تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

________________________

این شاید آخرین پست من تو این وبلاگ واسه حدود 1سال و نیم دیگه باشه واقعا واسم سخته امروز هم که حامد....

 وبلاگی که گلچین بهترین دوستامو داخلش میدیدم دوستایی که وقتی نیاز به درد ودل داشتم مثل یه برادر نداشتم باهام رفتار میکردن و حالا دارم به روزهایی که بدون شما هستم  واسه خودم ترسیم میکنم نمیدونم شاید این تقدیر که میخواد منو واسه حدود 1سال ونیم از شما جدا کنه ولی بدونید خدا رو شاهد میگیرم که تا آخر عمرم با یادتون زندگی میکنم از همینجا از همتون که بهترین روزها رو واسم رقم زدید دوستانه تشکر میکنم از سید بگیر که خیلی مخلصشیم و قدیمی ترین رفیقمه و امیدوارم تو کنکور زندگی و درس بتونه بالاترین رتبه هارو کسب کنه از امیر حسین بگیر که امیدوارم به آرزوهاش برسه و ما یه زمانی اونو دکتر واقعی صداش کنیم از داش حامد بگیر که شاید تا چند روز دیگه از ما خیلی دور بشه ولی واسش دعا میکنم که مشکلش حل بشه و به آرزوشهاش که تلاش میکنه بهش برسه برسه و جی بی اچ و ماهماتای عزیز که سعادت نداشتیم بیشتر باهاشون آشنا شیم از همتون تشکر میکنم و امیدوارم بدی های منو از دلتون بیرون کنید منو حلال کنید پس فقط میتونم ناراحتیمو با چند بیت از سعدی به انتها برسونم:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد***داند که سخت باشد قطع امیدواران

به امید دیداری دوباره اگه عمری باقی باشه.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: عمومی ,



هیچ وقت نتوانستم آداب معاشرت بومی ام را در زمان احوال پرسی کنار بگذارم چه زمانی که در ایران زندگی میکرد وچه حالاکه در همسایگی ایران است او نتوانسته تکیه کلام ایرانیان را بشناسد کنجکاوانه به دنبال اصل موضوع میگردد بعداز احوالپرسی میگویم خسته نباشید اوباصراحت خاص خود میگوید (خسته نیستم چرا فکر کردید باید خسته باشم ؟) 
اولین بار که رو در رو نشستیم مهر86بود سعی کرد بازبان مادری باما سخن بگوید واز مترجم استفاده نکند همان روز نشان داد دور ماندن از رسوم زادگاهش تاحدود زیادی اورا تغییر داده اما تمایلات درونی اش برای شناختن آداب ایرانیان از بین نرفته محور گفتگو عید نوروز بود وقاعدتا تصور میکردیم افشین مثل تمام روزهاییکه در پرسپولیس بود باهیجان حرف بزند اما او با رک گویی همیشگی اش گفت (من یک مربی فوتبا لم نه یک باستان شناس یا ستاره شناس)  
قطبی به یاد می آورد دوران کودکی اش درشیراز نوروز راتجربه کرده .اوخیی زود محور بحث را در دست میگیرد وبه سمت پرسپولیس میبرد.درست برعکس امسال ....با پیش شرطهای خاص خودش گفت وگو رامی پذیرداوعلاقه ای به باز گویی مباحث گذشته ندارد اما اودر تقویم 87خورشیدی وتقویمی که مدتها  
تجربه اش نکرده بودیک عنوان بزرگ به دست آورد.اوقهرمان لیگ شدوشاید همین برای انتخاب شدن او به عنوان چهره سال کافی بود.  
هنوز حرارتی وصف ناپذیربرای به زبان آوردن جملات فارسی رامیتوان در وجود او حس کرد از نوروز 87 آغاز میکنیم اوکجا بود وقتی تمام ایرانیان در حال خواندن یا مقلب القلوب بودند ؟ 
(فکر نمیکردم این عید تفاوتی با ژانویه داشته باشد در فکرم بود این مراسم نقصهایی باید داشته باشد .آن روزها درگیر کار ومشکلات بودم پرسپولیس در کورس قهرمانی بود نمیخواستیم فرصتی را از دست بدهیم ولی روزهای آخر میدیدم همه چیز در حال تغییر است کوچه خیابان وهمه چیز عوض شده مردم همه شادند و ازاینکه چیزی بخرند لذت میبرند همه چیز مرا وسوسه میکرد تا بفهمم چه میخواهد رخ دهد ) 
اونمیتوانست از ایران خارج شود مهمترین علت هم فشردگی لیگ بود او برای5روز اردو باید به بندر عباس میرفت تا اردو بزنند. 
از او پرسیدم افشین نوروز کجا بود ؟(در کنار همسرم یوروم او تازه به ایران آمده بود و من میخواستم در این مدت کوتاه  یک غافل گیری خارقالعاده داشته باشم اما همان زمان خودم غافل گیر شدم .وکیلم آقای حاج باقر سعی کرد به من نشان دهد نوروز چیست؟همان زمان با یوروم تصمیم گرفتیم سفره هفت سین داشته باشیم ودرخانه خودمان جشن ساده بگیریم ) 
افشین قطبی تازه گرم میشود مثل کودکی که دارد خاطرات تابستان وسفرهایش را بازگومیکند بازهمان شوری که کنار زمین، 
وقتی تیمش گل میزد،تمام وجودش را فرا میگرفت داشت از اولین سفره 7سین تعریف کرد(دوست داشتم بدانم چرا سبزه برسر سفره میگذارند که  
حاج باقر گفت نشانه رویش وسبزی است که ایرانیان برای باروری وسرسبزی میگذارند.میدانستم سیر بو میدهد اما فهمیدم خاصیت دارویی دارد.ایرانی ها مردمی رویایی واحساسی هستند سیب را نشانه شادابی میدانند اوبه من گفت سیب آرایه شعرفارسی است.حاج باقر برایم شعری خواند که دوست داشتم یاد بگیرم اما متاسفانه یادم رفت) 
اوبرایش خوانده بود:مادرم صبحی میگفت موسم دلگیری است....من به او گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست . 
اثر ماندگار سهراب سپهری برای یوروم که تازه داشت فرهنگ ایران را تجربه میکرد جالب بود او آرایش سفره 7سین قطبی را به عهده گرفت وکمتر از افشین کنجکاوی میکرد او از سمنو پرسیده بود؟(من فهمیدم نوعی خوردنی است که نشان از برکت است ما کمی خوردیم ) 
اما محبوب ترین عضو سفره 2 ماهی قرمز بودند (من عاشق ماهیها بودم هر روز برایشان غذا می گرفتم ومراقب بودم نمیرند گاهی در تنهایی با آنها حرف میزدم زمانی که از ایران رفتم آن دو رابه حاج باقردادم وگفتم مراقبشان باش او گفت میتوانی در استخر یک پارک رها کنی ولی واقعا دلم نمی آمد دوست داشتم کنار خودم باشند من ویوروم دلبستگی عمیقی باآنها داشتیم .........) 
حاج باقر قبل از سال تحویل خانه قطبی را ترک کرد او از افشین خواست آراسته با قرآن در دست سر سفره بنشیند و برای خودش وتیمش دعا کند اما قطبی گفت (الان نمیخواهم برای خودم دعا کنم خدا همیشه حواسش به من هست اما برای بیماران دعا میکنم که نمیتوانند سر سفره با خانواده شان باشند) 
اواولین نوروز ایرانی را در ایران پشت سر گذاشت و59 روز بعد اولین قهرمانی عمر سرمربیگری اش رابا پرسپولیس تجربه کرد او به سختی درباره پرسپولیس حرفی میزند 
(من قهرمانی پرسپولیس رامثل بچه خودم میدانم احساسم را چگونه بگویم ؟من مادر بودم و قهرمانی فرزندم احساس میکردم برای قهرمانی باید مثل مادرزحمت بکشم  

و در انتها:این پرسپولیس ماله من دوسش دارم خیلی زیاد قهرمانی بهش میاد





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : شنبه 24 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: روز نگار ,



ساعت 7:30 از خواب پا شدم مهمونامون که از تهران اومده بودن هنوز خواب بودن امروز آخرین روز کاریم بود باید میرفتم شرکت تکلیفمو مشخص میکردم روز پنجشنبه حرفامو با رئیسم زده بود که دیگه نمیتونم بیام و میخوام درسمو ادامه بدم و خواستم تسویه حساب کنم  ولی اون اصرار خیلی زیادی داشت که روز شنبه یه سر بزنم شرکت که حقوق این ماهمو بهم بده  با بی حوصلگی تمام پا شدم خیلی حالم بد بود هنوز واسم سخته که بخوام از 1فروردین از دوستام جدا شم بدون صبحانه زدم بیرون از فلکه گاز تا خیابون زند  نیم ساعت طول کشید دیگه واقعا  از همه چی خسته شدم فکر کنم افسرده شدم با زحمت خودمو رسوندم طبقه دوم شرکت همکارا بعضیاشون اومده بودم سلامی کردم و خواستم برم اتاق رئیس که منشیش گفت هنوز نیومده(آه که چقدر از این منشی متنفرم) یه چند دقیقه ای با همکارا حرف زدیم که سر و کلش پیدا شد رفتم تو اتاقش و باهاش در مورد مشکلم حرف زدم اونم قبول کرد و حقوق این ماهم و به اضافه تشویقی بهم داد یه شرکت حسابرسی هستش و  حسابهای شرکتهای دیگرو رسیدگی میکنه حقوقشم بد نیست ماهی 350 میشه پول خرید پوشاک و صافکاری ماشین درمیاد پولو که گرفتم با همکارام خداحافظی کردم واسم سخت بود که اونا رو دیگه نمیبینم چند تاشون واسه تفریح رفته بودن دبی بقیه هم کارای عقب افتاده شرکت رو انجام میدادن دلم از همه بیشتر واسه یکی از دخترای شرکتمون میسوخت که بغل دست من کار میکرد اپراتور کامپیوتر بود درست ازش بدم میومد ولی ناراحت شده بودم از این بلایی که سرش اومده بود بیچاره خوانوادشو 1ماه پیش تو تصادف از دست داد اومده بود شرکت مثل من تسویه حساب کنه وقتی قیافشو دیدم فهمیدم زیادی دارم از دنیا شکایت میکنم و دارم ناشکری میکنم وسایلمو از شرکت جمع کردم و با همشون خداحافظی کردم از شرکت اومدم بیرون باید میرفتم چند تا کتاب میخریدم تو راه که میرفتم همش تو این فکر بودم که این ماه با این پوله چیکار کنم چون اصلا اهل پس انداز نیستم هرچیزی دستم میاد باید خرجش کنم هر چیزی که نیاز داشتم بیشتر از این چندر غاز بود تو همین فکر بودم که شماره والده گرامی افتاد سر راه باید خرید میکردم واسه این مهمونایی که اومدن حسم میگفت امروز باید یه خبری باشه خدا رحم کنه این قضیه خواب و خوراک ازم گرفته ساعت 10بود که خریدارو کردم خواستم کارت خرید رو  بزنم صاحب مغازه گفت 5تومن بیشتر توش نیست زنگ زدم به مامانم گفتم پول ندارم اونم گفت از اون پولی که بت دادن بده شب بهت میدم این دیگه از کجا فهمیده بود؟راست میگن مادرا از همه چیه بچه هاشون خبر دارنا ما هم 50تومن ناقابل از این پولو دادیم اومدم بیرون دیدم ساعت10:15 گفتم هنوز زوده برم خونه خریدارو رسوندم و یه سر زدم به علی پیروانی خونشون غیر خودش کسی نبود نشستیم اولش چند تا فیلم دیدیم ظهرم غذای خیلی خوشمزه ای به اسم املت خوردیم!!!ساعت 1هم اومدم خونه اونجا هم باز نهار خوردم بعدشم با این دوست بابام که مهمونمون بود یه کم بحث سیاسی کردیم(ای حال داد)ساعت3هم رفتیم وب گردی بعدشم یه خبر ضد حال شنیدم بازی تیم ملی با کنیا رو نشون میده ولی بازی منچستر رو نشون نمیده  ما هم حال حالمون گرفته شد الان مجبورم برم سر تمیرین ریکاوری که دیروز بازی داشتیم.

فعلا.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo





كركره رستورانش را پایین می‌كشد. سوز هوای سرد لس‌آنجلس امسال كمتر به مغز استخوان نفوذ می‌كند. همیشه زمانی كه كركره را پایین می‌كشد كلمه «رستوران ایرانی پرسپولیس» كه با خط نستعلیق درشت و نارنجی‌رنگ روی شیشه مغازه ثبت شده از مقابل چشمانش رژه می‌رود. هر شب با دیدن این كلمات به یاد ایران می‌افتد. به یاد همان تهرانی كه دوست داشت از خود میدان راه‌آهن تا میدان تجریش را در هوایی به‌مراتب سردتر از لس‌آنجلس و داخل 40 سانت برف گز كند. دلش لك زده برای پرسپولیس. برای اینكه پایش را بگذارد داخل ورزشگاه آزادی و حتی برود روی آخرین ردیف سكوهای سیمانی طبقه دوم. آنجا بازیكنان آنقدر ریز هستند كه فقط می‌شود تشخیص داد رنگ پیراهنشان آبی است یا قرمز. آخ اگر می‌شد كه او امشب بال در می‌آورد و حتی شده برای یك شب می‌آمد و داربی تهران را از نزدیك می‌دید. ساعت 11 شب است و او خسته و كوفته حالا باید به خانه‌اش برود. تازگی‌ها در لس‌آنجلس ایرانی‌ها خیلی غریب شده‌اند. چند سالی می‌شود كه بچه‌هایش را درست و حسابی ندیده است.
دختر كوچكش كه تازه امسال به مدرسه رفته كلا انگلیسی حرف می‌زند. حتی برنامه‌های شبكه‌های ماهواره‌ای فارسی كه مثل قارچ سر از زمین در می‌آورند، نتوانسته روی دخترش اثر بگذارد. فامیل‌ها كه از تهران زنگ می‌زنند دخترش یك كلمه فارسی بلد نیست. پسرش هم كه دیگر خط پدر را نمی‌خواند. حالا سنش به 18 سال نزدیك شده و دیگر طبق قوانین باید برود و مستقل شود. مگر می‌شود فوتبال ایران را برای او توصیف كرد؟ فوتبال پیش خانواده‌اش یعنی كشك! حالا بحث از داربی بزرگ كه دیگر كاملا نامفهوم است. پرسپولیس فردا حوالی بامداد به وقت لس‌آنجلس با استقلال بازی دارد و او باز هم باید خسته و كوفته به خانه برود. اصلا از کجا معلوم كه از خستگی خوابش نبرد و چقدر می‌ترسد كه خوابش ببرد. از همه چیز می‌ترسد. بارها شده به‌خاطر باز پخش دوباره برنامه 90 كه از شبكه جهانی جام‌جم ایران پخش می‌شود. چند ساعت دیرتر به رستوران آمده است. پیش خودش می‌گوید خدا پدر این جام‌جمی‌ها را بیامرزد كه لااقل این برنامه را طوری پخش می‌كنند كه به ساعات اولیه صبح لس‌آنجلس می‌خورد و آدم می‌تواند بدون غرولند زن و بچه راحت آن را نگاه كند. گرچه هروقت هم 90 دیده و به رستوران رسیده، آن روز دخل با خرج همخوانی نداشته است.

از همه طرف كه نگاه كنی فوتبال مصیبت است. چه آن روزهایی كه در تهران به عشق پروین و كلانی به ورزشگاه می‌رفت و از پدرش كتك می‌خورد كه چرا به جای مدرسه به امجدیه رفته است و چه این روزها در غربت. اما چه كند كه فوتبال عشق است و باید «ولی افتاد مشكل‌ها» را با پوست و خون حس كند. آخ چه می‌شد اگر برای یك شب بال در می‌آورد و روز بازی می‌آمد بالای ورزشگاه آزادی و با كفترهای آبی و قرمز دور می‌زد. اصلا چه می‌شد خودش یك كفتر می‌شد مثل همان‌هایی كه روز داربی در ورزشگاه زیاد هستند.

آخ... چه می‌شد، انرژی در دستانش وجود ندارد كه بر در رستورانش قفل بزند. ای كاش آنقدر به زیر دستان و كارگرانش اعتماد داشت كه كلا فردا را به رستوران نمی‌آمد. یا اصلا دیش ماهواره را می‌آورد پشت‌بام رستوران...! اما حالا باید با كادیلاكش بنزین لیتری 5/1 دلار را بسوزاند تا به خانه‌اش برسد. دلش دارد در می‌آید برای تكان دادن پرچم‌های قرمز. می‌خواهد وسط همین خیابان با سنگفرش‌های منحصربه‌فردش از یك تا شش را بشمارد بلكه یك تاجی پیدا شود و جواب كری‌اش را بدهد و برای علی پروین رجز بخواند. هیچ‌كس و هیچ چیزی پیدا نمی‌كند كه رنگش قرمز باشد تا بتواند خودش را خالی كند. لعنت می‌فرستید بر كره زمین یا بر نصف‌النهارها، بر ساعت گرینویچ كه باعث شده اختلاف ساعت زیاد باشد. كاش آمریكا همسایه چسبیده به ایران بود! در تمام این سال‌ها در لس‌آنجلس داربی را تك و تنها نگاه كرده است. بعضی اوقات با صدای Mute! كه مبادا كسی بیدار شود...
دلش لك زده برای كری خواندن و تخمه شكستن و داد و هوار كردن در میان یك جمع چند نفری. می‌خواهد یك تاجی را پیدا كند كه وقتی می‌شنود ....با تمام وجود جوابش را با لفظ"6تایی " بدهد. وای،‌ چه حالی شده است. می‌خواهد فریاد بزند طوری كه همه شیشه‌ها بشكند آخ كه نمی‌شود! دوستان به اصطلاح پاكارش كیلومترها از او دورند. یكی در آریزوناست، دیگری در نیویورك سرش گرم است، آن یكی در نیوجرسی سهامدار پمپ‌بنزین است، دوست تاجی‌اش در واشنگتن بوتیك دارد. با SMS كه نمی‌شود كری خواند. ای لعنت بر این گرین كارت لعنتی كه پای او را به ینگه‌دنیا باز كرد!

او سال گذشته میلادی و حوالی نیمه‌شب با گل سپهر حیدری به سپاهان آنقدر فریاد زده بود كه همه همسایه‌ها صبح روز بعدش از او به پلیس شكایت كرده بودند و حتی نزدیك بود، زن و بچه‌هایش هم زیر آن استشهاد محلی لعنتی را امضا كنند. داربی با پوشش این همه شبكه ماهواره‌ای فارسی‌زبان كه بازی را از شبكه جهانی جام‌جم می‌گیرند و پخش می‌كنند به او نمی‌چسبد. آرزو می‌كند كه گزارشگر عادل فردوسی‌پور باشد. داربی آنچنان كه این ماهواره‌ای‌ها پیازداغش را زیاد می‌كنند در میان نسل جدید ایرانی‌های مقیم آمریكا طرفدار ندارد ولی عوضش 35 سال به بالاها برای نگاه كردن به داربی جان می‌دهند. كاش داربی روز یكشنبه برگزار می‌شد، نه اصلا نمی‌خواهد داربی یكشنبه كه تعطیل است برگزار شود، می‌خواهد بال در بیاورد، كفتر شود و برود توی دستان بچه‌های خانی‌آباد، جوادیه و نازی‌آباد تهران كه با عشق می‌روند ورزشگاه و ناهار آن ساندویچ‌های 1000 تومانی كالباس خشك را می‌خورند كه بعدش معلوم نیست چه بلایی سر خوردن آنها سرشان می‌آید ولی برای پرسپولیس گلو پاره می‌كنند. می‌خواهد رنگش كنند، آن هم با اسپری قرمزرنگ ساخت ایران. می‌خواهد پرواز كند. لعنت بر گرین‌كارت، لعنت بر گرینویچ،  اصلا لعنت بر همه چیز و همه کس...! سنگفرش خیس شده، انگار زمستان‌های لس‌آنجلس هم مثل زمستان‌های تهران، باران می‌بارد...





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : جمعه 25 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: سیاسی - اجتماعی ,



پنجشنبه 24 بهمن 87 ساعت 9:30 دقیقه شب کامپیوترو  روشن میکنم وارد یاهو میشم حجم off هایی که دوست و دشمن گذاشتن نصفشون میگن انشالاء فردا بت زنگ میزنیم و بهت تسلیت میگیم دیگه فردا فلکه گاز منتظرتیم بیایی و شادی مون رو ببینی تو دلم آشوب میشه خدایا نکنه پرسپولیس ببازه جواب همکلاسیامو چی بدم؟گوشیم تا کی باید خاموش بمونه؟خدایا اگه ببازه چه طور دوباره بیام تو فروم بحث کنم و از پرسپولیسم حمایت کنم؟ نصفشون میگن پسر فردا اگه برد باید شیرینی بدی ما منتظریم حتما بعد برد بت زنگ میزنم یه وقت از خوشحالی سکته نزنیا باز دلم بهم میگه بابا پرسپولیس میبره شکه خوبی بهش وارد شده باز پرسپولیس میبره و من ناکامیهای اخیرشو فراموش میکنم.

ساعت 10:30 شب شام رو نمیتونم درست بخورم 1% هم به تساوی فکر نمیکنم بابا ایندفعه که مساوی نمیشه نمیدونم چرا ولی ته دل یه چیز عجیبو میگه استرس همه چیزو یادم برده یادم رفته که فردا باید سر کلاس کنفرانس بدم،یادم برده فردا روز سختی واسه تحقیق دارم حتی درد پام هم یادم رفته باز دوباره میام یاهو فوتی مثل اینکه باز درست شده ولی وقتی میرم میبینم که پستا همه پاک شدن یه ضد حال دیگه یه کم با دوستام با ماشین میگردیم ولی هیچی نمیتونه راضیم کنه استرس باعث شده حتی حرفاشونو هم نشنوم ساعت از 1 گذشته کم تر از 20 ساعت دیگه به دربی مونده من زیادی خستمه میرم میخوابم ولی هنوز سر دو راهیم یعنی فردا شب مثل الان چه حالی دارم؟صبح میشه ساعت 11:30 بلند میشم میبینم که باز واسم sms اومده استقلالیا میگن وعده دیدار ما شب ساعت 7 خیابونای شیراز خدایا این دیگه چه جوریه ساعت نزدیک  1:30ظهره اصلا حوصله ندارم بیام رو نت نهارو نمیتونم بخورم زیاد ضعف کردم ولی باز این استرس نمیزاره ساعت 2 لحظه حساس میرسه من میشینم و زیر لب دعا میخونم نذر نیاز میکنم بازی به سوت یک داور ایرانی شروع میشه نیمه اول کسل کننده ترین بازی دربی که دیدم دیگه کم کم باورم میشه که این بازی باید مساوی شه نیمه اول تموم میشه و من نفهمیدم بین دو نیمه چه جور میگذره پویا (valencia) اس ام اس میده ولی من به خاطر این استرس لعنتی نمیتونم جوابشو بدم نیمه دوم شروع میشه بازی بهتر شده که یه لحظه خون به مغزم نمیرسه خونه ساکت میشه فقط صدای فردوسی پور رو میشنوم که میگه مجتبی جباری اون لحظه بدترین دقیقه ی امسال خدایا چی شد یه دفعه همه چی از جلو چشمم میگذره حجم sms که واسم میاد منم عصبانی میشم گوشیو خاموش میکنم و پرتش میکنم یه لحظه گریم میگیره از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد یعنی سر 30 ملیون هوادار خدایا یعنی ایندفعه ما میبازیم؟پس نیکبخت چی کار میکنه وایییییی یه موقعیت 100%گل نیکبخت به بیرون میزنه ایندفعه من داد نمیزنم چون بغض گلومو گرفته باز یه موقعیت دیگه نیکبخت بیرون میزنه خدایا پس این همه هوادار چه گناهی کردن؟ بازی داره تموم میشه 5دقیقه وقت اضافه منو یاد وقت اضافه بازی سپاهان میندازه خدایا یعنی میشه....... دقیقه 92 بازیه یه پرتاپ کرنر که میبینم پرچم کمک داور بالا رفت چی شد؟بازیکنای پرسپولیس خوشحالن بله یه ضربه پنالتی یه پنالتی خیلی عجیب بوسیله علیزاده یعنی چی؟دقیقه 92 جای همچین کاریه؟به من چه مربوط مهم اینه که پرسپولیس صاحب یه پنالتی شده سریع پنالتی خراب کردن معدنچی تو دربی سال 85 از نظرم رد میشه خدایا یعنی گل میشه؟گلوم خشک شده زارع خیز برداشته چشامو بستم و گگگگگللللل بازی باز هم مساوی میشه بی اختیار اشکم سرازیر میشه خدایا شکرت بازی تموم میشه و من اون همه استرس رو پای هیچ و پوچ دادم بازی باز هم مساوی میشه و تو خبرها میگن که تماشاچیا هیچ آسیبی به اموال عمومی نزدن درسته سیاست همچین چیزیرو میخواد دلم واسه خودم و هواداری که از 6صبح به عشق تیمش رفته ورزشگاه میسوزه بله درسته اینجاست که عشق زیر پای سیاست جان میده.این هم از دربی 66





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



خواستم قبل دربی یه پست فنی بزنم که فکر کردم این چیزا تو روزنامه ها پیدا میشه با خودم فکر کردم گفتم یه یه چیز بزنم که شاید فکر شما رو هم به خودش جلب کرده باشه.

دیدن موتور سوار‌های جوانی كه با بستن هدبند یا به دوش گرفتن پرچمی به رنگ تیم مورد علاقه شان، بعد از پایان بازی‌های سرخابی در بزرگراه‌ها ویراژ می‌دهند، برای تهرانی‌ها امری عادی است. همیشه در پایان بازی تیم‌های پرهوادار پایتخت، بسته به رنگ پیراهن تیم میزبان، موتورسوارهایی به رنگ قرمز یا آبی در اتوبان‌های شهر ویراژ می‌دهند و به شهر پرتراكم تهران رنگ و بوی شادتری می‌دهند، اما فقط داربی است كه این امكان را در اختیار شهروندان تهرانی می‌گذارد تا شاهد تركتازی همزمان موتورسواران آبی و قرمز در كنار یكدیگر باشند! هواداران استقلال و پرسپولیس، گاهی از یك شب مانده به داربی در چمن‌های جلوی استادیوم آزادی در كنار یكدیگر چادر می‌زنند. از اولین ساعات صبح داربی، خیابان‌ها و بزرگراه‌های منتهی به استادیوم آزادی مملو از تردد اتوبوس‌ها، مینی‌بوس‌ها، ماشین‌ها، موتورها و شهروندان پیاده‌ای است كه معمولا از ظاهر شان كاملا مشخص است كه به كدام تیم علاقه دارند؟ جوانانی كه صورت‌هایشان را به رنگ آبی یا قرمز درآورده‌اند در امتداد خیابانی كه در آن ماشین‌های مختلف با پرچم‌های قرمز و آبی در حركتند به سمت استادیوم قدم می‌زنند، بدون آنكه كمترین درگیری یا تنشی بروز كند. حتی گاهی البته به ندرت می‌توان گروه‌هایی از مردم را دید كه در میانشان هم پرچم آبی دیده می‌شود و هم پرچم قرمز!
آلودگی صوتی - روانی!
همین تماشاگران با همین سر و وضعی كه دارند به محض آنكه وارد استادیوم شده و بر سكو یا صندلی‌های خودشان تكیه زدند، ناگهان تغییر شكل داده و تبدیل به دو جبهه متخاصمی می‌شوند كه انگار هدفشان دریدن یكدیگر است! جبهه‌ای كه آنها در برابر همدیگر می‌گیرند، الفاظی كه در شعارهایشان به یكدیگر نسبت می‌دهند و در یك كلام « برخوردی » كه در مواجهه با هم دارند، آنقدر جدی، ترسناك و دشمنانه است كه نیروی انتظامی بر اساس تجربه‌ای كه در طول این سال‌ها به دست آورده، آنها را طوری استقرار می‌دهد كه در میانشان فاصله لازم (!) حفظ شود! در طول داربی كوچكترین درگیری فوتبالی، برخورد و نبرد تن به تنی كه در میدان طبیعتا رخ می‌دهد هواداران را نسبت به همدیگر براغ می‌كند، مثل خروس‌های جنگی پرهای پشت گردنشان بیرون می‌زند و الفاظ ركیك است كه در جو و هوای پاك خدا، پراكنده شده و « آلودگی صوتی - روانی » به همراه می‌آورند! هر بار كه تیمی به گل می‌رسد، فرصتی مدید نصیب هوادارانش می‌شود تا هواداران رقیب را به سخره گرفته و تا می‌توانند لیچار بارشان كنند! مگر آنها چه كسانی هستند؟ مگر قرمزها و آبی‌ها، دشمنان دو سوی یك جبهه جنگ واقعی هستند و هواداران آنها لزوما باید كمر به قتل هواداران حریف ببندند؟ هر آبی دوستی بدون شك در خانواده‌اش و در میان عزیزترین افراد زندگی اش قرمز دوستی را هم سراغ دارد و بر عكس! پس چگونه است كه در طول این بازی تماشاگران بدون توجه به‌ آن دوستان مخالف خودشان ركیك‌ترین كلمات را نثار هواداران جبهه رقیب می‌كنند. 90 دقیقه فوتبال-معمولا كسل كننده-داربی تمام می‌شود و تماشاگران باید استادیوم را تخلیه كنند. باز هم همان صحنه‌های صبح، این بار در ساعات ابتدایی غروب،‌تكرار می‌شوند! قرمز و آبی در یك خیابان در كنار همدیگر گاهی دوش به دوش هم و گاهی ماشین به ماشین هم به سوی خانه‌شان می‌روند. نه خانی آمده و نه خانی رفته است! هیچ خبری از آن جنگ و دعوا‌ها و الفاظ زشت نیست. همه فراموش كرده‌اند كه چند دقیقه قبل داشتند از همین فردی كه اكنون در كنارشان قرار دارد، فحش می‌خوردند و فحش حواله‌اش می‌كردند. اگر بازی مساوی شده باشد-كه معمولا هم چنین است!-كه گاهی لبخندی هم رد و بدل می‌شود. پس آن فحش‌ها چه شدند؟ اینها همان‌هایی هستند كه در استادیوم بودند؟ همان دشمنان خونی كه انگار با همدیگر پدر كشتگی دارند؟ پس چرا این قدر بی خیال و دوستانه در كنار هم حركت می‌كنند؟
معنای غلط هواداری
از دیدگاه حرفه‌ای، باید این اتفاق را میمون و مبارك دانست و به مردمی كه آموخته‌اند حساب درگیری‌های فوتبالی، ‌از دوستی‌های عمیق جداست، صد آفرین و احسنت بگوییم. اما آیا این امر با دیدی عمقی‌تر بدان معنا نیست كه به هواداران فوتبال بگوییم: «خیلی ممنون و متشكریم كه در كوچه وخیابان و اتوبان و بزرگراه به جان همدیگر نمی‌افتید، همدیگر را كتك نمی‌زنید و فحش‌های چار‌واداری حواله یكدیگر نمی‌كنید!» اجازه بدهید سوال‌مان را عوض كنیم و بپرسیم آن كدام عامل است كه باعث می‌شود، دوستان قدیمی یا حتی فقط همشهریانی كه با هم هیچ دعوا و درگیری خاصی ندارند، در طول ساعاتی كه در استادیوم هستند، همه چیز را فراموش كرده و با الفاظ زشت و كردار خصمانه یكدیگر را آزار دهند؟ از دید یك ناظر بی طرف مقصر «فوتبال»‌است! اگر واقعا چنین است، جمع كنید بساط این تفرقه افكنی را! آری‌! فوتبال در كشور ما به جای آنكه عاملی باشد برای دوستی بیشتر میان مردم، یعنی همان هدفی كه اساس وجودی فیفا بر آن مبناست، فاكتوری شده برای دشمنی ورزیدن و خصومت كردن! دوستان قدیمی را از هم جدا می‌كند و باعث می‌شود كه دو فامیل یا آشنا، دانسته یا ندانسته، در میان جمعیت به یكدیگر فحش بدهند! فحش‌هایی كه هر كدام از آنها اگر در محیطی غیر‌از استادیوم شنیده می‌شود، ممكن بود كار به خون و خونریزی هم كشیده شود! اما اگر فوتبال را مقصر بدانیم،‌ راه را اشتباه رفته ایم. فوتبال همان ورزشی است كه در میان ملت‌هایی كه از قدیم با هم دشمن بوده‌اند دوستی ایجاد كرده و در واقع امتحان خودش را قبلا پس داده است. این روش و الگوی هواداری فوتبال در كشور ماست كه دچار اشكال است! برای فوتبال دوستان ایرانی، هواداری در فوتبال یعنی دعوا با رقیب و هوادار رقیب و هوادار متعصب‌تر، لابد كسی است كه حاضر می‌شود برای تیمش چاقو هم بكشد، صندلی هم بشكند و هواداری از جناح روبه‌رو را لت و پار كند!
فرهنگسازی كنیم!
طی این دوران گذار كه به مدد واژه «فوتبال حرفه‌ای» توانسته‌ایم شكل و فرمی تازه به فوتبال فی‌الواقع سنتی خودمان بدهیم و سلانه سلانه در مسیر حرفه‌ای گری گام برداریم. باید تماشاگرانمان را هم آماده فوتبال حرفه‌ای كنیم. اگر واقع‌گرا باشیم باید قبول كنیم كه تا همین امروز هم كار‌های زیادی روی فرهنگ هواداری در فوتبال ایران صورت گرفته است. همین قدم زدن هواداران قرمز و آبی در كنار همدیگر در راه رسیدن به استادیوم و برعكس ‌دو، سه دهه قبل كاری عجیب بود اما فوتبال ما هم بالاخره باید رشد كند دیگر! مگر سینمای ما از فیلم فارسی‌های قدیم به «بادكنك سفید» و «نیاز» نرسید؟ تماشاگران فوتبال ما رشد كرده‌اند ولی باید قبول كرد كه رشد كندی داشته‌اند و نیاز به رشد بیشتری دارند. جمعیتی كه هم اكنون تحت عنوان جمعیت حامیان هواداران فوتبال ایران شكل گرفته، در صورتی كه به درستی هدایت شده و در میان خیل عظیم فوتبالدوستان ایرانی مشروعیت و مقبولیت پیدا كند، می‌تواند‌سازمان دهنده، فرهنگساز و لیدر واقعی تماشاگران باشد. نه لیدری كه بوق می‌زند و جنجال به راه می‌اندازد، لیدری كه به راستی هدایت می‌كند و راهبری! البته به شرایطی كه مدیران‌سازمان و فدراسیون این تشكل را به اندازه یك باشگاه عادی جدی گرفته و برایشان امكانات، بودجه و برنامه مهیا كنند.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: عمومی ,



امروز خیلی حالم گرفته صبح ساعت 9:30 با تیم دانشکده علوم بازی داشتیم تیمشون خیلی قوی بودن ولی تیم ما بهتر بازی میکرد دقیقه 38 بود که یه گل زدیمدو دقیقه بعد یه پنالتی واسمون گرفتن و گل دوم رو هم زدیم نیمه اول 0-2 تموم شد میدونستم که بازیو میبریم ولی اونا یه بازیکن از تیم جوانان برق داشتن نیمه دوم که شروع شد گل سوم رو هم زدیم و دیگه بردمون قطعی شده بود که اونا تو سه دقیقه دو تا گل زدن بازیکنام خستشون بود واسه همین  دو تعویضمو انجام دادم و هر آن احتمال گل خوردن داشتیم و بازیکنی هم که بتونه بیاد بازی کنه و درست دفاع کنه نداشتم حسین هم که بهترین بازیکنم بود بازی قبل اخراج شد که با اجازه از داور مجبور شدم خودم رفتم تو زمین دقیقه 88 بود که یه ضد حمله خیلی سریع با ارسال پاسهای بلند  پشت دفاع فرستادن که همه عقب موندیم منم با هر زحمتی بود خودمو رسوندم و با یه تکل از پشت خفن که منو یاد پایان رافت بازیکن متعصب دهه 70 پرسپولیس بود انداخت داور سریعا کارت قرمز مستقیم داد ولی من اصلا نفهمیدم چون ساق پام داغون شده بود سریع رفتم بیمارستان و با عکس از پام گفتن که زیره زانوت آسیب دیده ولی خوشبختانه زیاد مهم نیست ولی باید 15 روز با عصا راه بری و سعی کنی اصلا هم از جات بلند نشی خلاصه الان یه نیم ساعتی رسیدم خونه از بیکاری گفتم قضیه امروزو واستون بگم ولی خداییش خیلی ضد حال بود 15 روز با عصا ولی خدا رو شکر بازی بعدیمون 12 اسفند هستش و میتونم کار هدایت تیم رو بر عهده بگیرم



ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: سیاسی - اجتماعی ,



سلام سید جان آمدی و مرا برای چند لحظه شوکه کردی باورم نمیشد و تو باز مرا و دیگران را غافلگیر کردی آن روزها را که فراموش نکردی روزهای ابتدای ریاستت چه ظلمها که در حقت نمیکردند آری تو آمدی و مرا به یاد چیزی انداختی که 8سال مرا آزار میداد این است خیلی ها میگویند خاتمی خوب فساد را رایج کرده او آزادی داده اما سید جان تو ثابت کردی این آزادی به معنای فساد نبود بله مردم ما اینگونه اند دوران خفقان و بسته سیاسی اجتماعی رئیس جمهور قبل باعث شد به تو انگ رواج فساد بزنند سید جان آمدی اما خودت خوب میدانی که مشکلات سر راهت زیاد است چیز کمی نیست انتخابات و پیروزی در آن در این فضای سیاسی و عوام فریبی.مدت ها بود که دلم میخواست برایت این چیزها رو بنویسم اما بهانه ای نداشتم و حالا چه بهانه ای معصومانه تر از آمدنت؟ دوباره باورم میشود در این دنیای تاریک و مبهم یک چیز مهم دارم...یک دلهره برای حفظ یک ارزش٬ یک خواسته از خدا...موفقیت تو! و چه قدر سخته گالیور بودن در سرزمین کوتوله ها! سید جان آمدی اما.... و تو چه خوب میتوانی این نقطه چین ها را پر کنی تو باز کمکم کردی که من هرروز در کنار دکه های روزنامه فروشی با زیر و رو کردن روزنامه های ورزشی نیم نگاهی هم به روزنامه های سیاسی بزنم تو خودت جفاهایی که در حقت شد را بهتر از من به یاد داری دکتر دادمان را که فراموش نکردی و همه میدانیم برای چه رفت و برای چه سقوط کرد و..... سید جان بدان که آن نطق جالبت در دانشگاه تهران را فراموش نمیکنم و چقدر تو عمیق میگفتی سید جان باور دارم که تو خود این راه را انتخاب کردی و با آن مبارزه میکنی و از نامردمی ها دلگیر نمیشوی.

سید جان ساختمان سازمان جهانگردی را دیده ای؟شاید غیر از تو کس دیگری به آن توجه نکرده باشد زمانی با کلمه ای درشت بر روی آن نوشته بود مرگ بر اسرائیل و میدانی چرا؟قضیه رحیم مشایی آن پدر زن پسر آقای رییس جمهور و میدانی با حرفی که زد چه آشوبی به پا کرد؟مردمان اسرائیل دوستان ما هستند!کافی بود این حرف فقط در کابینه ی تو انفاق میافتاد آن زمان بود که دوست ودشمن و.... چه میکردند؟

سید جان آمدی آن حزبت را با خود همراه کردی میدانی که خیلی ها هنوز تو رایج دهنده فساد میدانند!اما چرا؟ سید جان در این وضع اجتماعی سیاسی بهتر از من میدانی که تشخیص دوست ودشمن چقدر سخت است.

سید محمد خاتمی آمدی خوش آمدی آمدی تا خون تازه را در رگهایمان جاری کنی اما اگر ما لیاقتش را داشته باشیم.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی:



یك روانشناس انگلیسى در یك سایت كفش هاى فوتبالیست ها را از دیدگاه روانشناسى مورد ارزیابى قرار داده و نشان داده است كه كفش هاى سیاه براى فوتبالیست هاى حرفه اى، كفش هاى آبى براى فوتبالیست هاى باتجربه، كفش هاى طلایى براى فوتبالیست هاى قهرمان و سفید براى استادان فوتبال است. مارتین پرى روانشناس ورزشى و ویراستار مجله انگلیسى «چهار چهار دو» در سایت footy-boots.com به بررسى روانشناسانه لوازم فوتبال مثل كفش، جوراب و پیراهنى كه فوتبالیست ها در هر سطح از آنها استفاده مى كنند پرداخته و اظهار داشته است كه سبك و رنگ لباس هاى فوتبالیست ها نشان دهنده ویژگى هاى رفتارى آنها است به طورى كه وقتى فوتبالیست ها در زمین فوتبال بازى مى كنند رنگ ها و سبك هایى را به هواداران نشان مى دهند و به این ترتیب روحیات و خصوصیات رفتارى و اخلاقى خود را به آنها منتقل مى كنند. در این خصوص دكتر مارتین پرى توضیح داد: «هنوز به خوبى كفش هاى سفید آلن بال را دهه ۷۰ به یاد مى آورم كه اما در ۱۰ سال اخیر این چیزها تغییر كرده اند و دیگر براى قهرمان پوشیدن كفش هاى رنگى مختلف لازم نیست. به طورى كه یك فوتبالیست دیگر تیپ خود را براساس ویژگى هاى شخصیتى خود انتخاب نمى كند و اغلب مى تواند هفته به هفته رنگ لباس هاى خود را براى تبلیغات مارك هاى تجارى تغییر دهد.» در این مورد مى توان به كفش هاى نارنجى كریستیانو رونالدو و كفش هاى سفید خوئه كول اشاره كرد چراكه این رنگ ها فروش مارك هاى تجارى تولید كننده آنها را بیشتر مى كند. این روانشناس در این خصوص گفت: «من متأثر مى شوم وقتى مى بینم كه امروزه فوتبالیست ها از رنگ هاى اشتباه استفاده مى كنند براى مثال مدافعان نباید كفش سفید بپوشند و این كاملاً اشتباه است چون در حقیقت آنها باید از كفش هاى سیاه استفاده كنند. رنگ سیاه نماد امنیت عملكرد فوتبالیست است و نشان دهنده حرفه اى بودن آن است.» این روانشناس در ادامه فهرستى را منتشر كرده است كه ارتباط میان رنگ كفش ها و روش بازى فوتبالیست ها را نشان مى دهد و پیشنهاد كرده كه فوتبالیست ها به جاى استفاده از رنگ هاى تبلیغاتى از این روش براى نشان دادن توان عملكردى خود استفاده كنند. 
سیاه: كاملاً حرفه اى. این فوتبالیست خودمختار است و مى تواند امنیت سایر بازیكنان را تأمین كند. این كفش ها براى كاپیتان تیم بسیار مناسب است. كسى كه همیشه سیاه مى پوشد هرگز عقیده خود را تغییر نخواهد داد. 
سفید: استاد. نماد نور و اطمینان. سفید نشان مى دهد كه فوتبالیست از استعداد بدون بحثى برخوردار است و توانایى پراكندن نور نبوغ حرفه اى خود را دارد. 
قرمز: سیب زمینى جوشان. كسى كه در غلیان احساسات غوطه ور است. همیشه مخالف با دیگران است. بسیار تند و بى پروا و اغلب زود خشم است. یك بازیكن كاملاً عالى است و واكنش هاى هولناكى از خود بروز مى دهد. 
آبى: باتجربه. انتخاب مطلوبى براى فوتبالیست هاى با تجربه ۳۳ ساله اى كه توانایى انتقال آرامش خود را به قهرمانان دارد و آرامش وى درونى است. سبز: معما. كسى كه در بسیارى از بازى هاى تیم ملى شركت مى كند و از شانس بالایى در این رقابت ها برخوردار است. این فوتبالیست نه تنها در میدان فوتبال بلكه از نظر شخصیتى نیز گونه اى معما است. قادر است یك هفته به تنهایى تیم را برنده كند اما هفته بعد هیچ موفقیتى به دست نیاورد. به طور خلاصه هنرمند كلاسیك توپ است. 
زرد: لوده و بانمك. روح و قلب تیم است. این فوتبالیست خوش بین و نشاط انگیز است و به نظر مى رسد هیچ چیز نمى تواند خوش خلقى وى را از بین ببرد. انرژى و اشتیاق این بازیكن زمانى كه گل مى زند به اوج خود مى رسد و معمولاً پس از گل زدن حركات جالب نمایشى از خود نشان مى دهد. 
قهوه اى: سازماندهى شده. در كل مدافعى است كه پاهایش روى زمین است. قهوه اى رنگ خاك است و اگر یك مربى زیرك وى را به عنوان كاپیتان انتخاب كند با حس وظیفه اى كه دارد مى تواند آرامش را به تیم هدیه كند. 
طلایى: پسر طلایى. این بازیكن قهرمان طلایى تیم است. 
نقره اى: مرغ بدون سر. بازیكنى با انرژى خستگى ناپذیر. نقره اى رنگ ماه است و ایده نور و تعادل را مى دهد. بنابراین بازیكنى كه این رنگ را انتخاب مى كند با ثبات است. نارنجى: غیرعادى. سمبل آزادى حتى از نظر احساسى. این رنگ به معنى نیروى محرك غیرعادى و فورى است. نارنجى همچنین آرزوى قوى فردیت قهرمان گرایى را نشان مى دهد كه بنابراین مى تواند به دفعات خطاهایى را انجام دهد.




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



سلام اقا جون...حالت خوبه ؟؟  
چرا گرفته ای ...میدونم پرسپولیسم توی این هفته اصلا پیشت نیومدم میدونم  
میدونم كه من مقصرم ولی چه كار كنم كه دل و رمقی برام نمونده...  
 
خب حالا چه خبر/حال كه آمده ام بر بالین عشقم چه خبر...حال كه دوباره با دیدنه چهره تو امیدی در دلم موج میزند چه خبر..  
توی این مدت دلم بد جوری هواتو كرده بود..نمیدونستم به چه بهانه ای بیام پیشت نمیدونستم..  
چی گل؟؟این؟؟اره اینو واسه تو خریدم  
این یه دست كت و شلوار ناقابله؟چی...خب بابا واسه بابام كه نخریدم واسه توئه مگه من توی این دنیایی كوچك عشقی به غیر از تو دارم  
میدونم هنوز سر در گمی  
بابا این كت و شلوار رو از پول قلكم كه سالهاست در اون پول میریزم تا شاید بتوانم من در خوشی های تو سهمی داشته باشم را جمع كرده ام و امروز برای كت و شلواری خریده ام تا بپوشی و باز در روز 25 بهمن ماه سرود ازدایت از خانه سالمندان از كنج گوشه بیمارستان دل شكستگان عاشق باز فریاد عشق پاك و مقدس را هم چو فریاد پدرت داریوش كبیر در تمام دنیا بزنی و باز ثابت كنی كه هنوز هستی و هنوز خودت هستی كه بر پاهایت تكیه زدی  
این مدت بعد از افشین امپراطورت خیلی وقت هست كه دیگر اب و غدایی ندارم..شاید ان همه 2 و 3 دونه گندمی كه در بارگاهات هم به عشق تو و امپراطورت میخورم  
حالا از رفته غریبانه و چشمانه اشك آلود امپراطورم و بیماری عشقم پرسپولیس دیگر همان 2- 3 دون دونه هم را ملایلی ندارم كه بخورم  
راستی پرسپولیسم دیشب ناخوداگاه سرشامی به پیش كسی رفتم كه هنوز حماسه 28 اردیبهشت 87 را هرگاه در كوچه های تنگ و تاریك دلم عبور میكنم باز به عشق آن روز باز به عشق پرواز از قفس ظلم مرا یاری میدهد كه باز هم زندگی میتوان كرد اما به عشق محبوب و حال انكه از دلت دور باشد........  
پرسپولیسم افشینمان دیشب نظاره اش كردم..دیشب موهایش را دیدم كه سفید شده بود آن لحظه گریستم ولی نذاشتم اشك هایم را ببیند..چون افشین كه هنوز سنی ندارد هنوز ثمره زندگی ندارد كه به این زودی موهایش هم چو دندانهایش شده باشد  
نمیدانم چرا چهره اش شكسته شده است نمیدانم چرا هنوز در حرف زدنش بغضی وجود دارد كه هنوز نتركیده است  
نمیدانم اون كه 40 سال بیشتر و یا شاید كمتر سنی ندارد ولی دستانش میلرزد...  
پرسپولیسم دیشب افشینم دیگر آن مردی نیود كه پرواز هایش در هنگام شاد تو زبان زد عام و خاص بود  
افشینم دیگر آن شیر دل همیشه پر جنب و جوش نبود كه مثله گذشته خنده بر چهرش نقش میبست  
دیگر افشینم ان مرد خوش تیپ و كت و شوار اتو كشیده ای نبود كه هرگاه میامد آمدم به یارانی بودن خود و به پرسپولیسی بودن خود مینازید  
پرسپولیسم افشین دیگر با مرد رویاهایمان فرق كرده  
پیر شده است..دلش شكسته است...  
پرسپولیسم تو خود میدانی چرا افشین به این روز افتاده است  
پرسپولیسم حال كه دارم برات میگویم باز اشك های مقدست را میبینم كه هم چو باران الهی در این خش سال محبت باز بر روی چره مقدس سرازیز شده اند  
نمیدانی بگویم افشین اگر امروز این گونه پرو شكسته وناراحت و غم زده است  
همه اش به خاطرعشقش به مادر ایثار گرش به پدر فداكارش به پرسپولیس عشقش و هوادارانه گلش است...  
هنوز افشین بغضش نشكسته است هنوز صدایش لرزان است هنوز دستانش هم چو زمانی كه جام قهرمانی را بعد از 6 سال از چنگال شیطان به بیرون كشید میلرزند و میرقصند  
دیشب افشین برایم گفت  
وقتی بعد از 30 سال به آغوشه مادرم كه تنها تصویری كه از او داشتم فقط و فقط اشك هایش بود كه مرا در درب خانه به سوی فرودگاه بدرقه ام كرد را به خاطر میاوردم و یا آن پدر مهربانم  
كه هر گز دوست نداشت تك فرزند و تك میوه زندگیش را از خود دور كند....و آن وقتی كه داشتم در فرودگاه به سمت هواپیما روانه میشدم را هز گر فراموش نمیكنم كه اشك های پدرم ناخوداگاه هم چو چشمه پاك سرازیر شدند ولی به آن خاطر كه میخواست كه من ناراحت نشوم انها را با دستمالی كه مادرم میگفت برایش در شاه چراغ تبرك كرده بودم را اشك هایش را پشت ان چفییه مقدس پنهان كرد تا منه پسر  تنها از داشته خاطره اشك هایی پدرم محروم شوم  
من رفتم ..من به دیاری پا گذاشتم كه نه مادری داشتم كه هرگاه از آن كلبه چوبی بیرون میرفتم یكی باشد كه چشم انتظارم باشد  
و نه پدر داشتم كه اگر پسر صاحب خانه مرا زد به اغوشش پناه برم و در اغوشش سر سیر گریه كنم  
زمانی كه قرار بود ساعت 1 بامداد بعد از 30 سال در دامن مادرم فرود بیایم و بر اغوش پدرم سوار شوم را هر گز فراموش نمیكنم  
وقتی از پل های هواپیما امدم سوزی به چشمانم خورد و سیلی به من زد و گفت  
افشین بیدار شو كه تو این بار به یارانت به اغوشه مادرت به محبت پدرت و از همه مهترت به دیار عشقت پرسپولیس آمده ای  
ان شب من امدم  
ان شب من در باران پدر و مادرم آمدم  
ان شب من امدم آن شب پدر آمدم آن شب مادر در باران آمد ان شب من به جای ان كه نان آورده باشم..عشقی گم شده ای را اوردم كه بعد از 30 سال در جست و جویش بودم.  
هرگز فراموش نمیكنم آن پسر های كه در آن شب سرد برایم گل های رز میفرستاند یا آن دختر های ایرانی با نجابتی كه فریاد افشین دوستت داریم را هرگز فراموش نمیكنم چه قدر من خوش بختم كه پا در دیار مردانی گذاشتم كه عشق را در پاكی و صداقت تعریف میكنند  
افشینم میدانم ان شبی آن روز های كه دیار همین مردی بودی كه باز تو انها را میدانی هرگز فكرش را نمیكردی  
شبی كه پر رویه پاهای مادرت تكیه داده بودی و دستانت در دست پدری بود كه دیگر صاف و شفاف نبود..را هز گر فكر نمیكردی  
كه بعد از 30 سال ان روزی كه به عشقه همه امدی  
ان شب در سوز سرمای زمستان نه.....در سوز سرمای نامردان چمدانت را بسته  بودی و با اشك هایی كه دگر بوی خوشی را نمیداد  
ایران را ترك كردی  
هنوز ان اشك هایت را در ره فرودگاه از یاد نبرده ام  
كه سرت را به گوشه شیشه ماشین زده بودی و ثانیه های كه برای تو مثله برق و باد میگذشتند و تو را از مادرت از پدرت از عشقت پرسپولیس و هوادارانت دور میكردند ان گاه بود كه ناخداگاه اشكانت لیز خوردند و هر چه خواستند تو را از رفتن باز دارند تو  نخواستی بروی تو را مجبور كردند بروی والا گفته بودند اگه قرار باشد تو در ایران باشی  
یا باید پرسپولیس نابود شود یا خانواده ات  
ولی چون تو عاشق بودی خوود را فنا كردی خود را به آتش زدی تا عشقهایت در پرتو آتش گرفتن تو گرم بمانند  
افشینم..سید بزرگوارم تو عاشقب یادها بودی  
افشینم امروز برای پرسپلیس كت و شلواری خریده ام هر چند مردن نیست هر چند زیبا نیست ولی به خدا وندی خدا پولش را با شكستن قلكم خریده ام كه هر روز از پوله تو جیبیه مهد كودكم میزدم تا با ان شاخه گلی بخرم و روزی به افشین و پرسپولیسم بدم ولی آه كه امروز دگر تو نیستی و من مانده ام با دلی شكسته با پرسپولیسم  
میخواهم افشینم به كمك تو و 40 میلیون شاخه گل رز این رخت دامادی را بر تن عشقمان كنیم كه بار دیگر هم چو پرچمه سرخ لاله در اسمان ایران در عصر سرمایی زمستان 25 بهمن ماه به رقص در بیایید و باز دله عاشقانه شكسته است را شاد كند  
كه گویی با پیروزیش در ان روز به سوی خدا و به سوی بهشتش گام برداشته است  
راستی پرسپولیسم دیشب امپراطورم گفت حال كه به افشین دوم كم محلی شد حال كه كسی.... حداقل به این عموی خوش چهره و خوش تیپ جدید كمك كنید حمایت كنید تا پرسپولیس هم دربی را ببرد هم اخلاق را ببرد هم جام را  
دیشب افشینم گفت حالا كه من نیستم با شما جشن روز 25 را با هم بگیریم به عاشقانه پرسپولیس و من بگو از وینگادا یا هر كسی كه روزی بر مسند این عشق بر عرشیه این كشتی می ایستد حمایتش كنند كه حمایت از او حمایت از پرسپولیس است  
افشین به من گفت دوست داشت روز جمعه میبود ولی گفت نمی توانم بیایم چون اگر اشك های طرفدارانم را ببینم اگر فریادشان را بشنوم نمیتوانم درد دوری آن را را باز فرامشو كنم نمیتوانم  
پرسپولیس دیشب كه دم در خونه كوچیك افشینم بودم این شعر را به من گفت و من آن را نوشتم  
 
 
توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره........  
 
چراوقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره.........  
 
واسه من تنهائی درده.........  
 
درد هیچ کس رو نداشتن........  
 
هرگل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن..........  
 
دیگه باورکردم اینو.............  
 
که باید تنها بمونم..........  
 
تادم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم......  
 
 
و گریه كرد افشینم رفت.......  
 
 
تقدیم به عاشقان پرسپولیس  
 
تقدیم به عاشقان امپراطوری كه دگر نمیاید  
 
تقدیم به هواداران بی ادعای پرسپولیس  
 
تقدیم به دوستانه صمیمی تر از جانه آرش





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تعداد کل صفحات : 2
1 2
جدیدترین مطالب:
اینست خاندان محمد ... !!!! یکشنبه 14 شهریور 1389
قدر ، شب هایی از جنس رستگاری... سه شنبه 9 شهریور 1389
دوره آخر... یکشنبه 7 شهریور 1389
پوچ پنجشنبه 28 مرداد 1389
عصیانگر آرام!!!! دوشنبه 25 مرداد 1389
حواست به منم باشه! شنبه 16 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ ( قسمت سوم ) سه شنبه 12 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ (قسمت دوم) دوشنبه 11 مرداد 1389
الهه شرقی !! عشق واقعیست ؟ (قسمت اول) یکشنبه 10 مرداد 1389
عجب شبی بود... چهارشنبه 30 تیر 1389
سلامی از یه رفیق قدیمی.... سه شنبه 29 تیر 1389
وقتی خدا خوابه جمعه 25 تیر 1389
حرفای بعد از دوازده شب جمعه 25 تیر 1389
Pure Love دوشنبه 3 خرداد 1389
قانون جاذبه !! قسمت دوم پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389
قانون جاذبه !!! قسمت اول چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
نیایش چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
کبوتر... چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389
پیله پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
چه کسی...! جمعه 10 اردیبهشت 1389
دارم پیر میشم! دوشنبه 30 فروردین 1389
لبی پر ز خنده دلی پر " امید " جمعه 27 فروردین 1389
با همه این اوصاف ... همه چی آرومه یکشنبه 22 فروردین 1389
wesley چهارشنبه 18 فروردین 1389
ما را سَری است با تو ... جمعه 13 فروردین 1389
لیست کامل مطالب پیشین