تبلیغات
خاطرات نسل سوخته ! - پست های سید امیرحسین
جمعه 30 بهمن 1388

قیافه مثبت هم بدرد می خوره ها !!!!

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :روز نگار ،خاطرات ،یه لحظه فکر ،



وای خدا که هنوزم داره از ترس بدونم می لرزه


نمی دونم می دونید یا نه به چند تا از بچه های فوتیران و فوتی بلاگ گفتم اما حدودا یک شنبه این هفته بنده برای سهولت در انجام حمل و نقل یک دستگاه موتور CG خریدم

اما داستان این ترس و لرزش بدن اینه که بعد از کلی مخ بابام رو زدن و اینا بابام اجازه داد که امروز این موتور رو بردارم برم برای تمرین آحه تو روندن موتور هنوز خیلی تازه کارم

اما قضیه اینجا بود که وسط بازی پرسپولیس موتور رو برداشتم و زدم به دل خیابون های اطراف خونه ، حدودا یه نیم ساعت به خوبی و خوشی روندم و جز دو سه بار (بخوانید 3دو سه هزار بار ) خاموش کردن اتفاق خاصی نیوفتاد .
بعد نیم ساعت داشتم می روندم که رسیدم به یه خیابون فرعی که سالی 0.5 ماشین هم ازش رد نمیشه گفتیم اینجا ترمز نکنیم و بریم که یه دفعه نا غافل یه پراید احمق مثل گاو اومد بیرون از کوچه که من با کلی بدبختی پیچیدم اونر و میلی متری از کنارش رد شدم ، مردک احمق تازه داشت فهش هم میداد :D منم که ترسیده بود نفهمیدم چی گفت و موتورو روشن کردم و ادامه دادم

یه ده دقیقه بعدش می خواستم بپیچم تو یکی از میدونا از خیابون اصلی ( اونا که تهرانند می دونند که نارمک دقیق 100 تا میدون داره که اتفاقا با شماره هم می خونندش مثلا میدون 59 که پشت خونه ماست ) که یه دفعه ترمز رو خوب نگرفتم و مثل گاو خوردم به یک پرایده که البته خدا رو شکر نه ماشین اون طوری شد و نه موتور من ، خلاصه اومدم ازش عذر بخوام که دیدم یکی از همکارای بابام قبل از اینکه بابام بازنشسته بشه بود صاحب ماشین ، من که دیدمش یه دفعه ترسیدم اما بعد مثل اینکه از پشت کلاه کاسکت نشناخت ( باید بگم که من 9 سال بعد مدرسه می رفتم اداره بابام هر روز و قاعدتا باید میشناخت ) و چون آدم با ادبی بود کلا گفت خدا رو شکر که خودت سالمی و رفت .

اما مهمترین اتفاق دقیقا 5 دقیقه بعد افتاد که من پیچیدم تو یه خیابون اصلی که یه دفعه دیدم یه گشت پلیس ( از این سمند سبزا ) افتاده پشتم . منم که خب گواهینامه ندارم و اصولا جایی بگیرنم موتور و احیانا خودمو می خوابونند زدم کنار تا از بقلم رد شه و من دور بزنم برم بالا خیابونو ، اومد از بقلم رد شد و رفت تا چهار راه بعدی یه نفس راحت کشیدم که رفت که یک دفعه دیدم یارو رفت دور زد و اومد تو لاین مخالف جریان ماشینا یعنی همون جا که من بودم و چراغ زد .

منو میگی خشکم زد همونجا وایسادم که یارو اومد کنارم وایساد گفت :

کارت شناسایی بده منم که هیچی همراهم نبود حتی یه کارت مدرسه و گواهی تردد موقت موتور با ترس و لرز و بدبختی گفتم: والا الان هیچی همراهم نیست اما خونم همین بالا تو چمن هست اگر می خواین بیاین اونجا بهتون میدم ، بعد سربازه که راننده بود می خواست خوش خدمتی کنه برای افسر کنارش داشت پیاده میشد که در ماشین گیر کرد به چرخ موتور من و نتونست ضایع شد این افسره برگشت گفت کلاه کاسکتت رو بردار ، مام گوش کردیم و برداشتیم ، افسره یه نیگاه به قیافه من کرد خندش گرفت و قیافه بچه مثبتانه منو دید و فهمید مال دزدی و اینا نیستم ، گفت چرا اینقدر عرق کردی ؟ ( گفتم بابا کلاه کاسکته از دیگ زودپز بدتره (البته هم کلاه بود و هم ترس ) بعد برگشت گفت چیکار می کنی بلدی اصلا موتور ؟ گفتم بلد که هستم اما خیلی تازه کارم و دارم تمرین می کنم و الانم خاموش کردم افسره خندید و برگشت گفت معلومه چقدر بلدی پاشو برو بچه فقط مواظب باش خطر ناکه منم یه لبخند مصنوعی زدم و مثل میت ها کلاه رو گذاشتم رو کله ام و رد شدم و رفتم و بعدش یه 10-15 دقیقه دور زدم در حالی که از ترس داشتم می مردم یه دوبارم از کنار این گشته رد شدم و یارو دوبار چراغ زد برام و منم دیگه ترسیدم بیشتر طرف شک کنه و گیر کنیم اومدم خونه :d

خلاصه امروز رو با ترس ولرز و کلی و جلعنا * و ؟یت الکرسی خوندن رد کردم. خدا بقیه رو بخیر کنه

توضیحات :

* : و جعنا به آیه ای از سوره آل عمرا گفته میشه که اینه : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا یبصرون که روایته پیامبر تو جنگ ها به مسلمونا یاد میداد و تا دشمن نا غافل بهشون وارد نشن
الانم من خودم به شخصه هر وقت اینو خوندم از دست پرسش شفاهی معلما و دزد ها و قاتل ها و پلیس ها در رفتم اما هیچ تضمینی برای بقیه نمی دم


پ.ن : اگر اتفاقی نیوفته پنجشنبه این هفته دارم میرم مشهد با مدرسه که حلالیت می طلبم از ملت فوتی بلاگ و نائب الزیاره همتون هستم و دعاگو :d


سه شنبه 15 دی 1388

گفتگو با خدا

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،




روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به‌بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به‌راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمی‌فهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند!

هنگامی که موسی فوت می‌کرد، به شما می‌اندیشید، هنگامی که عیسی می‌شد، به شما فکر می‌کرد، هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود می‌اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می‌باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!

پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده


سه شنبه 26 آبان 1388

عجب !

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،


یه مطلب خیلی جالب در یکی از وبلاگ ها خوندم گفتم بزارم اینجا بد نیست خیلی قشنگه البته قبلا خودم خونده بودم جایی اما ...


استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه


پنجشنبه 7 آبان 1388

انسان بی وفا

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،


وقتی پیشت بودم خیلی دلم باز شد ، خیلی امیدوارم کردی ، اما قدرتو ندونستم و خیلی راحت از دستت دادم ، اما الان دارم حسرت اون لحظه ها رو می خورم .

راستی انسان چقدر راحت چیزا رو از دست میده و بعد چه بد حسرت اون چیزا رو می خوره ...

اما از همینجا به پاس اون همه کمکی که بهم کردی و امیدی که بهم دادی فقط می گم دوست دارم و تولدتم به جهان تبریک می گم.


سه شنبه 21 مهر 1388

خیلی بیشتر از یک لحظه فکر ! (کتاب قانون)

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

به نام خدا

امروز بعد مدتها رفتم سینما البته  کلا اهل سینما رفتن نیستم چون فیلم هایی که تو ایران ساخته میشه از نظر معنایی ارزش 1 ساعت و نیم خرج کردن هم نداره چه برسه 3000 تومان ( سه شنبه ها 1500 تومان ) پول دادن که هیچی! بگذریم ...

امروز فیلمی دیدم که اینقدر منو توی فکر فرو برد، اینقدر به منو در رابطه با رفتارام به فکر وا داشت که شاید اگر 80 سال دیگه هر روز پای منبر 500 تا آخوند درجه 1 (و البته واقعا آخوند !!! نه اکثرشون !!! ) میشستم شاید اینطوری به فکر فرو نمی رفتم و شاید اینطوری مسیر زندگی منو (شاید !) تغیر نده !

نمی خوام زیاد وارد جزئیات شم ولی فقط امروز با این فیلم فهمیدم که قصر هایی که خیلی از ما به قول خودمون مسلمونا برای خودمون تو بهشت ساختیم رو باید درشو گل بگیریم ، امروز فهمیدم که ضربه ای که ما مسلمونا به دینمون داریم می زنیم (+حکومت به اصطلاح اسلامیمون) ضربه ایه که حتی کفار صدر اسلام بهش نزدند !

امروز با دیدن این فیلم یادیه حکایتی افتادم : میگن یه آخوندی آخر عمرش بود افسردگی گرفته بود و همش تو خودش بود ، اطرافیانش بردنش پیش دکتر و دکتر گفت که این افردگی حاد گرفته و اگر اینطوری پیش بره قبل از مرگش دچار دیوانگی میشه اگر می خواین دیوانه نشه ببرینش یه جایی دور از مردم آخر عمرش رو بگذرونه ! میگن این آخوند یه روز بعد نماز صبح شروع می کنه به گریه و زاری اطرافیانش می گن این دیوانه شد رفت ازش می پرسند چته چرا گریه می کنی ! بر می گرده میگه الان با خودم دارم فکر می کنم که فردا که من مردم اگر خدا بهم بگه چرا مردم رو مسیحی و یهودی و کافر کردی چی جوابشو بدم ! میگن دیوانه شدی مگه تو آخوند اسلامی و مبلغ اسلام چرا خدا باید ازت این سوال رو بپرسه ! میگه من آخوند و مبلغ این دین بودم اما چیز هایی که نباید به این مردم یاد دادم تا جایی که اگر یه کافر یا مسیحی بره توی یه مغازه یه مسلمون جنس بخره جنس کمتر بهش میده با قیمت بیشتر ، اگر یه کافر بره تو مغازه یه مسلمون خیاطی پارچه کم بهش میده ، لباسشو بد می دوزه و منت هم سرش می زاره و اونا رو از دین اسلام فراری میدن! من 70 سال مسیحی و کافر می کردم مردم رو نه مسلمون!
بگذریم ...

این فیلم امروز همین مسلمونی ما رو به رخمون می کشید ، فیلم رو تعریف نمی کنم که کسانی که طالبند برن و ببینند و بی مزه نشه براشون اما این فیلم نشون می داد که چطور دین برای خودمون ساختیم ، چطور حتی به یک دستورشم عمل نمی کنیم و تازه افتخار هم می کنیم دینداریم .
به من نوعی نشون داد این فیلم که غیبت می کنم ، تهمت می زنم ، قهر می کنم ، دل میشکنم ، نماز صبحم هر روز قضاست و ... اونقت با خودم می گم آهان خب من با پای چپ می رم دستشویی ، خیر سرم روز های شهادت که میشه نمی گم برای ریا اما لباس مشکی تنم می کنم ، کلکسیون انگشتر های دهها هزار تومانی رو هم توی خونم جمع کردم دیگه من با این همه دین جام طبقه هفت بهشت پیش خود پیغمبره و خدام به داشتن چنین بنده ای افتخار می کنه !!!!!!!!!!!

خلاصه کلام این فیلم بدجور منو به خودم پیچوند و واقعا بهترین عنوانی که برای پست پیدا کردم همون خیلی بهتر از یک لحظه فکر بود !
امیدوارم که این نشونه برای پیدا کردن راه درست تو زندگیم رو دیگه مثل بقیش از دست ندم ! اما انسانم و نوع انسان فراموش کار و عهد شکن

والسلام


دوشنبه 30 شهریور 1388

در شهر و استان امام هشتم

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    

به نام خدا

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام

1609200924328large29.jpg


بعد از دقیقا 30 روز دوری کم و بیش و مستقیم از نت بهانه های خوبی پیدا کردم که بار دیگه به طور کامل و دقیق به نت سر بزنم و تو وبلاگمون - که به پاس نا امیدی و مشکلاتی که توی این 3-4 ماه بر کشورمون گذشته و غبار غمش هنوز رو دوش جوونامون مونده - حسابی از رونق افتاده مطلبی بنویسم.

اما بهانه ها :

اولین بهانه این بود که می خواستم یه گزارش تصویری از خودم توی استان و شهر امام رضا بزارم و یه تشکر از امامم کنم که با وجود تمام بدی هایی که از من دید و گناهان خواسته نا خواسته و احیانا شرک هایی که بر اثر فشار زندگی توی این یکساله ناخواسته به سراغم اومد و گفتم بازم منو طلبید تا در شبهای زیبای قدر - که من واقعا باید بگم که توی تمام زندگیم هیچ زمانی رو از شبهای قدر بیشتر دوست ندارم - در جوارش با خدای خودم راز و نیاز کنم و خیلی از بار غمی که این یکسال بر من گذشت رو همونجا جا بزارم و با روحیه و امیدی مضاعف به زندگیم ادامه بدم .

این گزارش تصویری رو همراه با توضیحات کامل در ادامه مطلب می زارم که شامل گزارش سفر به نیشابور ، کوه سنگی و شاندیز هست به همراه یکسری عکس از خودم که البته می خوام اگر بشه با حامد هماهنگ کنم که برای بچه های فوتیران هم بزاره ... بگذریم ..

اما بهانه دوم این بود که می خواستم امروز دوشنبه عید فطر رو به همتون تبریک بگم و از خدا بخوام که اونایی که به خدا و دینش اعتقاد داشتند و روزه هاشو گرفتند و تسلیم دستوراتش شدند رو سعادتمند در دنیا و آخرت کنه و مصداق اون آزمایشای سختی که قبلا ازش دم زدیم نکنه و بقول معروف هم خدا رو داشته باشیم و هم خرما رو و البته اونایی که به هر دلیلی از جمله عملکرد های این به اصطلاح مبلغان دینی حکومتی و غیره .. باعث شده که نسبت به خودش و دینش بدبین بشند و زیر بار دستوراتش نرند رو هم جلوه واقعی خودش و دینشو نشونشون بده تا اونا هم به سعادتمندی برسند

بهانه سوم هم این بود که خب برای کسی که 15 ماه تمام از زندگیشو یک جا می گذرونه خیلی سخته که بخواد یه دفعه قید همه چیو بزنه و اصلا یادی از دوستاش نکنه واسه همین گفتم به این دو بهانه بیام و دیداری تازه کنم با رفقام البته این نکته رو هم بگم که خیلی از شما ها توی طول این یکماه منو تو یاهو دیدید که بخاطر کاری اومده بودم و یاهومو هم روشن کردم که اینو گفتم که تو نظرات نگید که بابا باز این خالی بست و همه رو سر کار گذاشت و هر روز نته و اینا من بنا به ضروریات مثلا پرداخت قبض :دی نت میام و یاهومم روشن می کنم و چیز عجیبی نخواهد بود این مسئله و منافاتی با نامه خدا حافظی من با فوتیران هم نداره :دی


خب برای دیدن اون سفرنامه تصویری یه سری به ادامه مطلب بزنید و قطعا هم از خنده روده بر می شید چون منم تو عکسا هستم

یه عکس خیلی باحال هم با دشداش و عبا و شال و خنجر گرفتم از خودم که اونو صفحه اصلی می زارم حال کنید و روده بر شید

1309200909328large29.jpg

بقیشو برای سنگین نشدن صفحه به صورت عکس کوچیک با توضیح می زارم تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

پنجشنبه 22 مرداد 1388

خدایا !

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :منبر ! ،یه لحظه فکر ،سیاسی - اجتماعی ،

پیشنویس : تو فوتیران امضای یکی از بچه ها یه مناجات خیلی قشنگ بود که خواستم برای امضای خودم استفاده کنم و یه دفعه به ذهنم افتاد که اینجام بزارم چون خیلی دعای قشنگیه !
نویسندشم پیدا کردم و کسی جز دکتر علی شریعتی نبود که واقعا یه آدم پر از لحاظ اطلاعاتی و مذهبی بوده که روحش شاد و یادش گرامی باد


خدایا ....

به من آرامش ده .... تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم !

به من دلیری ده .... تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم !

به من بینش ده .... تا تفاوت این دو را بدانم !

و مرا فهم ده .... تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند !


جمعه 2 مرداد 1388

جواب جوابیه ! ( چقدر طولانی ) شرمنده همه ....

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،منبر ! ،

بصورت تیکه تیکه جواب میدم فکر می کنم بهتره اما امیدوارم حالت مناظره یا مجادله به خودش نگیره چون این دو حالت همیشه به ایجاد دعوا منجر میشه

========================

1.مقایسه ی خدا و یه پزشک کارِ کاملا اشتباهیه .پزشک اومده فقط برای دست گیری از مریض ها تا حد توانش اما خدا به قول تو میگه من شما رو در سختی و رنج آفریدم و ...

---

1- این مقایسه رو من نکردم یک حدیث بود از پیامبر اسلام (ص) حالا اینکه حرفو قبول نداری یه بحث دیگست اما حدیث پیامبره مبنی بر اینکه :

<< ای بندگان خدا! شما چون بیمارانید و پروردگار جهانیان، طبیب، صلاح و سامان‌یابی بیماران در دانسته‌های طبیب و چاره‌اندیشی‌های اوست، نه در آنچه كه دل بیماران، آرزو می‌كند و آن را می‌طلبد. آگاه باشید. تسلیم خداوند و پیرو فرمان او باشید تا به گروه رستگاران بپیوندید. >>

========

2- ببین حرف من اینه که اون بچه ای که مثلا تو یه کشور فقیر و یه خانواده ی فقیر به دنیا اومده و در تمام عمرش جز سختی و رنج نمیبینه چه گناهی کرده بود که این سرنوشتشه و به قول تو حتی حق اعتراض نداره حتی وقتی میبینه یکی به سن خودش در یه کشور متمولی تو یه خانواده ی متمول به دنیا میاد و از زندگی لذت میبره . هرچند انسان هیچ وقت از چیزهایی که داره راضی نیست

---

2- خب حالا این حرف تو دو قسمت میشه جوابش یک جواب میشه برای کسانی که با قیامتی اعتقاد دارند و جهان بی پایانی رو بعد این جهان پذیرفتند و گروهی هم میشند که این جهان رو جهان رو تنها جای زندگی می دونند.

اول بگم که من قصد روضه خوندن و منبر رفتن رو اصلا و ابدا ندارم و اتفاقا از این مسئله بدم هم میاد

حالا با این مقدمه ای که گفتم جواب این قسمت از این حرفی که تو زدی رو و گناه اون فرد رو اینطوری می دم که وقتی که آیه قرآن میاد که ما به راستی که انسان را در مشقت و سختی آفریدیم علت این کار خدا این نیست که چون خداست و آفریننده ما عشقش رسیده که ما رو اذیت کنه و بیازاره  نه اصلا اینطور نیست.خدا خودش از اولی که ما رو خلق کرد و تو قرآنش هم گفته که ما این جهان را آفریدیم و نوع بشر رو در اون قرار دادیم که تا اونو و رفتار اونو نسبت به خودمون بسنجیم و هر کسی رو با هر میزان رفتاری که در مقابل ما داشته بهش پاداششو بده
حالا این حرفای من شاید الان بخاطر این مکرراتی که این آقایون به ظاهر علمای ما هی گفتند و گفتند و گفتند و هیچ کدوم هم به حرفاشون ایمان نداشتند شاید برای خیلی ها منبر و استحمار و اینا طلقی بشه اما یکسری از مسائل هست که واقعا وجود داره و جزو دین ماست و اگر دینو قبول کردی و به خدا ایمان آوردی باید بپذیری که حالا کاری هم به این مسئله ندارم

من این توضیح بالا رو دادم برای اینکه دلیل این همه رنج و مشقت رو از جانب خدا به بندگانش بگم و البته اینو بگم که میشه هم توی این دنیا رو داشت و هم اون دنیا و هیچ مسئله ای هم نداره و اگر دنبالش باشی خیلی راحت بهش دست میابی اما اون مشیتی که خدا مقدر کرده و خودش هم گفته اونه و علتشم توضیح دادم.

اما یک جمله من در باره این سطر بگم و برم سراغ جواب دادن جمله بعدی و اونم اینه که اون جملات بالا همش برای کسی بود و می تونست کسی رو قانع کنه- که حسرت چیزهای نداشته خودشو نخوره  و در مقابل مشیت خدا اعتراض نکنه- که به یه آخرتی که توش وعده تقسیم پاداش های این دنیا - چه خوبی و چه بدی - اعتقاد و ایمان داشته باشه .
اما من می خوام یه چیزی هم در مورد اینکه حسرت خوردن چیز های نداشته و نا امیدی به زندگی و در آرزوی همیشگی و یا به تعبیر قرآن آرزو های دور و دراز برای کسی هم که قیامت رو قبول نداره و به پاداش و جزایی هم بیرون از این دنیا اعتقادی نداره و یا میگه که چرا نباید هم این دنیا رو در خوشی و نعمت و ناز بود و هم آخرت رو ، باید گفت حتی اگر کسی همچین تفکری هم داشته باشه و بایدم به تفکرش احترام گذاشت ولی با نا امیدی و حسرت خوردن همیشگی به نداشته هاش و و و و ... جز اینکه همین دنیایی هم که توش هست رو برای خودش زهر کنه و از همینایی هم که داره توی این مدت کوتاه عمرش که ممکنه یکی مثل ندا 20 و اندی ساله باشه و یا یکی مثل جمال زاده (داستان نویس) 106 ساله باشه هیچ فایده ای نداره.
این به این معنا نیست که انسان بیخیال کار دنیا بشه و اجازه بده که هر کسی و هر چیزی که خواست حقش رو بخوره و این هم به خاطر اینکه به قیامتی اعتقاد داره ، نه این اصلا درست نیست منظور از این این بود که با غصه خوردن و نا امید بودن و نا شکری کردن و حسرت خوردن جز اینکه دنیایی که الان توش هستیم رو از اینی که هست خراب تر کنیم و تازه اونورم اگر بهش اعتقادی داریم خراب کنیم.

==========================
3- منکر معاد و اینکه در اون دنیا (شاید) اولی به خاطر زجری که کشیده بیشتر مثلا به بهشت بره و اینا نمیشم اما حالا اگه فرض کنیم اون آدم فقیر و تا همیشه فقیر مثلا آدم خوبی هم نباشه و یعنی مسلمان نباشه و مثلا تو کارهای ناپسندیده (بگیر منظورمو) یا هرچی باشه . این یعنی نه تو این دنیا زندگی راحت میینه و نه اونور ؟!



-----------

اول باید بگم که با اون شایدی که گفتی که یعنی اعتقادت و البته باید در اصل بگم اعتقاد هممون به خاطر رفتار های بعضی آقایون که دارند این مسائل رو برای ما بیان و تبلیغ می کنند یکم ضعیف شده و حقم با شماست ولی مسئله ای که هست اینه که مشکلی که هست اینه که ما داریم دین رو با آدماش میشناسیم نه با خودش و همینم باعث شده با دیدن اون افراد مذکور اعتقادمون به دین کاهش پیدا کنه و از اونور هم اعتقادمون به معاد کاهش پیدا کنه و همینی بشه که دنبال این باشیم که تمام حقمون رو تو دنیا از خدا بگیریم و بقول معروف بگیم آخرت رو کی دیده همین دنیا رو عشقه :D

اما در جواب این سطر از جملت باید بگم که همونطور که 2 ساعت بالای منبر میهن بلاگ گفتم هدف از آفرینش انسان و قرار دادن انسان در جایی به نام زمین جز به آزمایش و محکش در مورد رفتار با خدا و دستورات خدا نبوده و حالا شاید اعتقادمون به قرآن هم کم شده باشه اما خدا تو خود قرآن که کلام خودشه می فرماید : (( و ما خلقنا الجن و الانس الا لیعبدون ))

البته من مخصوصا عربیش رو نوشتم چون اگر مستقیما فارسیش رو می گفتم برداشت دیگه ای میشد اما معنی تحت اللفظی این آیه میشه اینکه ما انسان ها و جن رو جز برای عبادت نیافردیم .
اما این گه گفته میشه جز برای عبادت منظور از عبادت این نیست که 24 ساعته مشغول نماز باشند و زندگی نکنند که اگر اینطور بود اول از همه امامان ما که ما میگیم که سر لوحه زندگی ما هستند باید اینکارو می کردند که جز اما سجاد که شرایط خاص داشتند هیج امامی هم اینطوری نبودند
در این آیه منظور از عبادت همون آزمایشه هست یعنی خدا میگه ما انسان و جن رو نیافریدیم و در این جهان قرار ندادیم جز برای این که اورا بیازماییم

حالا در جواب تو بگم که با توجه به این آیه دلیلی برای این نیست که هر کسی فقیر هست اینور باید اونور دنیای خوبی داشته باشه و دلیل هم نیست که هر کس ثروتمنده اونور نباید بهشت بره نه اصلا این نه عدالته و نه با عق جور در میاد
وقتی که من اون آیه رو گذاشتم که ما به راستی که انسان رو در رنج و سختی آفریدیم ، بعدش تو پراتز در مورد علتش که از خود قرآن برداشت شده گفتم که (تا اونرا بیازماییم و ببینیم که آیا شکر می کند و یا کفر می ورزد ) و البته بگم این سختی هم فقط فقر نیست این سختی هر چیزی می تونه باشه. این سختی می تونه برای من و تو مثلا نداشتن امکانات اولیه رفاهی و نداشتن سرگرمی و نداشتن یک حاکم خوب باشه ، برای یکی فقر باشه و برای یکی که ثروت داره مریضی بچه اش باشه.
کلا هدف از این سختی ها فقط و فقط آزمایش انسان های آفریده شدست و دلیلی هم نداره که هر کس در این دنیا آزمایش سخت تری باشه اونور بره بهشت ، این اصلا تفکر کاملا غلطیه.
چون خدا ما رو توی سختی قرار میده که آزمایشمون کنه اگر قرار باشه که یکی رو آزمایش کنه و مثلا سختی فقر رو بهش بده بعد این آدم بره دزدی و یا معذرت می خوام بره تن فروشی ! و بعدش هم بره بهشت که این چه عدالتی می تونه باشه ؟

در جمع بندی این حرف باید بگم که تمام سختی ها بگفته آیه صریح قرآن یک آزمایشه و هدف از قرار دادن بشر روی زمین هم آزمایش بشره و دلیلی هم بر این نیست که هر کسی که آزمایش سختی میشه حتما پاداش داشته باشه نه ، فقط این نکته رو باید بگم که هر کسی به اندازه آزمایشی که میشه و نوع آزمایشی که پس میده به پاداش میرسه یعنی اگر کسی در ناز و نعمت در دنیا بود و خوب باقی موند و بدی نکرد هیچ وقت یه اندازه کسی که در فقر قرار گرفت و خوب باقی موند پاداش نداره و اینه فرق عدالت خدا با عدالت ما و عدالت خدا اینه که از هر کسی هر چقدر که میده همونقدر انتظار داره و اینطور نیست که از همه بشر یه انتظار داشته باشه !
==========================
به نظر من این عدالت نیست . امیدوارم بهم برچسب کافر بودن زده نشه . نظرم اینه که این دنیا که به شکل بی رحمانه ای برای درصد زیادی از آدمها ساخته شه کاش ساخته نمیشد ! یا حداقل حق این که ازمون پرسیده بشه میخوای بری تو این دنیا یا نه رو داشته باشیم (منظورم آدم و حوا نیست . هر شخص منظورمه که دوست داری متولد شی یا نه)
---------
اولا که ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که خیلی راحت اسم روی هم گذاشته میشه و برچسب زده میشه و انسان اگر می خواد که بتونه جواب سوالایی رو که داره پیدا کنه و مثل آدم زندگی کنه و یک دینی مثل همون دینی که حضرت ابراهیم اونو مزمت کرده یعنی همون دینی که از پدران برای ما به ارث رسیده و بدون تفکر روش انجامش میدیم نباشه باید آماده شنیدن این برچسب ها باشه
خیلی جالبه که همین سوال هایی که تو الان داری پیش میاری سوالایی بوده که همشو من داشتم و یا به جواب رسیدم و یا نه و باید بگم که برای اینکه به جوابشون برسم و سوال رو بپرسم برچسب کافر و مرتد و غرب زده و مخ شستشو داده یکسری از متحجرین که خودشون نمی دونند دینشون چیه و چی میگه و فقط بلدند که پیشونی با ته استکان سیاه کردن رو شنیدم و الان هم هر جا که تا میام جوابی بدم که توش یک کلام از دین و خدا توش باشه بهم از متجر منبری تا بسیجی نمی دونم چی چی و عاشق رهبری و هزار کوفت و زهر مار دیگه میگن
کلا اگر واقعا می خوای درست زندگی کنی و بفهمی که چرا زندگی می کنی و مثل بعضیا اسلام تقلیدی نداشته باشی و مثل بعضی های دیگه که اسلام رو با آدماش سنجیدن کلا منکر و بیخیال دین نشی باید پی تمام این برچسب ها رو به تنت بمالی
بگذریم ...


 یه نکته توی جمله دوم گفتی که این عدالت نیست که هر کسی که نمی خواد زاده نشه رو باید ازش بپرسند در مورد این من خودمم هنوز به طور کامل قانع نشدم (توی یک ضمینش البته ) که چرا انسان زاده شد در حالی که خیلی از این نوع مخلوق نمی خواستند زاده بشه و یا حداقل اونی که بعد تولد بهش رسیدند مجابشون کرده که اصلا زاده شدنشون جز درد و رنج چیزی نبوده خب اینو جوابش سه صورت میشه یکیش همون از حالت معاده که فکر می کنم این جوابی که بهش میشه داد اینه که شاید خیلی از مردم نمی خواستند اصلا زاده بشند چه برسه به بهشت و جهنم و یه صورت دیگه میشه که خدا چون صاحب همه چیز هست خواسته که انسان رو به این مسائل دچار کنه که خوب اگر اینو بپزیریم یکم حداقل با محک ما (چون محک و عدالت انسانی با محک و عدالت خدا خیلی فرق می کنه ) از عدالتی که به خدا نسبت میدیم بدور هست و اما یه دیدگاه سوم که میشه داشت دیدگاهیه که خدا بهش اشاره کرده و اونم اینه :
(( ما به آسمان ها و زمین و کوه ها ( توانمند ) عرض امانت کردیم و همه آنها از تحمل آن سر باز زندند و هراس داشتند تا اینکه انسان (ناتوان) آن را پذیرفت ، به راستی که انسان (به خود)  نادان و ستمکار است )) سوره احزاب آیه 72.

خب همونطور که احتمالا فهمیدی خداوند توی این آیه اشاره می کنه که ما قبل از انسان خواستیم امانتی رو به کوهایی که توانمند بودند بپسریم که همه اونها از پذیرفتن این امانت سر باز زندند و انسان این امانت رو قبول کرد و البته اینجا خدا دوتا تیکه هم به انسان میندازه

حالا اینطور که مفسرین قرآن و علما ( نه علمای این عصر که همه چیز رو دارند برای سیاست زیر پا می زارند ! ) می گند اینه که منظور از این امانت آزمایش های الهی برای مخلوقاتش بوده و خداوند خواسته که با رنج و سختی هایی که برای یکی از مخلوقاتش پیش میاره اونو بیازمایه و البته در پاداش این آزمایش (اگر سربلند بیرون بیاند ) بهشون پاداشی بده بسیار ارزشمند که آسمان و زمین و کوهها ( که البته من فکر می کنم که به عنوان تمثیل قدرت نام برده شده ازشون ) نپذیرفتند اما یه موجودی ابلهی به نام انسان قبول کرده و خداوند ازشون عهد گرفته که این آزمایش رو به موفقیت انجام بدن و اونام قبول کردند و حالا الان که وقته پس دادن آزمایشه و می بینند سخته میگن خدا چرا ما رو آفرید بدون نظر خواهی از ما .
خب تا اینجاش چیزیه که تو قرآن بود اما اون چیزی که گفتم منو هم هنوز قانع نکرده از اینجا شروع میشه که میگن این عهدی که خدا گرفته از تک تک انسانهاش توی عالمی به نام زر صورت گرفته که من اصلا وارد اون عالم نمیشم و بعد از گرفتن این عهد مهر فراموشی از اون عالم به ما زده و ا هیچی از اون عهدی که بستیم یادمون نمیاد ، و اون چیزی که منو قانع نمی کنه اینه که چرا این مهر فراموشی به ما زده شده که حالا ما بخوایم مدعی شیم که نه از ما چیزی پرسیده نشده !

حالا اینو من باید بیشتر از اینا روش تحقیق کنم

=========================================

.امام حسین رفت به کربلا چون باید میرفت برای حفظ دین اسلام و از اونجایی که میدونست تا چن ساعت بعد اونا رو در بهترین قسمتِ برزخ (و شاید برای معصوم ها از همون اول بهشت) اعتراضی نمیکرد . معصوم بود خلاصه و میددونست اگه علی اصغرش زنده بمونه به مراتب رنج بیشتری رو در سفر به شام تحمل میکنه

-----------------

این حرفت اصلا برای من قانع کننده نیست خب اگر امام حسین می دونست که الان که شهید میشه تا چند ساعت دیگه میره بهشت ، خب ما هم میدونیم که اگر اینجا بتونیم از این امتحانات سربلند بیایم بیرون میریم بهشت پس چطور امام حسین شکر می کرد و ما نمی کنیم و فقط گلایه می کنیم ؟ در ثانی تو امام حسین رو می تونی اینطوری بگی و معصومیتشو پیش بکشی اما حضرت زینب که نه مقام عصمت داشتند و نه تا چند ساعت دیگه میرفتند بهشت ! چطور میشه که حضرت زینب که برادراشو ، پسراشو ، برادر زاده هاشو جلو چشمش می کشند می تونه بگه من جز زیبایی چیزی ندیدم ؟ ایشون که نه عصمت به اون معنی 14 معصوم داشتند و نه میرفتند تا چند ساعت دیگه بهشت و ...
اگر بخوای امام حسین رو اون دلیل رو براش بیاری و بگی بخاطر جبر خدا بود اون احوالات و اون مسائل و معصومیتش و اختیار خودش نبود پس حضرت زینب رو چی میگی ؟ اون که اختیار خودش بود !!!!

===============================

3.ببین نمیدونم چرا اینو میگی اما من (من بودم مقایسه کردم راستی؟) مقایسه کردم این رو با افغانستان چون به عنوان بدترین کشور میشناختیمش . قبول نداری ؟ مثلا خودمون باید با کشورایه اروپایی مقایسه کنیم ؟! اونجا چه خبره و اینجا چی ؟

-------------


خب ببین حالا که اومدیم تو دنیا و از آخرت یکم دور شد بحثمون باید بهت بگم که نه من می گم چرا خودت رو با اروپا مقایسه می کنی و چرا اینترنت افغانستان رو می بینی و چرا بدی های ایران رو میگی. من همه حرفم دوتا مسئله هست:

1- اینکه آدم فقط بدی های کشور خودشو برای خودش بشموره و فقن حسن های کشور های دیگه رو ببینه (البته نه فقط کشور بلکه کلا زندگی خودشو تو مقایسه با زندگی دیگران همچین کاری رو کنه ) باعث دوتا اتفاق میشه اولیش اینه که از زندگی که داره انجام میشه نا امید میشه و نتیجه نا امیدی هم چیزی جز بدتر شدن روز به روز وضع زندگی نیست چون انسان نا امید برای پیشرفت زندگیش کاری نمی تونه بکنه و دومیش هم اینه که باعث نا شکری به نعمت هایی که داره میشه ، وقتی انسان فقط مشکلات زندگیشو ببینه و اونا رو بعضی جاها بزرگ هم کنه باعث میشه که همش از وضع کنونی که داره بناله بدون اینکه سعی خودش برای بهتر شدنش کنه و فقط تنهای چیزی که بلد باشه اعتراض به این و اونه حالا این این و اون می تونه حکومتش باشه (البته من در اینکه این حکومت صلاحیت کافی رو برای پیشرفت مملکت نداره شکی ندارم ) و همچنین این این و اون میتونه خداش باشه و این باعث نا شکری میشه و این تو فرهنگ ما و دین ما هم هست که میگه : (شکر نعمت نعمتت افزون کنم ، کفر نعمت از کفت بیرون کند ) (این اصلا هم شعار نیست برچسب نزنید واقعیت زندگیه )

2- دومین مسئله ای هم که این قضیه یک جانبه گرایی به مشکلات خودمون و خوبی های دیگران نگاه کنیم برامون به همراه داره اینه که باعث حسرت میشه ، حسرت اینکه چرا فلان کشور فلان اینترنت رو داره ما نداریم ، حسرت اینکه چرا فلان کشور توش با GF هاشون آزاد بیرون میرن ما نمیریم و حسرت اینکه ...  و هزاران حسرت دیگه و دستاوردی که حسرت برای ما به دنبال داره فقط یه چیزه :  زهر مار کردن و بدتر کردن همین زندگی فعلیمون با هر شرایطی که داره .



پنجشنبه 1 مرداد 1388

منبر ، روضه یا شعار مسئله این است !!!!

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :منبر ! ،یه لحظه فکر ،



یکی از دوستان از پیغامی که من برای پست قبلیم گذاشتم نقل قول کردند و جوابی دادن بد ندیدم که اون پیغام  اون دوستو بزارم و جوابشم همینجا بدم


پیغام اون دوست :


علتشم من نمی تونم توضیح بدم اما میدونم که به هر دلیلی عدالت خدا تو این دنیا همین طوریه هر کی رو که بیشتر دوست داره بیشتر بهش سختی و مشکل میده
_____
و به نظر تو ما حتی حق گله کردن نداریم ؟!
_____
اما یکی مثل امام حسین خدا رو به خاطر سختی هایی که می بینه و بچه هاشو جلو چشش تیکه پاره می کنند خدا رو شکر می کنه
_____
اون هم از رو جبر بود و نه اختیار !
دلیل ه م براش دارم . حتما میدونی که مثلا رو کشتی نوح اسم همه ی امامها نوشته شده بود و یکیش مطمئنا امام سجاد بود . اگه قرار نبود این اتفاق بیفته (یعنی اگه اختیار حاکم بود) باید اسم حضرت علی اکبر نوشته میشد . امام حسین هم اینو میدونست


راستی یه چیز دیگه . یه جا تو پستت در مورد اینترنت و افغانستان و طالبان و اینا گفتی
یعنی ما واقعا باید از این نظر با افغانستانی که سالهای ساله یا جنگ داخلی داره یا جنگ با خارجی ها و کمترین امنیت تو جهان رو داره مقایسه شیم ؟!


===========================

جوابیه من :

اسم نزدی که بدونم کی هستی اما در جواب این پیغام  پائینی باید بگم

 در مورد جبر و اختیار هیچی نمیگم چون بحثیه که نه از علم ناقص من می تونه براش جوابی بر بیاد و نه کسی به این سادگی ها میشه کسی رو قانع کرد من خودمم در مورد این مسئله جبر و اختیار و اراده خدا و اختیار ما در این جبر و اراده خدا خیلی مشکل داشتم و هنوز هم کاملا با اینکه خیلی وقت گداشتم رو مطالعه روش هنوز قانع نشدم اما در مورد سه نکته باید بگم

1- اینکه گفتی ما حق گله و شکایت نداریم من می گم نه علتشم با یه مثال میگم و اونم اینکه که اگر ما به خدا میگیم علیم به خدا میگیم عالم و به این صفات خدا رو قبول داریم باید بدونیم که وقتی یه عالم مطلقی و یه علیم مطلقی چیزی برای زیر دستش می خواد حتما خیرشو می خواد و یه مثال خیلی ساده هم میشه زد( که البته حدیثشم هست ) :
وقتی که شما مریض میشی و میری بیمارستان دکتر که از در اتاق میاد تو برای هر کی یه تجویزی می کنه به پرستار ها میگه به یکی امروز غذا فقط سوپ بدین به یکی دیگه چلو کباب بدید به یکی دیگه چون امروز عمل داره اصلا غذا ندید
حالا به نظر تو حالا که این دکتر علم داره و مریضاشو میشناسه اگر یکی که امروز بهش غذا نمیدن شروع کنه از دکتر گله و شکایت بزاره که چرا به اون یکی چلو کباب میدی و به من داری یه لیوان آب خالی میدی این اعتراضش به جاست و حق داره که گله و شکایت کنه ؟

اگر شعار نخونید حرفای منو و فشار زندگی و اعمال برخی از این مبلغان دینی سود جو هنوز رابطون رو با دین خراب نکرده باشه حدیث از پیمبره که توی حدیث اومده روزی که من به معراج رفتم و به بهشت رسیدم سر در بهش سه سطر جمله نوشته بود که تو سطر  سومش از قول خدا نوشته شده که :(( کسی که قضا و قدر من (و بدونه که من بدون دلیل کاری نمی کنم ) رو بشناسه و روبوبیت منو (خدایی منو) هم بدونه هیچ وقت از منی که خداشم نا راضی نمیشه ))

2- اما گفتی امام حسین هم از روی جبر گفت که خدایا شکرت و باید بگم که نه درسته که امام حسین می دونست اما بعد از خودش امام سجاد هست و نه حضرت علی اکبر ، همونطور که ما می دونیم که قضا و قدر ما اینه که زندگی عادی و همراه با سختی داشته باشیم چون وقعده خدا توی کتابش به ماست اما امام حسین هم این اختیار رو داشت که از کشته شدن علی اکبر و علی اصغر گله و شکایت کنه در حالی که به قول تو در جبر خدا قرار داشت اون حادثه اما از اختیارش استفاده کرد و شکر خدا رو گفت و این دیگه جبر خدا نیست این اختیار امام حسین بود
اما ما از همین اختیارمون داریم برای گله و شکایت و کفر گویی استفاده می کنیم در حالی که این گله و شکایت کردن ما اختیار ماست و نه جبر خدا

3- نه من منظورم این نبود که ما خودمون رو با افغانستان مقایسه کنیم به هیچ وجه اتفاقا من عقیدم طوری هست که میشه هم دنیا رو داشت و هم آخرت رو دلیلی نداره که برای دنیا بهتر سعی نکنیم و اعتراض هم نکنیم برای گرفتن حقمون
اما یه سری از دوستان از جمله این علی خودمون خیلی از چیزا رو میان و با کشور های دیگه مقایسه می کنند و فقط جنبه های خوب جاهای دیگه رو می بینند و جنبه های بد رو نمی بینند مثلا همین علی آقا می گفت که اینترنت افغانستان سرعتش به مراتب از اینترنت ما بیشتره و ...
اون موقع بود که من تو اون پست گفتم که خب شما که میای و خوبی های کشور های دیگه رو با بدی های ما مقایسه کی کنی و حسرتشو می خوری و گله و شکایتشو پیش خدا می بری که چرا اینو ما نداریم و 1000 تا برچسب به خدا بزنیم بیایم اون چیزایی هم که داریم و دیگران نه دارند هم بشمریم و مقایسه کنیم و لا اقل شکر اونا هم به جا بیاریم .
چون این خیلی نامردیه که بخاطر نداشته هات خدا رو محکوم کنی و شکایت کنی و گله کنی اما به خاطر داشته هات شکرشو نکنی
حرف من این بود

پی نوشت: در آخر هم بگم که شاید این حرفای من شبیه به نصیحت و منبر و شعار باشه و فقط به عنوان به شعار و قشنگی شعار بخوایم قبولش کنیم و برچسب روضه نخون برادر و شعار خوب میدی و اینا بزنیم به این حرفا اما باید بگم که با برچسب زدن و گوش نکردن حرف همدیگه هیچ مشکلی حل نمیشه و غصه خوردن و نا امیدی هیچ چیز رو حل نمی کنه ، تو جامعه تا برچسب دو گروه به هم باشه و گروهی به گروه دیگه که عقاید اونا رو ندارد اسم منافق و اسلام امریکایی و مرتد بزارند و عده دیگه بخوان به اونا برچسب امل و نفهم و منبری و متحجر و هزار کوفت و زهر مار دیگه بزارند ( همونطور که تا دلتون بخواد به خود من از هر دو طرف برپس زده شده و هم منافق خونده شدم و مرتد و هم امل و متحجر !) و حرف هم دیگه رو گوش هم نکنند که حتی ببینند طرف مقال چی میگه و روش یکم فکر کنند هیچ فایده ای نداره جز اینکه دنیامون رو برای خودمون زهر کنیم و تو نا امیدی این 70 - 80 سال به به فنا بدیم و تازه از اونور هم که اونایی که به آخرت ایمان دارند باید بدونند که با به فنا دادن دنیامون به این غصه خوردن و نا امید بودن اونورشون هم خراب کردند و اونایی هم که اعتقاد ندارند همین 80 سالی که زاده شدند که زندگی کنند هم همین دنیاشونم از دست دادن

حال من آنچه شرط بلاغ بود با عقل ناقص و با دانسته و نادانسته های محدود خود گفتم خواه پند گیرید و خواه ملال !


چهارشنبه 31 تیر 1388

نا شکری نا شکری نا شکری چقدر ما بی رحمیم ؟!؟!

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

خب دیگه ماشاالله این وبلاگ از حالت وبلاگ گروهی که بخوایم از دلمون بنویسیم به اندازه کافی خارج شد  و به نا شکری کامل رسید.

اول پست باید بگم که :

 پست من امروز که بعد مدتها پست دادم خیلی طولانیه و شاید خیلی ها فکر کنند که دارم موعظه می کنم و همون حرفای کلیشه ای رو که همه می زنند می زنم تا اینکه بخوام حق خوری هایی که داره میشه و مشکلاتمون رو به فراموشی بسپاریم و بریم به کار خودمون برسیم اما اینطوری نیست اصلا هم اینطوری نیست این پست فقط یه یاداوریه و امیدوارم که جلوش جبهه گیری نشه و اینجا برچسب اینکه تو مشکل نداری و اینا به من زده نشه چون من همون طور که از پستهای قبلم معلومه و از زندگی خودم خبر دارم و به هیچ کسم نگفتم اگر از شما مشکلاتم بیشتر نباشه کمتر نیست

ماشاالله اینقدر نا شکری کردیم و می کنیم که واقعا من توی کار خدا موندم که چطور این همه نا شکری رو داره تحمل می کنه .
گاهی وقتا من خودم جای خدا می زارم می گم خب من اگر خدا بودم با این همه نعمتی که به این موجود دادم و این همه دارم نا شکری ازشون می بینم و همش سرکوفت می خورم که یکی از یه گوشه دنیا میگه : (( ای خدا چرا منو خلق کردی تو واقعا خدایی ؟ من به خدا بودنت شک دارم منو انداختی بین این همه گرگ توی این دنیای زشت که صبح تا شب سگ دو بزنم و آخر صابحخونه سر سال ... )) اون یکی میگه : (( خدایا تو واقعا قادری ؟ واقعا اگر قادری چرا می زاری که یه عده بیان و حق ما رو .... )) یکی دیگه از یه ور میگه خدا تو واقعا علیمی ؟ علیمی که این جهان رو طوری آفریدی که همش توش هر نوع بلا میاد و زندگی جهنمی مارو .... )) و آخر از همه یکی میگه : (( خدایا تو واقعا عادلی ؟ عادلی که یکی که اصلا به تو ایمان نداره و اصلا به حسابت نمیاره تو زندگیش رو این همه آسایش دادی و فلان کشور که توی کفره رو این همه پیش رفت دادی اونقت ما بچه مسلموناتو که بخاطر تو روزی 20 - 30 رکعت نماز کمرمون می زنیم و یه ماهو گشته می مونیم اینطوری ... ))
آره من وقتی خودمو جای خدا می زارم و فکر می کنم که اگر من خدا بودم و این همه نا شکری رو میدیدم با این آدما چیکار می کردم واقعا به کمتر از برچیدن نسلشون برام قانع کننده نبود
کاش شما هم یکم خودتون رو جای خدا بزارید ، کاش یکم برای خودتون خدایی کنید و با مسائل خدایی آشنا بشید هیچ عیبی نداره اونقت اون موقع ببینید که این همه نا شکری با این همه نعمتی که به این و اون دادی رو می تونی تحمل کنی ؟

یه جا یه متن خیلی قشنگ دیدم که بد ندیدم بزارم شاید که یکم تفکر کنیم :


چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم .
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم .
و من اضافه می کنم :
 چی می شد اگر خدا همین نعمت هایی رو که الان داریم  رو ازمون می گرفت چون نا شکریشو کردیم
چی می شد اگر خدا چشممون، پامونو ، دستمون رو ازمون می گرفت چون با همون کاری که گفته بود نکنید کردیم
چی می شد اگر خدا (زبونم لال) پدر و مادرمون رو ازمون می گرفت ؟ چون دیروز بهشون بی احترامی کردیم و قدرشون رو ندونستیم
و هزاران چی می شد دیگه ؟

تا حالا به اینا فکر کرده بودید ؟ فکر کرده بودید که اگر آزادی ندارید اگر با جیفاتون نمی تونید راحت بیرون برید اگر وقتی اعتراض می کنید با تیر می زننتون جاش یه پدر و مادر مهربون دارید که وقتی که همه دنیا خسته میشید بهشون اتکا می کنید ؟ و اگر همه دنیام شما رو ترد کنند باز آغوش اونا با همه بدی و خوبیشون براتون بازه ؟

تا حالا فکر کردید اگر اینترنتتون سرعتش به افغانستان نمی رسه ، اگر می خوای برین فلان سایت غیر اخلاقی یا سیاسی باید دو ساعت بگردید دنبال فیلتر شکن و این مزخرفات جاش حداقل امنیتی رو دارید که وقتی با خواهرتون میاین تو خیابون حداقل نیرویی مثل طالبان و هزار کوفت زهر مار دیگه نیست که سر جفتتون رو ببره یا اینکه زنامون اینقدر بی ارزش نیستند که حتی گواهینامه هم نتونند بگیرند با اینکه در رفاهند و چهارتا چهارتا وسیله خوش گذرونی یه مرد نیستند ؟

تا حالا فکر کردید که اگر بخاطر اینکه با فلان اعتراض رو کردید گرفتنون با باتوم دست و پاتون رو داغون کردند جاش حداقل خدا بهتون همون دست و پا رو داده که بتونید برید و اعتراض به حقتون کنید و قدرت حرف زدن و داد کشیدن رو داده که اعتراض کنیم و حقمون رو بخوایم ؟

و خیلی تا حالا فکر کردیم دیگه .

در اخر این داستان رو که هممون شنیدیم باید بگم از سعدی که یک روز سعدی شیرازی گوشه ای قمباد گرفته بود و می نالید از اینکه کفش ندارد و هر می تونست به زمین و زمان و خدا و پیغمبر شکایت برد و شکایت کرد همینطور که به گله از این دنیا مشغول بود مردی از جلوش رد شد که یک پا نداشت وقتی این صحنه رو دید از نالیدن خود پشیمون شد و گفت خدارا شکر بخاطر اینکه من کفش ندارم
و با خود گفت :کفش نداشتن از نداشتن پایی که که کفش در آن کنی بهتر است ...


اما باید بگم که من این رو نوشتم نه به خاطر اینکه بگم اگر حقمون خورده میشه اگر امکاناتمون ضعیفه ، اگر جلو چشمون دوستامون رو می کشند اگر آزاد نیستیم و هزاران اگر دیگه ، همه اینها رو بیخیال شیم و نه به دنبال حقمون بریم و دنیا رو بیخیال شیم و تو همین وضعیتی که هستیم زندگی کنیم و حرفی نزنیم

تمام این حرفا رو گفتم که به خودمون یاد آوری کنم که نا شکری و یاس از خدا دو گناهی هستند که انسان رو به جای نزدیک کردن به رفاه و آرامش و نیکی انسان رو به بدبختی بیشتر سوق میده و البته یاد آوری کنم این آیه از قرآن رو که فکر می کنم اکثریت ما قرآن رو قبول داشته باشیم اونجا که قرآن میگه :


ما به حقیقت نوع انسان را در رنج و مشقت آفریدیم
 ( تا اورا بدان بیازماییم و ببینیم که آیا شکر می کند یا کفر می ورزد)





سه شنبه 25 فروردین 1388

با دلی آرام و قلبی مطمئن ...

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :عمومی ،یه لحظه فکر ،


به نام دوست که هرچه داریم از اوست


خیلی وقت بود بعد از اون شکایتنامه خودم از سال 87 ننوشتم اما اینبار هم شاید نوشته ام دل نوشته ایست با دو هدف مهمترین هدف خالی کردن خودم و تعریف بعضی از وقایع و دوم آگاهی احتمالی از علت غیبت همیشگیم

بزارید از اول ماجرا بگم از اول اولش

اولش از یه خواب تو اوایل سال تقریبا 3-4 فروردین شروع شد خواب این بود :

خودم رو دیدم که روی تختم خوابیده بودم و پدرم ، مادرم ، و خواهرام کنار تختم نشسته بودن و گریه و زاری می کردن من گوشه یه اتاق وایساده بودم داشتم به بدنم که روی تخت افتاده بود و رنگم مثل رنگ کچ شده بود نگاه می کردم داشتم به گریه و زاری خانوادم نگاه می کردم نمی دونستم چی شده مات و مبهوت مونده بودم از مادرم می پرسیدم چی شده جوابمو نمی داد پدرم خواهرام هیچکدومشون جوابمو نمی دادن بعد دیدم دو نفر وارد اتاقم شدن غریبه بودن اما بعد که پارچه سفید رو تو صورتم کشیدن فهمیدم که ...
خوابمو خلاصه می کنم چون اصل موضوع چیز دیگست فقط خوابم تا اونجایی پیش رفت که بعدم از تمام مراحل کار یک مرده که انجام میدن و همشو دیدم منو توی قبر گزاشتن و اون مراحل دفن و غیره رو کامل انجام دادن و همون موقع که آخرین لحد رو گذاشتن من خیلی بدجور و هولناک از خواب پریدم.

خیلی آشفته بودم تا 3-4 روز اصلا خوب خوابم نمی برد همش اون خواب جلو چشم بود البته داخل پرانتز بگم که من معمولا 80 - 90 درصد خوابام همیشه به حقیقت پیوسته ..

تا روز 8-9 فروردین این خواب همش جلوی چشم بود تا اینکه در موردش با خواهرم حرف زدم و اونم گفت لابد به خاطر این قضیه فوت مامانی (مادر بزرگم که فوت کرد زمستون ) هست آخه من خودم شاهد همه مراحل تدفین و مرگش بودم نمی دونم چه علاقه ای به این مسائل دارم .. بگزریم .. بعد خواهرم گفت اصلا برای اینکه روحیت عوض شه بریم سرزمین عجایب (شهر بازی سرپوشیده و تقریبا بهترین شهربازی تهرانه ) منم با این که حال خوشی نداشتم قبول کردم .

خلاصه می کنم چون می خوام به جای دیگه برسم خلاصه ما رفتیم و یکم بازی کردیم و بعد یه دستگاه اونجا بود به اسم رنجر (فکر کنم ) که با سرعت می چرخوند کسی سوار می شد من و خواهرم هم رفتیم و سوار شدیم خلاصه دستگاه که یه خورده شروع به کار کرد و تند شد من یه دفعه احساس کردم که انگار کمربند ایمنی این داره باز میشه تا اومدم ببینم چی شده یه دفعه دیدم کمربند باز شده و از جام تو چرخشا سر خردم و دارم میوفتم رو زمین فاصله اش از زمین 4-5 متری بود و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو بگیرم به میله زیرین این محل نشتن و خودمو با وزن سنگینی که داشتم با تمام وجود نگه دارم چون می دونستم که اگر بیوفتم نه تنها از اون فواصله هیچ چی ازم باقی نمیمونه بلکه اگر دستگاه بیوفته رو دور چرخیدن و اون آهن یه تنی از اون بالا بیاد پائین دیگه مرگم حتمیه خلاصه تا می تونستم خودمو با اون چرخش های دیوانه وار نگه داشتم که البته این نگه داشتن 10 ثانیه هم نشد چون مسئولش سری دستگاه رو خاموش کرد و خب جون سالم به در بردم.

اما اصل ماجرا خلاصه دیگه از اون روز بود که به خوابم واقعا ایمان آوردم و هر دقیقه منتظرم که اون خواب حقیقت پیدا کنه البته دقیق هم هنوز نمی دونم چیه اما یه یک ماهی هست که قفسه سینم و به خصوص قلبم خیلی درد می کنه و این شک برام به وجود اومده که شاید ...
نمی دونم چرا ولی به هر کس که میگم می گن اونا اتفاق بوده و هیچ ربطی به هم نداره اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم باور کنم که این داستان ها اتفاقی بوده ...

به هر حال تصمیم گرفتم که بیام اینا رو اینجا بگم که هم گفته باشم و هم اگر یک موقع غیبت طولانی و غیره منتظره برام پیش اومد بدونید که ممکنه چه اتفاقی برام رخ داده باشه و حلالم کنید !!!


پنجشنبه 29 اسفند 1387

سال نو آمد اما دلخوشی ها رفتند

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :روز نگار ،یه لحظه فکر ،

به نام دوست که هر چه هست از اوست


امروز : 29 اسفند ماه سال 1387 هجری خورشیدی سالی که ماه آخرش 30 روز دارد .

من  : سید امیرحسین ابطحی یک ایرانی مسلمان و شیعه با چشمانی اشکبار و بغضی سخت در گلو

موضوع : سال 1388 خورشیدی آمد اما اندک دلخوشی ها رفتند


می خواهم بنویسم بله حال می خواهم بنویسم از تمام آنچه در سال 87 بر من گذشت تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشتم بگزرد و گذشت .
از آن چیز هایی می نویسم که در بهار هفدهم عمرم بر من گذران شد و قلب مرا آزرد می نویسم از تمام آن چیزهایی که در سال 1387 خورشیدی باعث شد تا امیدم را از زندگی کمرنگ کند.

اما نه نمی نویسم که چرا امیدم به زندگی کم شد نمی نویسم چرا باید به جرم صداقت و خدمت باید مجازات شد نمی نویسم از کسانی که صداقت و خدمت به خلق را با میلیارد ها و مقام ها عوض نکردند نه از شفیقی ها و قطبی ها و سنجابی ها و خاتمی ها نمی نویسم که نوشتنش جز تکرار مکررات غم و تازه شدن غم ها.

می خواستم بنویسم از قصه فراغ می خواستم بنویسم از دردناکی از دست دادن دوست و رفیق می خواستم بنویسم از اینکه چقدر سخت است تحمل دوری بهترین رفیق هایت می خواستم بنویسم که مرگ بهترین دوستت که از قضا دایی تو باشد چقدر دردناک هست می خواستم بنویسم که ترک کردنت توسط بهترین دوستان مجازیت که شاید کمی جای خالی بهترین دوستت را پر کرده بودند چقدر سخت است می خواستم بنویسم که کنار گزاشتن شریف ترین مدیران مملکت به جرم صداقت و خدمت چقدر سخت است ...

اما نمی نویسم چون من اعتقاداتی دارم از قضا من سید امیرحسین ابطحی در خانواده ای به دنیا آمدم که اعتقاد دارند به وجود خدا نمی نویسم چون اعتقاد دارم خدایی که بالا سر من است خطاب به پیروانش گفت هست ان الله مع نا بدین منظور که قطعا خدا با ماست این برای من بشارت بزگیست نمی نویسم از این همه غم چون همین کلمه هست که قلب مرا در تمام این مسائل آرام نگه داشته است.

شاید تمام کسانی که مرا در محیط مجازی می شناسند فکر می کنند که من دلی بی غم دارم چون همیشه در بدترین شرایط خودم را خوشحال نگه داشتم شاید اگر بگویم که مادربزرگم به خاطر رفتار اشتباه چند جوان بعد از مراسم تحریف شده چهارشنبه سوری سکته کرد و فوت کرد و هنوز مراسم سومش هم برگزار نشده است کسی باور نکند مادربزرگی که من واقعا بهش عشق می ورزیدم اگر دایی من فوت کرد مادر بزرگ پدریم برایم ستونی بود اما باز هم من حتی به روی خودم نیاوردم حتی شاید جز یکی از دوستانم نداند که چنین اتفاقی برام افتاده هست اما من تمام این سختی های سال 87 را تحمل کردم به خاطر اعتقادم به خدای بالا سرم زیرا اعتقاد دارم که هرکس که سختی بیشتری کشد خداوند او را عزیز تر می دارد این سخن پیامبر همان خداست .

من با تمام سختی ها و غم هایی که در سال 87 بر دلم فزونی کرد و غم را چندین برابر کرد به استقبال سال جدید می روم سالی که آغازش با مرگ مادر بزرگم و رفتن حامد و آرش دو تن از بهترین دوستانم بود اما من به خاطر خدا و با توسل به آیه الا به ذکر الله تطمئن القلوب سال جدید را آغاز می کنم

والسلام



به نام خدا

باز هم با یک خبر و یک تحلیل سیاسی و بازهم یک بازی سیاسی ،

خوب عادت کردیم به این بازی های سیاسی در مملکتمان انگار ایران و ایرانی حق خوب زیستن و آرام زیستن را ندارد انگار عادت کردیم که مارا به بازی بگیرند و هیچ چیز نگوییم.

بلی یک بازی دیگر سیاسی اینبار می توان اسم بازی را این گذاشت خاتمی با اصرار آمد ، موسوی بعد 20 سال انزوا آمد خاتمی به راحتی رفت .

بازی جالبیست این بازی اما آخرش هنوز معلوم نیست چون همه با اعلامی که روز 20 بهمن همین سال توسط خاتمی شد پنداشتیم که 4 سال سخت برای کشور تمام شد و آنهایی که باید بروند تا ملت روی آسایش ببیند رفتند و آنهایی که باید بیایند برای تکمیل اتفاق قبلی آمدند همه از این خبر مسرور و خوشحال بودیم اما یک بازی بسیار ساده که شاید هیچ یک از ما انتظار نمی کشیدیم و فکر نمی کردیم آنهایی که باید می رفتند با آن جلوی رفتنشان را بگیرند این خوشحالی بیشتر از یک ماه و اندی طول نکشید به راحتی با آوردن یک سیاست مدار نسبتا سالم از حزب خاتمی کافی بود که به راحتی خود را برای دور بعد بیمه کنند .

هیچ کس فکرش را نمی کرد که موسوی مرد روزهای سخت این انقلاب که 20 سال خانه نشین بود دوباره پا بر عرصه سیاست بگزارد آن هم چه موقعی وجود همزمان با وجود دو رقیب بزرگ از حزب خودش و حزب مقابل یکی در صدر کشور و یکی با 4 سال گوشه نشینی اما رخ داد این اتفاق رخ داد تا آنهایی که باید می رفتند یک رقیب بزرگ را به راحتی هر چه تمام تر از میدان به در کنند

 و اما پایان : سید محمد خاتمی که تمام امید ها برای بهبود خرابی های 4 ساله کشور بود رفت به راحتی هرچه تمام تر اما هنوز یک نفر هست که می تواند حداقل وضع را از هم اکنون بهتر کند و آن هم کسی نیست جز میرحسین موسوی بله او با تمام اشتباهی که در آمدن در این دوره کرد اما بدون شک بهتر از آنهایی هست که امروز بر اریکه قدرت کشور تکیه زدند
من به نوبه خودم و به عنوان یک ایرانی امیدوارم که حداقل آنهایی که چشم به خاتمی داشتند کنار نکشند و حداقل کاری کنند که افرادی مانند موسوی ها اریکه قدرت را از این قدرت نشناسان فعلی بگیرد تا ایران از نابودی نجات یابد


دوشنبه 21 بهمن 1387

خبر خوش

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

سلام

خب بعد از مدتها که همش خبر بد بهم می رسید و کلا از زندگی نا امید شده بودن یه خبر خوب بهم رسید و اونم این بود که آقای خاتمی بعد از کلی ناز اومدن و دل خیلی ها رو لرزوندن دیروز یعنی 20 بهمن ماه مطابق با تولد افشین امپراطور و یک هفته مونده به تولد خودم اعلام کردن که کاندیداتور ریاست جمهوری دهم خواند شد و این امید میره که ایشون بتونند بدون در نظر گرفتن امداد های غیبی به رئیس جمهور فعلی بیان و ایران و نام ایرانیو به آنچه لیاقتشو داره تبدیل کنند

البته من به عنوان مفسر می گم که دوتا مشکل اساسی برای رای آوردن ایشون وجود داره اولیش امداد های الهی و نیرو های غیبی هست که همه مستحضر هستیم و یکی هم تبلیغات سر سام آور و گاه با همراه با زیاده روی دولت نهم هست که البته امید است که با یاری پروردگار و عنایات خاصه ای که از سوی ولیعصر (عج) که به این کشور هست این مشکلات هم حل بشه


به امید روزی که ایرانی به آنچه لیاقت دارد برسد

 
http://qomstudent.blogsome.com/images/000144.jpg


البته امیدوارم آقایون از ترس اینکه جوانان و نوجوانان امروزی درک خوبی به مسائل سیاسیشون دارند بازم مثله سه سال عمر دولت نهم حق رای رو از زیر 18 سال نگیرند


برچسب ها: خاتمی ،

چهارشنبه 9 بهمن 1387

دلنوشته ، درد و دل ، بدبختی ، فلک زدگی همه چی میشه گفت

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :عمومی ،یه لحظه فکر ،

سلام

آی خدا چرا آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان لابد می پرسین این مردک چشه که الکی هی می ناله اما باید بگم واقعا الکی نیست اصلا الکی نیست واقعا برای خودمم علامت سواله که چرا باید تو این کشور خوبی محکوم به فنا باشه
می پرسین فنا می گم آره فنا چون هر کس که خواسته تو این ممکلت خوب باشه و در خلاف جریان آبی که تمام جریانشو کثیفی پر کرده بایسته محکوم به فنا شدن و بیچاره شدنه
حتما می گین این سید دیوانه شده که اینطوری می نویسه و بدون اینکه بگه جراین چیه داره نتیجه گیری میکنه من می گم آره دیوانه شدم از این همه ظلم و بی عدالتی و بدبختی که تا خرخره هممون توش غرق شدیم اما داستان رو می گم تا شما خودتون قضاوت کنین که چرا اینقدر توپ من پره
بزارید اصلا با یه داستان این قضیه واقعی رو تعریف کنم:

یکی بود یکی نبود نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه مدرسه ای بود که از قضا دبیرستان بود و تو یه محله غنی نشین یه شهر هفتاد و دو ملتی بنام تهران بود این مدرسع کنار دوتا مدرسه دیگه بود که از موقوفات شخصی بود به نام افشار که بخاطر اینکه جوونای این مملکت به جایی برسند و درس خونده باشند این شخص زمینای بزرگیو که توی یکی از بهترین مناطق تهران داشت رو وقف کرد این آقا اسمش محمود افشار یود اما از قضا یه روز اولیای دانش آموزای مدرسه راهنمایی این سری مدرسه تو زمین های این آقا تصمیم گرفتند یه مدرسه خوبی بسازند تو یه قسمت از زمین دبستان این زمینا بعد از یکسال و کلی خون و دل خوردن این مدرسه رو می سازند تا با خیال راحت جووناشونو بفرستند مدرسه و دقدقه نداشته باشند اما چون اون مدرسه دولتی بود و اختیارش با دولت بود مدیری اونجا گذاشت که مدرسه رو تبدیل کرد به یکی از بدترین مدارس تهران 7 سالی گذشت تا صدای خود بنیانگذاران مدرسه در اومد و آموزش و پرورش که دلش نمی خواست واسش مشکلی پیش بیاد یه مدیر خوبو پیدا کرد و گذاشت بالا سر این مدرسه خلاصه این مدیرم تا می تونست تو 2-3 سال این مدرسه رو آباد کرد و کرد مدرسه نمونه ای که آرزوی خیلی از بچه های منتاطق شمال و غنی نشین تهران آرزوی رفتن به اونجا رو داشتن

اما آموزش پرورش که حالا یه مدرسه خوب رو با اسم دولتی می دید ناراحت شد ناراحت بود از اینکه یه مدرسه دولتی اینقدر خوب و فعال و سالم باشه ناراحت بود که با هزینه های دولت و بیت المال یه مدرسه خوب اداره بشه واسه همین یدفعه مثله عجل معلق تصمیم گرفت که امتحانات ترم اول تموم شده و نشده مدیر خوبو عوض کنه و یکی از خودشونو بزاره بالا سر مدرسه تا دوباره مدرسه رو به روزهای خوب گذشته تبدیل کنه
اما به همین جا ختم نشد قصه ما وقتی که بچه ها و کادر مدرسه دیدن که آرامششون و زحمتشون داره بر باد فنا می ره ساکت ننشستند و شروع کردن به اعتصاب و گوشه نشینی و تظاهرات پدر مادرا هم که دیدند امنیت اخلاقی و درسی بچه هاشون تو خطر از ریز و درشت از سرهنگشون گرفته تا قلمچی با اون عظمت شروع کردن به اعتراض و اداره رفتن
اما مرغ آموزش پرورش یه پا داشت و قبول نمی کرد مدرسه مدرسه خوبی بشه و بمونه واسه همین انگار که نه انگار

این بود قصه عدالتی که با ما انجام دادند و این بود قصه ای که براحتی آب خوردن برای ما درست کردن حالا خودتون قضاوت کنید که چرا من بدبخت اینقدر توپم پره


پی نوشت : تمام این قضایا واقعی و از شنبه تو مدرسه ما شروع شده و تا امروزم ادامه داشته


تعداد کل صفحات: 2 1 2