفتم ومراقب بودم نمیرند گاهی در تنهایی با آنها حرف میزدم زمانی که از ایران رفتم آن دو رابه حاج باقردادم وگفتم مراقبشان باش او گفت میتوانی در استخر یک پارک رها کنی ولی واقعا دلم نمی آمد دوست داشتم کنار خودم باشند من ویوروم دلبستگی عمیقی باآنها داشتیم .........) 
حاج باقر قبل از سال تحویل خانه قطبی را ترک کرد او از افشین خواست آراسته با قرآن در دست سر سفره بنشیند و برای خودش وتیمش دعا کند اما قطبی گفت (الان نمیخواهم برای خودم دعا کنم خدا همیشه حواسش به من هست اما برای بیماران دعا میکنم که نمیتوانند سر سفره با خانواده شان باشند) 
اواولین نوروز ایرانی را در ایران پشت سر گذاشت و59 روز بعد اولین قهرمانی عمر سرمربیگری اش رابا پرسپولیس تجربه کرد او به سختی درباره پرسپولیس حرفی میزند 
(من قهرمانی پرسپولیس رامثل بچه خودم میدانم احساسم را چگونه بگویم ؟من مادر بودم و قهرمانی فرزندم احساس میکردم برای قهرمانی باید مثل مادرزحمت بکشم  

و در انتها:این پرسپولیس ماله من دوسش دارم خیلی زیاد قهرمانی بهش میاد


پنجشنبه 24 بهمن 1387

15 روز با عصا

   نوشته شده توسط: آرش    نوع مطلب :عمومی ،

امروز خیلی حالم گرفته صبح ساعت 9:30 با تیم دانشکده علوم بازی داشتیم تیمشون خیلی قوی بودن ولی تیم ما بهتر بازی میکرد دقیقه 38 بود که یه گل زدیمدو دقیقه بعد یه پنالتی واسمون گرفتن و گل دوم رو هم زدیم نیمه اول 0-2 تموم شد میدونستم که بازیو میبریم ولی اونا یه بازیکن از تیم جوانان برق داشتن نیمه دوم که شروع شد گل سوم رو هم زدیم و دیگه بردمون قطعی شده بود که اونا تو سه دقیقه دو تا گل زدن بازیکنام خستشون بود واسه همین  دو تعویضمو انجام دادم و هر آن احتمال گل خوردن داشتیم و بازیکنی هم که بتونه بیاد بازی کنه و درست دفاع کنه نداشتم حسین هم که بهترین بازیکنم بود بازی قبل اخراج شد که با اجازه از داور مجبور شدم خودم رفتم تو زمین دقیقه 88 بود که یه ضد حمله خیلی سریع با ارسال پاسهای بلند  پشت دفاع فرستادن که همه عقب موندیم منم با هر زحمتی بود خودمو رسوندم و با یه تکل از پشت خفن که منو یاد پایان رافت بازیکن متعصب دهه 70 پرسپولیس بود انداخت داور سریعا کارت قرمز مستقیم داد ولی من اصلا نفهمیدم چون ساق پام داغون شده بود سریع رفتم بیمارستان و با عکس از پام گفتن که زیره زانوت آسیب دیده ولی خوشبختانه زیاد مهم نیست ولی باید 15 روز با عصا راه بری و سعی کنی اصلا هم از جات بلند نشی خلاصه الان یه نیم ساعتی رسیدم خونه از بیکاری گفتم قضیه امروزو واستون بگم ولی خداییش خیلی ضد حال بود 15 روز با عصا ولی خدا رو شکر بازی بعدیمون 12 اسفند هستش و میتونم کار هدایت تیم رو بر عهده بگیرم


تعداد کل صفحات: 2 1 2