تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!
عشق من عاشق من باش تو دنیایی که پر رنگ و ریاست

 سر بزار رو شونم بزار برات بگم تو دنیا فقط تو داری چشمای ناز

پ.ن:هر دفعه کامل تر میشه



طبقه بندی: هیچی، خاطرات،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 22 مرداد 1388 توسط حامد
سر بزار رو شونم تا بت بگم تو دنیا تو داری فقط چشمای ناز



طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ شنبه 10 مرداد 1388 توسط حامد
تو این آشفته بازار افکار چه حالی میده حسنی !!
وقتی میخونمش فراموش میکنم همه چی رو !! تو هم فراموش کن !
خسته شدم از بس حرفای همیشگی رو زدم ! تا آخرش هم همینا رو میتونم بگم !


یه جـــــــای خـــــوب و با صفا

 

تـــــوی دهـــــی اون دور  دورا

بازی می كرد تو دشت و دمن

 

 یه پسری بود اسمش حسن

بازی  می كـــرد با بچــــــه ها

 

همه اش ولو تو كــــــــوچه ها

 

چه بچــــــــه ای آه و آه و آه  

صبح می خوابید تا ســـاعت ده

همه كارش بد و ناتـــــــــموم   تنبلی می كرد نمی رفت حموم

از صبح تا شب بخور  و بخواب

 

تــوی خونـــــــــه یا كـــــــنار آب

 

سرو صدا به پا می كــــــرد


 با بچــــه ها دعوا می كــــــــرد

كنار ننه ، بنشین همین جا

 

ننه اش می گفــت : حسنی بیا

این  قدر ، تو كوچه ها نمون

 

مشقهامو بنویس ، درساتو بخون

 




ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: حسنی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388 توسط حامد
...احساس دارد , منطق دارم . امید دارد , برنامه دارم . نمیترسد , قدرت دارم. تجربه دارد , میخواهم تجربه کنم . دارم و دارد ! مهم اینجاست که الان با همیم و داریم ! ما هر دو داریم ! ما حالا هم احساس داریم هم منطق هم امید هم برنامه هم تجربه . حالا من نیستم و او نیست . حالا ماییم . ما , من و او .

...چطور التماس او را میکردم در روزهای نداشتنش . فکر نمیکردم به این زودی اما حالا دارم ... حالا فقط میترسم از روزی که تقدیر جدایمان کند . مانند همان روزی که به هم رساندمان . تقدیر بی رحم است میدانم میدانم اما چاره ای ندارم ...

...نمیتوانم باعث کمتر وابسته شدنش بشوم میدانم که فکر آن روز را نمیکند ...شاید نزدیک است ...



طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: برگ اول،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1388 توسط حامد

به به برو بچ حال شما؟خوب هستید؟

ما هم دیگه این نفسای آخر بس که گفتم میخوام بشین بخونم بخونم دیگه خز شده ولی اینبارو دیگه میخوام بخونم خیر سرم 1سال دیگه بیشتر فرصت نیست با انبوهی از این کتابهای عجیب!!! غرض این بود که یه خداحافظی تقریبا دو ماهه داشته باشیم ولی خواستم یه چیز با حال بگم تو این چند روز که من وحامد دست رو هرکاری میزاشتیم میخواستیم کرم بریزیم به شکست میخورد حالا تک تکشو بتون میگم اولیش که نشسته بودیم با حامد که گفتم بیا کلوپ والنسیا رو به گند بزنیمحامد هم گفت بیا شایعه بندازیم که خواکین تصادف کرده مرده یه لینک عوضی هم میدیم میگم اینم لینکش مهدی هم میخواست از یوتوب یه فیلم تصادف بزاره که بگه اینم تصادفش جاتون خالی این سرپرست اونجا پوسا رو واسه 5دقیقه خوشکل بردیم تو کما کم مونده بود زنگ بزنه گریه کنهآی حال داد جاتون خالی که داشتیم تا مرز پیروزی میرفتیم که بخاطر یک انسان بسی عجیب کودتامون به شکست انجامید مرتیکه همه چیو لو داد منظورمو که میفهمید؟آره دیگه اینم از شانس ماست آخه آدم قحطی بود اینو آوردیم؟خلاصه اینم به شکست خورد از شانس ما باز حوصلمون سر رفت گفتم بیاایم باز شایعه کنیم فربد تو فوتبال پاش شکسته که اینم باز شکست خورد اخه آدم عاقل فربد کی تو رو دیده؟ یا چه جور به تو گفته؟اینم حرفی بود خوبباز هرکاری خواستیم بکنیم نمیشد مثلا میخواستیم یه جوری حال این پسر خالرو به یه طریقی بگیریم ای تو روحش نبود این آخری ولی باحال بود آقا ایندفعه نقشه باحال ریختیم گفتیم بریم شعرارو عوض کنیم بزاریم یه خورده بخندیم به جان خودم 30ثانیه بعد از زدن نشد که روسو اومد گفت این حالا شعره؟آخه به این سرعت دستمون رو شد واقعا این موقع هاست که میگن ای تو روح این شانس البته یه چیز هستا یکی نیست بگه آخه زندگیتو کن مریضی مگه؟منم جوابش میدم زندگی باید هیجانی باشه

خلاصه که اینم از پست ما واسه یه دو ماهی البته بگم شاید اومدم یه پستی دادم مثلا یه اتفاقی افتاد ولی این یک هفته خوش گذشت ولی از فردا ضد حال ای حال میده بشینی کتاب 200صفحه ای بخونی در کل دیگه خداحافظ اینا امشب تا صبح حالشو میبریم صبح هم میریم فوتبال بعد که اومدیم میخوابیم تا 3بعد از ظهر بعدش دیگه درس میزنیم تو رگ خب دیگه بهترین برو بچ مجازی دنیا خداحافظ نه تو رو خدا بلند نشید راهو بلدم 

فعلا




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط آرش

"عشق دیرینه ی من"
از پاتریک تا سامی "اپیزود دوم و پایانی :رایکارد , خاکستری ترین"

همیشه خوش شانس بودم که تیمی که به طور تصادفی انتخاب کردم بارسا بوده و اولین بازیکنی که باهاش گل زدم و بهش عشق ورزیدم پاتریک بوده .

اما خودت رو بزار جای من ... پاتریک رو اول از همه دوست داری ... بارسا رو دوست داری ... رایکارد میاد ...پاتریک با بی انصافی مربی میره ... سامی میاد که اصولا نباید دوستش داشته باشی ... ولی سامی رو پرستیدم ... از رایکارد متنفر بودم ... قهرمانی چمپیونز لیگ رو برای بارسا میاره ... نمیتونی کار احمقانه ای که با پاتریک رو کرد فراموش کنی اما نمیتونی از این مربی متنفر باشی.

پاتریک برای من همیشه یه پیروزه یه جنگنده ی واقعی , کسی که دوست داشتن رو به من یاد داد و بچگیم رو برام خاطره انگیز کرد . برام مهم نیست که چقدر تو حقش ظلم شده و همیشه بد شانسی گریبان گیرش بوده . مهم اینه که همیشه به خاطر چیزی که میخواسته تلاش کرده.
پاتریک , فرانکی باهات بد کرد و فقط نشون داد که مربی بزرگ و با اقتداری نیست .



خنده داره که وقتی میگن رابطه ی فرانکی و پاتریک خوب بود ...

بارسای بدون پاتریک برای حامد مثل فوتبال بدون توپ بود . شماره 9 استثناییت که تبدیل به قسمتی از زندگیت شده بود . پاتریک دیوونه و پر حاشیه ی من میره و حالا سامی گل شماره 9 تیمته.

بدون هیچ دلیلی رایکارد وارد سرنوشتم میشه . کسی که نه میتونستم دوستش داشته باشم نه ازش متنفر باشم . رایکارد بت من رو از تیم بیرون کرد اما داره بارسا رو قهرمان میکنه . عذاب آور بود برام و باید پاتریک رو فراموش میکردم و سامی بهترین راهش بود .




با یه نگاه به گذشتش عاشقش شدم . وای خدای من یه مادریدی حالا تو بارسا .شاید زیاد شبیه پاتریک نبود اما میتونست قسمتی از قلبم رو مال خودش کنه .

اما واقعا نمیتونستم چطور با مربی تیمم کنار بیام یه شروع بسیار بد و مشکلاتش با پت که باعث شد وقتی قیافش رو میبینم هر چیزی ! به فکرم بیاد.
یه جام فوق با ارزش تو پاریس که باعث شد هر وقت میبینمش ازش به عنوان یه مربی خوب یاد کنم.
و یه پایان بسیار بد در مادرید . آره این فرانکی برای من یه آدم خوب و بده ! تا حالا هیچوقت دست از حمایت ازش بر نداشتم و حتی کسایی که منو میشناسند میدونند که همیشه هر جا صحبتی از فرانکی بشه حامد هم اونجاست .اما نمیشه همه چی رو مخفی نگه داشت , ولی حالا فهمیدند که یه چیزایی رو نباید در مورد خودت به همه بگی البته من اینطور فکر میکنم شاید خوب باشه شاید نباشه .

حالا رایکارد حتی از مونیکا هم جدا شده و داره تنها زندگی میکنه و میلان هم حاضر نشد اون رو به مربیگریش قبول کنه و لئورناردوی کم تجربه رو به اون ترجیح داده , کسی چیزی نمیدونه ولی شاید اون داره سزای اشک های بارسایی هایی رو میده که با بی رحمی اسطورشون رو از بین برد .


پ.ن:این قسمت تموم شد ... خاطرات و نوشته های بعدی عنوان دیگه ای خواهد داشت پس ادامه داره...


طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: رایکارد، پاتریک کلایورت،
ارسال در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط حامد
"عشق دیرینه ی من"
از پاتریک تا سامی "اپیزود اول:گریه های من"

سلام دوستای بارسایی من , دوستایی که که اندازه ی بارسا دوسشون دارم . دوستای که تک تک شون خون آبی واناری دارن و قلبشون واسه بارسا میتپه.
میخوام یه پست نسبتا طولانی بدم و چیزایی که تا حالا نگفتم رو بگم غلط املایی ها رو هم بزارید به حساب تند نوشتن اما دوست دارم بخونیدش چون احتیاج دارم به خوندنتون !

از خودم شروع میکنم ... 7 سال بیشتر نداشتم که همه ی زندگیم بازی های کامپیوتری بود و بازی هام زندگیم بودن , مادرم پرنسس کیتانا بود و پدرم و مارشال لاو ! بیشتر تو رویاهای بچگی خودم بودم . گاهی اوقات با دوستام WE بازی میکردیم زیاد بازی کرده بودم اما هیچوقت قادر به شکست دادن کسی نبودم تا وقتی به طور اتفاقی بارسا رو انتخاب کردم و اولین تیمی که شکست دادم سفید های مادریدی بودن . آره من بردم و اون گل فوق العاده که هنوز جلو چشممه رو پاتریک کلایورت زد .



باورم نمیشه من شکستش دادم حالا بارسا تیمه منه . حالا میتونم شرط بندی کنم سر تیمم .
نمیخوام زیاده روی کنم اما وقتی از بچگی تنها باشی و کسی نباشه کمکت کنه هر اتفاقی ممکنه برات سونوشت ساز باشه . بارسا به من اعتماد به نفس داد بارسای دوست داشتنیه منه .هر وقت کسی نبود که باهاش حرف بزنم بارسا همیشه بود .

حالا حامدی که هیچوقت فوتبال نگاه نمیکرد و فقط از بازی ها باهاش آشنایی داشت یه فوتبال دوست و عاشق شده بود ! بارسا - ونگال - لوئیز انریکه - لوئیز فیگو - گابری - پت کلایورت - دلا پنیا - کوکو - ریوالدو و...

بارسا محرک و امید دهنده ی من بود . وقتی 8 ساله بودم به خاطر بارسا . انقدر برای مامانم از بارسا وپت گفتم که تونستم برای تولدم پیراهن شماره 9 بارسا رو هدیه بگیرم . یکی از بهترین روزای زندگیم بود اون روز .

بارسا قسمتی از زندگی من شده بود . هر وقت تنها بودم بهش فکر میکردم . به برد هاش به گل هاش به بازیکناش .

جام جهانی 2002 , کلاس چهارم بودم , به یاد موندنی ترین جام جهانیی بود که تونستم کامل ببینمش . تو همون نگاه اول کسی بود که عاشقش میشدی کسی که با دریبل هاش عجیبش منو میخکوب کرده بود , کسی که دیوید سیمن و انگلیس های مغرور و دیوید بکام و همه ی کسایی که ازشون بدم میومد رو تحقیر کرد چقدر دوستش دارم خدا اون رونالدینیوی منه



عجب وورلد کاپی بود . الیور کان گل های کلوزه به عربستان کاپیتانی کافو تو برزیل جای امرسون . بازی های دوست داشتنیه ترکیه با اون دروازبان جالبشون روشدو بالا اومدن اسپانیا با 9 امتیاز تو مرحله ی گروهی ...

بعد جام جهانی دوست داشتم همه ی اینها تو بارسا باشن.

حالا رونالدینیو تو بارساست ! این بارسا دیگه شکست ناپذیره . دوست داشتم قهرمانی با بارسایی که توش رونی و کلایورت و مندیتا و روشدو بود رو ببینم حیف...رایکاردی که بیشتر از همه ی مربی های دنیا دوستش دارم کلایورت من رو نشوند رو نیمکت چرا ؟ هیچوقت نمیبخشمش , کلایورت تا اون موقع رویای من بود کسی که باهاش عکس میگرفتم باهاش فوتبال بازی میکردم و با هم حرف میزدیم سیاه ترین روزهای بارساییم همین روز ها بود وقتی نیم فصل به شکل فجیع 13 ام شدیم دوست داشتم برگردیم عقب اما آخر فصل دوم شدیم , ممنونم فرانک که ما رو بالاتر از دشمن قرار دادی .

بد تر از همه رفتن کلایورت بود , خداحافظ عشق من خداحافظ تنها عنصر بارسایی کننده ی من خداحافظ شماره 9 و خداحافظ پاتریک . برای اولین بار به خاطر فوتبال گریه کردم فقط به خاطر پاتریک . بهت گفتم خداحافظ تنهام گزاشتی با بارسا اما راه خودتو برو ...

امیدی برای فصل جدید نداشتم اما کسی بود که امیدوارم کرد , رونالدینیوی برزیلی ! چیکار میکنه این خدا , غیر ممکن برای رونی وجود نداشت , رونی بود که پاتریک رو از یاد من برد , حالا احساس میکردم شماره 10 هست که داره منو به آرزوم میرسونه . رونی واقعا رویا بود . با دوستام در مورد بارسا صحبت میکردم افتخار میکردم که رونی رو دارم هیچ تیمی رونی رو نداره آره چون این بارساست چون این بهترینه بهترین باید بهترین ها رو داشته باشه .

04-05 قهرمان شدیم خیلی هم خوب قهرمان شدیم با کمک رونی قهرمان شدیم نه فقط رونی یکی دیگه هم بود که با بقیه فرق داشت واقعا فرق داشت واقعا فرق داشت !! میدوئید چه سرعتی خدا . جوری شوت میزنه انگار قصد کشتن دروازبان رو داره مهم تر از همه بعد از گل داد میزنه آره این سامی بود . برای بار دوم به خاطر فوتبال فوتبال و این بار فقط به خاطر بارسا گریه کردم . حالا میدونستم که قهرمانی بعد یه فصل پر فراز و نشیب و سخت چه حالی داره .



فصل قبل از اون تیم آبی متنفر شدم . حذفمون کردن تمام آرزوم بردن اون ها بود حالا ما تیم بهتری داشتیم . بازی با آبی ها یه لحظه دنیا ایستاد ! مثل این که وقت ایستاد ! پشت پنالتی باکس آبی ها همه وایستادن . بازیکن ها تماشاگرا ... فقط یه نفر قادر به حرکت بود و اون رونی بود چند ثانیه بعد از شوتش چک تونست یه ری اکشن انجام بده اما توپ گل شده بود آره رونی چه گلی میزنه بی اختیار اشک هام اومدن . بردیمشون تحقیرشون کردیم . آبی و اناری من تحقیرشون کرد عجب قیافه هایی داشتن ممنونم فرانک ممنونم رونی ممنونم سامی ممنونم لئو و ممنونم ماکسی.

آرسنال - بارسا سال 2006 خدایا کمکمون کن ببریم , تا قبل از بازی آرزوم بود که تا وقتی زنده ام یه بار قهرمانی بارسا تو چمپیونز لیگ رو ببینم فقط چند ساعت باهاش فاصله داشتم اما باید میبردیم.

یه سانتر عجیب سو کمپبل و گل . تقریبا دنیا رو سرم خراب شد . حالا سامی سامی سامی ...گل بود داور گل بود...آلمونیا میاد تو رونی لا اقل ضربه آزادت رو گل کن ...نه...آندرس میاد ... بلتی میاد ... حالا هنریک میاد ... یه پاس عالی سامی گل زد خدا این سامیه من بود که گل زد اونا 10 نفره ان میبریمشون ...بلتی - لارسن - بلتی ...با گریه های بلتی بلند داد میزدم که پاتریک این بارسای منه همینه.برای چهارمین بار برای فوتبال گریه کردم این بار شیرین تر بود چه جام خشگلی هم بود.دیگه آخرش بود هیچی نمیخوام !

بازم وورلد کاپ ! منتظر بازی های رونی بود ! شاید بهتره بگم تراژدی وورلد کاپ 2006 تو آلمان !
رونی خراب کرد. کان دروازبان فیکس نبود. خبری از ترکیه نبود .ایتالیا قهرمان شد .

منتظر فصل جدید بودم که جبران شه . همه چی واقعا خوب بود . میگفتن رونی خوب نیست اما به نظر من خوب بود . سامی مصدوم شد . خیلی بد شد . خدا قهرمانی نمیخوام . اسمی باید عمل شه . خدایا یعنی میتونه سامی سابق بشه ؟

بازی با زیر دریای های زرد بود . منتظر چیز خاصی نبودم اما رونی باز هم غافلگیرم کرد چه برگردونی !! عین یه چیپ دقیق رفت تو گل .این رونی منه کسی همچین بازیکنی نداره .
قهرمان نشدیم به شکلی احمقانه . سامی هم کم بازی کرد چه فصل بدی بود فقط دو تا گل قشنگ به ختافه و ویارئال بود که میتونست باعث شه بتونم بهش فکر کنم همین.

جام خوان گمپر . سامی چه استوک های خوشگلی پوشیده یه موقعیت عالی ...نه نه نه نه مصدوم شد .میخواست بازی کنه رایکارد نزاشت . حالا منتظرم ببینم نتیجش چیه فکر میکردم در بدترین شرایط 2 هفته بیشتر نکشه مصدومیتش اما نه بد شد خیلی بد شد .

رونی هم واقعا افت کرده . چه فصل کابوس باریه تمومش کنید .

هیچوقت نمیتونستم رونی رو تو لباس دیگه ای تصور کنم اما رونی رفتش . رونیی که اسمش با بارسا گره خورده بود . رونیی که با اسمش اولین چیزی که به یادت میومد بارسا بود ! برای پنجمین بار گریه کردم این بار به خاطر رونی . رونی هم رفت کنار کلایورت . چقدر بیرحمی پپ چقدر ؟

فصل شروع میشه اما رونی نیست ! رونی رو میخوام ! میبریم . پشت سر هم میبریم اما رونی نیست .ولی سامی داره گل میزنه مثل همیشه .دیگه مصدوم هم نیست . از هر جایی هر مدلی دیگه بهتر از این نمیشه ! بارسا داره میبره و سامی گل میزنه . خدایا ممنون که سامی گل رو آفریدی.

میرسیم به فینال همه نا امیدن ازش . نه همه , حامد مثل همیشه به سامی گل امید داره دقیقه ی 10 بازی ویدیچ محو میشه یه شوت دقیق و گل ! چرا گریه نکنم سامی مهمه ی بارسایی ها رو خوشحال میکنه ممنونم سامی . به رونی فکر میکنم ! الان چه حسی داره ؟

شیر گرسنه ی من گل 36 ام فصلش هم دیشب زد . حالا فقط از خدا میخوام که سامی قراردادش رو با بارسا تمدید کنه چون هیچکس نیست که جاش رو برای من پر کنه .

ادامه داره...


طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: پاتریک کلایورت، سامی گل،
ارسال در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط حامد
آرام و شادابی

بسیار زیبایی

پهناور و آبی

به به تو دریایی

من در خیال خود

با قایقی زیبا

سوی تو می آیم

سوی تو ای دریا




یادش بخیر ما هم یه زمونی زندگی کردیما !!




خونه ی مادر بزرگ
اون آهنگ اولش رو عشق است
خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره ...
اون هاپو کومارش هم یه چیز دیگه بود




این دو تا رو
 اسمشون چی بود ؟ لوک پوک فوک ؟؟؟

خداییش من چند بار خاله شادونه و پورنگ و دیدم کهیر زدم :دی اینا خیلی قشنگ تر از انیمیشن های فعلین ... آخه یه بچه واقعا جنگ و خونریزی و تفنگ و عشق و ازدواج به چه کارش میاد ؟

این یکی رو داشته باشین



دختره ی مو قرمز


این اون قسمتش باحال بود که موهاش زده بود بالا درست نمیشد !

قبلنا اینا رو میدیدم خندم میگرفت !
بیخیال ... برا دفعه ی بعد یه چند تا مورد جالب تر هست میزارم




طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: بچگی،
ارسال در تاریخ جمعه 11 اردیبهشت 1388 توسط حامد

سلام به همگی

این مطلب و به عنوان یه هدیه کوچیک به همکلاسیایی خیلی خوبم تقدیم میکنم

امروز روز پرستار بود یعنی روز من و دوستام و بقیه فرشته های نجات ایران (البته من که در اطلاعید میخوام دکتر شم حالا بقیه رو نمیدونم)

روز خیلی خوب و پراسترسی بود حرفایی شنیدیم چیزایی دیدیم و......

براتون میگم

خوب رفتیم دانشگاه و مثل همیشه واسه درس و کارای عملی پرستاری که من متنفرم ازشون روز قبلش کلی با بچه ها صحبت کرده بودیم که شیرینی بگیریم و از این حرفا ولی امتحان میان ترم پارازیتولوژی رو که دادیم همه رفیتم تو فاز دپرس و دیگه نزدیک  بعضی از دوستان نمیشد رفت

من و حسین از شب قبلش تصمیم گرفته بودیم که یه چیز مختصر به بچه ها بدیم (البته واقعا" قابلشون و نداره)

از بچه ها پذیرایی کردیم و استاد اومد و منم مثل همیشه مجبور به تحمل سخنان استاد بودم

اونم چی نحوه ی ساکشن کردن که حتی یادم میاد تنم مور مور میشه اخه خدایا این دیگه چه کاراییه حالا یاد گرفتنش هیچ امتحانش کلی سخته، من که بهش فکر میکنم پشتم میلرزه

 اما قضیه اصلی از ایجا شروع میشه

که من و چنتا از همکلاسیام واسه گرفتن کارت نمایشگاه بین المللی کتاب راهی بانک شدیم

اقا چشتون روز بد نبینه نمیدونم امروز چرا هوا اینقدر گرم بود رفیتم بانک مدیر بانک گفت کارتای دانشجوهای مقطع لیسانس(چقدر کتابی شد) تموم شده

همین طور که داشت واسه یکی از بچه های توضیح میداد ازش پرسید چرا دیروز نیومدی خوب اونم گفت امتخان داشتیم

امتحان پارازیتولوژی

بعد یارو شروع کرد به حرفای صدتا یه غاز

اینا چیه به شما یاد میدن و  شما باید روانشناسی پرستاری  بخونین و  اینا تا دکترشم مفت نمیرزه و  از این حرفا میخواستم برم بهش بگم اخه به تو چه اخه تو چی میفهمی از رشته ی ما که داری حرف مفت میزنی

اونم تو روز پرستا نگفت یه مراعات کنه

پشت میز نشسته خیال کرده چیکارست که البته بچه ها  جلوم گرفتن چون نزدیک بود خون بپا کنم حالا یارو شنانس اورد به ما دکترا چیزی نگفت وگرنه که.........سانسور شد

خوب اینجا بود که یکی از اکتیوترین ادمای روی زمین (همکلاسیمون و میگم) شروع کرد به تلاش برای اینکه از یه بانک واسه ما کارت جور کنه

یه بانک دیگه پیدا شد

بماند که چقدر پیاده رفتیم و زبونمون ازحلقمون زده بود بیرون کف پام ساییده شده بود از بس راه رفته بودم

خلاصه رفیتم تو بانک و این همکلاسیمون تو یه چشم بهم زدم همه کارارور راست و ریست کرد مام استراحت میکردیم

باورتون نمیشه خودش کارتتش و گرفته بود ولی واسه ما داشت به اب و اتیش میزد تا کارت جور کنه

دستش درد نکنه

واقعا" واسه من وبچه های دیگه سنگ تموم گذاشت

کارت رو که نگرفیتم یعنی گفتن شنبه بیاین ولی میگیریم انشاالله

به نظر رفتنی شدیم به تهران تا چی پیش بیاد

بازم روز پرستار رو به دوستان تبریک میگم

ان شاالله صد سال بهتر از امسال

 




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط امیر حسین

خب دفعه قبل به اونجا رسیدیم كه آقا بهنام گفت تو روزنامه خراسان یك شنبه برو دنبال مطلبت بگرد.بسم الله الرحمن الرحیم.اولش داشتم منفجر می شدم از خوشحالی.ولی بعد گفتم من كه جز اونها نیستم پس چه طوری به اسم من چاپ می شه؟ با خودم گفتم فعلآ بروز نده تا فردا.ولی خب.شب سر راه كه می رفتم نون بخرم به یكی از رفیقام كه تو راه دیدمش گفتم.ای خاك تو سر خرت.چرا گفتی مرتیكه.تا شب خیلی سعی كردم خودمو عادی نشون بدم.

یه پرانتز كوچیك.پیش دانشگاهی ما شبنه و پنج شنبه تعطیله و من نه پنج شنبه و نه شنب كسی از همكلاسی هام رو ندیده بودم.پس روز چاپ روزنامه مصادف شد با اولین روز مدرسه.

بگذریم.حالا بگید من شب چه كار كردم.خوابم كه نمی برد.تو موبایلم نشستم برای تك تك افرادی كه اسمشون بود نوشتم كه روزنامه خراسان امروز رو بخرید (خودم هم با لفظ بی گانه سند تو آل آشنائم ولی متنها متفاوت بود.چون مثلآ یكی معلم بود.اون یكی پسر خاله.اون یكی دوست خانوادگی و ...) ولی نفرستادم براشون. و سیو تو درافت كردم.تا صبح 1 ساعت حد اكثر خوابم برد.صبح به مامانم گفتم می خوام زود برم روز اولی دیر نرسم و .... با ذكر نام خدا و 124000 پیغمبر رفتم بیرون:

روزنامه فروشی اولی:

من:سلام .خراسان دارید؟

روزنامه فروش :نه.اینجا نمیاد

من (توی دلم):ای .... به ..... .

رفتم جلو تر.روزنامه فروشی بعدی:

من:خراسان دارید؟

روزنامه فروش:نیومده هنوز

من (باز هم تو دلم):

در راه مجتبی رفیق داداشم رو می بینم وسعی می كنم با حواسم و به اون بدم و از فكر روزنامه بیام بیرون:

مجتبی:سلام

من:سلام.چه طوری؟می گم این داداشم دیر نمی رسه.(آخ این اخوی ما 7 و نیم زنگش می خوره ولی 7 و  29 دقیقه از خونه می ره بیرون)

مجتبی:هر روز دیر می رسه

من:

به روزنامه فروشی بعدی رسیدیم:

من:من برم روزنامه بخرم.الان میام

دم روزنامه فروشی

من::خراسان دارید؟

روزنامه فروش:اونجائه

من (توی دلم.ولی خب از قیافم هم معلوم بود):

150 تومان دادم و گرفتم.فوری رقتم سر صفحه ورزشی.وای.زده وسط صفحه.با اندازه درشت.اسمم هم اون بالاشه.با صدای بلند نفس راحت كشیدم و دویدم سمت مجتبی.

من:مقالم چاپ شده

مجتبی:

اتوبوس اومد و سوار شدم.نوید پسر مظلوم همسایمون كه دادشم به خونش تشنس رو دیدم.زبونم بند اومده بود و تو سرمای 1 درجه بالای صفر داشتم شر شر عرق می ریختم.فقط با سر تونستم بهش سلام بود.تو اوتوبوس حال جالبی نداشتم.مردم فكر می كردند دیوونه ام.چند دقیقه بعد حمید (یكی از همكلاسیام) رو می بینم.

حمید:سلام

من:سلام

حمید:این چیه؟

من: مطلبم تو روزنامه چاپ شده

حمید:.جدی؟

من:آره بابا.اسمم رو اون بالا ببین

خب.باز هم یه پرانتز دیگه.حمید از رفیقای یكی از نوچه های فرشید خالقی و تصورش از من در زمینه فوتبال همون پپوله

به مدرسه رسیدم.مصطفی كه بقل دستم می شینه با چند نفر از رفیقاش اونجا بود:

من:سلام

جمع:سلام (و تك تكت دست می دیم.روزنامه و كیف تو اون یكی دستمن)

قاسم:خبر مبر جدید؟

من:مقاله من

جمع:

قاسم پسر خیلی خوبیه.مومن و با اخلاق.نه غیبت می كنه.نه بحث سیاسی.خیلی هم متبسم و شوخ و شنگه.تو راه كلاس كلی ازم سوال پرسیدند و.... .به كلاس رسیدیم.موبایل رو برداشتم و اس ام اس ها رو فرستادم.جوابهای اس ام اس ها:

سعید (پسر خالم كه تو سمنان برق قدرت می خونه):چـــــــــــــــــــــــی می گی؟

ارشیا رحمتی (رفیق دبستانم كه تو كلاس زبان هم چند سال با هم بودیم):مطلب رو خوندم.خیلی عالی بود

ایمان (همكلاسیم كه زنگ اول نیومد.البته كلاسش از ما جدائه):باشه می خرم

دختر دایی كوچك:(اس ام اس رو ناقص گرفته بود و فكر كرده بود جك فرستادم و اون هم جك فرستادش)

جیبی:تو شهر ما نمیاد (من هم بهش گفتم بعدآ بهش لینك دی ال مطلب رو می دم)

حامد (همكلاسی داداشم):(این نادون + مجتبی رفته بودند تو مدرسه داداشم جار زده بودند و خلاصه ما رو كلی معروف كردند)

دختر خاله بزرگ:چشم عزیزم حتمآ(من:)

یكی دیگه از بكس سایت كه قادر به افشای نامش نیستم:اینجا خراسان نمیاد.آهان الان می رم از سایتش پی دی اف می گیرم

و .....

زنگ تفریح خورد.من رفتم تو كلاس ایمان اینا.اون خیلی بارش نیست از این مسائل و با وجود اینكه از بقیه بچه ها به من نزدیك تره ولی خیلی فاز نداد.ظهر می رم خونه و ....:

من:السلام و علیك یا ننه.اس ام اسم رو گرفتی؟

مادر:آره.حالا بگو بینم چیه؟

من:بگیر بخون و از پسر ژورنالیساتت لذت ببر

می رم سراغ بابام:

من:سلام بابا چه طوری؟مامان بهت گفت؟

ابوی:آره.

چند دقیقه بعد هر دو روزنامه رو خوندند:

ابوی (پدرم آنتی فوتبال ترین موجود روی كره زمینه و بارها بابات اینكه شب فوتبال دیدم كتكم زده):آفرین.عالی بود.خانم خوندی اینو؟

مادر:آره

ابوی:واقعآ خاك تو سر این بچه كه از استعدادش درست استفاده نمی كنه

من (تو دلم):

ابوی:لا مصب در حد عطا بهمنش و اینا می نویسه

من (باز هم تو دلم):

ازشون اجازه گرفتم و رفتم پای كامپیوتر و از آقا بهنام تشكر كردم.

ظهر برادرم میاد.

اخوی:سلام مامان.(منو می بینه و میاد ازم تكریم كنه.مجتبی و حامد خبر رو تو تمام مدرسشون جار زده بودند)

خلاصه روز خوبی بود.ولی بعدها اتفاقاتی در اون زمینه افتاد كه خوشم نیومد و دوست هم ندارم بگم.

این هم لینك دی ال مطلب ما:

http://www.4shared.com/file/97557463/46b2df4a/maghale_man_dar_roozname_khorasnan_by_mehdia.html

پ.ن:برای رفع ابهام بگم كه اونی كه به خاطرش برگشتمآقا بهنام نبود و مهدی مدیر سایت بود

 




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 توسط مهدی

دفعه قبل تا اینجا رو گفتم كه ما مطلب رو دادیم تا بره برای چاپ و .... .از اون روز به بعد اولش می اومدم یه سوال فنی (كه خودم هم جوابش رو نمی دونستم) از آقا بهنام می پرسیدم و اون هم می گفت جوابشو (البته نا گفته نماند در بعضی موارد می پیچوند نامرد) و من در لا به لای صحبتا می پرسیدم كی چاپ می شه.

یه پرانتز باز كنم یه چیزی بگم.من از سال اول دبیرستان به دعوت یكی از نزدیكان برای اینكه دوباره مثل سید نشم باهاش می رفتم باشگاه فوتبال.مربی اونجا یه آدم بد اخلاق عوضی به اسم ف . خ بود.من با وجود اینكه سنم از 90% اونها كمتر بود ولی قدم از همشون بلندتر بود و یه نیمچه هیكلی هم داشتم (با توجه به اینكه سرم رو هم می تراشیدم دقیقآ قیافم مثل ابراهیم تقی پور می شد).من كتابهای مربی گری این یارو مدرس امریكاییه كه الان اسمش یادم نیست رو می خوندم (عجب خری بودم همه اون موقع دارن شارن و هری پاتر می خوندن) و خب دیگه یه چیزایی بارم بود.این یارو مربیه به 4 دلیل خیلی با من بد بود.اولآ خطاهای خیلی وحشتناكی می كردم.دومآ خیلی به داوری كردنش اعتراض می كردم (اعتراف می كنم كه اكثرش بی مورد بوده).یه بار منو از بازی اخراج كرد و مخروجین محترم هم باید دور زمین می دویدند.من هم بعد اخراج كاورمو در آوردم و محكم كوبیدم به زمین و ... .سومآ به خاطر قد بلندم كسی (حتی خودش) رو سرم هد نمی زد و خب این برای خودش و اون بچه هایی كه رفیق جون جونیش بودند عذاب بود.و چهارمآ.این دیگه از همه خفن تره.باهاش بحث فنی می كردم واون هم اكثرآ عاجز بود.یه بار قبل بازی سه تا دفاع گذاشتش.من بهش گفتم زمین به این بزرگی رو 3 نفری نمی شه جمع كرد و حرفم هم درست در اومد و خلاصه دیگه خیلی خراب شد اوضام.فقط به خاطر این فامیلمون مار و می تحملید.خودش و نوچه هاش هم هی منو مسخره می كردند.

حالا این چه ربطی به موضوع داشت.من خیلی دوست داشتم وقتی مقالهه چاپ می شه یه دونش رو بدم فامیلمون بذاره كف دست این یارو و حالش رو بگیره.گذشت و گذشت و گذشت و گذشت و حتی سال 87 هم گذشت و به دلیل شلوغی روزنامه ها در آخر سال آقا بهنام از چاپ مطلب ما در سال 87 هم گذشت تا شد 15 فروردین و آقا بهنام گفت .....

پایان قسمت دوم




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 توسط مهدی

بعضی وقت ها آدم یه کارایی میکنه که خودشم هم توش میمونه و بعدا که بهش فکر میکنه میبینه که عجب غلطی کرده  ما هم دیشب از اون کارا کردیم...

ار صبحش میگم موقع بیرون اومدن از مدرسه با امیر حسین حرف میزدم بهش گفتم که دوست دارم مواد مخدر رو تجربه کنم  اونم یه شعری  گفت این شکلی:

لازم نیست همه چیز رو تجربه کنی باید از تجربه ی دیگران هم استفاده کنی (ولی وزن و قافیش طوفان میکنه !)

یه بار قبلا هم گفته بود بهم ولی تو کتم نمیرفت با کلیتش مشکلی ندارم اما بعضی چیز ها رو باید تجربه کرد ! (نه همه فقط دیوونه ها!) خلاصه شب شد و اینا دوستم رضا زنگ زد گفت بیا تولد داشمه شام و اینا هم ردیفه منم از خدا خواسته عین چی پاشدم سریع خودمو رسوندم خونشون با این امید که الان همه بچه ها هستن و یه حالی میکنیم ... رفتم تو یه لحظه چشام سیاهی رفت از زمین و آسمون بچه میریخت ... همون ثانیه ی اول خواستم سریع فلنگ رو ببندم از پشت باباش رسید دیگه نتونستم کاری بکنم رفتیم داخل... شام و خوردیم و بقیه ی ماجراها شد شب ساعت 12 اینا خواستم برگردم که این پسره ی ... خدا بگم چیکارش کنه نا باب ترین رفیقم سالار زنگید گفت زود پاشو بیا خونه ی ما یه چیزی شده سریع قطع کرد رسما سکته زدم این دفعه رو خدایا این ساعت 12 شب منو میخواد چیکار ؟؟

زود رفتم نفهمیدم چطور رسیدم دم درشون عین خنگا شب ساعت 12 و گذشته دستمو گزاشتم رو زنگ  مامان باباش بیدار شدن و بعد که به عمق فاجعه پی بردم رفتم چند تا خونه جلوتر کنار درختا قایم شدم نفهمن  10 دقیقه ای گذشت این مرتیکه اومد بیرون قبل این که چیزی بگه طلبکار شدم که تو ساعت 12 با من چیکار داری آخه دیگه نتونست بابات قضیه ی قبلی فحش اینا بده  الان بقیش رو به صورت گفتنی میرم (طبق معمول ترجمه و جاهای بدش سانسور شده...)

سالار :خوب بیا بریم

حامد:کجا؟

سالار:خونتون دیگه

حامد:امر دیگه ؟

سالار:بی مزه نشو زود باش

حامد:چیکار داری آخه ؟

سالار:یه چیزی پیدا کردم بفهمی کفت میبره

حامد:چی؟

سالار:ترامادول...

حامد:ایول بریم

رفتیم و رسیدیم و اینا 6 تا داشت من سریع یکیش رو انداختم بالا اتفاقی نیفتاد ولی ترسیدم بیشتر بخورم  سالار هم 2 تا انداخت اولش هیچی نشد ... منم نمیخواستم بخوابم تا ببینم چیکار میکنه ... ولی نتیجش خیلی بد بود بعد احساس کردم سر حالم و خواب اینا نمیاد دیگه  انقدر سر حال بودم که شب ساعت 2 میتونستم فوتبال بزنم... ولی یکم که گذشت حالت تهوع بهم دست داد (گویا اصلا ربطی به این نداشته) و خوابیدم صبح هم نمیخواستم برم مدرسه (کلا نمیدونم چطور بگم...حال داد)

ساعت 8 صبح یکی زنگید دیدم جیگیلیه اصلا حواسم نبود باید میرفتم دنبالش بریم مدرسه .. سریع جمع و جور شدم و رفتم دنبالش و اینا با کلی تاخیر رسیدیم و طبق معمول سرو کله زدن با مدیر ...

امتحان عربی هم داشتم گند زدم رفت ... اما چشم های سالار هنوز قرمزه نمیدونم چرا این شکلی کردتش

خوشبختانه یه چیزی ضعیف تر از اون چیزی که میخواستیم امتحان کنیم رو امتحان کردیم و دیدم که اصلا ارزششو نداره چیز بیخودیه ... تقریبا مطمئنم که دیگه نمیرم سراغ این چیزا ... ولی بازم میگم بعضیی چیز ها رو باید تجربه کرد و دید...

 




طبقه بندی: روز نگار، خاطرات،
برچسب ها: ترامادول،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 توسط حامد

به دعوت شیخ فرا تر از یك باشگاه ما هم از امروز یه گندی هم به اینجا می زنیم.برای اولین پست بد ندیدم داستان روزنامه نگار شدنم رو بگم.

آقا بهنام مددی رو من از اون موقع می شناختم كه با احود طوسی قبل اینكه سر مربی نفت بشه یه مصاحبه (رنجنامه) كرده بودند.ولش كن اصل دیالوگها رو خودتون بخونید:

من:من چند سال قبل یه مصاحبه از احمد طوسی خونده بودم كه مصاحبه كنندش فامیلیش مددی بود.شما همونید؟

behnaminho:بله.3-4 سال قبل بود

من:من خیلی دوست داشتم یه روزنامه نگار رو از نزدیك ببینم

behnaminho:مگه منو دیدی؟

من:نه ولی الان خیلی به هم نزدیكیم.

behnaminho:این آیدی منه.بیا یاهو (كلا این جمله رو به همه می گه.از من و علی و حامد گرفته تا س م)

درون یاهو:

من :سلام

behnaminho:سلام

من:ببخشید شما چند سالتونه؟

behnaminho:بهم چند می خوره؟

من:بالای 30 سال

behnaminho:

من:خداییش خیلی پخته می نویسید.به همین خاطر گفتم

behnaminho:پایین تر

من:25؟

behnaminho:21

من:

...

...

...

...

...

behnaminho:نوشتن رو دوست داری؟

من:دروغ چرا.بله.

behnaminho:خوبه.

من:نه نیست.خیلی جاها شآن آدم می ره زیر سوال

...

...

...

...

...

..

...

..

behnaminho:اگه بخوای می تونی یه مطلب خوب بنویسی و من برات چاپش كنم

من:جدی؟

behnaminho:آره.

من:ممنون.می خوام راجع به اشتباهای رایج مدافعای ایرانی بنویسم

...

...

...

...

در طی روزهای بعد چنان پدری از آقا بهنام در آوردم كه فكر كنم 100 بار به اشتباه نمودم افتاد.هر سوالی كه داشتم زرت می اومدم و مزاحم می شدم.البته ناگفته نماند خودم هم رفتم و تمام گلهای خورده ی تیم ملی و لیگ از بدو تاریخ تا حالا رو نگاه كردم و در روز حدود 20 اسفند مطلب رو تحویل صاحابش دادم.

حدود 20 اسفند

من:(فایل مقاله رو تو یاهو می آپم برای آقا بهانم)

 behnaminho:(پس از چند دقیقه) عالی.آفرین و ......

من:یعنی چاپ می شه.

behnaminho:حتما.یه سری اشكال داره كه خودم در ستش  می كنم (نامرد نگفت كه می خواد مطلبو نصف می كنه :دی)

همون لحظه سید تو یاهو آن شد و ازم پرسید خوبی و فلان و بیسار و ..... و تو فوتیران باز هم مبیای.كه من گفتم آره و .....

پایان قسمت اول

پ.ن:این زیریه خیلی كمكم كرد تا بگم كه من یه 2 زار بارمه

http://www.derby.ir/showpost.php?p=407&postcount=7

http://www.derby.ir/showpost.php?p=390&postcount=1




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 توسط مهدی

سلام

شخصا روزای سختی رو دارم تجربه میکنم نه ماشین دارم نه این آسمون یه روز از باریدن دست میکشه  دیروز هم تا برسم مدرسه خیس آب شده بودم چتر هم که برای ما افت داره ! خلاصه رو آوردیم به وسایل نقلیه عمومی ! که انصافا خیلی ستمن این ملت چی میکشن !

قرار بود زنگ آخر کلاس رو بپیچونم با سالار بریم میخواد یه ماشین بخره چند جا بپرسیم و اینا که وقتی من داشتم اعمال پیچوندن رو انجام میدادم مدیرمون فهمید نزاشت بگزریم از این که یه برگ دیگه چسبوندن رو دفتر انضباتیمون و اون چیزای تکراری رو دوباره نوشتن 90 دقیقه ی کامل علاف تو راهروی مدرسه بودم کسی هم رد نمیشد یکم خوش بگزرونیم که...

خلاصه ساعت 12:45 دست از پا دراز تر اومدیم بیرون که بریم یه چیزی کوفت کنیم که یکی از دراماتیک ترین صحنه های تاریخ به وقوع پیوست  

(من و سالار داریم از در مدرسه میایم بیرون)

(هم ترجمه و هم سانسور شده )

من:چی میبینم این جیگیلیه ؟

سالار:جیگیلی چیه ؟ دختر دیدی ؟

من:نه بابا چی میگی ...(من میرم نزدیک جیگیلی)

جیگیلی :سلام حامد خودتی ؟

من :خفه شو بابا تو کجا بودی ؟ مگه قرار نبود زنگ بزنی ؟گوشیت چرا خاموشه ؟

جیگیلی :ببخشید باید حرف بزنیم (میپره تو بغل من )

آدم های تو خیابون :

من: قربونت برم.....حالت خوبه ؟

و...

حالا از جیگیلی میگم

سال پیش که من مدرسمو عوض کردم این جیگیلی هم اول دبیرستان بود و تو درسه ی ما (اسم خودش سیناست ولی چون خیلی دوسش دارم و شبیه جوجست همینجوری بهش میگم جیگیلی )  سال پیش وقتی چند تا از بچه های کلاسشون مسخرشمیکردن زدم تو دهنشون که چیکار باش دارید (آخه خیلی گوشه گیر شنون میداد !) و... که با هم رفیق شدیم بعدا فهمیدم که مامانش فوت کرده و باباش یه زن دیگه گرفته (این مردا همشون اینجورین ای تو روحشون  البته چون من فرق دارم میگم اینو ) این نا مادریش هم خیلی اذیتش میکنه کاملا معلوم بود که یه چیزی کم داره احساس نیاز رو از قیافش میشد دید دیگه بعد اون قضیه همیشه تو مدرسه با من بود و هر روز میرسوندم خونشون که اواخر اصلا خونه هم نمیبردمش چون میگفت اذیتم میکنن تا عصر با هم بودیم و بعد میرفت خونه و میگفت که کلاس فوق العاده و اینا داشته ... دل خیلی پری داشت نسبت به سنش کوچیک تر به نظر میرسه تابستون پارسال هم به خاطر مشکل باباش مجبور شدن که برن شهرستان های اطراف اینم قول داده بود که هر جا رفت ما رو فراموش نکنه ولی مثل این که باباش اجازه نداده بود و اونم نمیتونست بزنگه ... این اواخر دیگه فراموشش کرده بودم اما خوب موقعی ظهور کرد دمش گرم

دیروز میگفت که خیلی ضربه دیده و اینا هیچکی هم باورش نداره

خوبیش اینه که برگشته و پیش خودمه و البته آزادی بیشتری داره

یکی از بزرگترین شانس های(حالا قرار بود نگیم شانس ! لطف خدا!!) زندگیم بود درست وقتی نیاز به کسی داشتم که کنارم باشه و بدونه که چی میگم

جیگیلی رو الان بیشتر از همه دوست دارم از ته ته دلم

عکس هم ندارم فعلا ازش به جذابیت تکرار نشدنیش پی ببرید

دیروز گوشیم از دستم افتاد پوکید کلا !! البته یه دعوای حسابی هم راه انداختیم... تو تاکسی بودیم و میرفتیم منم پشت نشسته بودم که یهو دیدم آقای راننده یه 100 تومنی (100 تومن ناقابل از اون قهوه ای ها !) رو از گوشه ی جیب یه پسر بچه که نصفش زده بود بیرون کشیدش و انداخت کنار دستی حسابی شاکی شدم و گفتم اقای راننده 100 تومنی لازم داری بگو بدم آخه بچست بی انصاف که اینم قضیه رو خوند و سریع گفتش چی میگی تو پیاده شو بینم که جایی واستاد که بچه های ما داشتن ول میگشتن اونجا منم که خیالم راحت شد که پشتم محکمه صدا مو بلند کردم و گفتم پس بده پولشو نشنیدی ؟

این شاکی شد گفت پیاده شو بینم منم یه اشاره کردم بچه ها سریع پریدن تو صحنه و اولین اشاره از یکی از بچه ها کافی بود تا راننده دمشو بزاره رو کولش و بره

واقعا خیلی بی انصافیه که از بچه دزدی کنی

همینا دیگه

تا بعد




طبقه بندی: خاطرات، روز نگار، دوستام،
برچسب ها: جیگیلی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 30 فروردین 1388 توسط حامد

سلام امروز میخوام یه بک آپ جالب از سال 72 واستون بگم از نظر خودم که خیلی جالبه آقا ما از سال 72 که عاشق پرسپولیس شدیم یه دفتر 200برگ گرفتیم واسه خاطرات تلخ و شیرین فوتبالی که پرسپولیس داشته رو واستون به صورت اجمالی میگم از 537 بازی که پرسپولیس تو کل رقابتها انجام داده من 534 تاش رو دیدم که اون 3تا یکیش بخاطر مادربزرگم بیمارستان بوده یکی 2تا دیگه هم یادم نیست حالا چون ملت جوونک تشریف دارن من زیاد به گذشته نمیرم فقط بگم که دهه 70 با اومدن استانکو و مدیر عاملی عابدینی خوب بود تقریبا حداقل تو جذب ستاره کسی که کریم باقری رو از دهن اس اس آورد بیرون!!!(چیزایی که تو پرانتز میزارم حرفایی که بعد از هر بازی پرسپولیس تو اون دفتر نوشتم وعینا الان جمله هارو و واستون میگم)

سال 75 پرسپولیس2-پاس1 چه میکنه این پیوس واقعا دمش گرم همایون بهزادی تو ورزشگاه

(امروز پرسپولیس برد خدایا دمت گرم دیوونه این تیمم امروز ریاضی داشتم سر کلاس اصلا حواسم نبود بابا درس چیه من میخوام بشم مثه  فرشاد آقای گل!!!

سال 75 پرسپولیس1-استقلال تهران0 باز هم فرشاد چه میکنه(امروز خیلی خوب بود دوست دارم از ساعت 10شب برم در مدرسه حال استقلالیا رو بگیرم ولی ناظم دیگه منو میشناسه و میدونه کی زنگ تفریح داد میزنه و میگه پرسپولیس قهرمان . 6تایا)

سال 79 عابدزاده میاد با پرسپولیس قرار داد میبنده اونم با 25ملیون این دروازه بان میتونه بمون کمک کنه

پرسپولیس 0 برق2 تیم شهرم ولی پرسپولیس یه چیز دیگست باز این دفاع حالمونو گرفت.

(خدایا آخه چی میشد مثلا میبرد اس اس هم شانسی امروز برد خوبه فردا تعططیل شاید بچه ها یادشون بره)

اولین دوره لیگ برتر پرسپولیس و اس اس پا به پای هم دارن میان 1بازی مونده به هفته آخر من مثلا دارم واسه کنکور میخونم ولی نمیتونم بازی رو نبینم تا دقیقه 90 تیم 1-1 مساوی دیگه میگفتم تمومه ولی دقیقه 90 رحیم رحیمی مقدم یه پنالتی واسه پرسپولیس میگیره وای اگه گل نشه رهبری فرد پشت توپ دل تو دل سلطان نیست خدایا زحمتاشونو هدر نده میره و تو ی دروازه همه چی میکشه به هفته آخر جایی که اس اس با ملوان انزلی تو انزلی و پرسپولیس با فجر تو تهران اینجا دیگه پرسپولیس دلم نمیخواد ببازه اگه اس اس یه مساوی هم کنه تموم وایی خدا نوری چه کرد یه گل به اس اس میزنه الانه که دیگه پرسپولیس باید ببره بازی 0-0 خدایا ابراهیم اسدی میاد تو زمین خدایا یه کاری کن و. گلللللللللللل اسدی گل میزنه ورزشگاه منفجر میشه عجب تعویضی میکنه سلطان اس اس بازی رو باخت و این یعنی.... دیگه نمیدونم چمه وایی 10بار دور اتاق رو زدم دمتون گرم پرسپولیس قهرمان میشه

(امشب اولین شب خوشحالیمه نمیدونم چی بنویسم خیلی خوشحالم چی بگم خیلی خستمه واقعا خستمه باز نشون دادیم اس اس.....)

سال 84 وایی عجب لیگ بدی شده پرسپولیس متوالی میبازه و استقلال متوالی در حال برد بازی اول با بگویچ 8تا پگاه میزنیم دائی کاظمیان ستاره تیمن همه میگن پرسپولیس امسال قهرمانه ولی بعد از بازی پیکان همه چی به هم میریزه حاشیه تو تیم بیداد میکنه دائی پولشو میخواد گل محمدی...

پرسپولیس1-فجر4 وایی که این تیم چی سرش اومده پروین از صحبتاش معلومه که دیگه کم آورده

(امروز باز پرسپولیس باخت و تحقیر شد دیگه حال ندارم چیزی بیشتر بنویسم)

و بازی آخر پرسپولیس 2-شهید قندی یزد0 پرسپولیس این بازیارو بلد ببره و استقلال بازی آخر در مصاف با برق برنده میشه و قهرمان و......

(خاطرات دوره اول لیگ رو ورق میزنم یادش بخیر کاش....)

سال85 بالاخره دنیزلی مربی معروف ترک تبار بعد از کش و قوس فراوان در مورد رفتن آری هان میشه سرمربی

بازی اول پرسپولیس1-برق0

(امیدوارم ایندفعه نتیجه بگیریم)

بازی دوم پرسپولیس4-اس.اهواز0 کریمی باورش نمیشه تیمش اینهمه تحقیر شده

(دیگه کم کم باورم میشه که کاربلد این مربی فقط چیزی که منو میترسونه تعویضاش که درست کار نمیکنه)

پرسپولیس2-اس اس1 وایی بالاخره انتقام فصل قبل رو گرفتیم چقدر این مرفاوی پررو هستش فردا اول صبح رفتم واسه روزنامه پوستر گل نیکبخت بود دیگه امون ندادم خریدم و زدم به دیوار تا ملت که رد میشن حالشو ببرن هنوز هم به اتاقم چسبیده.

(خیلی خوشحالم فردا امتحان زبان تخصصی دارم اصلا آدم چه تیمش میبره چه میبازه حس درس خوندن نداره فقط دوست دارم فردا برم دانشگاه)

اس اس با سایپا کورس قهرمانی گذاشتن مرفاوی با اینهمه بازی عالی که تو دربی برگشت انجام دادیم باز میگه ما 12امتیاز از پرسپولیس جلوئیم این مهمه!!!! 4بازی آخر لیگ اس اس مثل بازی رفت از سایپا میبازه از 4بازی فقط 1امتیاز و پرسپولیس هر 4بازیشو میبره پرسپولیس 3میشه و استقلال4

(خدایا دمت گرم خوب حال مغرورارو میگیری)

و جام حذفی پرسپولیس1-سپاهان 4 دیگه از این بازی حرف نمیزنم چون اشکم سرازیر میشه

(تو دفترم فقط خط خطی کردم!!!)

 سال86 یه نفر میاد که میگن واقعا کاربلد 19 مرداد 86 میاد ایران یعنی این میتونه کاری کنه بهش میگن افشین قطبی

بازی اول پرسپولیس3-صنعت نفت2 تیم خوب بازی میکنه صداقت قطبی واقعا مثال زدنیه فرهنگشو....

نیم فصل اول پرسپولیس بدون باخت ادامه میده و بازی آخر از سپاهان میبازه هرچند که فرقی نمیکنه ولی بازی دوم با پگاه 0-1 میبازه به نظر میرسه استیلی واقعا با قطبی اختلاف نظر داره نیکبخت،شیث و مامانی دیگه دارن از حد خودشون خارج میشن

پرسپولیس1-اس.اهواز4!!! این قطبی دیگه چه روحیه ای داره چه مصاحبه ای میکنه تو 10دقیقه بعد از بازی

و بازی آخر پرسپولیس6امتیاز ازش کم شده

پرسپولیس2-سپاهان1 دل تو دلم نیست خلیلی یه گل میزنه ولی من خیالم راحت نیست وایی حاج صفی بازیرو مساوی میکنه دقیقه ها مثل برق و باد میگذرن دقیقه96 یه ضربه آزاد واسه پرسپولیس زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنم که خودمم نمیفهمم حالا آشوبی کریم باقری سپهر حیدری و توی دروازه چه پایان دراماتیکی داشت این بازی دقیقه96 قهرمان لیگ عوض میشه هنوز صدای فردوسی پور تو گوشمه من که فقط خیره جلو تلوزیون نشستم و پسر دختر خالم که1سالشه رو بغل کردم اصلا جشن قهرمانی یادم نیست تو حال خودمم که گوشیم زنگ میخوره فلکه گاز جشن هرکی رد میشه یه حالی میکنه بخاطر این قهرمانی حتی استقلالیا

(ساعت1 نصفه شب و من 13ساعت که بیرون فقط به جشن پرداختم نمیدونم دیگه چی بگم اسمشو معجزه نمیشه گذاشت؟!!!خدایا ممنونم که قطبی رو آفریدی از همه چی ممنونم واقعا هوای بنده هاتو داری همه دوستام تو همین مجتمع مذهبی نماز شکر میخونن شاید مسخره باشه ولی عاشق پرسپولیسا دیگه دستم داره میلرزه چیزی به ذهنم نمیاد خیلی خستمه فردا روز بزرگیه تیتر روزنامه ها معرکه باید باشه همه از افشین خوششون میاد بالاخره انتظارها واسه قهرمانی تموم میشه)

پایان




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ جمعه 28 فروردین 1388 توسط آرش
(تعداد کل صفحات:4) 1 2 3 4

قالب وبلاگ