تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

دستام و بگیر بزار حست كنم

بزار یادم بیاد كه هستی

اینقدر مغروری كه وقتی بهت میرسم دهنم قفل میشه این غرور دوست داشتنیت رو با هیچ چیز عوض نمیكنم

بزار با تمام وجودم حست كنم  بزار وقتی میبینمت نگام پر از خواهش نباشه  تا بتونم ببینمت

ولت نمیكنم دیگه نه هیچوقت میدونم كه خیلی واست كمم ولی من با تو همه چیز و دارم همه چیزو

بدون هیچ دلیلی میخوامت چون بدون تو دلیلی ندارم 

واسم عزیزی حتی مهمتر از خودم اینه كه مهمه كه من از خودم بخاطرت گذشتم

احسام بهم دروغ نمیگه شاید خیلی وقتا به عقلم اعتماد نكنم ولی به احساسم نه همیشه  وقتی چیزی رو حس میكنم یعنی هست یعنی دارمش پس...پس چرا نگهش ندارم

هیچوقت از دستت نمیدم میدونم كه میتونم میدونم كه میخوام كه نگهت دارم

دستام خیلی سردن چون تا الان كسی نبود تا بتونم باهاش گرم شم  ، گرم از احساس بی نیازی ، گرم از نگاه پر از مهر ، گرم از  لبخندهای تكرار نشدنی

دلم میخواد كه بتونم بمونم مطمئنم كه ادامه میدم اما تاكی شاید ..شاید تا بالا اومدن خورشید از بالای كوه  ،چقدر طولاینه

خوب دیگه هرچی میخواستم و گفتم خیلی نزدیك به اون چیزی كه میخوام

آه ای شب  دامنت را برگیر خورشید قلب من  بی درنگ طلوع خواهد كرد.......

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر، عمومی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 13 مهر 1388 توسط امیر حسین

پنج شنبه ها روزای خیلی خوبی واسه نوشتن نیستن چون چون هیچی همین طوری

ولی چون از  خیلی چیزا خودم و جدا كردم واسم راحت  تره

من جرات خیلی از كارارو ندارم  و همینم باعث میشه حسرت خیلی چیزا رو بخورم اما به قول خودم هیچ خیالی نیست چون فقط خودم و عشق است

حالام كه یه پتك تو سرم خورده همه چیز واسم عوض شده بازم باید كاری كنم كه بتونم زندگیم و  جم و جور كنم

حالا این وسط چه بلایی قراره سرم بیاد و چه خونه تكونیه بزرگی قراره رابندازم خدا میدونه

بازم میگم نه میتونم  یعنی نه  جراتش و دارم و نه  میتونم تحمل كنم ولی خیلی از حسایی رو كه داشتم دیگه ندارمشون یعنی حسشون نمیكنم  شاید سرم به جایی خورده كه این طوری شدم ولی هرچی كه هست میدونم كه تهی شدم از خیلی چیزا

اینام واسه این اینجا میگم چون اینقدر بهم فشار میارن كه تو مغزم نمیگنجن و من مجبورم بریزمشون بیرون

در كوچه های خلوت پاییز دلم دیگر هیچ چیز نیست هیچ چیز هیچ  شاید آن  مردی كه كوچه ها را جارو كرد، بداند چرا ،اما من طوطی وار تكرار میكنم كه نمیدانم!!!!

دستهایم خالی از حس یكرنگیست من هیچ نمیدانم كه بناگاه چه  شد كه دستانم از عشق تهی گشت

كاش برای لحظه ای زمین می ایستاد تا بگویمش

نیمه ی گمشده ی من كجاست؟

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر، هیچی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط امیر حسین

خوب خیلی دلم میخواست واسه شروع پاییز فصل دوست داشتنیه خودم یه مطلب بدم

دو ، سه روزی ازش گذشته ولی خوب  باید  میگفتم دیگه

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم

بوی خاك و نم و كوچه میگه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

دستای كی و گرفتی توی بارونای پاییز

میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

خزونم داره میره نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تك و تنها

خوب اینم از شعر دیگه باید حرف بزنم نمیخوام به قول علی مزخرف بگم نه چون واقعا" فصل پاییز رو دوست دارم و یه جورایی بهترین خاطراتم تو این فصله دلم میخواست كه یه چیزایی بگم

یه روز با من و یه روز بی من

شاید رسم دنیاست دیگه كاریش نمیشه كرد  ولی خوب هیچوقت خاطره ها حریفه فاصله ها نمیشن نمیخوام از غم و غصه بگم  ولی این ماه یه جورایی بوی غم و نم و ابر و كوچه های تنهایی رو میده

من و فراموش نكن شاید، شاید، اون طرف تر پشت اون پنجره دارم نیگات میكنم سرت رو بچرخون!!

همین....

 




طبقه بندی: هیچی، دوستام، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 3 مهر 1388 توسط امیر حسین

سلام به همه

منم بگم چطوری شد بعضیاتون من و كشف كردین البته آرش كه گفت ولی همش و نه

علی و حامدم و سیدم میگم حامد یادم نیست قبلا" گفته بود یا نه اون یارو مهدی رو هم بگم بیچاره گناه داره

اول بر حسب سن آرش :كلا" بچه ی خزی بود هی بهم پیام خصوصی میداد بیا میخوام باهات چت كنم  منم كه از آدمای سیریش بدم میمومد میگفتم نه بابا بیخیال برو پیه كارت ولی خوب ییكی دوباری باهم چت كردیم و به قول خودش راه افتادم

اصولا" آدمیه كه خالی میبنده تا كیف كنه اونم فقط سر مسائل ازدواج و خواستگاریو ایناخوب نزن بابا  نكات مثبتتم میگم گر چه كمن

سر قضیه ی اواخر سال كه حال مامان بزرگم خوب نبود و رفت بیمارستان خیلی بهم كمك كرد با دلداری هاش و البته كاری كه واسم كرد از اون موقع به بعد شد از بهترین و فراموش نشدنی ترین دوستای من

خوب شد حالا

خوب علی جیبی:خیلی خوب یادم نیست چطوری با این عملی اشنا شدم ولی فكرمیكنم سر این بود كه تازه یه سمتی رو تو فوتیران گرفته بود و اینا ولی بعد خیلی باهم كل كل كردیم همش ضایع میشد

كلا" از رك بودنش خوشم میاد اگه چیزی ته دلش مونده باشه راحت میگه

به قول خودمون چش و میبنده دهن و وا میكنه

دیگه چی بگم یه نمه مهربونم هست خوب بسته دیگه پر رو نشو

سید به به  بوم قلتونه بزرگوار:این و یادمه یه پست داده بود در مورد امام زمان خیلی باهاش حال كردم و بهش یه پیام خصوصی زدم كلی ازش تعریف كردم(كه كاش دستم میشكست و این كارو نمیكردم)

خود بزرگ بینیه حاد داره  یعنی اگه  یه مقدار باهاش همكلوم شی بهت میگه من رئیس كل اطلاعات و امنیت كشورم(البته تو خوابش) استعداد خاصی تو بالا منبر رفتن داره و گاهی هم اعصاب خورد كن میشه

اما تا دلت بخواد مهربونه  یادم نمیاد كسی از دستش دلگیر شده باشه  همیشه  به همه كمك میكنه

اه حالم بهم خورد از این خوبیای مزخرفت

دیگه برسیم به مهدی با مهدی تو همین وبلاگ آشنا شدم  از اون زد فمنیستای  بزرگ  گاهی خیلی بی رحم میشه ولی با دوتا تو سری میشینه سره جاش

از خوبیاشم والنسیاییه و ...و.....یادم نمیاد خو خودتون بگین  آهان با محبت

خوب رسیدیم به افغانی بزرگ حامد این  یكی جونور به تمام معناست  سر قضیه ی طرفداریش از اون مرتیكه سیاه سوخته جووانی باهم رفیق شدیم  بسیار پسر شمپتیه  خیلی احساس رفیق باز بودن داره ولی همون قضیه ی شتر و پنبه  است

كمی سرخوش ، دیوونه (البته این یكی رو بیشتر از یكم داره) و  جلفه

از خوبیاش هرچی بگم زیاد گفتم بی نهایت دوست داشتنیه هیچوقت از حرف زدن باهاش سیر نمیشم خیلی از رازای زندگیم رو میدونه  كاملا" با جنبه ولی كمی زبون نفهمه ها ببخشید این وباید تو خط بالایی میگفتم

در مجموع میشه تحملش كرد امیدورارم این روزا صدای  انكروالاصواتشم بشنوم

در كل هممون دیوونه ایم  دیگه  هركی به یه  شكلی

خدا آخر و عاقبت و مارو بخیر كنه.....

 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 31 شهریور 1388 توسط امیر حسین

چقدر سخته كه عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی

چقدر سخته كه یك دنیا بها باشی نتونی كه رها باشی

چقدر سخته كه بارونی بشی هرشب نتونی  آسمون باشی

چقدر سخته كه زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری كه بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی كه مونده تو گلدون غمش یك قطره بارونه

چقدر سخته  كه چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته  كه عشقت آسمون باشه  ولی ساده بگن چنده

چقدر سخته كلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته كه رفتن راه آخر شه نتونی  راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته بیهوش شی

چقدر  سخته دلت پر باشه ساكت شی  ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته كه یك دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته كه نزدیك خدا باشی ولی غرق ادا باشی

 




طبقه بندی: هیچی، عمومی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 29 شهریور 1388 توسط امیر حسین

دوباره خوابش و دیدم منه لعنتی دوباره

من هنوزعاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره

چقده خواب ، میبینی مرد دیگه بسته

بیا از عاشقی برگرد دیگه بسته

اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسته




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 25 شهریور 1388 توسط امیر حسین

تو نمیدونی که صداتو گری هاتو جا گذاشتی

تو نمیدونی که هواتو نفساتو جا گذاشتی

تو رو دوست دارم و گریه..

شب و بیدارم وگریه...

یه بار نوشته هام پاک شد این دومین باریه که مینوسیم

میدونم چمه ولی گفتنش واسم سخته دلم میخواد برگردم ولی من نمیخوام یا نمیتونم مریضم اره ولی جسمم نه روحم داره میسوزه از خودم داره عذاب میکشه دارم میسوزم گرممه خیلی زیاد ولی هوا خنکه قلبم تند میزنه ولی نشستم رو صندلی پیشونیم از عرق خیسم ولی ...

آه خدایا،خدایا،خدایا،خدایا....

میدونم بد کردم میدونم زیر قولم زدم ولی من و ببین من آدمم بنده ی تو آره کاریشم نمیشه کرد چرا خدایا چرا این کارو با من میکنی من طاقتش رو ندارم این حس داره من و میشکونه داره من و آّب میکونه نمیتونم تو آینه به خودم نگاه کنم از خودم حالم بد میشه خدایا میدونم قرار نبود دیگه بهت پشت کنم و زیر قولم بزنم ولی من من طاقت مجازاتت رو ندارم میدونم که حق با تویه ولی کاش مثله دفعه های قبل میرفتی سراغ جسمم و یه بلایی سرم میاوردی من دارم میسوزم خدایا دیگه نمیتونم این امیر و تحمل کنم این بدترین عذابه آه خدا میخوای اشکم و دراری ببین الان دیشب روزای قبل من هرکاری تو بگی میکنم تا از این حس راحت شم تا دستم و دوباره بگیری تا دلم دوباره واسه خودم بشه سرزنمش کن ولی چشاتو روم نبند خدایا من طاقت مجازاتت رو ندارم به خداییت قسم ندارم بزار تا هر وقت که تو بگی گریه کنم که این کارو میکنم ولی عذاب نه خستم بخدا خستم ....

از گریه های بی دلیلم خستم از حال غریبم خستم از دل تنهام خستم از این همه درد خستم خدایا من از جهنمت نمیترسم چون این حس لعنتی تحملش از صدتا جهنمم بدتر

دیشب موقع خواب به صدای قلبم گوش کردم کاش میشد دیگه نزنه که من و حرفام و درددام و باهم دفن میشدیم که میفهمیدم خدا همه دراشو روم بسته

ولی هنوز میزنه و هنوز داره آتیشم میزنه نمیدونم که چه بلایی سرم اومده ولی میدونم خدا میخواد درد بکشم که البته حقمه بدجورم حقمه کاش چشمام خشک میشد دیگه گریه نمیکرد کاش میدونستم چطور جلوی عذابی رو که دارم میکشم بگیرم حالم بده تا الان همیشه خدا یه جوری ادبم میکرد که جسمم تحملش کنه ولی این بار مثل اینکه بدجور از دستم دلگیر شده حقم داره ولی خدایا تاکی از دیشب که این حس اومده سراغم تا الان ماله خودم نیستم

تورور دوست دارم و گریه....

شب و بیدارم و گریه....

چی بهت بگم که نشون بدم پشیمونم هان تو بگو خدایا تاکی میتونم ادامه بدم اگه درست میشم باشه ادامه بده ولی اگه درست نشدم دیگه زندگی کردن و عاشق بودن واسم مهم نیست بزار بتونم باهات کنار بیام

وقتی فکرمیکنم باورم نمیشه که چطور بودم ولی اون امیر افتضاح و مزخرف تو وجودم اروم گرفته بود ارامشی که شاید پوشالی بود ولی بود من میتونستم زندگی کنم اما الان تو عذابی هستم که تحملش واسم سخته خدایا من اگه بی ارادم اگه زیر قولم میزنم اگه سستم ولی امیرم بخدا دوست دارم نزار با این حس له بشم

اشتباهاتم زیاده ولی این حقم نیست اینی که داره سرم میاد تحملش و تو خودم نمیبینم

تورو دوست دارم و گریه...

شب و بیدارم و گریه...

یادش بخیر اون روزا که سرخوش بودم بدون درد و غم زندگی میکردم بدون عذاب و درد

ولی وقتی پام و گذاشتم تو سال 88 شروع شد گریه کردنمام شروع شد اولاش نمیدونستم چرا فقط گریه ارومم میکرد ولی کم کم دلیلاش مشخص شد کم کم پیدا کردمشون ولی هیچکدومش به سختی گریه های الانم نیست چون این بار میدونم عیب کار کجاست

کاش خدا زودتر من و ببخشه که اگه نبخشه مردو زندم فرقی واسم نداره..

ترا میخوام و دانم که هرگز***به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان سرد و روشن***من این کنج قفس مرغی اسیرم

زه پشت میله های سرد و تیره***نگاه حسرتم حیران برویت

در این فکرم که دستی پیش آید***و من ناگه گشایم پر بسویت

اما هنوزم تو هستی..............

 




طبقه بندی: هیچی، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط امیر حسین

سلام به همه

معلوم نیست چرا کسی چرا اینجا پست نمیده

عجب شبی بود دیشب نتایج اعلام شد و تا دوی صبح داشتم به دیگران زنگ میزدم و اونا بهم زنگ میزدن

خیلی جالب بود فک کن یکی بهت زنگ میزنه یه چندسال پیش باهاش همکلاسی بوده الان میگه قبول شده کلی خوشحال میشی باهاش میگی و میخندی ولی بعدش یکی از دوستات که دومین باره کنکور داده قبول نمیشه چی میتونی بهش بگی

بگی سال بعد که وجود نداره باید بره سربازی کلا" دلداری دادنشون سخته بخصوص اینکه  باهم واسه کنکور میخوندیم سال قبل اونا قبول نشدن و من....

امسالم خیلی امیدوار بودن

یکی از دوستام خیلی جالب بود بهش زنگ زدم گفتم برو نگاه کن زود خبر بده گفت نمیتونم از موقعی که فهمیدم نتایج اعلام شده حالم خیلی بد نمیتونم سراغ کامپیوتر برم حقم داشت دفعه پیش قبول نشده بود امسالم اگه نمیشد خیلی اوضاش بهم میریخت ولی صبح بهم زنگ زد و گفت قبول شده

یکی از شاگرداولایی که تو پیش دانشگاهی باهاش همکلاسی بودم رادیولوژی قبول شد و کلی خوشحالم کرد چون واقعا" دفعه ی اول به حقش نرسیده بود

از همه بدترش خواهرم بود که خیلی زحمت کشیده بودولی قبول نشد بدبختانه منم براش نگاه کردم نمیدونستم چطور بهش بگم یه جورایی مطمئن بودم قبول میشه ولی وقتی نتایج و دیدم خودم اولین کسی بود که شوکه شدم

ولی خوب وقتی فهمیدم مهدی خودمونم قبول شده و از این به بعد باید بهش بگیم مهندس کلی پریدم هوا

راستش همون لحظه یه شکر اساسی از خدا کردم که خدایا دمت گرم که مارو پشت این سد کنکور مزخرف نگه نداشتی

 

 

 




طبقه بندی: دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 19 شهریور 1388 توسط امیر حسین

هر روز برایت رویایی باشد دردست نه دوردست

و عشقی باشد در دل نه در سر

و برای زندگی باشد نه روزمرگی

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1388 توسط امیر حسین

سلام رفقای عزیز میرم مثل همیشه سر وقت خالی کردن خودم از فکرای تو سرم هرچیزی که به ذهنم بیاد

گاهی فکرمیکنم که اگه این وبلاگ نبود من با این همه حرف چیکار میکردم

بعضی وقتا مثل الان حرف نمیزنی فقط مینویسی دلیلشم اصلا" مهم نیست خیل کم ولی میارزه به خیلی چیزا

اینکه یه حسی بهم میگه باید بنویسم ولی چی نمیدونم

گاهی سرم درد میگیره انگار کسی زده تو سرم با دستش با حرفاش و من و برده به عمق حسی که درکش واسم غیرممکنه دیروز بود اره صحبتاش خیلی قشنگ بود تو ذهنم مرورش میکنم

کاری نمیتونم بکنم انگار یه کسی تسخیرت کرده باشه و نتونی خودت و جمع کنی

چی شده؟

پیداش می کنم اگه بتونم بیشتر نمیدونم چی مینویسم

می روم.....اما نمیپرسم زه خویش

ره کجا؟....منزل کجا؟....مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

کین دله دیوانه را معبود کیست

 

((او)) چو در من مُرد ، ناگه هرچه  بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در  بر گرفت

 

آه ...آری....این منم اما چه سود

او که در من بود دیگر  نیست ، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

((او)) که در من بود آخر کیست؟ کیست؟

شاید بست باشه شایدم نه نمیدونم دیگه نمیدونم.......

 

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 13 شهریور 1388 توسط امیر حسین

رفقا امروز اصلا" حوصله ندارم یعنی به معنای واقعی از دنده ی چپ بلند شدم

اقا عجب شبی بود دیشب

 نتونستم بخوابم شب ساعت یک گفتم بگیرم بخوابم سحر بتونم پاشم ولی نمیدونم این کابوسای عجیب و غریب چی بود که اومده بود سراغم البته الان یادم نمیاد ولی فقط یادمه که بد عذابی داشتم میکشیدم تو خواب از اونایی که همش دلت میخواد تموم بشه ولی نمیشه

بعد از سحرو این چزا رفتم بخوابم باز همون و آش و همون کاسه ولی این دفعه خوابش یادم مونده واستون تعریف میکنم

نمیدونم تو یه پارک بود جنگل بود  باغ بود بالاخره درخت زیاد داشت

داشتم راه میرفتم که یهو  دیدم یه عنکبوت نه شادیم رتیل بود  اندازه ی این پسره ی بنفش حامد دنیالم داره میاد من بدو و اون بدو لامصب بهم رسید قلبم داشت از دهنم میمومد بیرون بعد شروع کرد به گاز گرفتن من وای که چه دردی داشت اشکم داشت در میومد ولم کن اخه من کجا تو کجا

نمیدونین این خوابا چه مصیبتین انگار واقعا" داره گازت میگیره با یه درد عجیب از خواب پریدم

نفس نفس میزدم هنوز تو بهت همون خوابه بودم که یه بار واقعا" سراغم نیاد ولی دیدم نه تو خونمم و یه نفس راحت کشیدم بعدش گفتم نه دیگه نمیخوابم که اگه بخوابم بازم از این خوابا میبینم و کلی باید داد و فریاد کنم

این از دیشب

دو شب پیش نمیدونم ساعت سه بود یا چهار گوشیم رو میز کامپیوترم گذاشته بودم معمولا رو لایت میزارم که اگه ارازلی مثل شماها که کم نیستن بخوان مرد ازاری کنن نتونن

ولی اون شب یادم رفت از اونجایی که علاقه ای به زنگ ندارم گوشیم به طور طبیعی رو ویبرست اون موقع رو ویبره بود رو میز

یکی شروع کرد به زنگ زدن اولش بیخیال شدم بعد دیدم گوشی داره هی میاد نزدیک لبه ی میز گفتم لامصب قطع کن دیگه الانه که از رو میز بیوفته پایین قطع نکرد گفتم فحش میدما قطع کن دیگه بازم قطع نکرد گفتم جون مادرت جون زنت چه میدونم قطع کن دیگه که انگار نه انگار دل و به دریازدم و رفتم گوشی رو ورداشتم تا کال رو زدم قطع کرد حالا بگین کی بود

این پسره ی مزخرف، پیر پسر و ضایع و کچل آرش

اخه اینام شد رفیق یه عده دیوونه ی زنجیری رو دور خودم جمع کردم اسمشون و گذاشتم رفیق البت میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری این بلارو بارها خودم سر دیگران آوردم و چیزی که عوض داره گله نداره

خلاصه هرشب یه بلایی باید سرم بیاد دیگه

امشب رو دیگه خدا باید بخیر کنه.....

 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط امیر حسین

همیشه خسته از روزای برفی

عشق پریشون شده ی دو حرفی

گفته بودم اگه دلت گرفتست

کنج دلم جا واسه ی دلت هست

شاید دلت خواست و پات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هرچی که بود بزار که گفته باشم

هرجا که هست دلت منم باهاشم

عشق گذشته از پل دشته پر از گلایل

گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده

تو کوچه های سردش همیشه برف و باده

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو

بیا بزار تموم شه روزای برفی باتو

رنگ غمام به شعر شادم زده

دشت پر از گلایل غم زده

دلم میخواد خودت بیای ببینی

نبض من و قلب تو باهم زده

((محسن چاووشی))

 

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط امیر حسین

تا حالا شده شوکه بشی؟

نه بزار بهتر بگم بهت چیزی رو بگن که حتی تو ذهنتم نباشه و چند دقیقه گیج باشی بعد بفهمی که طرف چی بهت گفته

امروز این بلا سرم اومد یه اتفاق تهوع آور

یه چیزی که باید فراموشش کنم چون ارزش این و نداره که تو ذهنم نگهش دارم واسه همین این مطلب رو نوشتم

نمیتونم باقیش رو بگم با شعر تمومش میکنم

پاسخ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هرچند ره به ساحل نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار زه داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 

مارا چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید....اوکه به لطف و صفای خویش

گوئی که خاک طینت مارا ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائییم ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم

مائیم ماکه جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!!

((استاد فروغ فرخزاد))

من اشتباهی مرتکب نشدم که بخاطرش ناراحت باشم

کاش آدمای عادی همه چیز و با ترازوی خودشون مقایسه نمیکردن

 




طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 شهریور 1388 توسط امیر حسین

حس خوبی دارم به توکه نزدیکی

میشه دستات و گرفت توی این تاریکی

بالاخره اومد ماهی که واسه خودشه ماهی که ما باید بریم پیشش فرقیم نمیکنه که کی هستیم و چه کارایی کردیم

هریچی به ذهنم میاد میگم بدون اینکه ببینم چیین مثل مطالب قبلم این طوری بهتره

راستش نمیدونم چی باید بگم نه اونقدر آدم خوبیم که بگم اره میدونم چه ماهی اومده و چه طور باید ازش استفاده کنم  نه اون قدر احمق که نفهمم که خدا اینقدر خواسته من و که دعوتم کرده پیش خودش فقط میدونم باید تو این ماه خدارو ببوسم باید بگم خدایا ببخشید واسه همه چیز واسه کارایی که کردم و میکنم

باید دستش و بگیرم بهش بگم ببخش اگه دستم رو از دستت جدا کردم و هر کاری دلم خواست کردم که به قول اون شعر معروف

وحشی دشت معاصی را چند روز ی سردهید

تا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است

ما هر جا بریم اخرش به تو میرسه شعار نمیدم خودم از کسایی که فقط منبر میرن بدم میاد این حرفارو به خودم میزنم

به سال قبلم نیگا میکنم و میبینم هرچی که خواستم بهم ندادی ولی بجاش چیزایی رو بهم دادی که حتی فکرشم نمیکردم اینقدر مسیر زندگیم رو عوض کنه

اره همین پارسال مثل همیشه بودم اومدم پیشت خیلی بیخیال و بی هدف بدون اینکه بدونم واسه چی دارم میام

امسال یخورده بهتر شدم خودم میدونم یعنی حسم بهم این طور میگه یخورده عجیب تر یه ذره بیشتر به خودم خودت فکرکردم یه نمه فهمیدم چقدر به فکرمی

فقط......

دوباره نمیخوام چشای خیسم و کسی ببینه

یه عمره حال و روزه من همینه

کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفت و گریه کردم، بازم به گریه هام میخندن

بازم صدای گریم و شنیدن همه به گریه هام میخندن

بی خیال بزار بخندن ولی

مهم اینه که تو چی بخوای ولی من هنوز نمیدونم امسال باید چی ازت بخوام مثل سالایه پیش حرفام و تو دلم نگه دارم یا نه این بار بگمشون

راهم رو پیدا کردم و میرم تا تهش خیلیم مهم نیست بهش برسم مهم اینه که سعیم رو میکنم

تو این ماه میشه به کارام فکرکنم کارایی که بخاطر اوردنشون کلی آزارم میده ولی باید تمومش کنم باید یه جایی بکنمشون از ذهنم

تا کی ، تا کجا میخوان باهام بیان بزار تو همین ماه بزارمشون تو دفترخاطراتم و ثبتشون کنم تا از ذهنم برن بیرون

گرد و غباری که دلم گرفته

فاصله ی زیر و زبر نداره

ساقه ی خشکیده ی بید صبرم

خم شده و نای تبر نداره

بیا پایین که آخرای غصست

از رو دوشت این بارو میداره

قافیه هام یکی یکی تموم شد

اما ترانه هام ادامه داره

خیلی بلد نیستم از این حرفا بزنم ولی باید این مطلب رو میدادم واسه این ماه

ببخشید اگه حرفای دلم رو تو جمع زدم البته شما که همتوم مثل برادرامین

امیرحسین دومین روز از ماه مبارک رمضان 1388

 




طبقه بندی: دوستام، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط امیر حسین

به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی

هر جاهستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم این و به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پایه غمهات نمیموندم

واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم

تو رو محضه خیره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمیمونی منه تنها رو دعا کن

خاطرات مو نگه دار اما دستام و رها کن

دست تو اوله عشقه پسپرش به اخرین مرد

مردی که پشت یه دیورا واسه چشمات گریه میکرد

این شعر من و پوکوند




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 30 مرداد 1388 توسط امیر حسین
(تعداد کل صفحات:6) 1 2 3 4 5 6

قالب وبلاگ