تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

 

به نام اون که می گن همین دوروبراست .

درود به همه دوستان . از اونجایی که اخرین پستم تو این ساله , هر چی دارم می خوام بگم البته  یه کم طولانیه

سال 88 سالی بس عجیب و پر حادثه....

_نمی دونم از کجا شروع کنم ولی این طور شد که : ... تو همون روزای اول بعد از تعطیلات شروع شد ,به خاطر دوری  19 روزه جوری اشک ریختیم که تقریبا" هر که از راه می رسید یه تیکه بهمون مینداخت .از این که اینقدر احساسی هستیم و از این حرفا ( داستان اصلی رو می تونید تو مطلب " دوست نه برادر" امیرحسین عزیز بخوونید ). یه هفته بعد از عید همچی برعکس شد منظورم همون 10 روز نحصیه که فکرشم آزارم می ده,حالا تجربه حضور تو خوابگاه اونم برای اولین بار و ورود به یه محیط پر از احساس اشمئزاز (تصور اولیه از اون مکان ) رو هم بهش اضافه کن.غیبت و پشت سر گویی از کلاس و همکلاسی و استاد و ... هر کی که فکرشو بکنی واقعا" داشت منو دیوونه می کرد البته واسه یه عده این جو طبیعی بود حداقل از رفتارشون می شد اینو فهمید.خوب منمکه دستم به هیچ جا بند نبود فقط زورم به یه نفر می رسید یه ماشین اصلاح برداشتم و افتادم به جون موهای بدبخت و این اولین باری بود که واسه حرف مردم خود زنی می کردم به خاطر حرف چنتا کور وکچل .هر طوری که بود تموم شد ولی به معنای واقعیه کلمه وحشتناک بود .

_ مهمتر حادثه سال : 22 خرداد = ننگین ترین روز در تاریخ 30ساله جمهوری اسلامی.نه حوصله تعریف کردن وقایع قبل و بعد از انتخابات و دارم نه انرژیشو  ,چون می دونم حق ما گرفتنی نیست .

اون حس قشنگی که داشتم ...  حس خوب زندگی تو یه جامعه سالم و بدون دروغ اما مردم عوام گونی های سیب زمینی رو به این رویای قشنگ ترجیح دادند . ابلهانه تر, این که مردم عوام باور کردن که آن مرد پیروز واقعیه انتخابات بود , با اختلاف میلیونی !!! دیگر بار گفته بودم که " نمک به زخم پاشیدن در مرام ما نیست " اما چیزی که بیش از این مرا آزار می دهد ,غم این خفته چند است که خواب در چشم ترم می شکند ...( رای سبزت برگ هرزه )

_ شروع ترم دوم ( جنجالی ترین اتفاقات زندگی) همه اتفاقا از اون روز بارونی شروع شد, دوشنبه 14 آبان سر جلسه فارما و... الان می فهمم که چیزی نبوده جز" حسادت" فقط همین .از فردای اون روز پشت سر هم داستان داشتیم .

اول یا دوم آذر . اولین بار بود که تو زندگی خصوصیه یه فردی دخالت می کردم البته چیز خاصی نود .طرف آبنبات می خواست که من گفتم واسه دندونت ضرر داره و ازینا که طرف از تصمیمش منصرف شدو حرف ما رو گوش کرد.گرچه به خاطرش کلی حرف خوردم ولی الان که می بینم کارم نتیجه داده (" وصفش سخته ولی ) از صمیم قلب خوشحالم .

بزرگترین اشتباه یه آدم آرمان گرا ,چی میتونه باشه ؟ مسلما" واسه کسی که تو زندگیش هیچ مرز و حصار خاصی قائل نمیشه , محدود کرد خودش حتی با چیزای بزرگ ع بزرگترین اشتباهه. حتی اگه اون چیز خیلی بزرگ باشه بازم یه حدی داره .... واین بزرگترین اشتباه من تو زندگی بود (البته تجربه خوبی بود ) باروشن شدن قضایا و یه سری از موضوعات در روزای اخیر وجدانم خیلی راحت تره ... بگذریم .

داریم به سال جدید نزدیک میشیم ومعمولا" رسمه که لحظه سال تحویل دعا کنن.دعاهای مختلفی رو تو این مدت واسه خودم و دوستام و خانواده کردم از سلامتی گرفته :( یه چیز واقعا" رویایی و این که هیش کی تو این دنیا نمی تونه سالم باشه همه ما به یه نحوی بیماریم یه عدمون از نظر جسمی یه عدمون هم از نظر روحی – روانی) تا خوشبختی ( خیلی دور از دسترسه ) تو دنیایی که همه چیزش بنا به جبره , هیشکی خوشبخت نیست .ساده لوحانست که به خاطر چنتا موفقیت ناچیز تو زندگی خودمون و خوشبخت فرض کنیم .همه چیزو مجبوریم تحمل کنیم , دخترک گل فروش سر چهارراه ( تصورش و بکن) اون فقط 9 سال داره و تو مدرسه نیستش - طعم تلخ کار و به دوش کشیده .(گلی که پرپر میشه تو دست مشتری , اون گلی که با تلخی ازش می خری , واسه اون گل نیست یه لقمه نونه , ضامن این که کتک نخوره تو خونه , نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی... نپرس قصش طولانیه , زمین پر از آدماییه که کار می کنن ویه عده ای فقط پول دارن و یه مشت عقده ای که از کا کارگرا کاخ ساختن , چه کسایی تو این راه جون باختن این چیزا رو به دیگران بگی بهت می خندن = همون طوری که دارن به .3h  می خندن.

بازم دکتر... به حرفاش ایمان دارم اونم مثل من آرزوهای بزرگی داشت ولی یه نقاد حرفه ای بود .البته در چنین شرایطی ابلهانست که خودم رو با چنین شخصیتی مقایسه کنم و لی هیچ وقت خودم و دست کم نمی گیرم به راه پر پیچ و خم .3h ادامه خواهم داد حداقل این شانس نصیبم شده که تو یه مجموعه خیلی کوچک خودم و عیده هامو نشون بدم و این تازه اول راهه .

دعای خودم : این که زندگی هیشکی تفتیش نشه , ملاک ایمان و اعتقاد ( ارزش ) آدما تسبیح و ریش نشه و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش و روزی که آزادی تو خیابونه همه برابر ,کوچک و بزرگ همه خواهر و برادر .... این که همه مثل همیم و فقط این یک اصله  بنام انسانیت که زیباترین رسمه .

اما دعای دکتر :

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف

و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و  به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش.          

روح بزرگوارش شاد ( چه تفاوت فاهشی بین این دو دعا وجود داره !!)

البته با این طرزتفکر وطنت دیگه گیلان یا کردستان نیست .تمام این کره خاکی میشه وطنت .

پی نوشت 1 : امسال جشن 4شنبه آخر سال مصادف شده  با یه فاجعه غیر انسانی و واقعا" دردناک امسال یکی از معدود سال هایی بود که به خاطر این واقعه تو جشن خانوادگی (که از رسوم خانواده هست ) شرکت نکردم .فکر نمی کنم هیچ کردی (البته ربطی به قومیت خاصی نداره ) تو این روز حس خوبی داشته باشه یعنی شاد باشه .بمباران شیمیایی حلبچه .تمام طول روز  رو صرف شنیدن آلبوم " شهر خاموش " استاد کیهان کلهر که مضمونش همین حادثه تلخ هستش , کردم .

 

پی نوشت 2 :راستش اصلا" قصد نداشتم این پی نوشت و بنویسم یعنی چنین اخلاقی ندارم اما حرفای جالب گزارشگر تلوزیونی من و به نوشتن این پی نوشت واداشت . "راستی چی شد که اینتر تونست در مفابل ارتش تا دندان مسلح چلسی پیروز بشه "؟ این همون جمله بود .راستش جوابش برمیگرده به علت انتخاب خودم ( چی شد که از بین ایبن همه تیم اسم و رسم دار این تیم شد تیم محبوبت ) اسم تیم گویای همه چیزه ,اینتر ناتسیوناله برگردون به فارسی میشه یکی از .3h  عامل بعدیش اتحادی بود که آقای خاص فوتبال دنیا  بین بازیکنان ایجاد کرده بود. فوتبال یه بازیه 11 نفریه این 11 نفر تو زمین طوری از هم شناخت داشتن و همکاری داشتن که هیچ یک از ستاره های تیم مقابل حرفی واسه گفتن نداشتن  بازیکن اسم و رسم دار خاصی نداریم ولی با اتکا به 3h دنیا رو تساحب می کنیم .این موضوع و ژوزه به خوبی می دونست .بیخودی که یکی از الگوهای زندگیم نیست JOSE IS LEGEND"" ""

 

 

The Real Special One
The Real Champion

 

 

 

 

 

و در نهایت سوت پایان  ...

 

بهتر آن است که سزاوار پیروزی باشی ولی آن را دریافت نکنی تا اینکه پیروز شوی ولی سزاوارش نباشی ...

 

پی نوشت 3 : راستش این مطلب و دیروز نوشتم به خاطر پاره ای از مشکلات امروز پستش کردم .در حال کودکم در انتظار امید بمان ...

وپیشاپیش :سال تازه پیروز بی وامیدکم سال خاس و خوشی بی .
(نیاز به ترجمه که ندارین... ها )

 

 




طبقه بندی: عمومی، خاطرات،
برچسب ها: خاطرات،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)

   ای کاش

                      میدانستم

                        که باید تو را

                         در کوچه های خالی ذهن

                            پر از خلوت خود

                          پیدا کنم

                     ای کاش

                که تو را 

          در دل خود

       می یافتم

می دیدم

  و می بوییدم

       و

      از ته دل می گفتم

          که تو را دوست دارم ...

 

یادتون باشه نقل این شعر بدون ذکر سراینده (cinfo )و ناشر (triple.H) پی گرد قانونی داره .




طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: توبه نامه،
ارسال در تاریخ جمعه 7 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)


وای خدا که هنوزم داره از ترس بدونم می لرزه


نمی دونم می دونید یا نه به چند تا از بچه های فوتیران و فوتی بلاگ گفتم اما حدودا یک شنبه این هفته بنده برای سهولت در انجام حمل و نقل یک دستگاه موتور CG خریدم

اما داستان این ترس و لرزش بدن اینه که بعد از کلی مخ بابام رو زدن و اینا بابام اجازه داد که امروز این موتور رو بردارم برم برای تمرین آحه تو روندن موتور هنوز خیلی تازه کارم

اما قضیه اینجا بود که وسط بازی پرسپولیس موتور رو برداشتم و زدم به دل خیابون های اطراف خونه ، حدودا یه نیم ساعت به خوبی و خوشی روندم و جز دو سه بار (بخوانید 3دو سه هزار بار ) خاموش کردن اتفاق خاصی نیوفتاد .
بعد نیم ساعت داشتم می روندم که رسیدم به یه خیابون فرعی که سالی 0.5 ماشین هم ازش رد نمیشه گفتیم اینجا ترمز نکنیم و بریم که یه دفعه نا غافل یه پراید احمق مثل گاو اومد بیرون از کوچه که من با کلی بدبختی پیچیدم اونر و میلی متری از کنارش رد شدم ، مردک احمق تازه داشت فهش هم میداد :D منم که ترسیده بود نفهمیدم چی گفت و موتورو روشن کردم و ادامه دادم

یه ده دقیقه بعدش می خواستم بپیچم تو یکی از میدونا از خیابون اصلی ( اونا که تهرانند می دونند که نارمک دقیق 100 تا میدون داره که اتفاقا با شماره هم می خونندش مثلا میدون 59 که پشت خونه ماست ) که یه دفعه ترمز رو خوب نگرفتم و مثل گاو خوردم به یک پرایده که البته خدا رو شکر نه ماشین اون طوری شد و نه موتور من ، خلاصه اومدم ازش عذر بخوام که دیدم یکی از همکارای بابام قبل از اینکه بابام بازنشسته بشه بود صاحب ماشین ، من که دیدمش یه دفعه ترسیدم اما بعد مثل اینکه از پشت کلاه کاسکت نشناخت ( باید بگم که من 9 سال بعد مدرسه می رفتم اداره بابام هر روز و قاعدتا باید میشناخت ) و چون آدم با ادبی بود کلا گفت خدا رو شکر که خودت سالمی و رفت .

اما مهمترین اتفاق دقیقا 5 دقیقه بعد افتاد که من پیچیدم تو یه خیابون اصلی که یه دفعه دیدم یه گشت پلیس ( از این سمند سبزا ) افتاده پشتم . منم که خب گواهینامه ندارم و اصولا جایی بگیرنم موتور و احیانا خودمو می خوابونند زدم کنار تا از بقلم رد شه و من دور بزنم برم بالا خیابونو ، اومد از بقلم رد شد و رفت تا چهار راه بعدی یه نفس راحت کشیدم که رفت که یک دفعه دیدم یارو رفت دور زد و اومد تو لاین مخالف جریان ماشینا یعنی همون جا که من بودم و چراغ زد .

منو میگی خشکم زد همونجا وایسادم که یارو اومد کنارم وایساد گفت :

کارت شناسایی بده منم که هیچی همراهم نبود حتی یه کارت مدرسه و گواهی تردد موقت موتور با ترس و لرز و بدبختی گفتم: والا الان هیچی همراهم نیست اما خونم همین بالا تو چمن هست اگر می خواین بیاین اونجا بهتون میدم ، بعد سربازه که راننده بود می خواست خوش خدمتی کنه برای افسر کنارش داشت پیاده میشد که در ماشین گیر کرد به چرخ موتور من و نتونست ضایع شد این افسره برگشت گفت کلاه کاسکتت رو بردار ، مام گوش کردیم و برداشتیم ، افسره یه نیگاه به قیافه من کرد خندش گرفت و قیافه بچه مثبتانه منو دید و فهمید مال دزدی و اینا نیستم ، گفت چرا اینقدر عرق کردی ؟ ( گفتم بابا کلاه کاسکته از دیگ زودپز بدتره (البته هم کلاه بود و هم ترس ) بعد برگشت گفت چیکار می کنی بلدی اصلا موتور ؟ گفتم بلد که هستم اما خیلی تازه کارم و دارم تمرین می کنم و الانم خاموش کردم افسره خندید و برگشت گفت معلومه چقدر بلدی پاشو برو بچه فقط مواظب باش خطر ناکه منم یه لبخند مصنوعی زدم و مثل میت ها کلاه رو گذاشتم رو کله ام و رد شدم و رفتم و بعدش یه 10-15 دقیقه دور زدم در حالی که از ترس داشتم می مردم یه دوبارم از کنار این گشته رد شدم و یارو دوبار چراغ زد برام و منم دیگه ترسیدم بیشتر طرف شک کنه و گیر کنیم اومدم خونه :d

خلاصه امروز رو با ترس ولرز و کلی و جلعنا * و ؟یت الکرسی خوندن رد کردم. خدا بقیه رو بخیر کنه

توضیحات :

* : و جعنا به آیه ای از سوره آل عمرا گفته میشه که اینه : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا یبصرون که روایته پیامبر تو جنگ ها به مسلمونا یاد میداد و تا دشمن نا غافل بهشون وارد نشن
الانم من خودم به شخصه هر وقت اینو خوندم از دست پرسش شفاهی معلما و دزد ها و قاتل ها و پلیس ها در رفتم اما هیچ تضمینی برای بقیه نمی دم


پ.ن : اگر اتفاقی نیوفته پنجشنبه این هفته دارم میرم مشهد با مدرسه که حلالیت می طلبم از ملت فوتی بلاگ و نائب الزیاره همتون هستم و دعاگو :d



طبقه بندی: روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط سید
منو نبخشید هرچی گفتم
منو نبخشید هرچی كردم
منو نبخشید چه شبا من به یاد اون گریه كردم

آرزومه كه دوباره
دست گرم یه ستاره
بیاد از آسمون دوباره یاد اونو برام بیاره
چرا خدا صدای منو
نمیشنوه یدونه ی من
چرا شكوندی قلب منو ؟
نبود حق دلم گل من
چرا همیشه ی همیشه باید جونشو فدا كنه
چرا اون كه میگفت گلمه باید گلدونو رها كنه...


مگه گناهم چی بود عزیزم
كه توی تنهاییام بسوزم
دلتو بردی دنبال كارت
گفتی نمیخوام باشم كنارت
گفتم نرو نزار تنها بمونم
آخه میمیرم
گفتی میدونم
با این كه دیدی شكستن من
چطور تو نامرد گذشتی از من ؟
....

پ.ن :‌ عاقبت عجله داشتن



طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط حامد
از كجا شروع شد ؟
 از كجا شروع كنم ؟
" بعضی وقت ها فكر میكنم كاش هیچی نبود "
آره . درست مثل 5 سال پیش . كاش هیچ نبود .
*قصه مرد شدن من*
من بیشتر از 10 بار گفتم كه "دیگه مرد شدم" و هر بار روزگار بهم گفت ، تو ساده ای !
یك روز خواستم بنویسم تا اون موقع كه به اوج رسیدم بتونم با دیدنشون بیشتر به خودم ببالم !‌ اما هیچوقت فكر نمیكردم كه ببازم . میگفتم میخورم زمین و بلند میشم . اما فكر عادت رو نمیكردم هیچوقت .
باز هم نمیگم كه از من گذشته و دیره . ولی نمیشه ... همیشه چیزیو كسی مانعم بوده .
الان كه نگاش میكنم میبینم كه چقدر فراموشكارم . چه قول هایی دادم به خودم و زیر پاشون گزاشتم . همیشه میدونستم بد قولم اما به خودم ؟
جلوی چشممه اون صحنه های وحشتناك . و یادمه چقدر گفتم . " درستش میكنم " و چقدر زود بهم فهموند كه تو كوچیكی .
ایمان داشتم و میگفتم " زندگی زیباست ، زشتی های آن تقصیر ماست " اما حالا میدونم كه این زشتی ها رو نمیتونم تموم كنم !‌

چقدر خوب گفتم كه : " یك روز به جایی میرسم كه هیچ بدیی دور و برم نبینم و  به همه بگم مثل من باش !‌"
چقدر بدم میاد از اختلاف . چقدر بدم میاد از اجبار . چقدر بدم میاد از تغییر .
و چقدر بدم میاد از اون كسی كه الان میگه اگه تفاوت ها و اجبار ها و تغییرات نبود دنیا مزه ای نداشت !!‌ اون كسی كه هیچوقت جای من نبوده كه بدونه !‌

و امروز ... فقط میخوام به یاد خودم بیارم ... تو روزای آخر ... شاید یكی مونده به آخر ... امیدوارم دیر نكرده باشم ...



طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: دفتر خاطرات، امید، روزای آخر،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1388 توسط حامد
می ترسم این احساس تو
حسی كه عاشقه هنوز
آخر به دست روزگار
ساده عوض بشه یه روز
میترسم این برق چشات كه روشنه توی شبام
یه شب به خواست روزگار كوه آتش شه زیر پام
میترسم از تنها شدن
از این نگاه رفتنی...

وقتی این روزا میدونم مثل خودم خیلی كمه
بی اعتمادم نه به تو ! بی اعتمادم به همه !!

من این روزا به سادگی به چشمامم شك میكنم !!


پ.ن : داغونما

چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی گریه بلده
تا وقتی تو زندگی با همه غیر تو بده

چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی كه منتظره
 تا وقتی كه نمیتونه به دیدن كسی بره

از تو دارم تموم قصه هامو دل بده تا رو كنم ادعامو

پ.ن2: دیگه میخوام بتركونم

میدونی این دل تنگم دیگه بی تو دل نیمشه
كاش به من نگفته بودی كه میری واسه همیشه !
فكر میكردم برمیگردی ...
اما رفتن تو انگار راه برگشتی نداره ...!‌

من برای با تو بودن از همه دنیا گذشتم
وقتی بودی نازنینم دیگه چیزی كم نداشتم
آره
باورم نمیشه كه تو رفتی و نموندی ... تو چشای بی قرارم غم دنیا رو نشوندی ...

حالا من بی كس وتنها توی كوچه ها میگردم شاید از رد قدم هات یه نشونی پیدا كردم ... (چه میكنه علی جعفری)

پ.ن3: هیچكدوم ربطی به من نداشت گزاشتم بچه ها استفاده كنن !

یه مدت بود میخواستم بیام یه چیزی بنویسم حالا اومدم !




طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: چرت و پرت، یاد رفقا !،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 آذر 1388 توسط حامد

امشب به سرم زد از شعرای قدیمی شادمهر از اون شیش و هشتیاش یه دونش و گوش بدم یاده گذشته كنم

گفتم واستون لیریكش و بزارم

بگو از كجا آوردی!!

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه 

بگو از كجا اوردی اون چشای مثل گربه

تو كه دل مارو بردی صدتا مثل ما شمردی

اینهمه ناز و عشوه بگو از كجا اوردی

تو  كه دست مارو خوندی  مارو سره كار نشوندی

دلمارو هم سوزوندی مارو ته خط رنسودی

بگو از كجا اوردی

تو كه با ما كار نداری كاری جز فرار نداری

خاك زیر پاتیم اما  سر سازگار نداری

تو كه با ما یار نبودی كشتی مارو با حسودی

دلت و به ما ندادی اما دل مارو  بردی

بگو از كجا اوردی اون دوتا چشم وحشی

نزر اون چشای مستت یه بوسه باید ببخشی

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه

بگو از كجا اودری اون چشای مثل گربه

خداییش خود شادمهرم وقتی یاد این اهنگش میوفته سرزخ و سفید میشه احتمالا"

تغییر چقدر چیز خوبیه گاهی وقتا

 




طبقه بندی: هیچی، خاطرات،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط امیر حسین

در این درگه كه گه گه كُه كَه و كَه كُه شود ناگه

مشو غره به امروزت كه از فردا نیی آگه

عجب مثل باحالیه خداییش این و من به معنای واقعی لمسش كردم

اقا ما با خونواده و یه چنتا از رفقا هر پنجشنبه میریم سالن فوتبال بعدش خوب بساط كری خوندن همیشه براست

حمل بر خودستایی نباشه ولی خوب بازیم بد نیست معمولا" نوسانم كمه

گفتم به امین (معرف حظور هست كه) یه نمه گیر بدم آخه هفته ی پیش  پاش پیچیده بود و یه نمه مصدوم بود شروع كردم به گیر دادن كه تو نمیتونی بدوئیی نمیتونی  بازی كنی و در حد كاپیتانی نیست و اینا

رفتیم  سراغ بازی  و تو زمین من و امین همیشه باهمیم دیگه بازی شروع شد و من رفتم جلو كه مثل همیشه گل بزنم یه توپ خوب بهم رسید كه متاسفانه پای چپم به پای راستم گفت(......سانسور شد) و از دو متری دروازه توپ رو زدم بیرون خوب فعلا" اب از آب تكون نخورد

بازی ادامه داشت فكرمیكم 3-3 مساوی بودیم كه اینبار یه پاس واسم اومد رو دروازه خالی ولی به توپ نریسدم و توپ رفت اوت این بارم بچه ها فقط گفتن اشكال نداره دفعه ی بعد (البته از ته قلبشون بی  خبرم)

این  دفعه دیگه شاهكار بود تیم عقب بود دقایق اخرم بود كه دوستان یه پاس بهم دادن كه  نتونستم استپشم كنم و توپ از زیر پام رد شد و داور سوت و زد كه دیگه صدای همه درومد ......

منم واقعا" اعتمادبنفسم ته كشیده بود و حقم با اونا بود چیزی بهشون نگفتم

ولی خوب نتیجه ی اخلاقی میگیرم كه  همون مثل اول هیچوقت نباید مغرور شد كه از دماغت میكشن بیرون

تا حالا نشده بود دوست داشته باشم یه بازی زودتر تموم شه

عجب روز مزخرفی بودا!!....

 




طبقه بندی: خاطرات، یه لحظه فکر، دوستام،
ارسال در تاریخ جمعه 24 مهر 1388 توسط امیر حسین

سلام به همه

منم بگم چطوری شد بعضیاتون من و كشف كردین البته آرش كه گفت ولی همش و نه

علی و حامدم و سیدم میگم حامد یادم نیست قبلا" گفته بود یا نه اون یارو مهدی رو هم بگم بیچاره گناه داره

اول بر حسب سن آرش :كلا" بچه ی خزی بود هی بهم پیام خصوصی میداد بیا میخوام باهات چت كنم  منم كه از آدمای سیریش بدم میمومد میگفتم نه بابا بیخیال برو پیه كارت ولی خوب ییكی دوباری باهم چت كردیم و به قول خودش راه افتادم

اصولا" آدمیه كه خالی میبنده تا كیف كنه اونم فقط سر مسائل ازدواج و خواستگاریو ایناخوب نزن بابا  نكات مثبتتم میگم گر چه كمن

سر قضیه ی اواخر سال كه حال مامان بزرگم خوب نبود و رفت بیمارستان خیلی بهم كمك كرد با دلداری هاش و البته كاری كه واسم كرد از اون موقع به بعد شد از بهترین و فراموش نشدنی ترین دوستای من

خوب شد حالا

خوب علی جیبی:خیلی خوب یادم نیست چطوری با این عملی اشنا شدم ولی فكرمیكنم سر این بود كه تازه یه سمتی رو تو فوتیران گرفته بود و اینا ولی بعد خیلی باهم كل كل كردیم همش ضایع میشد

كلا" از رك بودنش خوشم میاد اگه چیزی ته دلش مونده باشه راحت میگه

به قول خودمون چش و میبنده دهن و وا میكنه

دیگه چی بگم یه نمه مهربونم هست خوب بسته دیگه پر رو نشو

سید به به  بوم قلتونه بزرگوار:این و یادمه یه پست داده بود در مورد امام زمان خیلی باهاش حال كردم و بهش یه پیام خصوصی زدم كلی ازش تعریف كردم(كه كاش دستم میشكست و این كارو نمیكردم)

خود بزرگ بینیه حاد داره  یعنی اگه  یه مقدار باهاش همكلوم شی بهت میگه من رئیس كل اطلاعات و امنیت كشورم(البته تو خوابش) استعداد خاصی تو بالا منبر رفتن داره و گاهی هم اعصاب خورد كن میشه

اما تا دلت بخواد مهربونه  یادم نمیاد كسی از دستش دلگیر شده باشه  همیشه  به همه كمك میكنه

اه حالم بهم خورد از این خوبیای مزخرفت

دیگه برسیم به مهدی با مهدی تو همین وبلاگ آشنا شدم  از اون زد فمنیستای  بزرگ  گاهی خیلی بی رحم میشه ولی با دوتا تو سری میشینه سره جاش

از خوبیاشم والنسیاییه و ...و.....یادم نمیاد خو خودتون بگین  آهان با محبت

خوب رسیدیم به افغانی بزرگ حامد این  یكی جونور به تمام معناست  سر قضیه ی طرفداریش از اون مرتیكه سیاه سوخته جووانی باهم رفیق شدیم  بسیار پسر شمپتیه  خیلی احساس رفیق باز بودن داره ولی همون قضیه ی شتر و پنبه  است

كمی سرخوش ، دیوونه (البته این یكی رو بیشتر از یكم داره) و  جلفه

از خوبیاش هرچی بگم زیاد گفتم بی نهایت دوست داشتنیه هیچوقت از حرف زدن باهاش سیر نمیشم خیلی از رازای زندگیم رو میدونه  كاملا" با جنبه ولی كمی زبون نفهمه ها ببخشید این وباید تو خط بالایی میگفتم

در مجموع میشه تحملش كرد امیدورارم این روزا صدای  انكروالاصواتشم بشنوم

در كل هممون دیوونه ایم  دیگه  هركی به یه  شكلی

خدا آخر و عاقبت و مارو بخیر كنه.....

 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 31 شهریور 1388 توسط امیر حسین

تو نمیدونی که صداتو گری هاتو جا گذاشتی

تو نمیدونی که هواتو نفساتو جا گذاشتی

تو رو دوست دارم و گریه..

شب و بیدارم وگریه...

یه بار نوشته هام پاک شد این دومین باریه که مینوسیم

میدونم چمه ولی گفتنش واسم سخته دلم میخواد برگردم ولی من نمیخوام یا نمیتونم مریضم اره ولی جسمم نه روحم داره میسوزه از خودم داره عذاب میکشه دارم میسوزم گرممه خیلی زیاد ولی هوا خنکه قلبم تند میزنه ولی نشستم رو صندلی پیشونیم از عرق خیسم ولی ...

آه خدایا،خدایا،خدایا،خدایا....

میدونم بد کردم میدونم زیر قولم زدم ولی من و ببین من آدمم بنده ی تو آره کاریشم نمیشه کرد چرا خدایا چرا این کارو با من میکنی من طاقتش رو ندارم این حس داره من و میشکونه داره من و آّب میکونه نمیتونم تو آینه به خودم نگاه کنم از خودم حالم بد میشه خدایا میدونم قرار نبود دیگه بهت پشت کنم و زیر قولم بزنم ولی من من طاقت مجازاتت رو ندارم میدونم که حق با تویه ولی کاش مثله دفعه های قبل میرفتی سراغ جسمم و یه بلایی سرم میاوردی من دارم میسوزم خدایا دیگه نمیتونم این امیر و تحمل کنم این بدترین عذابه آه خدا میخوای اشکم و دراری ببین الان دیشب روزای قبل من هرکاری تو بگی میکنم تا از این حس راحت شم تا دستم و دوباره بگیری تا دلم دوباره واسه خودم بشه سرزنمش کن ولی چشاتو روم نبند خدایا من طاقت مجازاتت رو ندارم به خداییت قسم ندارم بزار تا هر وقت که تو بگی گریه کنم که این کارو میکنم ولی عذاب نه خستم بخدا خستم ....

از گریه های بی دلیلم خستم از حال غریبم خستم از دل تنهام خستم از این همه درد خستم خدایا من از جهنمت نمیترسم چون این حس لعنتی تحملش از صدتا جهنمم بدتر

دیشب موقع خواب به صدای قلبم گوش کردم کاش میشد دیگه نزنه که من و حرفام و درددام و باهم دفن میشدیم که میفهمیدم خدا همه دراشو روم بسته

ولی هنوز میزنه و هنوز داره آتیشم میزنه نمیدونم که چه بلایی سرم اومده ولی میدونم خدا میخواد درد بکشم که البته حقمه بدجورم حقمه کاش چشمام خشک میشد دیگه گریه نمیکرد کاش میدونستم چطور جلوی عذابی رو که دارم میکشم بگیرم حالم بده تا الان همیشه خدا یه جوری ادبم میکرد که جسمم تحملش کنه ولی این بار مثل اینکه بدجور از دستم دلگیر شده حقم داره ولی خدایا تاکی از دیشب که این حس اومده سراغم تا الان ماله خودم نیستم

تورور دوست دارم و گریه....

شب و بیدارم و گریه....

چی بهت بگم که نشون بدم پشیمونم هان تو بگو خدایا تاکی میتونم ادامه بدم اگه درست میشم باشه ادامه بده ولی اگه درست نشدم دیگه زندگی کردن و عاشق بودن واسم مهم نیست بزار بتونم باهات کنار بیام

وقتی فکرمیکنم باورم نمیشه که چطور بودم ولی اون امیر افتضاح و مزخرف تو وجودم اروم گرفته بود ارامشی که شاید پوشالی بود ولی بود من میتونستم زندگی کنم اما الان تو عذابی هستم که تحملش واسم سخته خدایا من اگه بی ارادم اگه زیر قولم میزنم اگه سستم ولی امیرم بخدا دوست دارم نزار با این حس له بشم

اشتباهاتم زیاده ولی این حقم نیست اینی که داره سرم میاد تحملش و تو خودم نمیبینم

تورو دوست دارم و گریه...

شب و بیدارم و گریه...

یادش بخیر اون روزا که سرخوش بودم بدون درد و غم زندگی میکردم بدون عذاب و درد

ولی وقتی پام و گذاشتم تو سال 88 شروع شد گریه کردنمام شروع شد اولاش نمیدونستم چرا فقط گریه ارومم میکرد ولی کم کم دلیلاش مشخص شد کم کم پیدا کردمشون ولی هیچکدومش به سختی گریه های الانم نیست چون این بار میدونم عیب کار کجاست

کاش خدا زودتر من و ببخشه که اگه نبخشه مردو زندم فرقی واسم نداره..

ترا میخوام و دانم که هرگز***به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان سرد و روشن***من این کنج قفس مرغی اسیرم

زه پشت میله های سرد و تیره***نگاه حسرتم حیران برویت

در این فکرم که دستی پیش آید***و من ناگه گشایم پر بسویت

اما هنوزم تو هستی..............

 




طبقه بندی: هیچی، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط امیر حسین
سلام

هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !

در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !

چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !

مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله

این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه (علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد )  لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !!

الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !

به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !!‌ آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !!
آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه

رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو   خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم

داش فری پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود

اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم

این تیکه هم راست کار خودتون

دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما

من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا



طبقه بندی: دوستام، خاطرات،
برچسب ها: گندتون بزنم، رفیق ناباب،
ارسال در تاریخ یکشنبه 22 شهریور 1388 توسط حامد

خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا

اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.

می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.

بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .

من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...

شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟

رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....

اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).

گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی.عوضی.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)

فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم




طبقه بندی: هیچی، عمومی، روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 21 شهریور 1388 توسط مهدی

رفقا امروز اصلا" حوصله ندارم یعنی به معنای واقعی از دنده ی چپ بلند شدم

اقا عجب شبی بود دیشب

 نتونستم بخوابم شب ساعت یک گفتم بگیرم بخوابم سحر بتونم پاشم ولی نمیدونم این کابوسای عجیب و غریب چی بود که اومده بود سراغم البته الان یادم نمیاد ولی فقط یادمه که بد عذابی داشتم میکشیدم تو خواب از اونایی که همش دلت میخواد تموم بشه ولی نمیشه

بعد از سحرو این چزا رفتم بخوابم باز همون و آش و همون کاسه ولی این دفعه خوابش یادم مونده واستون تعریف میکنم

نمیدونم تو یه پارک بود جنگل بود  باغ بود بالاخره درخت زیاد داشت

داشتم راه میرفتم که یهو  دیدم یه عنکبوت نه شادیم رتیل بود  اندازه ی این پسره ی بنفش حامد دنیالم داره میاد من بدو و اون بدو لامصب بهم رسید قلبم داشت از دهنم میمومد بیرون بعد شروع کرد به گاز گرفتن من وای که چه دردی داشت اشکم داشت در میومد ولم کن اخه من کجا تو کجا

نمیدونین این خوابا چه مصیبتین انگار واقعا" داره گازت میگیره با یه درد عجیب از خواب پریدم

نفس نفس میزدم هنوز تو بهت همون خوابه بودم که یه بار واقعا" سراغم نیاد ولی دیدم نه تو خونمم و یه نفس راحت کشیدم بعدش گفتم نه دیگه نمیخوابم که اگه بخوابم بازم از این خوابا میبینم و کلی باید داد و فریاد کنم

این از دیشب

دو شب پیش نمیدونم ساعت سه بود یا چهار گوشیم رو میز کامپیوترم گذاشته بودم معمولا رو لایت میزارم که اگه ارازلی مثل شماها که کم نیستن بخوان مرد ازاری کنن نتونن

ولی اون شب یادم رفت از اونجایی که علاقه ای به زنگ ندارم گوشیم به طور طبیعی رو ویبرست اون موقع رو ویبره بود رو میز

یکی شروع کرد به زنگ زدن اولش بیخیال شدم بعد دیدم گوشی داره هی میاد نزدیک لبه ی میز گفتم لامصب قطع کن دیگه الانه که از رو میز بیوفته پایین قطع نکرد گفتم فحش میدما قطع کن دیگه بازم قطع نکرد گفتم جون مادرت جون زنت چه میدونم قطع کن دیگه که انگار نه انگار دل و به دریازدم و رفتم گوشی رو ورداشتم تا کال رو زدم قطع کرد حالا بگین کی بود

این پسره ی مزخرف، پیر پسر و ضایع و کچل آرش

اخه اینام شد رفیق یه عده دیوونه ی زنجیری رو دور خودم جمع کردم اسمشون و گذاشتم رفیق البت میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری این بلارو بارها خودم سر دیگران آوردم و چیزی که عوض داره گله نداره

خلاصه هرشب یه بلایی باید سرم بیاد دیگه

امشب رو دیگه خدا باید بخیر کنه.....

 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط امیر حسین

خب.چند هفته قبل که خونواده محترم رفتند مسافرت و من باهاشون نرفتم کلی برام خاطره انگیز شد و .... .حالا خاطراتش شاید خیلی به درد شما نخواهد خورد اما تجارب آشپزی اون روزم خیلی به کارتون خواهد اومد.خصوصآ امیر حسین

چند شب قبل از اون روز ما شام پیتزا داشتیم.پیتزاهای ما هم خوب از آب در میاد ولی به پای پیتزا فروشی ها نمی رسه و ...

روز اولی که اینا مسارفرت بودند من خیلی حس غذا درست کردن نداشتم و یه مختصری سیب زمینی سرخ کردم و خوردم.شبش هم باز خیلی حسش نبود و به همون سیب زمینی اکتفا کردیم.فرداش دیدم نه اینجوری نمی شه.رفتم سر یخچال.دیدم یه مقدار فلفل سبز و قارچ و گوشت چرخ کرده و ... یه چند ورق پنیر و یه خمیر پیتزا مونده.با خودم گفتم خدایا مادرم که استاد فن هستش اون می شه پیتزاش.من دیگه ... .نکته جالب اینکه شب قبلش سر سیب زمینی سرخ کردن روغن رو هم تموم کرده بودم و علاوه بر اون سس هم نداشتیم.بعد از ظهر جمعه هم بود و مغازه ای باز نبود.

کوتاه نیومدم.با خودم گفتم تو می تونی .رفتم سر ماهیتاوه ای که از دیشب نشسته بودمش.دیدم کفش روغن داره (البته یه روغن دو بار استفاده شده).ملات پیتزا رو توش سرخ کردم و بعد خمیر رو انداختم کفش (داخل پرانتز:در همین مدت با استفاده از کره و رب گوجه و آرد و آبلیمو و نمک و فلفل و .... یه سس گوجه هم ساختم).سس رو مالیدم کفش و مواد روش و .... و بعد داخل فر گذاشتمش و بعد .تو همین مدت به عنوان نوشابه یه دوغ هم زدم تنگش و باقیش رو خودتون در ادامه مطلب ببینید (جای اون هندوانه خالی):



ادامه مطلب
طبقه بندی: عمومی، روز نگار، خاطرات، عکس،
ارسال در تاریخ سه شنبه 3 شهریور 1388 توسط مهدی
دیشب فهمیدم بابای سالار تو یه تصادف فوت کرده ! واقعا ناراحتم براش زنگ میزنم جواب نمیده پیداش هم نمیتونم بکنم یه چیزایی یاد گرفتم ازش که کسی نمیتونست یادم بده والبته ضربه هایی بهم زده که حالا حالا نمیتونم پر کنم جاشو !
حداقل الان میتونه به آرزوی جاودانش که میخواست پولش بیشتر از باباش بشه برسه !! کله شقه و میدونم درسشو ول میکنه یعنی کسی نیست که مجبور به درس خوندنش کنه ! به یاد کارهاش تا جایی که میتونم کمکش میکنم !


اینم واسه اونی که خودش میدونه :

من با تو فهمیدم دل بستگی بد نیست
گاهی به یک آغوش ، وابستگی بد نیست




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ شنبه 24 مرداد 1388 توسط حامد
(تعداد کل صفحات:4) 1 2 3 4

قالب وبلاگ