قیافه مثبت هم بدرد می خوره ها !!!!
وای خدا که هنوزم داره از ترس بدونم می لرزه

نمی دونم می دونید یا نه به چند تا از بچه های فوتیران و فوتی بلاگ گفتم اما حدودا یک شنبه این هفته بنده برای سهولت در انجام حمل و نقل یک دستگاه موتور CG خریدم

اما داستان این ترس و لرزش بدن اینه که بعد از کلی مخ بابام رو زدن و اینا بابام اجازه داد که امروز این موتور رو بردارم برم برای تمرین
آحه تو روندن موتور هنوز خیلی تازه کارم
اما قضیه اینجا بود که وسط بازی پرسپولیس موتور رو برداشتم و زدم به دل خیابون های اطراف خونه ، حدودا یه نیم ساعت به خوبی و خوشی روندم و جز دو سه بار (بخوانید 3دو سه هزار بار ) خاموش کردن
اتفاق خاصی نیوفتاد .بعد نیم ساعت داشتم می روندم که رسیدم به یه خیابون فرعی که سالی 0.5 ماشین هم ازش رد نمیشه گفتیم اینجا ترمز نکنیم و بریم که یه دفعه نا غافل یه پراید احمق مثل گاو
اومد بیرون از کوچه که من با کلی بدبختی پیچیدم اونر و میلی متری از کنارش رد شدم ، مردک احمق تازه داشت فهش هم میداد :D منم که ترسیده بود نفهمیدم چی گفت و موتورو روشن کردم و ادامه دادم 
یه ده دقیقه بعدش می خواستم بپیچم تو یکی از میدونا از خیابون اصلی ( اونا که تهرانند می دونند که نارمک دقیق 100 تا میدون داره که اتفاقا با شماره هم می خونندش مثلا میدون 59 که پشت خونه ماست ) که یه دفعه ترمز رو خوب نگرفتم و مثل گاو خوردم به یک پرایده که البته خدا رو شکر نه ماشین اون طوری شد و نه موتور من ، خلاصه اومدم ازش عذر بخوام که دیدم یکی از همکارای بابام قبل از اینکه بابام بازنشسته بشه بود صاحب ماشین ، من که دیدمش یه دفعه ترسیدم اما بعد مثل اینکه از پشت کلاه کاسکت نشناخت ( باید بگم که من 9 سال بعد مدرسه می رفتم اداره بابام هر روز و قاعدتا باید میشناخت ) و چون آدم با ادبی بود کلا گفت خدا رو شکر که خودت سالمی و رفت .
اما مهمترین اتفاق دقیقا 5 دقیقه بعد افتاد که من پیچیدم تو یه خیابون اصلی که یه دفعه دیدم یه گشت پلیس ( از این سمند سبزا ) افتاده پشتم . منم که خب گواهینامه ندارم و اصولا جایی بگیرنم موتور و احیانا خودمو می خوابونند
زدم کنار تا از بقلم رد شه و من دور بزنم برم بالا خیابونو ، اومد از بقلم رد شد و رفت تا چهار راه بعدی یه نفس راحت کشیدم که رفت که یک دفعه دیدم یارو رفت دور زد و اومد تو لاین مخالف جریان ماشینا یعنی همون جا که من بودم و چراغ زد .منو میگی خشکم زد همونجا وایسادم که یارو اومد کنارم وایساد گفت :
کارت شناسایی بده
منم که هیچی همراهم نبود حتی یه کارت مدرسه و گواهی تردد موقت موتور با ترس و لرز و بدبختی گفتم: والا الان هیچی همراهم نیست اما خونم همین بالا تو چمن هست اگر می خواین بیاین اونجا بهتون میدم ، بعد سربازه که راننده بود می خواست خوش خدمتی کنه برای افسر کنارش داشت پیاده میشد که در ماشین گیر کرد به چرخ موتور من و نتونست ضایع شد
این افسره برگشت گفت کلاه کاسکتت رو بردار ، مام گوش کردیم و برداشتیم ، افسره یه نیگاه به قیافه من کرد خندش گرفت و قیافه بچه مثبتانه منو دید و فهمید مال دزدی و اینا نیستم ، گفت چرا اینقدر عرق کردی ؟
( گفتم بابا کلاه کاسکته از دیگ زودپز بدتره (البته هم کلاه بود و هم ترس
) بعد برگشت گفت چیکار می کنی بلدی اصلا موتور ؟
گفتم بلد که هستم اما خیلی تازه کارم و دارم تمرین می کنم و الانم خاموش کردم
افسره خندید و برگشت گفت معلومه چقدر بلدی پاشو برو بچه فقط مواظب باش خطر ناکه
منم یه لبخند مصنوعی زدم و مثل میت ها کلاه رو گذاشتم رو کله ام و رد شدم و رفتم و بعدش یه 10-15 دقیقه دور زدم در حالی که از ترس داشتم می مردم یه دوبارم از کنار این گشته رد شدم و یارو دوبار چراغ زد برام و منم دیگه ترسیدم بیشتر طرف شک کنه و گیر کنیم اومدم خونه :dخلاصه امروز رو با ترس ولرز و کلی و جلعنا * و ؟یت الکرسی خوندن
رد کردم. خدا بقیه رو بخیر کنهتوضیحات :
* : و جعنا به آیه ای از سوره آل عمرا گفته میشه که اینه : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا یبصرون که روایته پیامبر تو جنگ ها به مسلمونا یاد میداد و تا دشمن نا غافل بهشون وارد نشن

الانم من خودم به شخصه هر وقت اینو خوندم از دست پرسش شفاهی معلما و دزد ها و قاتل ها و پلیس ها در رفتم اما هیچ تضمینی برای بقیه نمی دم

پ.ن : اگر اتفاقی نیوفته پنجشنبه این هفته دارم میرم مشهد با مدرسه که حلالیت می طلبم از ملت فوتی بلاگ و نائب الزیاره همتون هستم و دعاگو :d
گذری به تاریخ و ...

در درازای گیسوان تاریخ اند حرفهای تاریخی از آدم های مشهور در زمانهایی که با کلماتشان آتش جنگی را بر افروختند یا اکتشافاتی خبر دادند یا برای عده ای آزادی و برای عده ای دیگر اسارت به ارمغان آوردند اما از انجا که قد ستون ما از درازای گیسوان تاریخ نشانی ندارد تنها به گوشه ای از آن بسنده شد ....
ولی زمین تو می چرخی ( گالیله )
وقتی گالیله در دادگاه تفتیش عقاید کلیسا مجبور به انکار اصول علمی شد.
یا مریم مقدس ما به هند رسیدیم ( کریستوف کلمب )
اشتباه جغرافیایی کلمب باعث کشف یه قاره جدید البته انقراض دو تمدن سرخپوستی آزتک و اینکا شد .
نه دین و نه انسانیت ما به خاطر منافعمان می جنگیم ( ملکه ویکتوریا )
این جمله معروف, بهترین خلاصه از کل عصر استعمار است که انگلیس و امپراتوری بدون غروبش مظهر آن بود.
آقای واتسون میشه بیایید اینجا ؟ (گراهام بل )
این اولین مکالمه تلفنی بشر بود و آغازگر عصر ارتباطات .
این قدم قدم کوچکی برای بشر و گام بزرگی برای بشریت است .( نیل آرمسترانگ )
آرمسترانگ بعد از قدم گذاشتن روی ماه این جمله را به دوربین ها گفت .
نمی توانم فراموش کنم اما می توانم ببخشم ؟ ( نلسون ماندلا )
بعد از کشتار دانش آموزان سیاهپوست در میدان هارپ ویل.
تا زمانی که حکومت وجود دارد آزادی وجود ندارد .جایی که آزادی وجود دارد حکومت وجود ندارد ( لنین )
گسترش تفکرات کمونیستی در اروپا شرقی و تشکیل بزرگترین دولت کمونیست دنیا.
ما باید تا آخرش برویم ما باید در فرانسه بجنگیم ما باید در ساحل بجنگیم ... (چرچیل )
نطق معروف وینستون چرچیل در خانه عوام انگلیس در سال 1940که مقدمه حمله متفقین به سواحل نورماندی و آزاد سازی فرانسه شد .
اگر آنها جنگ بی حد ومرز می خواهند ما هم به آنها جنگ بی حد ومرز هدیه می دهیم .(سید حسن نصر اله )
سید حسن نصر اله ( رهبر بزدل جنبش حزب الله
) در مراسم تشییع عماد مقنیه ( تروریست معروف همین جنبش )
.
محکوم کنید اصلا" مهم نیست , تاریخ مرا خواهد بخشید.( کاسترو )
آخرین جمله معروفترین سخنرانی فیدل کاسترو در سال 1953 قبل از انکه محکوم به زندان شد
رویارویی بزرگ ما , در همه نبردها شروع شده .بارقه های پیروزی نزدیک است ( صدام 1991 )
نطق صدام حسین د ر 17 ژانویه 1991 از رادیو بغداد, هنگام حمله آمریکا به عراق و شروع عملیات طوفان صحرا یا جنگ خلیج فارس و حضور نظامی آمریکا در خاور میانه .
لغت روسی پروسترویکا ( اصلاحات ) دیگر وارد فرهنگ لغت جهانی شده ( میخائیل گورباچوف )
آغاز برنامه اصلاحات گورباچوف موسوم به پروسترویکا , زمینه سقوط شوروی و از بین رفتن یک ابر قدرت بزرگ شد تا معادلات قدرت در جهان کاملا" تغییر کند.
.
.
واینم جمله معروف !!! به مناسبت گرامی داشت روز ملی جمهوری اسلامی ایران .
C.(30) saal 30ya3ate 30a
پی نوشت : به من هیچ ربطی نداره . من فقط حقیقت و نوشتم.!!!
و خدایی که بزرگ ترین است (داستان یکی سال از زندگی من.قسمت اول) ...
خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا
اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.
می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.
بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .
من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...
شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟
رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....
اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).
گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه
).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی
.عوضی
.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)
فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم
خاطره یک غذای خوشمزه
خب.چند هفته قبل که خونواده محترم رفتند مسافرت و من باهاشون نرفتم کلی برام خاطره انگیز شد و .... .حالا خاطراتش شاید خیلی به درد شما نخواهد خورد اما تجارب آشپزی اون روزم خیلی به کارتون خواهد اومد.خصوصآ امیر حسین
چند شب قبل از اون روز ما شام پیتزا داشتیم.پیتزاهای ما هم خوب از آب در میاد
ولی به پای پیتزا فروشی ها نمی رسه و ...
روز اولی که اینا مسارفرت بودند من خیلی حس غذا درست کردن نداشتم و یه مختصری سیب زمینی سرخ کردم و خوردم.شبش هم باز خیلی حسش نبود و به همون سیب زمینی اکتفا کردیم.فرداش دیدم نه اینجوری نمی شه.رفتم سر یخچال.دیدم یه مقدار فلفل سبز و قارچ و گوشت چرخ کرده و ... یه چند ورق پنیر و یه خمیر پیتزا مونده.با خودم گفتم خدایا مادرم که استاد فن هستش اون می شه پیتزاش.من دیگه ...
.نکته جالب اینکه شب قبلش سر سیب زمینی سرخ کردن روغن رو هم تموم کرده بودم و علاوه بر اون سس هم نداشتیم.بعد از ظهر جمعه هم بود و مغازه ای باز نبود
.
کوتاه نیومدم
.با خودم گفتم تو می تونی
.رفتم سر ماهیتاوه ای که از دیشب نشسته بودمش
.دیدم کفش روغن داره (البته یه روغن دو بار استفاده شده
).ملات پیتزا رو توش سرخ کردم و بعد خمیر رو انداختم کفش (داخل پرانتز:در همین مدت با استفاده از کره و رب گوجه و آرد و آبلیمو و نمک و فلفل و .... یه سس گوجه هم ساختم
).سس رو مالیدم کفش و مواد روش و .... و بعد داخل فر گذاشتمش و بعد
.تو همین مدت به عنوان نوشابه یه دوغ هم زدم تنگش و باقیش رو خودتون در ادامه مطلب ببینید (جای اون هندوانه خالی
):
من مرغ هستم
چیه؟چرا به اسم تاپیک اینجوری نگاه می کنید؟مگه مرغ رو هم تو عروسی و هم تو عزا نمی خورند؟خب من هم مرغ هستم.هر وقت صلاح باشه (یعنی والدین محترم و مکرم صلاح بدونند) آدم بزرگی شدم و دیگه کسی شدم وشعور دارم و می تونم تصمیم گیری کنم و باید عصای دستشون باشم (منظورم حمال اختصاصی هستش) .اما مثلآ صبح که می خوام از در خونه برم بیرون باید لباسمو این عزیزان تأیین کنند.یا مثلآ تو مشهد می تونم تور لیدرشون باشم ولی برای یه شمال رفتن ساده باید اسم تک تک همقطاران + شماره تلفن همگی رو بدم به اینا تا بفمن افراد خانواده دار و مثبتین یا نه.خداییش نمی دونم چه غلطی بکنم.به اینجام رسیده.اگه کسی راهی بلده بگه وگرنه اصلآ حال تیکه پرونی و ... رو ندارم.
تجربه ترامادول
بعضی وقت ها آدم یه کارایی میکنه که خودشم هم توش میمونه و بعدا که بهش فکر میکنه میبینه که عجب غلطی کرده
ما هم دیشب از اون کارا کردیم...
ار صبحش میگم موقع بیرون اومدن از مدرسه با امیر حسین حرف میزدم بهش گفتم که دوست دارم مواد مخدر رو تجربه کنم
اونم یه شعری گفت این شکلی:
لازم نیست همه چیز رو تجربه کنی باید از تجربه ی دیگران هم استفاده کنی (ولی وزن و قافیش طوفان میکنه
!)
یه بار قبلا هم گفته بود بهم ولی تو کتم نمیرفت با کلیتش مشکلی ندارم اما بعضی چیز ها رو باید تجربه کرد ! (نه همه فقط دیوونه ها!) خلاصه شب شد و اینا دوستم رضا زنگ زد گفت بیا تولد داشمه شام و اینا هم ردیفه منم از خدا خواسته عین چی پاشدم سریع خودمو رسوندم خونشون با این امید که الان همه بچه ها هستن و یه حالی میکنیم ... رفتم تو یه لحظه چشام سیاهی رفت از زمین و آسمون بچه میریخت ... همون ثانیه ی اول خواستم سریع فلنگ رو ببندم از پشت باباش رسید دیگه نتونستم کاری بکنم رفتیم داخل... شام و خوردیم و بقیه ی ماجراها شد شب ساعت 12 اینا خواستم برگردم که این پسره ی ... خدا بگم چیکارش کنه نا باب ترین رفیقم سالار زنگید گفت زود پاشو بیا خونه ی ما یه چیزی شده سریع قطع کرد رسما سکته زدم این دفعه رو خدایا این ساعت 12 شب منو میخواد چیکار ؟؟
زود رفتم نفهمیدم چطور رسیدم دم درشون عین خنگا شب ساعت 12 و گذشته دستمو گزاشتم رو زنگ
مامان باباش بیدار شدن و بعد که به عمق فاجعه پی بردم رفتم چند تا خونه جلوتر کنار درختا قایم شدم نفهمن
10 دقیقه ای گذشت این مرتیکه اومد بیرون قبل این که چیزی بگه طلبکار شدم که تو ساعت 12 با من چیکار داری آخه دیگه نتونست بابات قضیه ی قبلی فحش اینا بده
الان بقیش رو به صورت گفتنی میرم (طبق معمول ترجمه و جاهای بدش سانسور شده
...)
سالار :خوب بیا بریم
حامد:کجا؟
سالار:خونتون دیگه
حامد:امر دیگه ؟
سالار:بی مزه نشو زود باش
حامد:چیکار داری آخه ؟
سالار:یه چیزی پیدا کردم بفهمی کفت میبره
حامد:
چی؟
سالار:ترامادول...
حامد:ایول بریم 
رفتیم و رسیدیم و اینا 6 تا داشت من سریع یکیش رو انداختم بالا اتفاقی نیفتاد ولی ترسیدم بیشتر بخورم
سالار هم 2 تا انداخت اولش هیچی نشد ... منم نمیخواستم بخوابم تا ببینم چیکار میکنه ... ولی نتیجش خیلی بد بود بعد احساس کردم سر حالم و خواب اینا نمیاد دیگه
انقدر سر حال بودم که شب ساعت 2 میتونستم فوتبال بزنم... ولی یکم که گذشت حالت تهوع بهم دست داد (گویا اصلا ربطی به این نداشته) و خوابیدم صبح هم نمیخواستم برم مدرسه (کلا نمیدونم چطور بگم...حال داد)
ساعت 8 صبح یکی زنگید دیدم جیگیلیه اصلا حواسم نبود باید میرفتم دنبالش بریم مدرسه .. سریع جمع و جور شدم و رفتم دنبالش و اینا با کلی تاخیر رسیدیم و طبق معمول سرو کله زدن با مدیر ...
امتحان عربی هم داشتم گند زدم رفت ... اما چشم های سالار هنوز قرمزه نمیدونم چرا این شکلی کردتش 
خوشبختانه یه چیزی ضعیف تر از اون چیزی که میخواستیم امتحان کنیم رو امتحان کردیم و دیدم که اصلا ارزششو نداره چیز بیخودیه ... تقریبا مطمئنم که دیگه نمیرم سراغ این چیزا ... ولی بازم میگم بعضیی چیز ها رو باید تجربه کرد و دید...
برچسب ها:
ترامادول ،
دیروز جذاب
سلام
شخصا روزای سختی رو دارم تجربه میکنم نه ماشین دارم نه این آسمون یه روز از باریدن دست میکشه
دیروز هم تا برسم مدرسه خیس آب شده بودم چتر هم که برای ما افت داره ! خلاصه رو آوردیم به وسایل نقلیه عمومی ! که انصافا خیلی ستمن این ملت چی میکشن !
قرار بود زنگ آخر کلاس رو بپیچونم با سالار بریم میخواد یه ماشین بخره چند جا بپرسیم و اینا که وقتی من داشتم اعمال پیچوندن رو انجام میدادم مدیرمون فهمید نزاشت بگزریم از این که یه برگ دیگه چسبوندن رو دفتر انضباتیمون و اون چیزای تکراری رو دوباره نوشتن 90 دقیقه ی کامل علاف تو راهروی مدرسه بودم کسی هم رد نمیشد یکم خوش بگزرونیم که...
خلاصه ساعت 12:45 دست از پا دراز تر اومدیم بیرون که بریم یه چیزی کوفت کنیم که یکی از دراماتیک ترین صحنه های تاریخ به وقوع پیوست
(من و سالار داریم از در مدرسه میایم بیرون)
(هم ترجمه و هم سانسور شده
)
من:چی میبینم این جیگیلیه ؟
سالار:جیگیلی چیه ؟ دختر دیدی ؟
من:نه بابا چی میگی ...(من میرم نزدیک جیگیلی)
جیگیلی :سلام حامد خودتی ؟
من :خفه شو بابا تو کجا بودی ؟ مگه قرار نبود زنگ بزنی ؟گوشیت چرا خاموشه ؟
جیگیلی :ببخشید باید حرف بزنیم (میپره تو بغل من
)
آدم های تو خیابون :
من: قربونت برم.....حالت خوبه ؟
و...
حالا از جیگیلی میگم
سال پیش که من مدرسمو عوض کردم این جیگیلی هم اول دبیرستان بود و تو درسه ی ما (اسم خودش سیناست ولی چون خیلی دوسش دارم و شبیه جوجست همینجوری بهش میگم جیگیلی
) سال پیش وقتی چند تا از بچه های کلاسشون مسخرشمیکردن زدم تو دهنشون که چیکار باش دارید (آخه خیلی گوشه گیر شنون میداد !) و... که با هم رفیق شدیم بعدا فهمیدم که مامانش فوت کرده و باباش یه زن دیگه گرفته (این مردا همشون اینجورین ای تو روحشون
البته چون من فرق دارم میگم اینو
) این نا مادریش هم خیلی اذیتش میکنه کاملا معلوم بود که یه چیزی کم داره احساس نیاز رو از قیافش میشد دید دیگه بعد اون قضیه همیشه تو مدرسه با من بود و هر روز میرسوندم خونشون که اواخر اصلا خونه هم نمیبردمش چون میگفت اذیتم میکنن تا عصر با هم بودیم و بعد میرفت خونه و میگفت که کلاس فوق العاده و اینا داشته ... دل خیلی پری داشت نسبت به سنش کوچیک تر به نظر میرسه تابستون پارسال هم به خاطر مشکل باباش مجبور شدن که برن شهرستان های اطراف اینم قول داده بود که هر جا رفت ما رو فراموش نکنه ولی مثل این که باباش اجازه نداده بود و اونم نمیتونست بزنگه ... این اواخر دیگه فراموشش کرده بودم اما خوب موقعی ظهور کرد دمش گرم
دیروز میگفت که خیلی ضربه دیده و اینا هیچکی هم باورش نداره
خوبیش اینه که برگشته و پیش خودمه و البته آزادی بیشتری داره
یکی از بزرگترین شانس های(حالا قرار بود نگیم شانس ! لطف خدا!!) زندگیم بود درست وقتی نیاز به کسی داشتم که کنارم باشه و بدونه که چی میگم
جیگیلی رو الان بیشتر از همه دوست دارم از ته ته دلم
عکس هم ندارم فعلا ازش به جذابیت تکرار نشدنیش پی ببرید 
دیروز گوشیم از دستم افتاد پوکید کلا !! البته یه دعوای حسابی هم راه انداختیم... تو تاکسی بودیم و میرفتیم منم پشت نشسته بودم که یهو دیدم آقای راننده یه 100 تومنی (100 تومن ناقابل از اون قهوه ای ها !) رو از گوشه ی جیب یه پسر بچه که نصفش زده بود بیرون کشیدش و انداخت کنار دستی حسابی شاکی شدم و گفتم اقای راننده 100 تومنی لازم داری بگو بدم آخه بچست بی انصاف که اینم قضیه رو خوند و سریع گفتش چی میگی تو پیاده شو بینم که جایی واستاد که بچه های ما داشتن ول میگشتن اونجا منم که خیالم راحت شد که پشتم محکمه صدا مو بلند کردم و گفتم پس بده پولشو نشنیدی ؟
این شاکی شد گفت پیاده شو بینم منم یه اشاره کردم بچه ها سریع پریدن تو صحنه و اولین اشاره از یکی از بچه ها کافی بود تا راننده دمشو بزاره رو کولش و بره
واقعا خیلی بی انصافیه که از بچه دزدی کنی 
همینا دیگه
تا بعد
برچسب ها:
جیگیلی ،
بیست و دو سالگی
دو روز دیگه ۲۲ ساله میشم. امیدوارم بیست و دو سالگی پایانی بر دیوونگی
های من نباشه. امیدوارم عاقل شدنم رو توی این سال نبینم.هنوز خیلی زوده.
آخه من هنوز خیلی بزرگ نشدم.نیاز به فرصت بیشتر دارم تا نیلوفرهای بیشتری از چمنزار بچینم!!!
تا یه بار دیگه تا سرچشمه بدوم و برگردم.
یه بار دیگه ستاره های آسمون رو ببینم و این بار نشمرم.
یه بار دیگه با ابرا نقاشی کنم.
یه بار دیگه جیغ، قهر، آشتی.
تا یه بار دیگه گولم بزنند.
تا یه بار دیگه بهم بخندند.
تا یه بار دیگه به همه سلام کنم.
تا یه بار دیگه قایم بشم.
تا یه بار دیگه پیدام کنند.
تا یه بار دیگه پیدام کنند...
سال نو آمد اما دلخوشی ها رفتند
من : سید امیرحسین ابطحی یک ایرانی مسلمان و شیعه با چشمانی اشکبار و بغضی سخت در گلو
موضوع : سال 1388 خورشیدی آمد اما اندک دلخوشی ها رفتند

می خواهم بنویسم بله حال می خواهم بنویسم از تمام آنچه در سال 87 بر من گذشت تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشتم بگزرد و گذشت .
از آن چیز هایی می نویسم که در بهار هفدهم عمرم بر من گذران شد و قلب مرا آزرد می نویسم از تمام آن چیزهایی که در سال 1387 خورشیدی باعث شد تا امیدم را از زندگی کمرنگ کند.
اما نه نمی نویسم که چرا امیدم به زندگی کم شد نمی نویسم چرا باید به جرم صداقت و خدمت باید مجازات شد نمی نویسم از کسانی که صداقت و خدمت به خلق را با میلیارد ها و مقام ها عوض نکردند نه از شفیقی ها و قطبی ها و سنجابی ها و خاتمی ها نمی نویسم که نوشتنش جز تکرار مکررات غم و تازه شدن غم ها.
می خواستم بنویسم از قصه فراغ می خواستم بنویسم از دردناکی از دست دادن دوست و رفیق می خواستم بنویسم از اینکه چقدر سخت است تحمل دوری بهترین رفیق هایت می خواستم بنویسم که مرگ بهترین دوستت که از قضا دایی تو باشد چقدر دردناک هست می خواستم بنویسم که ترک کردنت توسط بهترین دوستان مجازیت که شاید کمی جای خالی بهترین دوستت را پر کرده بودند چقدر سخت است می خواستم بنویسم که کنار گزاشتن شریف ترین مدیران مملکت به جرم صداقت و خدمت چقدر سخت است ...
اما نمی نویسم چون من اعتقاداتی دارم از قضا من سید امیرحسین ابطحی در خانواده ای به دنیا آمدم که اعتقاد دارند به وجود خدا نمی نویسم چون اعتقاد دارم خدایی که بالا سر من است خطاب به پیروانش گفت هست ان الله مع نا بدین منظور که قطعا خدا با ماست این برای من بشارت بزگیست نمی نویسم از این همه غم چون همین کلمه هست که قلب مرا در تمام این مسائل آرام نگه داشته است.
شاید تمام کسانی که مرا در محیط مجازی می شناسند فکر می کنند که من دلی بی غم دارم چون همیشه در بدترین شرایط خودم را خوشحال نگه داشتم شاید اگر بگویم که مادربزرگم به خاطر رفتار اشتباه چند جوان بعد از مراسم تحریف شده چهارشنبه سوری سکته کرد و فوت کرد و هنوز مراسم سومش هم برگزار نشده است کسی باور نکند مادربزرگی که من واقعا بهش عشق می ورزیدم اگر دایی من فوت کرد مادر بزرگ پدریم برایم ستونی بود اما باز هم من حتی به روی خودم نیاوردم حتی شاید جز یکی از دوستانم نداند که چنین اتفاقی برام افتاده هست اما من تمام این سختی های سال 87 را تحمل کردم به خاطر اعتقادم به خدای بالا سرم زیرا اعتقاد دارم که هرکس که سختی بیشتری کشد خداوند او را عزیز تر می دارد این سخن پیامبر همان خداست .
من با تمام سختی ها و غم هایی که در سال 87 بر دلم فزونی کرد و غم را چندین برابر کرد به استقبال سال جدید می روم سالی که آغازش با مرگ مادر بزرگم و رفتن حامد و آرش دو تن از بهترین دوستانم بود اما من به خاطر خدا و با توسل به آیه الا به ذکر الله تطمئن القلوب سال جدید را آغاز می کنم
والسلام
آخرین روز کاری و....
ساعت 7:30 از خواب پا شدم مهمونامون که از تهران اومده بودن هنوز خواب بودن امروز آخرین روز کاریم بود باید میرفتم شرکت تکلیفمو مشخص میکردم روز پنجشنبه حرفامو با رئیسم زده بود که دیگه نمیتونم بیام و میخوام درسمو ادامه بدم و خواستم تسویه حساب کنم ولی اون اصرار خیلی زیادی داشت که روز شنبه یه سر بزنم شرکت که حقوق این ماهمو بهم بده با بی حوصلگی تمام پا شدم خیلی حالم بد بود هنوز واسم سخته که بخوام از 1فروردین از دوستام جدا شم بدون صبحانه زدم بیرون از فلکه گاز تا خیابون زند نیم ساعت طول کشید دیگه واقعا از همه چی خسته شدم فکر کنم افسرده شدم با زحمت خودمو رسوندم طبقه دوم شرکت همکارا بعضیاشون اومده بودم سلامی کردم و خواستم برم اتاق رئیس که منشیش گفت هنوز نیومده(آه که چقدر از این منشی متنفرم
) یه چند دقیقه ای با همکارا حرف زدیم که سر و کلش پیدا شد رفتم تو اتاقش و باهاش در مورد مشکلم حرف زدم اونم قبول کرد و حقوق این ماهم و به اضافه تشویقی بهم داد یه شرکت حسابرسی هستش و حسابهای شرکتهای دیگرو رسیدگی میکنه حقوقشم بد نیست ماهی 350 میشه پول خرید پوشاک و صافکاری ماشین درمیاد پولو که گرفتم با همکارام خداحافظی کردم واسم سخت بود که اونا رو دیگه نمیبینم چند تاشون واسه تفریح رفته بودن دبی بقیه هم کارای عقب افتاده شرکت رو انجام میدادن دلم از همه بیشتر واسه یکی از دخترای شرکتمون میسوخت که بغل دست من کار میکرد اپراتور کامپیوتر بود درست ازش بدم میومد
ولی ناراحت شده بودم از این بلایی که سرش اومده بود بیچاره خوانوادشو 1ماه پیش تو تصادف از دست داد اومده بود شرکت مثل من تسویه حساب کنه وقتی قیافشو دیدم فهمیدم زیادی دارم از دنیا شکایت میکنم و دارم ناشکری میکنم وسایلمو از شرکت جمع کردم و با همشون خداحافظی کردم از شرکت اومدم بیرون باید میرفتم چند تا کتاب میخریدم تو راه که میرفتم همش تو این فکر بودم که این ماه با این پوله چیکار کنم چون اصلا اهل پس انداز نیستم هرچیزی دستم میاد باید خرجش کنم هر چیزی که نیاز داشتم بیشتر از این چندر غاز بود تو همین فکر بودم که شماره والده گرامی افتاد سر راه باید خرید میکردم واسه این مهمونایی که اومدن حسم میگفت امروز باید یه خبری باشه خدا رحم کنه این قضیه خواب و خوراک ازم گرفته ساعت 10بود که خریدارو کردم خواستم کارت خرید رو بزنم صاحب مغازه گفت 5تومن بیشتر توش نیست زنگ زدم به مامانم گفتم پول ندارم اونم گفت از اون پولی که بت دادن بده شب بهت میدم این دیگه از کجا فهمیده بود؟
راست میگن مادرا از همه چیه بچه هاشون خبر دارنا ما هم 50تومن ناقابل از این پولو دادیم اومدم بیرون دیدم ساعت10:15 گفتم هنوز زوده برم خونه خریدارو رسوندم و یه سر زدم به علی پیروانی خونشون غیر خودش کسی نبود نشستیم اولش چند تا فیلم دیدیم ظهرم غذای خیلی خوشمزه ای به اسم املت خوردیم
!!!ساعت 1هم اومدم خونه اونجا هم باز نهار خوردم بعدشم با این دوست بابام که مهمونمون بود یه کم بحث سیاسی کردیم(ای حال داد)
ساعت3هم رفتیم وب گردی بعدشم یه خبر ضد حال شنیدم بازی تیم ملی با کنیا
رو نشون میده ولی بازی منچستر رو نشون نمیده ما هم حال حالمون گرفته شد الان مجبورم برم سر تمیرین ریکاوری که دیروز بازی داشتیم
.
فعلا.
روزای عجیب
عین آدم تو خیابون داشتم میرفتم عینک هم تو دستم بود یه جغله با قد 50 سانت با سرعت نور از کنارم رد شد عینک آفتابیی که سینا واسه تولدم سال پیش گرفته بود افتاد شیکست

تا شب دمغ بودم بعدش هم که کسی نیومد دنبالم رسما داشتم سماق میمکیدم !! شنبه با کلی امید رفتم مدرسه که معلم ادبیاتمون بازم دفتر منو خواست منم که دفتر ندارم مجبور شدم طبق معمول برم بیرون آخه یکی نیست بهم بگه تو که بی کاری بشین دفترتو بنویس دیگه
خوبه که شب رفتیم بیرون وگرنه خود کشی میکردم
خیلی جالب بود این رفیق دیوونه ی ما محمود با یه سمند کورس گزاشتن من که از ترس سکته هه رو زدم تو یه تیکه با سرعت 120 از رو سرعت گیر رد شد جلو ماشینی چیزی بود الان به فنا رفته بودیم دو تامون من که غلط کردم دیگه با اون برم بیرون خیلی خوشحالم که زنده موندم!!1 شنبه زبان فارسی داشتیم بیخیال مدرسه شدم
تو نت ول میگشتم که این مرتیکه سالار زنگ زد گفت گواهینامت ردیفه منم از شادی داشتم بال در میاوردم سریع رفتم در خونشون بعد یادم افتاد این مدرسه بود
برگشتم خونه ساعت 1 رفتم جلو مدرسه گواهی نامه رو گرفتم زدیم بیرون دیگه هیچ ماموری نمیتونست گیر بده
البته با همشون رفیق شدم دیگه شبا اس ام اس میدیم به هم
تا خود شب تو خیابون ها ول بودم واقعا حس این که 1 سال زود تر گواهینامه گرفتی خیلی خوبه !! منتها بگیرنم بیچاره میشمدوشنبه هم که دوباره بیخیال مدرسه شدم اصلا دیگه نمیدونم چرا حال نمیده !! قبلنا مدرسه نمیرفتم حوصلم سر میرفت کاراش تکراری شده باید یه چند تا طرح جدید پیاده کنیم
میگفتم همه ی حومه ی شهر رو رفتم گشتم البته جز تعمیرگاه و پنچر گیری و کارواش چیز دیگه ای دسگیرم نشد !! بعد از ظهر کسی نیومد بیرون من هم بخیال شدم نشستم چند درس از این دفتر ادبیاتمو نوشتم
سه شنبه آخر عشق و حال یعنی من فقط میخوام راهپیمایی بشه بریم بخندیم
چه اداهایی که این ارازل اونجا نمیدن از زدن جیب مردم گرفته تا شعار های عجیب وسطش جالب اینکه که بعضی ها هم عین .. تکرار میکنن این بار مامور ها دنبالمون کردن
ولی خوب میون اون همه جمعیت که نمیشه کاری کرد من سریع پریدم وسط پیر مرد ها شعار دادم نفهمیدن ولی یکی از دوستای سالارو گرفتن مثل این که با ضمانت و اینا حل شده کارش اصلا به من چه
شبش هم احسان بعد چند ماه زنگ زد میخواستم گوشی رو بردارم برنداشتم!! یکی بهم گفت که پشت سرم یه حرفایی گفته از دستش شاکیم بهتره نبینمش
اما خوب دلم براش تنگ شده سال پیش این موقع ها بود که یه دختر بهش گیر داده بود الکی زنگ میزدیم قرار میزاشتیم یکی دیگه رو میفرستادیم جاش
یادش بخیراوه اوه امروز دوباره چشم افتاد به وانت مدیرمون رفتم ار پنجره یه نگا بندازم توش دیدم یکی از تو زل زد به من
نگو زن مدیرمونه چنان دویدم رفتم تو مدرسه که هنوزم موندم چطور از اون خیابون به اون شلوغی رد شدم !! قبلنا برا اینجور قضایا کلی میخندیدیم الان نیمدونم چرا دیگه نمیتونم شاد باشم !! ایران هم که مساوی کرد زیاد بد بازی نکرد مخصوصا خلعتبری
که خیلی خوشم میاد ازش به هر حال خوبیش اینکه عربستان رفت پایین شایدم بد چون جلو ایران دیگه نمیخواد امتیاز بده به هرحالخوش باشید
فعلا
چه کشکی چه روزی
خوب صبح ساعت 5.45 دقیقه پشدم و سیم سانیه تمام محتویات امتحان آمارمون که آخرین امتحان بود رو خوندمو و پاشدم رفتم پای امتحان بعد کلی بالا پائین کردن ورقه و پر کردن یه جدول 20*30 رو که 3 نمره داشت
و البته به اندازه 5 تای کل سوالای دیگه وقت گرفت
بعد اینکه حسابی آسفالت شدم برگرو تحویل دادم اومدم بیرونخلاصه بابام دم در مدرسه وایساده بود چون می خواستیم بریم سلمونی خلاصه سروار شدمو و پاشودیم رفتیم
اینم بگم که ما حسابی عجله داشتیم چون تازگی ها یه یخچال خریدیم و یخچالم مونتاج ایرانه
ماشالاه هر 2 روز یه بار سه تا اکیپ تعمیرکار خونه ماست
خلاصه کسی هم خودنه نبود بابامم عجله داشت سریعتر برسه خونهتا رسیدیم سلمونی دیدیم یا پیغمبر
صف داری به به اندازه 5 تا صف پمپ بنزین
خلاصه چون بابام تو سلمونیه آشنا داشت سریع رفتیم سرمونو زدیم که البته این سریع تقریبا 1.5 طول کشید 
بعد از این مصاحب سریع از سلمونی زدیم بیرون و خلاصه بابام هر هر چی میتونست سریع می رفت تا اینکه رسیدیم 3 خیابون بالاتر از خونمون که این مامورای بی شعور طرح مزخرف آلودگی هوا وایساده بودن و از اونجایی که نمره بابام زوج بود و امروز فرد طرف ایست داد بابامم وایساد بگه بابا ما خونمون همین جاست که یه دفعه یه پراید با سرعت n کیلو متر در میلی ثانیه
پق اومد از پشت زد پشت ماشین ما که البته چون ماشین ما آردی بود و جوندار فقط سپرش جمع شد اما ماشین اون راننده که از قضا خانومم بود
کلان موتور و کاپوت و امثالهم جمع شد
خلاصه خانومه اومد چند تا فوش آبدار داد و البته گفت شما مقصرید افسره هم خیلی قشنگ ضیعش کرد و گفت خانوم من ایست دادم باید وایسه شما سرعت داشتید پس ...
خلاصه زنه ضایع شد و دیگه ساکت شد و چون از پشت زد دیگه بدون نیاز از کرورکی و ... رفتیم خونه و البته ای وای که دیر رسیدیم و یخچالمون تا اطلاع ثانوی خراب خواهد بود
دیروز ...

چطورین ؟
دیروز 2 شنبه خیلی روز جالبی بود

اولش که ساعت 10/30 امتحان عربی داشتیم منم که میدونید عربی بلد نیستم کلا به هر حال خدا آخر عاقبت ما رو امسال به خیر کنه با این عربی
البته بد هم ننوشتم ولی نمره ی کامل هم نمیگیرم
حالا بعد امتحان رفتم یه چیزی خوردم برگشتم خونه فرداش که امروز میشه امتحان زبان فارسی داشتیم من هم کلا ادبیاتم خیلی خوبه و طول سال انقدر خر زدم که نیازی نبود زیاد بخونم حدود 1 ساعت فقط چند تا از سوالاشو خوندم و ساعت 4 یهو زنگ خونه زده شد منم مثل همیشه رفتم همینطوری بدون این که بپرسم درو باز کردم آخه یا دوستام میان یا از این کارکنای اداره ی گاز ایناست دیگه یکم گذشت دیدم یه بابایی حدود 30-35 سال سرشو انداخته اومده تو
گفتم گاوم زایید
با لحن بد گفتم آقا چرا همینطوری سرتو میندازی پایین میای خونه ی مردم گفت خودت درو باز کردی (راست میگفت دیگه
) منم که واقعا ترسیدم گفتم الان یه بالایی سرم میاره گفتم چی کار داشتین ؟
گفت یکم پول میخوام مادرم تو فلان بیمارستان بستریه و از این حرفا منم که حساب کار دستم اومد فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه گفتم بفرمایین بیرون این که نمیرفت
گفتم برو یا زنگ میزنم به پلیس که گفت زنگ بزن منم گوشیم تو جیبم بود در آوردم زنگ بزنم این اومد طرف من یه سیلی محکم زد تو گوشم 
منم هلش دادم خورد زمین که در این فاصله یکی دستشو گزاشت رو زنگ خونه و ول نکرد فهمیدم سالاره
(همیشه این شکلی زنگ خونه میزنه
) سریع باز کردم اومد تو دو نفری گرفتیم انداختیمش بیرون
ولی از دیروز ذهنم مشغوله که این چی میخواست دیوونه بود ؟ کم داشت ؟ دزد بود ؟ راست میگفت (فک نکنم)؟ چیکاره بود ؟ خوشبختانه این سالار تو یه جا به درد ما خورد
منم فهمیدم که از این به بعد حداقل بپرسم کیه بعد درو باز کنم چون واقعا عین .... ترسیده بودم 
شب هم که حس نداشتم بیرون نرفتم و فیلم (انیمیشن
) پاندای کونگ فو کارو دیدم
چند وقت پیش اینو از نیما گرفته بودم خیلی باحال بود توصیه میکنم نگاش کنید 
فعلا تا بعد (حس داشتم یه پست دیگه بعد این در مورد یکی از دوستام میدم)
یه روز بسیار خوش یمن و مبارک
این داستان مال دو هفته پیش و قبل از شروع امتحاناتمونه 
از صبح شروع کنم که بحمد الله ماشین پدر اینجانب بشدت پنچر شد و گرفتن پنجری با پیراهن سفید به عهده این اینجانب افتاد
و البته بعدش در ترافیک بزرگراه همت
در ساعت 7:20 دقیقه لغایت 8:10 دقیقه به مدت 50 دقیقه
مانند خری که در گل فرو رفته باشد ماندیم
و بعد از آن هم به خاطر طبعیت از قانون جالب مدرسه این جانب
که اگر دیر برسی زنگ اول در حیاط باید سماق بمکی
گرفتار آمدیم (با کسر 1 نمره انظباط )
و البته زنگ اول که ما ریاضی داشته و بخش بسیار راحت (؟) تابع را از دست دادیم
و جالب تر اینکه پس فردا از همان بخش امتحان هم داریم
و جالبی تر از اون زمانی رخ داد که در زنگ مبارک جغرافی
اولین اسم پرسیدن درس و بازدید تکلیف از من بود که به دلیل عدم اطلاع
نمره صفری بر جلوی اسم ما درجید 
و البته جالب تر از آن این بود که در زنگ بسیار مبارک عربی
بغل دستی ما هوس در آوردن صدای خاندان مکرمش (صدای خر) بر سرش زد و معلم به اشتباه به اینجانب منفی داد 
از آن که بگذریم به نماز خانه می رسیم که یکی از دوستان به مزاح
باعث شد که اینجانب به ستون برخورد و رَب و رُب خود را بیاد بیارورم
از از آن جالبتر زنگ ورزشمان بود که با برخورد توپ بسکتبال با سرت یک کیلومتر در ثانیه
فنداسیون صورت ما از جمله عینک ما به باد رود 
و از آن جالبتر جا گذاشتن کت 88 هزار تومانی که شب عید خریده بودم و بعلتی 20 هزار تومان در آن داشتم و زیر دست آن همه گرگ
امیدی به باز پس گرفتن آن نیست
و بسیار از آن جالبتر
پیچ خوردن 8 بار پیاپی پای اینجانب و در مرز شکستن مچ پای اینجانب بود
و این بود تمام این شانس هایی که من اون روز کسب کردم 
باز هم دیروز ...
سلام بچه ها
دیروز امتحان دین وزندگی داشتیم به جرات میگم که اگه من نبودم نه تنها خودم میافتادم ؟!
بلکه همه ی بچه های کلاس ما هم میفتادن
یهکی برداشته بود همه ی سوال ها رو ضبط کرده بود تو گوشیش
انقدر بهش خندیدم هرچی خونده بودم پرید
رفتیم سر جلسه سوال ها رو آوردن
نگاه اول...
یا ابوالفضل بی چاره شدیم...
32 تا سوال نیم نمره ای بود
(نمره از 16ه 4 نمره برای قرائت و ایناست) حدود 20 تاشو کامل بلد بودم و نوشتم اما 12 تای بعدی چی ؟
مراقبمون یه خورده خنگ بود به یکی اشاره کردم که حواسشو پرت کنه در همون حین بود که یادداشت های بهشتی از جیبم اومد بیرون
خدا پدر اونی که نیکت رو در آورده بیامرزه اینت تک صندلی ها خیلی ستمن به زور تونستم چند تاشون رو بخونم اما هیچکدوم اونایی نبود که من میخواستم
یا خدا خودت به دادم برس با یه حرکت تگزاسی (به قول سالار) ورقمو با هومن (پدر خرخون های تاریخ) عوض کردم خوشبختانه اونایی که میخواستم رو نوشته بود سریع حفظ کردمشون و به خاطر یه لحظه غفلت مراقب ورقه ها رو دوباره جا به جا کردم و همشونو نوشتم
بعدش هم به 4 نفر دور و برم نتوشتم و دادم اونا هم بعد نوشتن دادن به کل کلاس
در کل همه ی کلاس دقیقا 1 نمره میگیرن که در نوع خودش جالبه 
فرداش هم (یعنی امروز) امتحان جبر داشتیم که استثنا خودم از کسی ننوشتم و فقط تقلب دادم
امشب هم بارسا بازی داره برای امتحان فردا شارژ میشم
فعلا دوستان


