تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

سلام به رفیقای گلم . امیدوارم که همتون خوب باشین . راستش امروز اومدم واسه کسی بنویسم که همه میشناسیمش کسی که همه دوسش داریم و بدون شک بهترین دوست هممونه . فهمیدین کیه ؟ نه ؟ همون پسر خوش اخلاقه همونی که بهترینه و خیلی از بچه های سایت به عنوان بهترین عضو انتخابش کردن . نه منظورم امیر حسین ابطحی نیست .

این دوست گلمون یکی دیگه از دوستای صمیمیش رفت البته ازش جدا شد یعنی . حالا این پسر گله تنها شده مثه گذشته و نیاز به کمک ما داره . وقتشه که نشون بدیم دوسش داریم وقتشه که نشون بدیم که واسه خودش کسیه و همه ی مارو شیفته ی خودش و اخلاق ماورا طبیعیش کرده وقتشه که نشون بدیم که بولوف نزدیم واسش و اون چاکریم گفتنمون همه از ته قلب بوده . دیشب که باش حرف میزدم میگفت احساس پوچی میکنه .. ایا شما اینجوری فکر میکنین ؟ ایا حامد عزیز من اینجوریه ؟ خواهش میکنم بهش ثابت کنین که با اینکه ندیدینش دوسش دارین . این تنها کاریه که میتونیم بکنیم . فقط میخوام بفهمه که تنها نیست و ما مثه خیلیای دیگه تنهاش نمیزاریم . میخوام بفهمه که ادم جال و قوییه

حامد جون دوست دارم تا اخر عمر حاضرم هر کاری که بخوای بکنم واست .

قربانت فربد



ارسال در تاریخ شنبه 26 اردیبهشت 1388 توسط فربد

احتمالا دیشب بهترین شب زندگی تمامیه بارساییا بود و منم مستثنا نبودم الانم میخوام از شادیا و خوشحالیا و البته بی ابرویی دیشبم براتون بگک . اره بی ابرویی حالا واستون میگم داستان از چه قراره.

مثل همیشه مشغول اِسکی در فوتیران و حرف زدن با حامد بودم که یه دفه مثه همیشه برقا رفت . بعد از کلی التماس و دعا  برقا ۰.۵ ساعت قبل از بازی اومد و منم با عجله  تی وی و روشن کردمو نشستم پا بازی استوک و وستهم تا بازی شروع شه . بعد از نیم ساعت بازی شروع شدو منم با اضطراب به تماشای بازی نشستم. از اونجایی که من کل خونوادرو کچل کردم (من کار خاصی نکردما فقط زیاد بارسا بارسا میکنم) مامانو بابامونم اومدن پا بازی تا ببینن این بارسا کیه که من هی حرفشو میزنم . من عادت دارم که در حین بازی بازیکنای تیمای حریف بارسارو با الفاظ رکیک مورد عنایت  قرار بدم . طبق عادت همیشگی سر گل هیگویین من رکیک ترین فحش عمرو دادم و دقیقا همونجا بود که بی ابرو شدم جلو مامی و ددی . تا اخر بازی دوتایی نیگام میکردن البته نه فقط بخاطر فحشی که دادم بلکه بخاطر خل بازیام . سر گل پویول از بوفه کشیدم بالا و از اونجا خودمو پرت کردم پایین وای که چقد حال داد ی سوپر من بازی دوران کودکی افتادم .

بعد از بازم که از فرت خوشحالی اینقد انرژی داشتم که نشستم پی بازی سویا و ویارئال

کلا شب خفنی بود



ارسال در تاریخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط فربد

دور و ور ساعت ۲:۳۰ دقیقه ی ظهر دیروز بود که بنده مشغول اِسکی در فوتیران بودم که صدای چیک چیک شنیدم . به مامانم گفتم بارونه؟

گفت تو چله ی تابستون بارون کجا بود؟(این فصل گرم ترین موقه ی شهرمونه)

گفتم : ولی بارونه ها من بوشو احساس میکنم . 

 رفتم سر تراس و دیدم بعله دارم نم نم میزنه چقدم قشنگ بود (جاتون خالی مثه بارون ندیده ها وایسادم جلو بارون)

حدود ۱ دیقه که گذشت بارون زیبا به طوفان تبدیل شد طوفانی که تو عمرم ندیده بودم واقعا فک کنم تو ایرانم همچین بارونی دیده باشین شدته طوفان تا حدی زیاد بود که نمیتونستم درو باز کنم و برم تو. مثه موش ابکش شده بودم زیر بارون . خلاصه با هزار بدبختی و کمک والده تونستیم درو باز کنیمو بریم تو . سریع رفتم سراغ دوربین تا از این صحنه ی اُبر تاریخی فیلم بگیرم  همینطوری که در حال هنر نمایی بودم و رو ژنراتور جلو خونه زوم کرده بودم که یه دفه ترکید (جاتون خالی کلی خر کیف شدم خیلی وقت بود که به یه همچین شوکی احتیاج داشتم) بعد یه ۱۰ دیقه که همینطوری فیلم گرفتم یادم افتاد که امشب بارسا بازی داره و مائم احتمالا برقمون واسه ۳ـ۴ روزی قطعه(خدا نکنه کارو بسپارین به هندیا بس که اینا فِس فِس میکنن) همونجا کوبوندمون تو سرم .

مامانم گفت:چته بچه

گفتم : بازی امشب پرررررررر من از وقتی که ختافه به رئال باخت منتظر این بازیم

گفت:ختافه کیه دیگه

گفتم : هیچی ولش کن اصن.

اینجا تو پرانتز یه توضیح بدم که ساختمون ما خودش جدا از ژنراتور محله یه ژنراتور داره که برقو واسه ۷ ساعتی ذخیره میکنه .

 از این طرف ما شب خونه ی یکی از دوستای ایرانیمون دعوت داشتیم که من اصا سالی یبارم اونجا نمیرم بس که خسته کنندس خونشون . امروزم قصد داشتم نرم که یه دفه یادم اومد که برق نداریم و منم حتما باید بازیو ببینم(اون موقع ژنراتورمون روشن بود ولی میدونستم که تا اخر شب نمیکشمون) والدین محترم دمه در بودن که از طبقه ی سوم داد زدم وایسین اومدم  سریع لباس پوشیدمو اندکی ژل زدیمو که دیگه بریم سوار ماشین شیم . بخاطر بارون و خساراتی که باد زده بود یه ساعتی تو راه بودیم که من تو این مدت هی لعنت میفرستادم به خودم  با هزار بدبختی رسیدیم خونشونو ... این دوستمون تلویزیون ایرانو میگرفتو منم که دلم واسه تلویزیون ایران تنگ شده بود رفتم نشستم پاش تا بازی شروع شه( واقعا به صداو سیمای کشورمون تبریک میگم و همینجا از این تریبون دستشونو بابت زحماتی که میکشن میبوسم ممنونم ازشون که اینقد به فکر خرج و دخل مردمن)  از وقتی که ما رفتیم تا اخرش از صرفه جویی و مصرف حرف میزدن جالب اینجا بود که هی به لباس پوشیدن مردم گیر میدادن. بعد یه ساعتی که اتفاقا دله مائم sداهای نا هنجار از خودش در میکرد ما شامو زدیمو یکیم گپ زدیمو با بزرگ ترا و بیه ماجرا به اصرار بنده تا ساعت ۱۲:۳۰ شب موندیم اونجا که بتونم بازیو ببینم ساعت ۱۲:۳۰ بود که دیدم تلویزیون داره بازی لاتزیو و یوورو میدم فهمیدم که دیگه بازی به بارسا نمیکشه و بلافاصله بعد از ۵ دیقه رفتم بر پارو با عصبانیت  گفتمو بلندشون کردیمو رفتیم خونه. داشتم میترکیدم بس که زورم داشت الکی خودمو ۵ ساعت الاف کردم با رفتنم به خونشون. حدودای ساعت ۱ بود که رسیدیم خونه منم نا امید رفتم که بخوبم که یه دفه صدا جیز جیز یخچالو شنیدم . گفتم قربونتون برم هندیا که اینقد کار درستین رفتم پا تیلویزیون که دیدم یه کانال داره بازی منچسترو پورتسموثو میده و یکی دیگم(این کانال همیشه لیگ اسپانیارو میده) داره چلسی و اورتونو میده رسما اشکرو ریختم و نیم ساعت بعد رفتم سر وقت کامپیوتر تا نتیجرو ببینم همینجور که کامپیوترداشت بالا میومد برقا رفت یه صحنه ی فوقالعاده دراماتیک که نمیتوستین تضور کنین واقعا اشکم درومده بود. (نمیدونم چرا خدا اونروز هی حال مارو میگرفت (. محکم زدم سر میز  و گفتم(بیب ) (بیب) (به دلیل حضور افراد زیر ۱۵ سال این تیکه پاک شد)با نا امیدی رفتم دراز کشیدم سر تخت که بخوابم ولی دریغ از یه چرت کوچوله از دست این پشه های عوضی ویز ویزوی بی همه چیز . حالم خیلی گرفته بود که دوباره صدای جیز جیز یخچالو شنیدم و رفتم پا نت  دیدم بارسا ۴ـ۰ جلوئه کلی خر کیف شدم و بعدش رفتم خوابیدم

فردا صبح که بیدار شدم در جا رفتم پا نت بعد که رفتم صبونرو بزنم

مامانم گفت : چه لبخند ملیح.خبریه؟ دیشب کشتی مارو بس که تو ماشین غر میزدی.

گفتم : بارسا برد مادر جججااااان

بعدشم از فرت خوشحالی زدم بیرونو مک دونالدو زدم تو رگ(درواقع به خودم شیرینی دادم)

_________________________________________

ببخشید اگه بی نمک بود بنده تازه واردم و از اونجایی که نمیتونم حتی مثه ادم حرفم بزنم انشام زیاد خوب نیست



ارسال در تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 توسط فربد
قالب وبلاگ