تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

به به احوال بعضیا

خوبید برو بچ؟گفتم که این مدت که اومدم نت زیاد بیکارمتا دلتونم بخواد واستون حرف میزنم امشب یعنی امروز صبحمیخوام واستون خاطره امشب از عروسی رفتن یکی از دوستام بگم و اینکه عجب دیوانه ای بودم من امشب کارایی کردم که... اصلا امروز از صبح یعنی از ظهر ساعت 4 که پا شدم تنم واسه کرم ریختن زیاد میخارید اولش که رفتم خونه دوستم ناهار اساسی زدیم به بدن آخه تنها بود بعدشم ای گشتیم ببینیم کسی نیست باش سرگرم سیم یا نه آخه بد حالم گرفته تلوریونمون سوخته نه میشه فیلم دید نه چیزی کامپیوتر هم که اصلا حس فیلم دیدن نیست ولی خداییش این تلوزیونمون حق داشت 25ساعت داشت کار میکرد اون روز حساب کردم 1.5 ملیون تومن پول بابای بدبختو دادم پای فیلم جان خودم راست میگم از دو سال پیش هر چی فیلم جدید هالیوودی اومده من خریده بودمبیچاره بابام دلش به کی خوشهخلاصه که به هر کی زنگ میزدیم یا جواب نمیداد یا حالشو نداشت یا... خلاصه که دپرس بودیم بد که یه دفعه یکی از رفیقام زنگ زد جواب که دادم فهمیدم که امروز عروسی یکی از بچه های دانشگاهه حالا کی یکی از بچه هایی که من فقط ترم اول دیدمش دیگه ندیدمش ولی بقیه بچه ها باهاش صمیمی بودن از اون خر پولا بود رشتشو که عوض کرده بود من دیگه باش رابطه نداشتم حالا اون رفیق ما هم گیر داده بود که باید بیایی دعوتت کرده نگو که نامرد اصلا دعوتی در کار نبوده فقط چون ماشین داشتم میخواستن پول تاکسی ندن آخه اون باغی که عروسی توش بود دور از شهره خلاصه ما هم خر شدیم گفتیم باشه رفتیم خونه و تیپ زدیم و به مامانم گفتم شب دیر میام مهمونی هستم(آخه اگه میگفتم عروسیه دوستمه باز گیر میداد و همون بحث همیشگی)خلاصه ساعت حدود 10بود که از خونه زدیم بیرون و بعد هزارتا بدبختی رسیدیم به باغه چه اتفاقاتی افتاد تو مسیرو بگذریم آخه الان دیر وقته چشام داره 4تا میبینهخلاصه ما تا اومدیم داخل فکم اومد رو آسفالت پسر چه ماشینایی پارک بود کمترینش camry بود 206 زپرتیه ما هم که....من که داشتم شرم میکردم واسه همین ماشینو دور وایسوندم خلاصه رفتیم تو وایییییی فکم اومد پایین باورم نمیشد چه باغی چه تزئیناتی من عروسی لوکس رفته بودم ولی این... دیواراش همه مثه تخت جمشید اصلا الان حال ندارم بگم ولی محشر بود باغو بیخیال شی ملت رو باید میدیدی که چه جوری تو هم دیگه وول میخوردنآخ بمیرم معظم له چه عذابی میکشه از دست این جماعتاصلا منی که ادعام میشد چشم و دلم بازهاز این قیافه ها کفم بریده بود دوستام که نمیدونستن کجا بشینن رو زمین نشسته بودن داشتن فقط تماشا میکردن استغفر الله که چه چیزایی که ندیدیمخلاصه ما یه جایی نشستیمو داشتیم تماشا میکردیم که یه آقاهه اومد و به ما شربت تعارف میکرد آخ کاش شربت بود از اون بد بدا بود ولی مردونه رنگ آب پرتقال داشتمن که میدونستم آخه ضایع بود ولی بقیه دوستام نفهمیدنو بر میداشتن شایدم میدونستن آدمیزاده دیگه اومد تعارف من کنه که مونده بودم چی بگم که گفتم ممنون صرف شده با این حرف من دوستام زدن زیر خندهخلاصه که از اون جمع فکر کنم من تنها نخوردم حالا اینجا رو داشته باشید که ما هم اومدیم تو جمعو دخترو و پسر بودن همه هم مست خلاصه که من به جای کلم فکم گرم شده بودنشستمو واسه تک تکشون خالی بستمچه چیزایی که نگفتم مثه محمود داشتم واسشونخالی میبستم  اونا هم میخندیدن همه هم مست نمیدونستن همش خالی بندیه ولی خلاصه یکی از این دخترا بد قفل کرده بود به من همینطور خیره شده بود به من و ول نمیکرد ولی فکر کنم زیادی خورده بود آخه حرکاتش یه جوری بوداز نگاه خواهری هم خوب بود قیافشآقا وسطای مراسم اومد بغله منو دستشو انداخت دور گردن من میخواست جلوی دوستاش پز بده من که سرخ شده بودم نمیدونستم چیکار کنم که دستشو زدم کنار این دفعه دوستام کرم ریختنشون  گل کرده بود و اونو تشویق به این کار میکردن آقا ما هم که عصبانی شدیم سریع خواستم برگردم که یه دفعه پلیس اومده ایندفعه دیگه چیز چسپوندم خدایا چه غلطی کنم اگه بگیرنم؟ که اینجا بود که فاصله طبقاتی داد میزد پدر دوماد 5تا تراول 100 گذاشت تو جیب پلیسه و رفت ما هم که خیالمون راحت شد خواستم برم خلاصه که ما ماشینو روشن کردیم از اونطرف هم ماشین دوماد که یه BMW با حال بود  من نفهمیدم چیکار کردم که یه دفعه زدم به ماشینه وایی پسر اصلا خودم گریم گرفت منم سریع دور زدمو برگشتم خونه الانم یه نیم ساعتی اومدم دستمو داغ کردم تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم خب دیگه الان واقعا داره خوابم میاد ببخشید اگه کامل نیستو ناقصه ساعتم خواستید بدونید 3:25 دقیقست

بهترین رفای مجازی دنیا شب بخیر



ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط آرش

به به سلام بر همه ی شما دوستان......خوبید؟ولی فکر نکنم مثه همیشه باشیدآخه خیلی وقته از من خبری ندارید واسه همیین قطعا ناراحتیدچه خبرا؟ای بابا ما هم که بعده اندی سال پیدامون شد گرفتاری بود دیگه نمیشد خانوم بچه ها اینا... نه بابا غلط کردم کلا امروز میخوام تریپ با حالی برم هرچی باشه از اون خز و خیل سوسول که فقط میاد ادای آدمارو در میاره که بهتره(چه سوال سختی یعنی کی میتونه باشه؟) تازشم من شعرم نمینویسم هواتونم دارم پس به من رای بدیدکلا میخوام نصف شبی زیاد چرت پرت بگم پس ببخشید ولی خوبیش اینه که آقا آرش اومده مگه نه؟برو بچ این مدت خیلی دلم هواتونو میکرد جان خودم دروغ نمیگم واقعا وقتی 2سال پیش یادم میومد که چه روزایی با هم داشتیم....دلم میسوزه ولی خداییش به این فکر کردید چرا یه دفعه از هم دور شدیم؟من فکر کنم بعد از عید پارسال که من رفتم دیگه اوضاع کلا عوض شد ولی واقعا با این خاطرات زنده هستیم حالا بیخیال ناراحتی من و حامدو عشق استیادش بخیر هر وقت ناراحت میشدیم همین حرفو به هم میزدیمکسی ازش خبر نداره دلم خیلی واسش تنگ شده.

خب دیگه بزنیم تو کار شادی حالا 1-2-3 همه بیخیال غصه حالا دختر خانوم آقا پسر دستتو بزار تو دست دوستت...... چقدر این دست نوشته ها صاف و صمیمی هستن همه هرچی دوست دارن توش میگن خلاصه من که آرش باشم میخوام کلی حرف بزنم امشب با یکی دعوام شده زیاد حرفم اومدهاین مدت ما باز درس خوندیم و ای تکرار شد و ای تکرار که بالاخره تقی به توقی خورد و ما هم اینگار شدیم فوق لیسانس این مملکت زپرتی البته هنوز نتیجه اصلی واسه شهر نیومده ولی قطعیهاین بود که هم فعلا سربازیو بیخیال شدیم هم گیر دادن به این  بحث خز و خیل ازدواجخداییش خیلی جواد شده ها مثه اون کی بود اسمش یارو خزه؟بگید دیگه یادم نمیاد

کلا دیگه این مدت دلم واستون زیاد تنگ شده بود شما هم که بی معرفت یه زنگ نمیزدید اون لامصب علی که هر وقت دلم تنگ میشه میخوام یه زنگ بزنم جواب نمیده بعدم sms میده که حالشو ندارم غلط کردی تواون روز که حال داد زنگ زدیم اذیت این یارو خز و خیله کردیم وایی که چقدر خندیدیم نامرد یه قولی به ما داد ولی اینگار نه اینگاربه این یارو پویا هم زنگ زدیم بهش گفتیم ما از طرف محیط زیستیم شما به عنوان سر کارگر خدمات شهری انتخاب شدیداونم باور کرد و کل کارنامه تحصیلیشو رو کردوالافوتی هم دیگه صفای همیشگیو نداره آدم نا امید میشه بره اونجا مشتی آدم جواد دیگه جا واسه ما قدیمیا نیستشالانم به ساعت موبایل من ساعت 2 هستش یعنی نصف بیکارای دنیا خوابن ولی ما بیداریمتو اینچند ماه که نبودم کارای زیادی کردم یه خورده وضع زندگیمو سرو سامون دادم به خودم رسیدم در مورد زندگیم فکر کردم و..... چیزای دیگه که نمیشه گفت ولی خر شدیم به این یارو علی گفتیمآخه آدم قحطی بود؟خب برو بچ میخوام برمیه خورده قدم بزنم آخه خیلی تو این ساعت تو خیابون حال میده البته زیاد دور نمیشم آخه امنیت اصلا نیست خیلی مخلصیم سعی کنید نظر هم بزارید تا پشیمون نشم که چرا خر شدم نشستم اینهمه تایپ گنم بهترین رفقای مجازی دنیا خیلی دوستون دارم بایی




طبقه بندی: روز نگار، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1389 توسط آرش

سلام به همه

یه تیکه شعر از محسن نامجو هستش که خیلی خوشکله میگه:

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری ای ساربان کجا میروی؟لیلای من چرا میبری؟

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود.

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمیخوانی در این غم چه حالم نمیدانی

پس از تو نمودم برای خدا، تو بلکه دلم را ببین و برو، چو طوفان سختی ز شاخه ی اشک

گل هستس ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته.

نیم ساعت پیش داشتم کل پستایی که تا حالا دادم رو میخوندم کلا من اهل شعر نوشتن نیستم ولی امروز یه خورده حالم زیاد خوب نبود گفتم این شعرو بنویسم خوب فاز میده.

امروز اومدم اینجا تا یه خورده حرف بزنم بیخود نیست بهش میگن دست نوشته چون آدم باید حرف دلشو بزنه تا یه خورده راحت شه حقیقتش ایندفعه فکر کنم دیگه واقعا از پیشتون باید برم واسه خودم که این خدا حافظی از همه ی خداحافظی ها جدی تره و سخت تره فردا قرار سری دوم خوندنمو بعد یه استراحتی 7روزه شروع کنم دیشب اتاقمو کلی آماده کردم واسه جایی که بشه توش درس خوند دیگه تصمیم خودم بود که میخواستم ادامه تحصیل بدم شاید واقعا 1سال پیش هدفم بعد از تموم شدن لیسانس این نبود شاید بخاطر اصرارهای بابا و مامانم مبنی بر ازدواج کردنم مجبور شدم این تصمیمو بگیم شاید اگه تک پسر این خونواده نبودم هچوقت اینجوری پیش نمیومد شاید..... و هزاران شاید دیگه نمیدونم حال و روزم این روزا خوش نیست اعصاب هیچ کاریو ندارم مسخرست ولی نمیدونم چرا؟!!!

نمیدونم چرا دوست دارم همه چی الان تموم بشه؟نمیدونم....!!!!! ولی شاید در آینده بدونم سرنوشتم رو خراب کردم شاید اگه به حرفشون شده بودم بهتر بود شایدم قضیه منم قضیه زگهواره تا گور دانش بجوی ادامه تحصیل واسم بهتره ولی فکر میکنم راه درستی رو انتخاب کردم شایدم نه!!!

شایدم به قول سیاوش که میگه دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر.....

ولی نیومدم اینجا که شما رو ناراحت کنم باور کنید نمیدونم چرا امروز دستم به نوشتن رفت؟

 البته قصد داشتم بیام ازتون خدا حافظی کنم از همتون که بهترین رفقای دنیا هستید از همتون عذر خواهی کنم و تشکر که بدست آوردنتون خیلی سخته شمایی که از من خیلی دورید ولی.... بگذریم امیدوارم شما هم به بهترین آرزوهاتون برسید هر چند رسیدن به آرزوها خیلی سخته دیگه باید از نت خداحافظی کنم ولی از شما خداحافظی کردن سخته یعنی در واقع نمیشه ازتون خدا حافظی کرد واسه من خداحافظی کردن معنی دل کندن رو میده.

امروز تاریخ اولین پستی رو که تو اینجا دادم داشتم میدیددم واسم خیلی جالب بود زمانی که به طور جدی با همتون رفیق شدم زمانی بود که اومده بودم اینجا پس باید هممون این وبلاگو به فال نیک بگیریم ولی از یه خصوصیات پستهایی که خودم دادم و پستهایی که شما دادید خوشحال شدم و اون این بود که با حرفامون دل کسیو نشکوندیم پس امیدوارم که دل افراد رو بدست آورده باشیم که دل بدست آوردن هنره.

خب دیگه بهترین رفقای مجزی دنیا هر اومدنی رفتنی داره پس قسمت ما هم رفتنه امیدوارم که به زودی ببینمتون

فعلا




طبقه بندی: عمومی، هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 3 مهر 1388 توسط آرش

به به سلام بر جماعت بیکار و بی عار و بی یار عیدتون مبارک خوبید شما؟البته ما نفهمیدیم امروز عیده یا فردا؟دیروز خیلی با حال بود ملت سر در گم بودن آخه پسر دستغیب میگفت من شک دارم بهتره از شهر خارج شید ما هم برو بچ رو جمع کردیم زدیم تو راه مرودشت اونجا روزمونو خوردیم که مثلا مسافریم خلاصه که خیلی با حال بود تو جاده اینگار 13 به در بود!خلاصه که دلم ولستون تنگیده بود گفتم بیام یه سری بتون بزنم خوشحالم که این ماه رمضون رو هم با خوبی تموم کردیم ایشالا که بعضیا نرن باز دنبال گناهگفتم که اومدم اینجا هم اینکه دلم واستون تنگیده بود هم یه خورده حرف بزنم اول از همه من یه دفاعیه از خودم بدمهمین الان کچل شم اگه دروغ بگمفرزندان من این حامد انسان بسی....در مورد من خالی بسته من غلط کنم اگه میخواستم آخر سال عروسی کنم آخه مرتیکه.....آدم به خواهر زادش میتونه چی بگه؟حقیقتش دیشب حالم بد خراب بود حال و حوصله هیچ کاریو نداشتم اصلا کلا داغون بودم فوتبال هم که حالمو بیشتر میگرفت دوست داشتم با یکی حرف بزنم کلا کسی ساعت 2شب پا نمیداد یه اس مس دادیم به یارو جی بی مرتیکه حالمونو بدتر کردواسه همین زدیم تو کار پیاده روی ساعت 2شب!!!!عجب حال میده سکوت مطلقی بود همه چی آروم البته میترسیدم برم پارک بشینم آخه خطریهفقط قدم میزدم خیلی با حال بود هوا هم زیاد خوب بود تصنیف همایون شجریان گذاشته بودم اساسی فاز میداد حدود ساعت 4بود که رسیده بودم خونه خلاصه که زیاد حال داد.

موضوع بعدی اینه که بعضیا خز بازار کار میکنن یه بنده خدایی یوزرشو عوض کرده آبرومونو جلو در و همسایه بردهگذاشته امیر هو تری یناصلا کلا آدم یه جوریه آدم که نه فسیلهیعنی در واقع کودک درونش رشد نکرده هنوز بچستبگذریم دیدی باز خز شد

مسئله دیگه که خواستم بگم اینه که از اونجایی که از قدیم گفتن من و حامد رو عشقهخواستم اون پست دوستیشو تکمیل کنم و در مورد اولین برخورد و آشنایی با شما جماعت منحرفه

توپول:کلا اولین کسی بود که جدی باش رفیق شدم تو بخش پرسپولیس بود فصل قبل 2تایی یه تنه از قطبی حمایت میکردیم تو آماج حملات کاربرا از امپراطور با هم آشنا شدیم و الان هم که میبینید یکی از منحرفین وبلاگهدر واقع اون بود که منو آورد اینجا والا شما که معرفت نداشتید

جناب دکتر!!!!!!:اوایل یک آدم پر مدعی بود که فکر میکرد خبریه آیدیشو گرفته بودم که با هم آشنا شیم میگفت چرا آیدی منو داری؟بعدش کم کم آدم شد 2روز یه بار زنگ میزدم میحرفیدیم البته اونم زیاد زنگ میزد!!!الان دیگه باید تحملش کنیم دلم نمیاد ازش دل بکنم

حامد:آشناییمون اصلش از وقتی اومدم وبلاگ شروع شد یه ابهاماتی داشت که دوست داشتم سر در بیارمبعد از چند باز که چتیدیم شمارشو و داد و از اون موقع من شدم دائیش کلا هیچکدوم به پایه این نمیرسیدخفن کاراش شبیه نو جوونیهای منه

جی بی:آشناییمون از یه دعوا اساسی شروع شد تو یه فروم دیگه سر کل کل منچستر و لیورپول بعد کم کم با هم آشتی کردیمالانم که ازر اون آدماییه که باید پول جمع کنیم واسه از زندان درش بیاریمکلا بسی عجیب کاراش جدیدا هم که دلشو شکوندن

خب دیگه اینم از پست ما ببخشید که دیگه زیاد بود

فعلا



ارسال در تاریخ دوشنبه 30 شهریور 1388 توسط آرش

(butterfly effect)
مطمئنا شما هم در مورد فرضیه تاثیر پروانه یه چیزایی میدونید که اگه تو یه جایی یه پروانه بال بزنه جایی دیگه یه سیل بوجود می آد خب خلاصه که ما امروز ظهر این مساله رو با پدر گرامی مطرح کردیم اونم ردش کرد این فرضیه رو، آخ الان بود که یه دل سیر بشینی باش بحث کنی منم شروع کردم وایی که چه حالی میده اگه با بابام بحث کنید لا مصب امون که نمیده هر چی داره میریزه بیرونمنم شروع کردم بحث کردن اونم انکار میکرد این فرضیه رو میگفت اینا رو غربیا ساختن تا شما از خدا غافل شید و این امور رو به پروانه ربط بدید چند تا آیه هم به میداد وایی پسر من که داشتم حال میکردم چون میتونستم با بابام باز بحث سیاسی کنم و قانعش کنم که تو اگه طرفدار اصلاح طلبا هستی چرا انتخابات رو قبول داری؟خلاصه که بحث شدید شد دیگه آخرش احساس کردم من دیگه اطلاعات ندارم همه چی ته کشیداگه این بحث رو میباختم دیگه جام تو خونه نبودآخه زیاد تو این مساله ادعام میشدخدا خدا میکردم یه فرشته به دادم برسهدیگه من ساکت بودم و بابام داشت میگفت نمیدونم چرا وقتی میبینه من کم میارم دوست داره مچمو تا آخر بخوابونهنذر شاه چراغ کردم که یه چیزی به ذهنم بیاد که وایی یه لحظه  فرشته زندگیم یعنی ببخشید فرشته نجات من اومدای دمت گرم دختر همسایمون بود یه فیلم دستش بود که میگفت رو dvd شون نخورده میخواست بیادرو ماله ما امتحان کنه حالا حدس بزنید چه فیلمی بود؟فکر کن یه خورده مرتیکه جلبکوایی پسر با افتخار میگم فیلم butterfly effect بود یه بار دیده بودمش ولی یادم نبود نشون بابام بدم تا فهمیدم خواستم بپرم بغلش کنم که دیدم بابام هستشواقعا این یکی رو علی اشتباه گفتی واسه اولین بار این بشرا یه کار درست کردن با علاقه بهش گفتم امروز کل جامعه فوق لیسانس حسابداری ایران مدیونته منو نجات دادی با تعجب داشت نیگام میکرد آخه هر چی من یادمه از این تنفر داشتم امروزم فکر میکرد من نیستم واسه همین اومده بود چون اونم اینگار از من متنفر یعنی 10سال از هم بدمون میاد یعنی راحتتون کنم من کلا از این نوع جماعت که زیادی ادعاشون میشه بدم میاد خلاصه که گفتم بیا تو با اشتیاق فیلم رو واسش امتحان کردم خدا رو شکر کار کرد بابامو صدا زدم بیاد اونم خوشحال از اینکه منو شکست داده بود اومد بهش گفتم بیا این فیلمو ببین اگه با من مخالفی من از فردا میرم پیش حامد ارومیه خلاصه بابامم با یه خورده اصرار راضی شد از خوابش بزنه فیلمو ببینه همون موقع فرشته نجاتم خواست بره که جلوشو گرفتم گفتم تو هم باید بشینی بهت مدیونم داشت شاخ در میاورد من تو عمرم غیر از بابام با هیچکی حاضر نیستم فیلم ببینمچون 10سال بود همدیگرو میشناختیم اخلاقمو میدونست خلاصه راضی شد جاتون خالی وایی فیلم وسطاش بود که دیدم بابام کلشو میخارونه یعنی داره فکر میکنهامید داشتم که راضی شده خلاصه آخر فیلم بود و تموم شد که بابام بهم گفت خب حالا آدم بحث میکنه یا برد یا باخت اصلا مگه فوتباله؟حالا مثلا تو بردی چی شده؟اینو که گفت داد زدم i am winner که یه دفعه بابام گفت برو بشین سر درسو مشقت بچه آدم به این بی جنبه ای ندیدم از این طرف این یارو فرشته نجات ماتش برده بود که ما از چی داریم حرف میزنیم گفتم خب دیگه زیاد موندی فیلمتو بردار برو خلاصه که دم خدا گرم خوب هوامونو داشت ولی کاش فرشته نجاتم یکی دیگه بود اقلا یه شام دعوتش میکردم ولی واسه این عمرا ای روزگار اینم از قضیه امروز ما حدود ساعت 5بود که بازی پرسپولیس دیگه شروع شد بازیو هم دیدم پرسپولیسم که برد واسه همین بهترین روزم بود امروز شاید دیگه همچین روزی تجربش نکنم فقط میتونم بگم مرسی خدا.

بهترین رفقای مجازی دنیا فکر کنم تا 1سال دیگه خداحافظ.



ارسال در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1388 توسط آرش

خب با عرض سلام البته شما که سلام لازم نداریدهمینجوری بلا نسبت عین چیز باید سر تکون دادحقیقتش هیچ اتفاقی نیفتاده از سر بی خوابی(چیکار کنیم دیگه الافیم) گفتم که 20 دقیقه ای حداقل سرگرم باشیم از در و همسایه بنویسیماولا که بگم مثه اینکه کوچولو اینجا یعنی فربد جیگر یه جورایی نا خوش احوال شده البته من میدونم دردش چیه بچش ایراد گرفته عمو آرش چرا فیل منو نمیاره که شرمنده دستم تنگه هزینه فرستادن هند زیاده نمیتونم پس بقولی ایشون رو دریابیدولی این مسائل تو آغاز جوونی هستشا بعد که بزرگ شدی میفهمی حیف عمر که مینشستی ادا دپرسا رو در می آوردیفربد بیخیال من و تو رو عشق استخب این از این. بعدش که میخواستم قضیه امشب رو تعریف کنم که ساعت حول و حوش9:15 بود خیابونم شلوغ آقا ما که اعصابمون ریخته بود به هم که یه زانتیا بعد 6ساعت راه باز شدن داشت یواش یواش میرفت کلی ماشینم پشت سرش اینقدر طولش داد تا چراغ قرمز شد منم رفتم دقیقا پشت سرش صبر کردم تا چراغ سیز شه چون دیدی شانس ما یه چیزی بش گفتی آقا بدنساز از آب دراومداینجوری اقلا فرار که میتونم بکنمخلاصه که چراغ سبز شد و منم رفتم کنارشو داد زدم مرتیکه حیف خره که فروختی دلم خنک شد اونم هیچی نگفت پیچید چند متر که رفتم قیافشو یادم اومد حدس بزنید کی بود؟استاد دانشگاه شیراز مهندس توکلی ای تو روحش منو هم میشناسه چند بار واسه کارام رفتم پیشش خیس عرق شدم پسر نکنه قیافمو شناخته حالا چه خاکی به سرم بریزه که تا الان تو کفش هستم که چه غلطی کنم  میگن اوباش گری آخر عاقبت نداره ها همینه ولی حال داد عقدم خالی شد همیشه اقلا هفته یه بار فوتبال داشت میشد یه دادی زد یه خورده بپری هوا همسایه پایینی فکر کنه زلزله اومدهولی یه 1ماهیه که نشده همیشه اقلا سر تمرین حال میداد داد میزدی ولی الان دیگه نه!!!حالا بگذریم حقیقتش 3شنبه ما عازم سفر هستیم ما یعنی منهرچی باشه آدم باید واسه خودش احترام قائل بشهحالا اگه سوغاتی خواستید زنگ بزنید میگم سید واستون بفرستهآخه قرار برم خونه سید اینا شایدم به قول حامد زنگ خونشونو زدم فرار کردم.قضیه بعد اینه که در پی سریال وقتی حامد آدم میشود(خداییش خنده داره)ما هم یه خصوصیات دیوونگیمونو کنار گذاشتیم اینکه وقتی میرم دوش بگیرم ضبط رو با خودم نبرم حموم ملت 8صبح از خواب پاشن(ولی عجب حالی میده)البته ببینم تا کی ادامه پیدا میکنه شایدم همین فردا باز همین کارو کردم!!مسئله دیگه اینه که اقلا صفحه اول اینجا پر شده از شعرای غم آلود و مشتی مرتیکه که میگن  ما دپرسیم و...بشین سر جات آخه تو چی میفهمی سختی زندگی چیه؟بیخیال شید بابا شما که هنوز باباتون خرجتون میده خانوم بچه هم که در کار نیستحالا شاید بعضیاتون زیاد عجله داشته باشید ولی هنوز که زندگی اصلی رو شروع نکردید پس بیخیال اینا شید پس به قول یه خواننده فسق و فجور دار 1.2.3 همه بیخیال غصه.....(ویرایش شد)بابا باور کن اینا همه کشکه از زندگی لذت ببرید اینا همه فرعیه تو دنیایی که همه چی شده خز شما نشید خروقتی نام کاربری بشه خز آخه به کی میشه گفت؟مرتیکه،اد یوزر منو ساخته که بجای arash_200 گذاشته arash2000 البته بیشتر مدیون حامد هستم اون به من خبر داد منم با پروفایل مشتی زدم تو برجکش بعدم ترسوندمش گفتم محروم میشی اگه نام کاربریتو عوض نکنی اونم با پ.خ گفت ببخشید آقای مدیر حالا میخوام عوض کنم چیکار کنم که منم بش گفتم به همکارم(مهدی)بگو نام کاربریتو عوض کنه. خداییش حال کردید اینجوری باید با جماعت خز و خیل رفتار کرد 

خلاصه که اینم از این پست، ما میریم ببینیم تا کی برگشتمون طول میکشه ساعتم اگه دوست داشتید 2:15 نیمه شب یعنی 99 درصد بیکارای دنیا خوابن خب دیگه بهترین رفیقایه مجازی دنیا خداحافظ



ارسال در تاریخ دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط آرش

به سلام به بهترین رفیقای مجازی دنیا حال شما خوبه بدون ما خوش میگذره؟غرض از مزاحمت این بود که بیاییم یه احوالی بپرسیم و بعد از مدتی یه پستی بدیم این مدت که دیگه جواد ترین و مسخره ترین کار دنیا هم نصیب ما شد یعنی درس... اه اه که خدا نمیدونم این ضد حالو واسه چی به بنده هاش دادخلاصه که زدیم تو کار خر خونی گوش شیطون کر روزی 4ساعت درس جدی خیلی زیاده ها خلاصه که درس بالاخره تا یه مرحله ای رفت این از لحاظ درسی از لحاظ فوتبالی هم که پرسپولیس روز و شب ازمون گرفته با اون ملعون نامرد مرتیکه دو زاری روز و شب نبود که تا یه روزنامه میخوندی ضد حال بت نمیخورد جادوگرو هم که فراری داد نامرد میخواد ستاره هارو بیرون کنه تا حاشیه ها مثلا کم شه آخه مرتیکه ئئئتیم پرسپولیسو داری میبندی روغن نباتی که نیست ای تو روحت مرتیکه نامرد سرمربی هم که معلون نیست با این نیمچه شهرتش چرا اومده ایران؟!!! اصلا بیخیالش هر چی بیشتر فکر کنی بیشتر میسوزی به قولی من و تو رو عشق استجا داره یادی هم از برادر زاده معنوی خودم یعنی جناب حامد رد(سرپرست دیگه رنگش شده قرمز)کنیم که جاش خالیه باز این دماغ زد بیرونخوب بود یه خورده بش میخندیدیم حالا بیخیال خب حالا چه خبرا خانوم بچه ها خوبن؟ بی معرفتترین تزریقاتی دنیا کوچولو چه طوره خوبه؟میبینم که مثه همیشه کلا دیگه نیستیم هرکی طرف خودشه یادش بخیر همیشه هرروز وبلاگ آپدیت میشد دیگه همه رفتن سر خونه زندگی خودشون در کل باز اومدم نت و خوشحالم اقلا از درس راحت شدیم یه چیز دیگه هم بگم واقعا ما قشر مستضعفیما خیر سرمون یه تیم فوتسال مارو انتخاب کرد تو زمان بیکاری تمرین بدیم تیمو حالا قراردادو حال کنید واسه 2سال 4ملیون فقطای تو روحتون خیر سرشون وضعشونم خوبه همینه دیگه اینجا میخوایی بخواه نمیخواییم بازم باید بخوایی!!!!ای روزگار گفتم اقلا این مرتیکه انصاریفرد زنگ میزنه بیاییم سر تمرین که نشد

خب بهترین دوستان مجازی دنیا ساعت 2هستش کم کم دیگه بریم میبینمتون

فعلا




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1388 توسط آرش

به به برو بچ حال شما؟خوب هستید؟

ما هم دیگه این نفسای آخر بس که گفتم میخوام بشین بخونم بخونم دیگه خز شده ولی اینبارو دیگه میخوام بخونم خیر سرم 1سال دیگه بیشتر فرصت نیست با انبوهی از این کتابهای عجیب!!! غرض این بود که یه خداحافظی تقریبا دو ماهه داشته باشیم ولی خواستم یه چیز با حال بگم تو این چند روز که من وحامد دست رو هرکاری میزاشتیم میخواستیم کرم بریزیم به شکست میخورد حالا تک تکشو بتون میگم اولیش که نشسته بودیم با حامد که گفتم بیا کلوپ والنسیا رو به گند بزنیمحامد هم گفت بیا شایعه بندازیم که خواکین تصادف کرده مرده یه لینک عوضی هم میدیم میگم اینم لینکش مهدی هم میخواست از یوتوب یه فیلم تصادف بزاره که بگه اینم تصادفش جاتون خالی این سرپرست اونجا پوسا رو واسه 5دقیقه خوشکل بردیم تو کما کم مونده بود زنگ بزنه گریه کنهآی حال داد جاتون خالی که داشتیم تا مرز پیروزی میرفتیم که بخاطر یک انسان بسی عجیب کودتامون به شکست انجامید مرتیکه همه چیو لو داد منظورمو که میفهمید؟آره دیگه اینم از شانس ماست آخه آدم قحطی بود اینو آوردیم؟خلاصه اینم به شکست خورد از شانس ما باز حوصلمون سر رفت گفتم بیاایم باز شایعه کنیم فربد تو فوتبال پاش شکسته که اینم باز شکست خورد اخه آدم عاقل فربد کی تو رو دیده؟ یا چه جور به تو گفته؟اینم حرفی بود خوبباز هرکاری خواستیم بکنیم نمیشد مثلا میخواستیم یه جوری حال این پسر خالرو به یه طریقی بگیریم ای تو روحش نبود این آخری ولی باحال بود آقا ایندفعه نقشه باحال ریختیم گفتیم بریم شعرارو عوض کنیم بزاریم یه خورده بخندیم به جان خودم 30ثانیه بعد از زدن نشد که روسو اومد گفت این حالا شعره؟آخه به این سرعت دستمون رو شد واقعا این موقع هاست که میگن ای تو روح این شانس البته یه چیز هستا یکی نیست بگه آخه زندگیتو کن مریضی مگه؟منم جوابش میدم زندگی باید هیجانی باشه

خلاصه که اینم از پست ما واسه یه دو ماهی البته بگم شاید اومدم یه پستی دادم مثلا یه اتفاقی افتاد ولی این یک هفته خوش گذشت ولی از فردا ضد حال ای حال میده بشینی کتاب 200صفحه ای بخونی در کل دیگه خداحافظ اینا امشب تا صبح حالشو میبریم صبح هم میریم فوتبال بعد که اومدیم میخوابیم تا 3بعد از ظهر بعدش دیگه درس میزنیم تو رگ خب دیگه بهترین برو بچ مجازی دنیا خداحافظ نه تو رو خدا بلند نشید راهو بلدم 

فعلا




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط آرش

به نام آرام دلها

شاید فکر کردید میخوام درباره انتصابات ببخشید انتخابات گله کنم یا شایدم بحث کنم یا شایدم بگم چه جور از بچه 5ساله گرفته که به عشق پرچم سبز میگفت موسوی موسوی تا پیرمرد 90سالش که که شناسنومش تا حالا مهر نخورده ولی اینبار رفت و رای داد گول زدن؟نمیخوام از سوز دلم بگم که حزب نمیدونم چیه ایثارگران به موسوی نامه داده که اینقدر مغرور نباش و به رای مردم و مردم سالاری دینی احترام بزار چون در غیر اینصورت این نا آرامی ها مسئول مستقیمش خودتی؟!!!!!نمیخوام بگم خبرگزاری های وابسته چه طور به منتخب امام توهین میکنن!!!!نمیخوام این آیه رو تفسیر کنم:و مکروا ومکرالله ولله خیر الماکرین

 نه دیگه بسه خسته شدم ول کن این بحثارو یه چیز مقدس رو از یاد بردم یه عشق رو یه مونس زندگی رو یه رفیق مهربون رو آره یادتون رفته کیه؟منم یادم رفته؟شنیدید روز مادره؟پارسال اینموقع چیکار می کردیم؟چرا اینجوری شدیم به نظرتون موسوی از مادرامون واسمون دلسوزتره؟چرا غرق این مسائل شدیم چرا هیچکی تو تاپیک تبریکات فوتیران روز مادرو تبریک نگفت؟ ولی بخش انتخابات...!!! چرا بعد 10روز که بابا و مامانم از مشهد اومدن از اتاق بیرون نیومدم چرا ازشون نپرسیدم سفر خوش گذشت چرا حتی به مامانم یه تبریک خشک و خالی نگفتم؟آخه چرا دارم مسخره بازی در میارم؟آخه معنی اینا چیه؟میخواییم بگیم سیاسی شدیم؟چرا خودمونو با این حرف که به تشکر ما نیاز ندارن گول میزنیم؟یکی تولد خودمونو بمون تبریک نگه از فردا سلامش میکنیم؟آخه چرا دختر و پسر مردمو میزنن؟آخه مادراشون چه گناهی کردن؟آخه چرا سیاست رو قاطی دین میکنن؟فردا به بهانه روز مادر میخوان جشن بگیرن؟سید بعضی وقتا بیراه نمیگه تو این لحظه فقط میشه گفت اللهم عجل لولیک الفرج.

الان حس و حال مادر اون جوونی که با دنده شکسته گوشه زندانه و حالا حالا ها اونجاست چیه؟چرا همیشه باید کارد به استخون برسه؟آخه چرا به خاطر یه بازی به قول علی 0-3 از قبل  باخته ارزشمندترین و مقدس ترین همراه یه آدمو فراموش کردیم؟چرا مادرا اینقدر صبورن؟راهو اشتباه رفتیم فقط امیدوارم دیر نشده باشه امیدوارم دل مادرامون نشکسته باشه که چرا ما به فکر این بازی مسخره هستیم ولی.....  میدونم مادرا از این حرفا بزرگوارترن ولی آخه ما چرا به فکر نباشیم؟شاید اگه دوستم نبود من هرگز این حادثه رو یادم نمیومد وقتی فهمیدم کلا به هم ریختم گفتم احتمالا شما هم یادتون رفته خواستم بخوابم ولی گفتم تا دیر نشده حداقل یکیتون بفهمه امیدوارم با حرفام ناراحتتون نکرده باشم فقط خواستم به عنوان یه دوست بتون یادآوری بکنم.

در تلاطم زندگی بعد از خدا تنها اوست که برای تو راهی هموار میکشد چهار کلمه که به معنی واقعی عشق است.




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط آرش

به نام حق

وقتی دارم اینو تایپ میکنم ساعت 2:07 دقیقه نیمه شب و من تازه از ستاد انتخابات موسوی  اومدم در حالی که شاید 1لحظه تا مرگ شایدم کما فاصله داشتم یک جرقه کافی بود تا همه چی بره رو هوا ساعت حول و حوش 11 بود که ما داشتیم سر فلکه گاز تو ستاد ائتلاف مهندسین اصلاح طلب خیلی راحت اعلامیه پخش میکردیم البته منتظر بودیم که یه جرقه بشه هرچند که از قبلش از طرف ستاد مرکزی بهمون گفته بودن وارد دعوا نشیم خلاصه این ساعتا بود که یه 206 با عکس رئیس جمهور محترم اومد و گفت...... منم زورم گرفت با ماشین رفتم دنبالش تا اینکه سر خیابون ارم بهش رسیدم و یه دفعه شد شترق آینه بغلش چسبید به سقف این قضیه فعلا منتفی شد تا اینکه دار و دسته احمدی اومدن با چوب و چماق به جون ملت افتادن البته تو یه خیابون دیگه که بهمون خبر دادن سریع بیاییم ما هم دخترا و پسرا رو جمع کردیم بردیمشون اونجا تا تعدادشون زیاد تر بشه اولش شعار بود که یه دفعه پریدن به ما هم خوردیم و زدیم تا تونستیم هم شعار دادیم که یه دفعه جو گیر شدم و رفتم طرف میکروفون و شعر تتلو در مورد ایران سبز رو خوندم(ریشه کن فقر و فساد میر حسین موسوی ما همه جوونای ایران پشتشیم واسه حمایت از موسوی با آهنگ باید بخونید) دخترا و پسرا همه همینو میخوندن هرچند که گفتن اصلا این شعرو نخونید ولی من حالیم نبود ملت هم که از من حساب میبردن میخوندن ولی دعوای بدی شد از هر دو طرف هرکی یه کاری میکرد ولی بیچاره دخترا بد گرفتنشون بردنشون آخه شما رو چه به سیاست جدی همینا از رای موسوی کم میکنن آخه ملت فکر میکنن موسوی میخواد فسادو ترویج بده میگن پس به اینرای نمیدن آخه یکی نیست بگه شلوارک سبز....

 جاتون خالی که بد خوردیم و زدیم یکیشون میگفت مهندسی بخوره تو سرتون منم امون ندادم و باز یه شوت به سمت آینه بغل و اینبار منهدم شد کلا من با آینه بغل مشکل دارم آخه نامردا 3شب پیش زدن ماله منو.... ولی خوب حال داد پشت میکروفون شعار میدادم ملت هم دست میزدن و تکرار میکردن ولی خداییش خیلی اعصابم خورد شد خیلی از دوستم کتک خوردن بردیمشون بیمارستان منم یه خورده مچ پام ضرب دیده که با فیزیوتراپی درست میشه(نمیدونم چرا من گذرم به فیزیوتراپی زیاد میخوره)جاهای دیگه که خیلی بدتر شده خبر آوردن یکی رفته تو کما بد دعوا شده دیگه شب آخری همه به هم پریدن و عقده هاشون رو خالی کردن تا ببینیم شنبه ما خوشحال میشیم یا... ولی از این تریبون میگم که اگه موسوی نشد اینجانب به خاطر حضور تو حزب دانشگاه از استخدام تو بانکها و ادارات دولتی محرومم(به درک اصلا صد سال من نون اینارو بخورم)خلاصه که همه یه صلوات بفرستید بی آرش نشدید زبونتون لال حالا بدبختی اینه فردا ننه بابا از مشهد زنگ میزنن چی جواب بدم؟آخه الان وقت تنها گذاشتن جوون بین اینهمه گرگ؟ دیگه باید بریم بکپیم ایشالا که یکی میاد تا شرافت انسانها را پاس بدارد اینم از اختتامیه حال و هوای انتخابات حالا دیگه راحت استراحت میکنم.ولی بدونید اقتصاد دیگه ترکیده خدا رحم کنه ایندفعه اگه شد.....

خب دیگه ساعت 2:35شد فقط یادتون با هم بخونید:صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم.




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 21 خرداد 1388 توسط آرش

سلام با اجازه این بچه خر خونه باز اومد

پ رس پ و ل ی س 8حرف بیشتر نیست ولی وقتی میشه یه کلمه که یه پسر 23ساله رو از 8سالگی دیوونه خودش کرده از پ که نماد پاکی عشق و از س پایانیش که نماد سربلندیه از حالا بگم که حرف دلمو میزنم اصلا اهل لاف و بلوف نیستم این حس رو هم میتونید از حامد بپرسید اون در جریان خب میگفتم 8حرف نیست ولی واسه من یه عشق واقعیه نمیدونم چه جور حسمو بیان کنم آخه من تو کار عشق و این حرفا وارد نیستم ولی به قول حامد چشامو میبندمو حرفه دلمو میزنم چون اگه حرف دلم نباشه بقیش چرت و پرت میشه به قول حامد.

 تو موضوع آخرم در مورد تلخی ها و شیرینی این چند سال نوشتم و گفتم خب شاید خیلیا فکر کردن خالی نوشتم ولی جان خودم اینجوری نیست خب بریم سراغ اصل مطلب باز هم پرسپولیس، بعضی وقتا که تو خونه تنهام و میدونم همسایه ها هم سر کارن اونقدر دلم واسه عشقم تنگ میشه که داد میزنم پپپپپپرررررسسسسسپپپپپووووللللیییییسسسسس خب خودمم میگم دیوونم ولی دیوونه پرسپولیس شاید درک نکردید ولی یه عشق واقعی مثل عسل مثل عشق به خدا که کاملا من تجربش نکردم اونقدر شیرین که یه قطرش واست حکم دریا رو داره لذت میبری ازش نمیدونم شاید زیادی مبالغه میکنم و بلف میزنم  شاید به قول دختر خالم دارم خود نمایی میکنم آخه وقتی داشتیم واسه کنکور میخوندیم میگفت آرش تو جدی مسخرشو در آوردی داری زیادی افراط میکنی میگفت کسی که این کارارو میکنه میخواد خود نمایی کنه آخه تمام کتابا و جزوه های اون و خودمو بالاش مینوشتم perspolis is my love حتی جاهایی که نوشته بود اونم حساس میزد دهن مارو سرویس میکرد ولی بخدا دست خودم نیست و نبود نمیدونم شاید این حس جوونیه که چیزی کورت میکنه ولی تا این حد؟لذت میبرم وقتی بهش فکر میکنم لذت میبرم وقتی بابام از مرحوم آلن راجرز میگه سرمربی انگلیسی که باعث شد تا 35 سال تماشاگرا داد بزنن اس اس یا روتون سیا 6تایا روتون سیا وقتی واسم از همایون بهزادی میگفت اونموقع 10سالم بود و ولی هنوز موقع بیکاری واسم میگه از حمید شیرزادگان میگه از پنجعلی از جعفر کاشانی از علی پروین و خودمم فرشاد پیوس رو یادم میاد پایان رافعت اون راننده وانتی که میشه بازیکن پرسپولیس خدایا آخه چرا اینقدر پرسپولیس عشقه؟بعضی وقتا دلم واسه پرسپولیس که تنگ میشه دوست دارم واسه یکی درد و دل کنم مثل اون شب با حامد که بیچاره یه غلطی کرد ساعت 3 به ما زنگ زد منم تا صبح مخشو خوردمو از پرسپولیس واسش گفتم حتما تو دلش میگفته شبه جمعه ای دیوونه تر از این گیرمون نمیاد؟ولی واقعا دست خودم نیست دیوانه وار عاشقشم خیلی وقتا جلو پوستر پرسپولیس میشینمو باهاشون حرف میزنم واقعا قبول دارم دیونم ولی نمیدونم شاید رسیدن به وصل باشه اگه یه روزی بشم مربی پرسپولیس.... حتی فکر کردن به این موضوع اشک آدمو در میاره وجه مشترک بارسا با پرسپولیس قیل از بازی دیشب این بود که هردو یه زمانی زیاد مظلوم قرار گرفتن موقعی که هوادارای جوون پرسپولیس تو سال 52 به این موضوع فکر میکردن که چه جوری این فیلمارو واسه بچهاشون نگه دارن سران تاج(اس اس)به فکر متلاشی نسخه اصلی این فیلم بودن واقعا دردناک اما بازی دیشب یه وجهه اشتراک دیگه ای رو هم اضافه کرد و اونم 6تایی شدن..... هستش چی میشد همینطور که من این بازیو واسه بچه هام نگه میدارم اونا هم واسه ما نگه میداشتن؟نمیدونم چه جوری از پرسپولیس بگم چیزی که داره منو آتیش میزنه به حامد قول دادم اگه پرسپولیس قهرمان آسیا شد 10روز بیام پیشش!!!!(آخه مگه مریضی قول میدی؟)

وقتی به عمق لوگوش نگاه میکنی متانت و وقار رو توش میبینی بزرگی رو میبینی عشق رو میبینی وقتی به پیراهنش خیره میشی آرامش همه وجودتو میگیره تو دفتر خاطرات تلخی هارو با مداد نوشتم تا زود بره و شادیها رو با مداد قرمز پررنگ تا همیشه تو چشم باشه این تیکه مطلبو میگم منتظر نظراتتونم.

در عبور ثانیه ها فرسایش تن را می بینی و تو را از مرگ چاره ای نیست،اما میتوان در گذر زمان لذت ها و رنج ها را با عشق،زندگی داد تا آیندگان بخوانند و با نفس خویش زندگی را به خاطره ها ارزانی کنند و آن روز است که تو زنده ای و مرگ را می میرانی.




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط آرش

سلام امروز میخوام یه بک آپ جالب از سال 72 واستون بگم از نظر خودم که خیلی جالبه آقا ما از سال 72 که عاشق پرسپولیس شدیم یه دفتر 200برگ گرفتیم واسه خاطرات تلخ و شیرین فوتبالی که پرسپولیس داشته رو واستون به صورت اجمالی میگم از 537 بازی که پرسپولیس تو کل رقابتها انجام داده من 534 تاش رو دیدم که اون 3تا یکیش بخاطر مادربزرگم بیمارستان بوده یکی 2تا دیگه هم یادم نیست حالا چون ملت جوونک تشریف دارن من زیاد به گذشته نمیرم فقط بگم که دهه 70 با اومدن استانکو و مدیر عاملی عابدینی خوب بود تقریبا حداقل تو جذب ستاره کسی که کریم باقری رو از دهن اس اس آورد بیرون!!!(چیزایی که تو پرانتز میزارم حرفایی که بعد از هر بازی پرسپولیس تو اون دفتر نوشتم وعینا الان جمله هارو و واستون میگم)

سال 75 پرسپولیس2-پاس1 چه میکنه این پیوس واقعا دمش گرم همایون بهزادی تو ورزشگاه

(امروز پرسپولیس برد خدایا دمت گرم دیوونه این تیمم امروز ریاضی داشتم سر کلاس اصلا حواسم نبود بابا درس چیه من میخوام بشم مثه  فرشاد آقای گل!!!

سال 75 پرسپولیس1-استقلال تهران0 باز هم فرشاد چه میکنه(امروز خیلی خوب بود دوست دارم از ساعت 10شب برم در مدرسه حال استقلالیا رو بگیرم ولی ناظم دیگه منو میشناسه و میدونه کی زنگ تفریح داد میزنه و میگه پرسپولیس قهرمان . 6تایا)

سال 79 عابدزاده میاد با پرسپولیس قرار داد میبنده اونم با 25ملیون این دروازه بان میتونه بمون کمک کنه

پرسپولیس 0 برق2 تیم شهرم ولی پرسپولیس یه چیز دیگست باز این دفاع حالمونو گرفت.

(خدایا آخه چی میشد مثلا میبرد اس اس هم شانسی امروز برد خوبه فردا تعططیل شاید بچه ها یادشون بره)

اولین دوره لیگ برتر پرسپولیس و اس اس پا به پای هم دارن میان 1بازی مونده به هفته آخر من مثلا دارم واسه کنکور میخونم ولی نمیتونم بازی رو نبینم تا دقیقه 90 تیم 1-1 مساوی دیگه میگفتم تمومه ولی دقیقه 90 رحیم رحیمی مقدم یه پنالتی واسه پرسپولیس میگیره وای اگه گل نشه رهبری فرد پشت توپ دل تو دل سلطان نیست خدایا زحمتاشونو هدر نده میره و تو ی دروازه همه چی میکشه به هفته آخر جایی که اس اس با ملوان انزلی تو انزلی و پرسپولیس با فجر تو تهران اینجا دیگه پرسپولیس دلم نمیخواد ببازه اگه اس اس یه مساوی هم کنه تموم وایی خدا نوری چه کرد یه گل به اس اس میزنه الانه که دیگه پرسپولیس باید ببره بازی 0-0 خدایا ابراهیم اسدی میاد تو زمین خدایا یه کاری کن و. گلللللللللللل اسدی گل میزنه ورزشگاه منفجر میشه عجب تعویضی میکنه سلطان اس اس بازی رو باخت و این یعنی.... دیگه نمیدونم چمه وایی 10بار دور اتاق رو زدم دمتون گرم پرسپولیس قهرمان میشه

(امشب اولین شب خوشحالیمه نمیدونم چی بنویسم خیلی خوشحالم چی بگم خیلی خستمه واقعا خستمه باز نشون دادیم اس اس.....)

سال 84 وایی عجب لیگ بدی شده پرسپولیس متوالی میبازه و استقلال متوالی در حال برد بازی اول با بگویچ 8تا پگاه میزنیم دائی کاظمیان ستاره تیمن همه میگن پرسپولیس امسال قهرمانه ولی بعد از بازی پیکان همه چی به هم میریزه حاشیه تو تیم بیداد میکنه دائی پولشو میخواد گل محمدی...

پرسپولیس1-فجر4 وایی که این تیم چی سرش اومده پروین از صحبتاش معلومه که دیگه کم آورده

(امروز باز پرسپولیس باخت و تحقیر شد دیگه حال ندارم چیزی بیشتر بنویسم)

و بازی آخر پرسپولیس 2-شهید قندی یزد0 پرسپولیس این بازیارو بلد ببره و استقلال بازی آخر در مصاف با برق برنده میشه و قهرمان و......

(خاطرات دوره اول لیگ رو ورق میزنم یادش بخیر کاش....)

سال85 بالاخره دنیزلی مربی معروف ترک تبار بعد از کش و قوس فراوان در مورد رفتن آری هان میشه سرمربی

بازی اول پرسپولیس1-برق0

(امیدوارم ایندفعه نتیجه بگیریم)

بازی دوم پرسپولیس4-اس.اهواز0 کریمی باورش نمیشه تیمش اینهمه تحقیر شده

(دیگه کم کم باورم میشه که کاربلد این مربی فقط چیزی که منو میترسونه تعویضاش که درست کار نمیکنه)

پرسپولیس2-اس اس1 وایی بالاخره انتقام فصل قبل رو گرفتیم چقدر این مرفاوی پررو هستش فردا اول صبح رفتم واسه روزنامه پوستر گل نیکبخت بود دیگه امون ندادم خریدم و زدم به دیوار تا ملت که رد میشن حالشو ببرن هنوز هم به اتاقم چسبیده.

(خیلی خوشحالم فردا امتحان زبان تخصصی دارم اصلا آدم چه تیمش میبره چه میبازه حس درس خوندن نداره فقط دوست دارم فردا برم دانشگاه)

اس اس با سایپا کورس قهرمانی گذاشتن مرفاوی با اینهمه بازی عالی که تو دربی برگشت انجام دادیم باز میگه ما 12امتیاز از پرسپولیس جلوئیم این مهمه!!!! 4بازی آخر لیگ اس اس مثل بازی رفت از سایپا میبازه از 4بازی فقط 1امتیاز و پرسپولیس هر 4بازیشو میبره پرسپولیس 3میشه و استقلال4

(خدایا دمت گرم خوب حال مغرورارو میگیری)

و جام حذفی پرسپولیس1-سپاهان 4 دیگه از این بازی حرف نمیزنم چون اشکم سرازیر میشه

(تو دفترم فقط خط خطی کردم!!!)

 سال86 یه نفر میاد که میگن واقعا کاربلد 19 مرداد 86 میاد ایران یعنی این میتونه کاری کنه بهش میگن افشین قطبی

بازی اول پرسپولیس3-صنعت نفت2 تیم خوب بازی میکنه صداقت قطبی واقعا مثال زدنیه فرهنگشو....

نیم فصل اول پرسپولیس بدون باخت ادامه میده و بازی آخر از سپاهان میبازه هرچند که فرقی نمیکنه ولی بازی دوم با پگاه 0-1 میبازه به نظر میرسه استیلی واقعا با قطبی اختلاف نظر داره نیکبخت،شیث و مامانی دیگه دارن از حد خودشون خارج میشن

پرسپولیس1-اس.اهواز4!!! این قطبی دیگه چه روحیه ای داره چه مصاحبه ای میکنه تو 10دقیقه بعد از بازی

و بازی آخر پرسپولیس6امتیاز ازش کم شده

پرسپولیس2-سپاهان1 دل تو دلم نیست خلیلی یه گل میزنه ولی من خیالم راحت نیست وایی حاج صفی بازیرو مساوی میکنه دقیقه ها مثل برق و باد میگذرن دقیقه96 یه ضربه آزاد واسه پرسپولیس زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنم که خودمم نمیفهمم حالا آشوبی کریم باقری سپهر حیدری و توی دروازه چه پایان دراماتیکی داشت این بازی دقیقه96 قهرمان لیگ عوض میشه هنوز صدای فردوسی پور تو گوشمه من که فقط خیره جلو تلوزیون نشستم و پسر دختر خالم که1سالشه رو بغل کردم اصلا جشن قهرمانی یادم نیست تو حال خودمم که گوشیم زنگ میخوره فلکه گاز جشن هرکی رد میشه یه حالی میکنه بخاطر این قهرمانی حتی استقلالیا

(ساعت1 نصفه شب و من 13ساعت که بیرون فقط به جشن پرداختم نمیدونم دیگه چی بگم اسمشو معجزه نمیشه گذاشت؟!!!خدایا ممنونم که قطبی رو آفریدی از همه چی ممنونم واقعا هوای بنده هاتو داری همه دوستام تو همین مجتمع مذهبی نماز شکر میخونن شاید مسخره باشه ولی عاشق پرسپولیسا دیگه دستم داره میلرزه چیزی به ذهنم نمیاد خیلی خستمه فردا روز بزرگیه تیتر روزنامه ها معرکه باید باشه همه از افشین خوششون میاد بالاخره انتظارها واسه قهرمانی تموم میشه)

پایان




طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ جمعه 28 فروردین 1388 توسط آرش

سلام به بهترین دوستان مجازی دیگه دوری از شما تاب و توان ازم گرفته بود گفتم یه سری بزنیم و یه آپدیتی کنیم اینجا تو این مدت واسه منم مثل شما اتفاقای مختلفی افتاد اوایل عید که بحث خداحافظی من از نت و رفتن برای همیشه حامد و... اشکمو درآورد در واقع من تا حالا غیر از فوتبال واسه هیچی گریه نکردم یعنی شاید بغض کرده باشم ولی گریه غیر فوتبال تو کارمون نیست ولی اینبار....

اوایل عید بود که خالم اینا اومدن از تهران و کسی همراه خودشون داشتن که من 5سال پیش وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم تو یک روز به دنیا اومدیم با هم درس میخوندیم با هم کتاب میخریدیم چقدر تو درسها کمکم میکرد در واقع اگه اون نبود شاید من الان آبیاری درختان دریایی دانشگاه آزاد واحد خاش هم قبول نمیشدم خیلی بهش مدیونم و روزی هم که رفت تا 1هفته حال حوصله هیچ کاریو نداشتم ولی حالا اومده بود چقدر دوست داشتم داد بزنم که چقدر دلم واست تنگ شده ولی  نمیشد شاید این سوال واستون پیش بیاد که این آدم کی بوده باید بگم دختر خالم هستش که به چشم یه خواهر بهش نگاه میکنم(خودتون میدونید که من اهل اون کارا نیستم و فقط محبتم از رو صداقت)خیلی خوشحال بودم دوست داشتم فقط نگاهش کنم و خاطرات گذشته رو مرور میکردم و اون هم فقط لبخند میزد حیا و حجبش خیلی زیاد بود قبلا نمیزاشت شوخیهای بیمزه یه پسر 13 ساله زیاد بشه فکرش تو درس بود برعکس من واقعا دلم واسش تنگ شده بود و حالا هم که برگشته بود خیلی خوشحال بودم این مدت 25 ساعته خونه مادربزرگم بودم اون حالا دانشجوی شیمی دانشگاه امیر کبیر بود همیشه درسش بهتر از من بود تو یه روز به دنیا اومده بودیم من بچه اول بودم و اون بچه دوم واقعا تونسته بود تنهاییم رو پر کنه دوری از فوتی که مثل یه کوه بود واسم فراموش کرده بودم واقعا ولی حیف که چقدر لحظه های خوب زود میگذره و لحظه های تلخ دیر تا 14 موندن و مجبور شدن باز برن دیگه به خودم قبولونده بودم که راه سفر باید رفت خالم زیاد اصرار کرد که باهاشون برم ولی من حالشو نداشتم دختر خالم رفت و من خاطرات زمانی که روز اول دانشگاه اومدم و دیدم که میخوان از شیراز برن واسم زنده شد چقدر اونموقع بد بود....

بعد از تعطیلات یه 10 روزی خواستم برم خونه دوستم که پدر و مادرش سفر بودن گفتم تو این مدت بازیابی میشم بهم کمک کرد که حالم بهتر بشه تونستم یه خورده درس بخونم سر تمرین هم بد نبود خدا کمک کرد و تیم اول شد سهمیه بازیهارو گرفتیم  از این قضیه خوشحال بودم چون واقعا 1سال زحمت کشیدم از نظر فوتبالی هم دوران خوبی بود منچستر باز برگشت به روزای اوجش و پرسپولیس هم آبرودار ایران شد بارسا هم که نیاز به تعریف نداره سر این فوتبال مصدومیتم باز برگشت بس که سر بازی منچستر و پرسپولیس خودمو به در و دیوار میزدم دکتر رفتم گفت زیاد بهش فشار آوردی سر بازیه منچستر و آستون ویلا گل سوم رو که شیاطین زدن احساس کردم چسبیدم به سقف کلی هم همسایه دوستم اومد دعوا مرافه راه انداخت بازی پرسپولیس با الغرافه که تو حال خودم نبودم در کل 20روز فوتبالی خوبی بود آخرین مورد هم قضیه فیزیوتراپی بود که اگه بعضیا شایعه پراکنی نکرده باشن خودم شفاف بهتون میگم هرکی هم از زبون من چیزی گفته خالی بندیه باور نکنید

فعلا.




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 23 فروردین 1388 توسط آرش

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

________________________

این شاید آخرین پست من تو این وبلاگ واسه حدود 1سال و نیم دیگه باشه واقعا واسم سخته امروز هم که حامد....

 وبلاگی که گلچین بهترین دوستامو داخلش میدیدم دوستایی که وقتی نیاز به درد ودل داشتم مثل یه برادر نداشتم باهام رفتار میکردن و حالا دارم به روزهایی که بدون شما هستم  واسه خودم ترسیم میکنم نمیدونم شاید این تقدیر که میخواد منو واسه حدود 1سال ونیم از شما جدا کنه ولی بدونید خدا رو شاهد میگیرم که تا آخر عمرم با یادتون زندگی میکنم از همینجا از همتون که بهترین روزها رو واسم رقم زدید دوستانه تشکر میکنم از سید بگیر که خیلی مخلصشیم و قدیمی ترین رفیقمه و امیدوارم تو کنکور زندگی و درس بتونه بالاترین رتبه هارو کسب کنه از امیر حسین بگیر که امیدوارم به آرزوهاش برسه و ما یه زمانی اونو دکتر واقعی صداش کنیم از داش حامد بگیر که شاید تا چند روز دیگه از ما خیلی دور بشه ولی واسش دعا میکنم که مشکلش حل بشه و به آرزوشهاش که تلاش میکنه بهش برسه برسه و جی بی اچ و ماهماتای عزیز که سعادت نداشتیم بیشتر باهاشون آشنا شیم از همتون تشکر میکنم و امیدوارم بدی های منو از دلتون بیرون کنید منو حلال کنید پس فقط میتونم ناراحتیمو با چند بیت از سعدی به انتها برسونم:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد***داند که سخت باشد قطع امیدواران

به امید دیداری دوباره اگه عمری باقی باشه.




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند 1387 توسط آرش

هیچ وقت نتوانستم آداب معاشرت بومی ام را در زمان احوال پرسی کنار بگذارم چه زمانی که در ایران زندگی میکرد وچه حالاکه در همسایگی ایران است او نتوانسته تکیه کلام ایرانیان را بشناسد کنجکاوانه به دنبال اصل موضوع میگردد بعداز احوالپرسی میگویم خسته نباشید اوباصراحت خاص خود میگوید (خسته نیستم چرا فکر کردید باید خسته باشم ؟) 
اولین بار که رو در رو نشستیم مهر86بود سعی کرد بازبان مادری باما سخن بگوید واز مترجم استفاده نکند همان روز نشان داد دور ماندن از رسوم زادگاهش تاحدود زیادی اورا تغییر داده اما تمایلات درونی اش برای شناختن آداب ایرانیان از بین نرفته محور گفتگو عید نوروز بود وقاعدتا تصور میکردیم افشین مثل تمام روزهاییکه در پرسپولیس بود باهیجان حرف بزند اما او با رک گویی همیشگی اش گفت (من یک مربی فوتبا لم نه یک باستان شناس یا ستاره شناس)  
قطبی به یاد می آورد دوران کودکی اش درشیراز نوروز راتجربه کرده .اوخیی زود محور بحث را در دست میگیرد وبه سمت پرسپولیس میبرد.درست برعکس امسال ....با پیش شرطهای خاص خودش گفت وگو رامی پذیرداوعلاقه ای به باز گویی مباحث گذشته ندارد اما اودر تقویم 87خورشیدی وتقویمی که مدتها  
تجربه اش نکرده بودیک عنوان بزرگ به دست آورد.اوقهرمان لیگ شدوشاید همین برای انتخاب شدن او به عنوان چهره سال کافی بود.  
هنوز حرارتی وصف ناپذیربرای به زبان آوردن جملات فارسی رامیتوان در وجود او حس کرد از نوروز 87 آغاز میکنیم اوکجا بود وقتی تمام ایرانیان در حال خواندن یا مقلب القلوب بودند ؟ 
(فکر نمیکردم این عید تفاوتی با ژانویه داشته باشد در فکرم بود این مراسم نقصهایی باید داشته باشد .آن روزها درگیر کار ومشکلات بودم پرسپولیس در کورس قهرمانی بود نمیخواستیم فرصتی را از دست بدهیم ولی روزهای آخر میدیدم همه چیز در حال تغییر است کوچه خیابان وهمه چیز عوض شده مردم همه شادند و ازاینکه چیزی بخرند لذت میبرند همه چیز مرا وسوسه میکرد تا بفهمم چه میخواهد رخ دهد ) 
اونمیتوانست از ایران خارج شود مهمترین علت هم فشردگی لیگ بود او برای5روز اردو باید به بندر عباس میرفت تا اردو بزنند. 
از او پرسیدم افشین نوروز کجا بود ؟(در کنار همسرم یوروم او تازه به ایران آمده بود و من میخواستم در این مدت کوتاه  یک غافل گیری خارقالعاده داشته باشم اما همان زمان خودم غافل گیر شدم .وکیلم آقای حاج باقر سعی کرد به من نشان دهد نوروز چیست؟همان زمان با یوروم تصمیم گرفتیم سفره هفت سین داشته باشیم ودرخانه خودمان جشن ساده بگیریم ) 
افشین قطبی تازه گرم میشود مثل کودکی که دارد خاطرات تابستان وسفرهایش را بازگومیکند بازهمان شوری که کنار زمین، 
وقتی تیمش گل میزد،تمام وجودش را فرا میگرفت داشت از اولین سفره 7سین تعریف کرد(دوست داشتم بدانم چرا سبزه برسر سفره میگذارند که  
حاج باقر گفت نشانه رویش وسبزی است که ایرانیان برای باروری وسرسبزی میگذارند.میدانستم سیر بو میدهد اما فهمیدم خاصیت دارویی دارد.ایرانی ها مردمی رویایی واحساسی هستند سیب را نشانه شادابی میدانند اوبه من گفت سیب آرایه شعرفارسی است.حاج باقر برایم شعری خواند که دوست داشتم یاد بگیرم اما متاسفانه یادم رفت) 
اوبرایش خوانده بود:مادرم صبحی میگفت موسم دلگیری است....من به او گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست . 
اثر ماندگار سهراب سپهری برای یوروم که تازه داشت فرهنگ ایران را تجربه میکرد جالب بود او آرایش سفره 7سین قطبی را به عهده گرفت وکمتر از افشین کنجکاوی میکرد او از سمنو پرسیده بود؟(من فهمیدم نوعی خوردنی است که نشان از برکت است ما کمی خوردیم ) 
اما محبوب ترین عضو سفره 2 ماهی قرمز بودند (من عاشق ماهیها بودم هر روز برایشان غذا می گرفتم ومراقب بودم نمیرند گاهی در تنهایی با آنها حرف میزدم زمانی که از ایران رفتم آن دو رابه حاج باقردادم وگفتم مراقبشان باش او گفت میتوانی در استخر یک پارک رها کنی ولی واقعا دلم نمی آمد دوست داشتم کنار خودم باشند من ویوروم دلبستگی عمیقی باآنها داشتیم .........) 
حاج باقر قبل از سال تحویل خانه قطبی را ترک کرد او از افشین خواست آراسته با قرآن در دست سر سفره بنشیند و برای خودش وتیمش دعا کند اما قطبی گفت (الان نمیخواهم برای خودم دعا کنم خدا همیشه حواسش به من هست اما برای بیماران دعا میکنم که نمیتوانند سر سفره با خانواده شان باشند) 
اواولین نوروز ایرانی را در ایران پشت سر گذاشت و59 روز بعد اولین قهرمانی عمر سرمربیگری اش رابا پرسپولیس تجربه کرد او به سختی درباره پرسپولیس حرفی میزند 
(من قهرمانی پرسپولیس رامثل بچه خودم میدانم احساسم را چگونه بگویم ؟من مادر بودم و قهرمانی فرزندم احساس میکردم برای قهرمانی باید مثل مادرزحمت بکشم  

و در انتها:این پرسپولیس ماله من دوسش دارم خیلی زیاد قهرمانی بهش میاد




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 27 اسفند 1387 توسط آرش
(تعداد کل صفحات:2) 1 2

قالب وبلاگ