تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

سلام بچه ها

امیدوارم خوب باشید همگی

تو این مدت که نبودم واقعا زندگیم عوض شده خیلی چیز ها رو فهمیدم و نظرم در مورد خیلی چیزا فرق کرده

با آدم های مختلفی حرف زدم از یه بچه 12-13 ساله گرفته تا یه پیر مرد 70 ساله برام خیلی خیلی جالب بودن از همه نظر کمکم کرده

تمام مدتی که ایران نبودم رو با داداشم بودم هر جا رفتم با هم بودیم زیاد باش حرف زدم و حس میکنم خیلی بهم نزدیکه اعتقادات عجیبی داره حرف های عجیب تر ... تقریبا مثل خودمه دیوونه و یه دنده

وقتی بهم گفت که من تناسخ اعتقاد دارم تعجب کردم آخه یه بچه 13-14 ساله و این حرفا

حالا بشنوید ;

من تناسخ را قبول ندارم!

کدام منطق می تواند تناسخ را قبول کند ؟

اگر ما در یک چرخه باطل می گردیم تلاش ما چه معنایی پیدا می کند؟

تفاوت مرگ و خود کشی چه می شود؟

تفاوت آنکه ما انسان خوبی باشیم یا بد چه می شود؟


اصلاْ معنا و مفهوم آفرینش چه می شود؟

بگذارید بگویم تناسخ از کجا پیش آمد تا متوجه این خطای بزرگ احساسی بشویم:

انسانها زندگی می کردند، تلاش می کردند و دائماْ در حال زحمت بودند، اما هیچ عدالتی وجود نداشت آنکه بیشتر زحمت می کشید کمتر داشت. رعیت از صبح تا شب کار می کرد و کار اما هیچ گاه اندازه ارباب نداشت. جوان عاشق دختر ارباب بود اما نمی توانست او را داشته باشد حتی از گفتنش هم بیم داشت. مادر در فکر لحظه ای بود که بتواند آسوده بخوابد اما هرگز آنرا نداشت و ....

شب شده بود همه آماده خوابیدن شده بودند و همه در فکر آرزوهای خود. مدتی گذشت و همه از آن همه خستگی ناراحت بودند و همه فکر می کردند که چرا نباید جای آن بالایی ها باشند. چشمانشان را روی هم گذاشتند یادشان افتاد یکی پادشاه است و دیگری شاهزاده و آن یکی ملکه!!!!


آری این آرزوی دوران کودکیشان بود که دیگر فراموش کرده بودند و حال فکر می کردند که قبلا آن بوده اند.


امروزه علم روانشناسی ثابت کرده است آن چیزی که ما در دوران بزرگ سالی فکر می کنیم که زمانی آن بودیم چیزی جز کودک درونمان نیست. کودک درون ما همان آرزوها و بازی های دوران کودکانه ماست نه هیچ چیزی جز آن.


در دنیای مدرن امروز نیز که گرچه راحتی را برای جسممان به ارمغان آورده ایم اما از آنجایی که دیگر روح ما آرامش ندارد در تکاپوی حسرت آمیز برای رسیدن به این آرامش به یاد کودک درونش یعنی زمانی که در آرامش به سر می برده می افتد و انسانهایی که آن کودک درونشان را فراموش کردند فکر می کنند زمانی واقعاْ آن بوده اند.


باور کنید جز کودکیمان هیچ گذشته دیگری نداریم و جز همین یک بار زندگی آینده ای نداریم.


من از مکاتب بودایی و آیین ذن چیزی نمی دانم اما این را به خوبی می دانم هر ۳ دین الهی اسلام و مسیحیت و یهود تناسخ را رد کرده اند.


همانطور که قبلاْ هم ذکر کردم علم روانشناسی هم آنرا رد کرده و حتی علت باور به این فلسفه نادرست را مشخص کرده است.


منطق نیز به هیچ عنوان نمی تواند آنرا بپذیرد چون هزاران سوال بی جواب و نقض کننده اصل مطلب، در آن میابد.


بیایید لحظه ای درنگ کنیم و صادقانه و با شجاعت فکر کنیم و در مورد فلسفه تناسخ بیاندیشیم، کدام عقل می تواند آنرا قبول کند؟ و به کدام دلیل؟

حالا

به نظر تو گناه یه بچه ی ۷و۸ ساله چیه که اسیر سرطان میشه؟میمیره یا هزار چیزه دیگه؟
این معنیش چیه؟
مگه ما نمیگیم هر چی تو این دنیا درد و رنج بکشیم جزای گناهامونه؟
یه بچه ی ۷و۸ ساله گناهش چیه؟
پس یه تناسخی بوده و هست و خواهد بود...

البته

علم روانشناسی وجود هرگونه احتمال وجود تناسخ را رد می كند.

اما اصل تناسخ رد کردن ادیان الهی بهشت و جهنم و این چیزاست

نمیدونم دیگه چی بگم من که قبول ندارم  حداقل تا زمانی که نظرم عوض نشده !! آخرش هم نتونستم راضیش کنم اما خوب یه روزی حالیش میکنم

واقعیت و حقیقت کاملا متفاوتن واقعیت اون چیزی هست که هست ! ولی حقسقت اون چیزی هست که باید باشه پس این دنیا واقعیه و بهشت و جهنم حقیقی این نظر منه

نمیدونم مرگ رنگ سهراب سپهری رو خوندید یا نه دیوانه کنندست نیست ؟

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

 

The sea does roar
The sea does roar
Nobody is visible near the shore,
No speack you can sea over the dark sea
To presume it is a boat
Approaching the shore.

A boat has survived near the shore
Night covering its head,
Its body from a dark path
Immersed in to the bitter perception.
Nobody is there to come
And cast the boat in the sea
And at a moment when every high wave
Speaks to the hidden ear
A disturbed wave arrives to tell
The story of a stormy night

That night the fisherman had gone
To fish from the sea
And dig out that which he
Had dreamed in his fancy.

Next morning when no wave
Jolted with another wave on the sea,
The fisher’s eye could see
A boat on the water in whose mouth
There was the news of accident of the day before.
Then they pulled the boat to the sleepy shore,
Where it is now lying.
And at this very sad moment
Near the boat
The sea is boiling
And wave arrivers from distance to speak again
Of a stormy night,
But the story is brief.

But the story is brief

دیگه چیزی به ذهنم نمیاد

خوش باشید همگی

فعلا




طبقه بندی: یه لحظه فکر، خاطرات،
برچسب ها: تناسخ، سهراب سپهری،
ارسال در تاریخ یکشنبه 16 فروردین 1388 توسط حامد

سلام

فکر نکنم دیگه کسی نفهمیده باشه که ما از برادر هم به هم نزدیک تر بودیم و در واقع بد جوری به هم وابسته بودیم

تا چند ماه پیش کنارم بود ... حس میکردم خیلی خوش شانسم که چنین زندگیی دارم !

اما الان نیستش ... حس نفرت از زندگی دارم !

چرا نیست ؟

گفتن این خیلی سخته برام

9امین ماه این سال نحس بود ... رفته بود پیش مامانش شهرستان موقع برگشتن...

حتی قبل از رفتنش بغلش هم نکردم چرا ؟

وقتی شنیدم داشتم دیوونه میشدم دیوونه کننده نبود ؟ قاطی کرده بودم تا 1 هفته با کسی حرف نزدم موزیک رو وولوم آخرش ...

تو همه ی زندگیم جای پای سینا هست

داداشی چرا منو نبردی ؟

الان که دارم اینو مینویسم زار زار گریه میکنم

تا الان که حود 3 ماه گذشته به این نتیجه رسیدم که نمیتونم فراموشش کنم همه جا یادشم شاید وضعم نسبت به گذشته بد تر هم شده

عکسش وسط قاب عکس هامه

کسی نمیتونه جای سینا رو برای من بگیره نمونه ی کامل یه انسان بود دوست داشتم میتونستم مثل اون فکر کنم اما واقعا با هم زندگی کردیم

((مقصد من راه من))

هیچکی رو اندازه ی سینا دوست ندارم و نخواهم داشت

میخواستم یه جور دیگه بنویسم اما نشد نتونستم تحمل کنم فکر میکردم با این قضیه هم کنار اومدم اما الان میفهمم که هنوز نتونستم واقعا نیمدونم چیکار کنم

یادمه پست دوم وبلاگ رو برای اون نوشتم اما الان میگم که بهتر از خودم میشناختمش

((همیشه سعی میکردم طرز تفکر غیر خطی ش رو یاد بگیرم اما... همیشه از من جلوتر بوده، بعضی وقتها به سرشیه چیزهایی میزنه، آرزو های خیلی بزرگ که امکانش زیره ۱ دهم درصده اما هر چقدر هم که این آرزو رو دوست داشته باشه با ۱ دقیقه فکر کردن میتونه برگرده به این دنیا، خیلی وقتها هم اگه بخواد کاری رو بکنه انجامش میده و تموم میشه.... ترکیبی از یک واقع گرا و ایده آلیست.))

برای سینا

داش سینا میخوامت نه برای خودم برای دوتاییمون

یه بار بهش گفتم قول بده که با هم باشیم بیشتر از ده بار بهم گفت که نمیتونم بدون تو زندگی کنم

چی فکر میکردیم چی شد ؟!؟...

رفتی و نصف وجود منو بردی حالا من اینجا موندم بی هیچ چیز

دروغ گفتم که ((سر خاکت اومدم گریه نکردم )) دروغ گفتم همیشه برات گریه کردم اما چه فایده ؟

داش سینا میخوام سال جدید رو شروع کنم برای خودم برام دعا کن خوشگلم  دعا کن که حامدت بتونه بدون تو هم ادامه بده دعا کن شاید فقط میتونی این کار رو برام انجام بدی ' شاید

((عطرت داره از پیرهنی که چا گذاشتی میپره...))

نه نمیتونم فراموشت کنم میدونم که نمیتونم باز هم میگم تقدیر تسلیمت شدم ولی من تغییرت میدم من میتونم که تغییرت بدم من باید تغییرت بدم.

قدم های آخر و آهسته تر بردار ...




طبقه بندی: دوستام،
برچسب ها: سینا،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند 1387 توسط حامد

یاد بگیرید که راه باشید، نه ره رو؛ به همه راه ها یه نیم نگاهی داشته باشید ولی این رو هم به خاطر داشته باشید که راهی که خودتون برید برای شما بهترینه، اگر هم اشتباهی بکنید به گردن خودتون، بقیه راه ها همشون اشکال دارن مال شما هم خواهد داشت اما راه خودتون هست.

مثالی که من ازش خوشم میاد:

دیگ! مغز تون دیگه، از تمام دنیا مواد رو جمع کنید ولی این مغز شما هست که این غذا رو میپزه، غذا رو توی دیگِ فرد دیگه ای نریزید!

من راه خودم رو خواهم رفت بقیه برای من مهم نیستن

تا حالا کاری رو شروع نکردم که نتونم از پسش بر میام حالا احساس میکنم بزرگ شدم !

زندگی اصلا تو یه غالب قرار نگرفته شما میتونید تغییرش بدید و از تغییرتون لذت ببرید اصلا ((عرف)) رو در نظر نگیرید

ای دریغا شب روان کز نیمه راه    می کشد افسون شب در خوابشان

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا زندگی میکنید؟ هدف تان از زندگی چیست؟ آیا به این فکر کرده اید بعد از مرگ به کجا میروید؟

 

این هدف همیشه جلوی صورت ما هست، ولی خیلی ها مون نمیبینیمش، من خیلی به دنبالش گشتم ولی مسئله این بود که وقتی روی کوه هستی کوه رو نمیبینی! اونقدر بزرگ بود که نتونستم ببینمش. وقتی هم برای اولین بار متوجه شدم که هدفم چیه، واقعا برام جالب بود که چه طور این همه وقت متوجه چیزی به این بزرگی در زندگی خودم نشدم. شاید به خاطر این بود که خودم رو خوب نمیشناختم، الانش هم چندان بهتر نیست.

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 23 اسفند 1387 توسط حامد

سلام
چند وقتی بود که نبودم کلا خیلی گرفتار بودم اتفاقات جالبی هم سرم اومد که گل سرسبدشون دیدن روی ماه کلانتری برای بار 5ام تو زندگیم بود خوشبختانه این بار بازداشتگاه نداشت !!

این قسمت زیاد ربطس به سینا نداره یه جرایاتی رو دنبال میکنه اگه اگه نگم ممکنه بقیه داستان براتون نا مفهوم باشه.

رسیده بودیم به دوره ی دبیرستان وقتی که من آزادی هام زیاد شد و چیزی هایی از دور و اطرافم دستگیرم شد که فکرشون رو نمیکردم . همون موقعی بود که سینا یه راه دیگه برای زندگی انتخاب کرد . بیشتر وقتشو درس میخوند و میگفت که میخواد شاگرد اول و اینا بشه که من اصلا حوصله ی این کارا رو نداشتم از یه طرفی هم دوست نداشتم رابطمون کمرنگ بشه (گرچه بعد از یه مدتی که با باباش حرفش شد حدود 1 ماه نرفت خونشون) .
یکی نیست بگه آخه منو چه به سمپاد ؟؟
جوی داشت که هنوزم نمیتونم درکش کنم واقعا یکی از کثیف ترین نقاط شهر ما همینجاست هیچوقت یادم نمیره حرفای یکی از معلمامون رو که گفت ((فساد از همینجا منشا میگیره !!)) .
هر غلطی که فکر کنید اون سال اونجا انجام دادم اون موقع ها سالار یه چیزی درست کرده بود که وقتی میزدی به پریز برق فیوز میپرید !! اونو داد به من تو چند دقیقه چند بار پشت سر هم زدم سیم کشی کل مدرسه سوخت خوبیش این بود که بعد عید جای مدرسه عوض شد و پی گیری نکردن که چی شد !
از مدرسمون میگفتم واقعا خجالت میکشم که بگم مدرسه ی تیزهوشان کشورم شاگرداش کسایی بودن که الان وضع تک تکشون رو میبینم و خدا رو شکر میکنم که اونجا نموندم . سینا هم 5 ماه بعد از شروع مدرسه کاملا زده شده بود و هیچ دلیلی برای درس خوندن نداشت چون همون طور که تو بهمن همه دیدن راحت میشه از معلم نمره گرفت .

اگه میشد من بعد امتحانات دی میرفتم اما حیف...


 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 اسفند 1387 توسط حامد

نه میخواد چیزی باشه که نیست نه ادای کسی رو در میاره

احترام بگذارید !!

نه قبلا طرفدار اتلتیکو بوده نه ابراز علاقه به میلان کرده

نه مشکل اخلاقی داشته نه هیچ حاشیه ای

نه به تیمی بی احترامی کرده

نه به خاطر کاری که کرده بعدا عذر خواهی کرده

با قلبش بازی میکند !!

تکل بزن , برای بارسا بازی کن تو نماد مایی

پسر غیرتی لاماسیا حالا  سمبل تعصب

تو بهترین بازیکن جهان نیستی اما بهترین کاپیتان دنیایی

خستگی ناپذیر !!

لازم باشه تمام 90 دقیقه رو میدوی هر جا لازم باشه بازی میکنی

هرگز اون برگردون دوست داشتنی رو فراموش نمیکنم

نیوکمپ به پاخیز !!

کاپیتان وارد میشود همه دست بزنید

در بدترین شرایط بهترینی

بازوبند راه راه کاپیتانی هیچ ارزشی نداره وقتی تو نباشی

مقابل سربازان پادشاه بایست!!

زنده باد کاپیتان پویول

<<من از پوشیدن پیراهن تیم ملی اسپانیا لذت میبرم>>

این بزرگترین دروغ زندگی توئه خودت هم میدونی خودت هم گفتی

قبل از جام جهانی 2002

بازی با پاناتنایکوس

هیچوقت یادم نمیره کاپیتان , هیچوقت

دفاع روی خط با شانه!!

تو تکرار نمیشی

صخره ای از جنس کاتالان !!

آخر عشق

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1387 توسط حامد

سلام دوستان,

مثل این که قالب قبلی با نسخه های قدیمی اینترنت اکسپلورر مشکل داشت فعلا میزارم این بمونه تا یدونه بهترشو بسازیم که هم هماهنگ تر باشه هم مشکلی نداشته باشه .

فعلا




طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1387 توسط حامد
از جمعه شروع میکنم
عین آدم تو خیابون داشتم میرفتم عینک هم تو دستم بود یه جغله با قد 50 سانت با سرعت نور از کنارم رد شد عینک آفتابیی که سینا واسه تولدم سال پیش گرفته بود افتاد شیکست تا شب دمغ بودم بعدش هم که کسی نیومد دنبالم رسما داشتم سماق میمکیدم !!
شنبه با کلی امید رفتم مدرسه که معلم ادبیاتمون بازم دفتر منو خواست منم که دفتر ندارم مجبور شدم طبق معمول برم بیرون آخه یکی نیست بهم بگه تو که بی کاری بشین دفترتو بنویس دیگه خوبه که شب رفتیم بیرون وگرنه خود کشی میکردم خیلی جالب بود این رفیق دیوونه ی ما محمود با یه سمند کورس گزاشتن من که از ترس سکته هه رو زدم تو یه تیکه با سرعت 120 از رو سرعت گیر رد شد جلو ماشینی چیزی بود الان به فنا رفته بودیم دو تامون من که غلط کردم دیگه با اون برم بیرون خیلی خوشحالم که زنده موندم!!
1 شنبه زبان فارسی داشتیم بیخیال مدرسه شدم تو نت ول میگشتم که این مرتیکه سالار زنگ زد گفت گواهینامت ردیفه منم از شادی داشتم بال در میاوردم سریع رفتم در خونشون بعد یادم افتاد این مدرسه بود برگشتم خونه ساعت 1 رفتم جلو مدرسه گواهی نامه رو گرفتم زدیم بیرون دیگه هیچ ماموری نمیتونست گیر بده البته با همشون رفیق شدم دیگه شبا اس ام اس میدیم به هم تا خود شب تو خیابون ها ول بودم واقعا حس این که 1 سال زود تر گواهینامه گرفتی خیلی خوبه !! منتها بگیرنم بیچاره میشم
دوشنبه هم که دوباره بیخیال مدرسه شدم اصلا دیگه نمیدونم چرا حال نمیده !! قبلنا مدرسه نمیرفتم حوصلم سر میرفت کاراش تکراری شده باید یه چند تا طرح جدید پیاده کنیم میگفتم همه ی حومه ی شهر رو رفتم گشتم البته جز تعمیرگاه و پنچر گیری و کارواش چیز دیگه ای دسگیرم نشد !! بعد از ظهر کسی نیومد بیرون من هم بخیال شدم نشستم چند درس از این دفتر ادبیاتمو نوشتم
سه شنبه آخر عشق و حال یعنی من فقط میخوام راهپیمایی بشه بریم بخندیم چه اداهایی که این ارازل اونجا نمیدن از زدن جیب مردم گرفته تا شعار های عجیب وسطش جالب اینکه که بعضی ها هم عین .. تکرار میکنن این بار مامور ها دنبالمون کردن ولی خوب میون اون همه جمعیت که نمیشه کاری کرد من سریع پریدم وسط پیر مرد ها شعار دادم نفهمیدن ولی یکی از دوستای سالارو گرفتن مثل این که با ضمانت و اینا حل شده کارش اصلا به من چه شبش هم احسان بعد چند ماه زنگ زد میخواستم گوشی رو بردارم برنداشتم!! یکی بهم گفت که پشت سرم یه حرفایی گفته از دستش شاکیم بهتره نبینمش اما خوب دلم براش تنگ شده سال پیش این موقع ها بود که یه دختر بهش گیر داده بود الکی زنگ میزدیم قرار میزاشتیم یکی دیگه رو میفرستادیم جاش یادش بخیر
اوه اوه امروز دوباره چشم افتاد به وانت مدیرمون رفتم ار پنجره یه نگا بندازم توش دیدم یکی از تو زل زد به من نگو زن مدیرمونه چنان دویدم رفتم تو مدرسه که هنوزم موندم چطور از اون خیابون به اون شلوغی رد شدم !! قبلنا برا اینجور قضایا کلی میخندیدیم الان نیمدونم چرا دیگه نمیتونم شاد باشم !!
ایران هم که مساوی کرد زیاد بد بازی نکرد مخصوصا خلعتبری که خیلی خوشم میاد ازش به هر حال خوبیش اینکه عربستان رفت پایین شایدم بد چون جلو ایران دیگه نمیخواد امتیاز بده به هرحال
خوش باشید
فعلا



طبقه بندی: روز نگار، خاطرات،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 23 بهمن 1387 توسط حامد
سلام
امروز زیاد حال مدرسه رفتنو نداشتم ترجیح دادم بمونم خونه هرکاری هم کردم نتونستم برم فوتیران نمیدونم دوباره چش شد
به هرحال
امروز موزیک های قشنگ حامد رو میخوام بزارم اونایی که واقعا دوست دارم و به قولی باهاشون نفس کشیدم
البته این یک چهارم آهنگ های حامد هم نمیشه



نم نمک

 چشمات

 کویر باور

  تقصیر توست

توی چشام زل نزن (کامل)

قد و بالا (باز خوانی آهنگ ویگن)

آلبوم قاتل حرفه ای




طبقه بندی: موزیک،
برچسب ها: حامد هاکان،
ارسال در تاریخ یکشنبه 20 بهمن 1387 توسط حامد
سلام

از اونجا مونده بودم که حدود 1 سال از آشنایی من و سینا میگذشت.
تقریبا به هم وابسته شده بودیم و دیگه بهش عادت کرده بودم اخلاقش خیلی جالب بود یعنی عمرا یه نفر نمیتونست عصبانیش کنه و کاملا آلترناتیو بود درست مثل خودم و تا آخر دوستیمون هم فقط یه بار الکی باش دعوا کردم که سر لج بازی من بود و تقصیر خودم که بعدا تعریفش میکنم .

سال اول راهنمایی همه ما رو با هم میشناختن با این که از نظر قیافه شبیه من نبود اما یه بار یکی از دوستام که تو کلاس ما نبود پرسید حامد این برادرته !! البته نمیدونم چرا از احسان بدش میومد !!
تا جایی به هم وابسته بودیم که برا امتحان های آخر سال نصف کتاب رو من خوندم نصف دیگشو سینا و قضیه ی عوض کردن ورقه ها که مفصله...

بقیش که دیگه تعریفی نداره تا میرسیم به سال سوم راهنمایی .
حدودای آذر بود که من دیدم خیلی دمقه پرسیدم چی شده ؟
گفت بابام میخواد دوباره ازدواج کنه
گفتم خوب به تو چه ؟
که گفت اگه میخواست دوباره ازدواج کنه چرا مامان منو طلاق داد و اینا .
منم بش گفتم که حالا چرا غصه میخوری ما داریم زندگیمون رو میکنیم اونم بزار هر غلطی دلش میخواد بکنه .
با این که قانع نشد ولی من بهش قبولوندم که کاری به کار باباش نداشته باشه اما اونقدر از این قضیه ضربه خورد که اگه من نبودم تو امتحان های دی 10 هم نمیگرفت آخرش از من بیشتر شد .
2 بهمن هم عروسی دوباره ی باباش بود از اون روز دیگه کلا اودم پیش من و تو خونه ی من میموند منم که از خدام بود .
از 15 بهمن هم شروع کردیم به خوندن درسهای سال بعد به خاطر آزمون سمپاد و اینا منم حوصله ی این کارا رو نداشتم ولی خوب مجبور شدم و با یکی از دوستامون شروع کردیم به خوندن درس ها و تا عید هر روز 2 ساعت میخوندیم بعد دادن آزمون هم من مطمئن شدم که هر دومون قبول میشیم مطمئن بودم اگه احسان بعد عید از ایران نمیرفت اون هم میتونست قبول بشه ولی خوب تقدیر اینطوری شد

قسمت بعدی هم که مربوط میشه به اون سال جالب و در عین حال بد !! اول دبیرستان رو میگم.
فعلا



طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،
ارسال در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1387 توسط حامد
نمیدونم تا حالا شده به کسی تا حدی وابسته شده باشید که اگه حتی 1 روز صداشون نشنوید نتونید بخوابید .
من تو این چند ساله انقدر دوست های مختلفی داشتم که بعضی وقت ها اسمشون رو فراموش میکردم حالا نمیگم خوبه یا نه ولی با شخصیت های متفاوت و جالبی آشنا شدم و فهمیدم که خیلی سخت میشه که یه نفر خصوصیاتش شبیه به یکی دیگه باشه .
با هرکسی هم نمیتونم بیشتر از یه مدت صمیمی باشم چون مشکل پیدا میکنم ! یا برام خسته کننده میشه و نسبت به اخلاقیاتش نفرت پیدا میکنم
خیلی ها رو دیدم که دنبال یکی شبیه خودشون یا همون نیمه ی گمشده !!! خودشون هستن
اما من به جرات میگم که یکی مثل خودم رو پیدا کردم دقیقا همون چیزی که میخواستم باشم و نتونستم.

اول از همه هم بگم چون طاقتشو ندارم عکس های سینا رو نمیزارم اینجا همینجوریش بعد گذشت این همه مدت داره دیوونم میکنه.

نمیدونم دقیقا کی بود حدودای تیر 82  که خونمونو عوض کردیم و منم مدرسمو عوض کردم که به خونمون نزدیک تر باشه اون تابستون خیلی خوش گذشت چون کلشو تو کوچه گزروندم ! و بالاخره اول مهر ...

چند تا از دوستای سابقم رو که تو سالای پیش مدرسه ی ما بودن رو میشناختم یکیش هم وحید بود که سال 2 ابتدایی باش رفیق بودم و از اون پر ادعاها و عشق تیکن بود کلاس پنجم بودم 2 تا کلاس هم بود و من و وحید تو کلاس های جداگانه افتادیم بد تر از همه این بود که دقیقا کسایی که خوشم نمیومد ازشون کلاس ما بودن سینا هم که نمیشناختمش تو همون کلاس کناری بود روز اول که گذشت و من تو راه خونه بودم متوجه شدم مسیر منو سینا دقیقا یکیه بعد چند روز که تو مدرسه شناختمش با هم میرفتیم .
کم کم داشتم بهش عادت میکردم و چون از من هم کم حرف تر بود من بیشتر باش صحبت میکردم حدود 1 ماه از مدارس گذشته بود فهمید که من بیشتر موقع ها تنهام اون هم شرایطش خیلی شبیه من بود و مامان و بابش طلاق گرفته بودن و تا 8 شب تنها بود .
واسه همین گفتم که بیا خونه ی من اونم بعد از اصرار من قبول کرد دیگه باش راحت بودم زیاد با هم حرف میزدیم و از همون موقع هم حرفای جالبی میزد .
همینطور داشت روزا میگذشت و سینا هر روز خونه ی من بود و همه کارمون رو با هم میکردیم مهم تر از همه این بود که واقعا بیش از حد شبیه من بود طرز فکرش تا کاراش خودشم اینو به من میگفت .
دیگه کارمون شده بود WE و هر روز داشتیم تو این زمینه پیشرفت میکردیم !! عاشق آلمان بود به خاطر همین منم هیچوقت نمیتونستم با آلمان باهاش بازی کنم البته اون موقع ها نسخه ی باشگاهی بازی هم اومده بود که بیشتر حال میداد دقیقا هم یادمه که اولین گلمو بهش با بارسا توسط کلایورت زدم خیلی حال داد اونم بیشتر مواقع از بین آرسنال یووه یکی رو انتخاب میکرد و عشق کانو رو داشت تقریبا از همون دوره ها بود که خیلی بیشتر از بارسا خوشم اومد
همینطور زمان داشت پیش میرفت و ما بیشتر به هم عادت میکردیم حتی بعضی شب ها بابشو میپیچوند میموند خونه ی ما (تابستون) تا صبح فوتبال میزدیم (بازی نصف شب یه مزه ی دیگه داره خداییش)
دوره ی راهنمایی که با هم ثبت نام کردیم مدرسه و همه جا باهم بودیم .

ادامش رو تا چند روز بعد میزارم...(احتمالا 4-5 قسمتی بشه)



طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،
ارسال در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387 توسط حامد

Butterflies And Hurricanes lyrics


change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights, battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now

change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights and battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now

don't,
let yourself down
don't let yourself go
your last chance has arrived

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard

your time is now


این موزیک گروه Muse رو میتونید از این لینک بگیرید

جالبه آدم رو به فکر وا میداره اما خوب حرف بی خود هم توش داره در کل راک زیاد گوش بدی دیوونه میشی مثل من!!




طبقه بندی: موزیک،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 9 بهمن 1387 توسط حامد

سالار

فک نکنم تو کل ارومیه بتونی یکی رو بشناسی که بیشتر از این نفوذ داشته باشه !!

هر مشکلی تو هرجایی داره سریع میگه که آره اونجا آشنا دارم کارت ردیفه !البته همینجوری برات کاری نمیکنه حتی اگه باباش هم باشه

 

Free Image Hosting - www.supload.com 

 

خوبیش اینه که همه جا به درد میخوره جالب اینه که اگه این نبود من ترکی یاد نمیگرفتم  این فارسی بلد نبود منم ترکی بعدش که مجبور شدم باهاش ارتباط برقرا کنم من فارسی میگفتم این ترکی اوایل یه مترجم نیاز داشتیم ولی بعدا آروم آروم یاد گرفتم الان لهجه هم ندارم اینم زیر سایه من فارسی یاد گرفت  خیلی مدیونشم تو خیلی جاها به دادم رسیده

الانم که هر روز میاد خونه ی من تا چند دقیقه پیش هم اینجا بود

زیاد به چیزی گیر نمیده ولی خدا سر کسی نیاره که باهاش لج بیفته فاتحش خوندست شاید باورتون نشه ولی سال پیش 2 نفر بخاطر قشنگ رد شدن و خوردن به شهریور 

به هیچ چیزی جز پول اهمیت نمیده و آدم ها رو بر اساس پول دسته بندی میکنه !! شاید تقصیر خودش نیست چون هر هفته یه بار با خونه دعوا میکنه و میاد اینجا میمونه شبا به خاطر همین رابطم باب باباش خوبه و معلومه که مثل خودشه

هرچی باشه از خیلی ها بهتره فقط باید مواظب باشی چیزی که نمیخوای کسی بدونه رو بدونه چون اون موقعست که همه میدونن !!

قراره برام یه گواهینامه جور کنه  میدونم که از پسش بر میاد یعنی مطمئنم فقط خدا میدونه چند برام آب میخوره

در کل تو این چند وقته بعد از سینا  خوب تونسته کمکم کنه

امیدوارم به آرزوش که میخواد پولش از باباش بیشتر شه برسه

فعلا




طبقه بندی: دوستام،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 2 بهمن 1387 توسط حامد

کریس مانکن ،فاتح دلبر گاه 2008

زنده باد حماقت!

1) خوش قدو بالا ، خوش استیل ، خوش قیافه ، خوش تیپ و هزار جور خوش دیگه را بچینید کنار هم .... یک برند تبلیغاتی

بزرگ که آدم حظ میکند وقتی قیافه اش را دید میزند ، روی سن رفته : کریستین رونالدوی سر شناس !!؟ غم از دست

دادن خودروی چند میلیونی اش را لا به لای تمام زرق و برقهای سالن مجلل برگزاری مراسم " گالای 2008 " از یاد برده تا

با لبخندی بر پهنای صورت ، ژست فاتحانه خود را بر همه دنیا دیکته کند . آب قند بیاورید لطفا !! چند صد هزار نفر با دیدن

تیپ کریس در تلویزیون ذوق مرگ شده اند .

2 ) دیکتاتوری شیشه ای ابر رسانه ها ، همچنان بر سرنوشت بشر حکم می راند ، زوریخ کدام خراب شده ای است

وقتی در لس آنجلس ، واشنگتن ، پاریس و تلاویو هم ساحره های محبوس در جعبه جادویی ، مشاعر نسل آدم را

افسون می کنند ؟ نمایش انتخاب بهترین بازیکن فوتبال جهان در سال 2008 هم به خوبی و خوشی در سوئیس برگزار

شد تا آنچه باقی می ماند کام شیرین سوپر کاپیتالیستهای مغرب زمین باشد .

 



3 ) نه !! تو باشی کدام را انتخاب می کنی ؟

پاسهای طلایی ژاوی با نسبت صحت 98 درصدی ، به چه کار می آید وقتی چشمان این هافبک بارسلونا ، نقطه

طلایی کادر عکاس را به تسخیر توده در نمی آورد ؟

شلیکهای پیاپی فرناندو تورس به دروازه حریفان چه دردی را درمان می کند ، اگر قرار باشد صورت پر کک و جوش

"ال نینو" دکوراسیون شیک گالا 2008 را مخدوش کند ؟

برای کاکا که یک تنه نعش میلان را در سری آ به دوش میکشد ، جایزه مرد سال دنیا ناسزاوارانه است ؛ چه اینکه او

این اواخر ورزش را با سیاست در هم آلوده و در حمایت از جنایتکاران غزه !! به تخطئه مظلومان صهیونیست !!

برخاسته است.

والبته ، لیونل مسی .... نه ، نه ، نه اصلا حرفش را نزنید . بگذار در هر بازی 98 نفر را دریبل بزند ، بگذار مربی حریف

را روی نیمکت به مرحله سکته و ایست قلبی برساند . بگذار هواداران اتلتیکو مادرید را در ویسنته کالدرون به تشویق

خود وادار کند ، بگذار از سوی" ادسون آرانتس دونا سیمنتو " ملقب به عنوان" بهترین بازیکن سیاره زمین " شود ،

بگذار مارادونا او را " مارادونای جدید" و حتی بهتر از مارادونا بنامد .

اما .... اجازه نده همگونی رشک برانگیز مراسم را به هم بزند . مشکل هورمونی اش را فراموش کرده ای ؟

قدش هم کوتاه است و با کت و شلوار و دکور ست نمی شود .

عکس آخر باید مال کریس رونالدو باشد . برد خوبی دارد !!!

امپریالیستهای مدرن مولتی مدیا آخرین جرعه آب پرتقال فوتبالی شان را هم نوش جان کردند . ضیافت زیبایی بود .

سپردن جایزه بهترین ، به مانکنی که می دانیم بهترین نیست ، اشکال چندانی ندارد ، دست بر قضا برای اعطای این

هدیه ، باید" پله" به سکوی ویژه دعوت شود تا سفیدی اغوا کننده چهره کریس رونالدو ، در کنار تیرگی رخ مروارید

سیاه کنتراست دیوانه کننده تری را رقم بزند .

زنده باد حماقت !! زنده باد نمایش !!! زنده باد پول !!!!

 

با تشکر از ارسی




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 28 دی 1387 توسط حامد

دروغ بزرگی به نام ((یونیسف))

 

 

ارکان:

هیأت اجرایی: متشکل از نمایندگان 41 دولت عضو که برای مدت سه سال از طرف شورای اقتصادی و اجتماعی انتخاب می‌شوند.

دبیرخانه: یک مدیر اجرایی به عنوان رئیس دبیرخانه از سوی دبیرکل سازمان ملل و با مشورت هیأت اجرایی انتخاب می‌شود.

دفاتر منطقه ای: این دفاتر به سازمان های مختلف دولت های عضو در اجرای برنامه های مشترک یاری می‌دهد.

 

استنباط عمومی :

یونیسف یك سازمان جهانی است كه به كودكان و امور ایشان می پردازد . بیش از 60 سال از تاسیس این نماد می گذرد و به مرجع اول ]]سازمانهای دولتی و غیر دولتی (NGO) [[تبدیل شده است وبیش ازهر سازمان دیگری به جمع آوری اطلاعات و تحقیق در مورد كودكان اهتمام دارد و راجع به ابعاد مختلف سلامت و محیط های زندگی كودكان می پردازد . همچنین در سراسر دنیا هدایت كمك های مالی را برای كودكان نیازمند به عهده دارد . اما گروه ها ، دولتها و افراد بسیاری یونیسف را مورد انتقاد قرار داده اند كه چرا در تامین نیازهای گروه خود و تامین منافع آن ناتوان مانده است از جمله انتقادات اخیر از یونیسف می توان به شكست این نهاد در مقابله با برده داری در سودان ، سیاست آن در امر مقابله با ترویج مصرف غذاهای تكمیلی بجای شیرمادر در بیمارستان های كشورهای در حال توسعه و توسل به كنواكسیون حقوق كودك سال 1990 كه تمام كشورهای دنیا به جز ایالات متحده و سومالی آنرا تصویب كرده اند ، اشاره كرد. یونیسف بر خلاف سازمان های غیر دولتی یك سازمان بین دولتی است و لذا برای دولت ها از اعتبار خاصی برخوردار است و به همین خاطر در تمام كشورهای دنیا فعالیت دارد و حتی گاهی از نقص حقوق بشر در كشورهای دنیا سخن می گوید . یونیسف بخاطر وجود برخی گرایش های سیاسی هم مورد انتقاداست در حالی كه هدف این نهاد تامین بودجه برای سازمانهای صرفا غیر سیاسی است در گزارش سازمان های غیر دولتی اخیرا اسرائیل از حمایت یونیسف از گروه فلسطین PYALARA انتقاد نموده است اگر چه یونیسف در دفاع از خود عنوان داشته كه این گروه حمایت از كودكان بی سرپرست و بمباران شده فلسطینی را به عهده دارد . [۳]

كلیسای كاتولیك نیز از یونیسف بخاطر رد هدایای واتیكان انتقاد نموده و نیز به گزارشات انجمن زندگی آمریكایی استناد كرده كه بخشی از بودجه این نهاد صرف ( امور بهداشتی ) و جراحی و سقط جنین می شود دلیل این انتقادها و محكومیت ها آن است كه یونیسف اطلاعات زیادی را در مورد اقدامات احتمالی در مورد دختران كه در جنگ های داخلی در خطر و تهدید تجاوز سربازان قرار دارند منتشر می كند و آموزش مقابله با ایدز و كاهش زایمان های ناخواسته را در دستور كار دارد . [۴].

 

حفاظت از کودکان جهان

هر روز بچه ها را وادار می سازند به نیروهای نظامی بپیوندند خود فروشی نمایند در كارگاه ها به كارهای سخت بپردازند و بعنوان خدمتكار مشغول به كار شوند. از بچه ها سوء استفاده می شود ومورد خشونت قرار می گیرند و نتیجه اینكه افرادی بیسواد سالم و فقیر خواهند شد . یونیسف به طرق مختلف كار می كند تا از حقوق بچه ها حفاظت و حمایت نماید و مانع از به خدمت گیری آنان در جنگ ها به كارگماردن آنان در بخشهای دولتی و خصوصی و گروههای مدنی گردند . دركنار این تلاش ها یونیسف از شبكه اطلاعاتی حقوق كودكان كه یك شبكه بین المللی است حمایت می كنند
 
مصون سازی روش مستقیمی است كه برای ارتقا سلامت بچه ها در 20 سال اخیر در سراسر دنیا به كار گرفته شده است اما هر سال بیش از 2 میلیون كودك در اثر امراضی كه با واكنش ارزان قیمتی قابل پیشگیری هستند جان خود را از دست می دهند . مقصود از مثبت در این روش مصون سازی مضاعفی است كه می توان با واكسیناسیون همراه كرد . از آموزش مصرف مكمل های غذایی گرفته تا روشهای مبارزه با حشرات خطرناك كه جملگی از روشهای تاثیرگذار برای حفظ سلامت كودكان هستند
 
هر كودك باید بهترین شروع زندگی را داشته باشد چرا كه آینده آنان را و در واقع آینده جوامع ایشان و كشورشان كلا به این برهه بستگی دارد . www.unicef.org/earlychildhood

یونیسف یك روش فرآیند كلی مبتنی بر مدارك عینی را برای دوران آغاز زندگی بچه ها دنبال می كند كه شامل اصول زیر می باشد:

  • پیشگیری و درمان شامل ایمن سازی ، تغذیه مناسب ، آب سالم ، و بهداشت اولیه می بایست برای كودكان مراقبان آنها و جامعه ای كه آنها در آن زندگی می كنند فراهم می آید.
  • بچه ها باید در بدو تولد شناسنامه دریافت كند و از سوء استفاده و بی توجهی در امان بمانند وبا عشق و مراقبت های روانی و اجتماعی رشد كرده و از امكانات تحصیلی برخوردار باشند .
  • دختران و زنان به طور خاص باید از تغذیه ، مراقبتهای بهداشتی ، تحصیل و پشتیبانی خانواده برخوردار بوده و به حقوق ایشان احترام گذاشته شود آنها نیازمند اطلاعات در مورد سلامت و ریسكهای زندگی در مورد خویش و فرزندانشان در اثر تعد بارداری و شیردادن به نوزادهایشان هستند .

________________________________________________________________

حالا فقط کافیه یه نگاه کوچولو به عکس زیر بندازین تا متوجه شین یونیسف دروغی بیش نیست

 

 





طبقه بندی: طنز، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ جمعه 27 دی 1387 توسط حامد

شاید قدیمی ترین دوستمه شایدم بود ؟!

سال دوم ابتدایی مدرسمو عوض کرده بودم کسی رو نمیشناختم رفتم همون ردیف اول نشستم یکی هم اومد کنارم نشست  من که کلا بیش از حد خجالتی بودم و تا کسی سوالی نمیپرسید چیزی نمیگفتم اینی هم که کنارم بود وضعش از منم خرابتر بود روز اول تا آخرش هیچی نگفتیم ! روز دوم عزممو جزم کردم که باش صحبت کنم  گفتم سلام جواب داد موفقیت بزرگی بود  کم کم با هم آشنا شدیم و شد دوستم !! از همون اول با بقیه فرق میکرد حر های آدم های بزرگ رو میزد و بالاتر از سنش فکر میکرد منم ازش خوشم میومد یعنی میخواستم مثل اون باشم

جدی

عبوس

عصبی

اما هیچوقت اینطوری نشدم !! البته الان خوشحالم که اون شکلی نیستم .

تا سال چهارم ابتدایی با هم بودیم سال پنجم من مجبور شدم مدرسمو عوض کنم البته اونم عوض کرد ولی خوب یه جا دیگه رفت.

دیگه ازش خبر نداشتم تا این که رفتیم دوره راهنمایی روز اول دوره ی راهنمایی دیدمش واقعا خوش حال شدم با این که تا اون موقع خیلی زیاد دوست داشتم اما اون به نظر من یه چیز دیگه بود واقعا دوسش داشتم

جالب اینه که با این که هر 3 سال راهنمایی رو تو 1 مدرسه بودیم اما هیچوقت هم کلاس نشدیم .

سال 3 راهنمایی مدرسه دانش بعد عید این پیداش نشد فهمیدم که همونطور که میگفت برای مطالعه ی باباش رفتن خارج از ایران فک کردم دیگه هیچوقت نمیبینمش روزای خیلی خوبی داشتیم مخصوصا قرار بود روی یه روبات برای مسابقات کار کنیم  

یه روز که تو نت بودم دیدمش تعجب کردم حدود یکی دو ماهی از رفتنش میگذشت با هم حرف زدیم گفت که برمیگرده خوشحال شدم

همیشه فکر میکردم اگه یه نفر تو دنیا باشه که به درد من بخوره احسانه اما بعد برگشتنس دقیقا همون چیزی شده بود که حال منو بهم میزد

http://www.pcup.ir/files/0wuksx7ubjy9c49bbrwg.jpg

 

به عقیده ی خودش منطقی شده ولی از آدمیت در اومده

دیگه باش کاری ندارم ولی ته دلم دوسش دارم یاد گذشته که چه حالی میکردیم حدود 3 ماهه نه دیدمش نه باش حرف زدم ناراحت هم نیستم

یه سری عقاید عجیب پیدا کرده که خنده داره نگم بهتره ولی خوب امیدوارم همیشه موفق باشه

باز هم ممنون بابت همه چی

 




طبقه بندی: دوستام،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 25 دی 1387 توسط حامد
(تعداد کل صفحات:5) 1 2 3 4 5

قالب وبلاگ