منو نبخشید هرچی گفتم
منو نبخشید هرچی كردم
منو نبخشید چه شبا من به یاد اون گریه كردم
آرزومه كه دوباره
دست گرم یه ستاره
بیاد از آسمون دوباره یاد اونو برام بیاره
چرا خدا صدای منو
نمیشنوه یدونه ی من
چرا شكوندی قلب منو ؟
نبود حق دلم گل من
چرا همیشه ی همیشه باید جونشو فدا كنه
چرا اون كه میگفت گلمه باید گلدونو رها كنه...
مگه گناهم چی بود عزیزم
كه توی تنهاییام بسوزم
دلتو بردی دنبال كارت
گفتی نمیخوام باشم كنارت
گفتم نرو نزار تنها بمونم
آخه میمیرم
گفتی میدونم
با این كه دیدی شكستن من
چطور تو نامرد گذشتی از من ؟
....
پ.ن : عاقبت عجله داشتن
طبقه بندی: خاطرات،
منو نبخشید هرچی كردم
منو نبخشید چه شبا من به یاد اون گریه كردم
آرزومه كه دوباره
دست گرم یه ستاره
بیاد از آسمون دوباره یاد اونو برام بیاره
چرا خدا صدای منو
نمیشنوه یدونه ی من
چرا شكوندی قلب منو ؟
نبود حق دلم گل من
چرا همیشه ی همیشه باید جونشو فدا كنه
چرا اون كه میگفت گلمه باید گلدونو رها كنه...
مگه گناهم چی بود عزیزم
كه توی تنهاییام بسوزم
دلتو بردی دنبال كارت
گفتی نمیخوام باشم كنارت
گفتم نرو نزار تنها بمونم
آخه میمیرم
گفتی میدونم
با این كه دیدی شكستن من
چطور تو نامرد گذشتی از من ؟
....
پ.ن : عاقبت عجله داشتن
طبقه بندی: خاطرات،
ارسال در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط حامد
از كجا شروع شد ؟
از كجا شروع كنم ؟
" بعضی وقت ها فكر میكنم كاش هیچی نبود "
آره . درست مثل 5 سال پیش . كاش هیچ نبود .
*قصه مرد شدن من*
من بیشتر از 10 بار گفتم كه "دیگه مرد شدم" و هر بار روزگار بهم گفت ، تو ساده ای !
یك روز خواستم بنویسم تا اون موقع كه به اوج رسیدم بتونم با دیدنشون بیشتر به خودم ببالم ! اما هیچوقت فكر نمیكردم كه ببازم . میگفتم میخورم زمین و بلند میشم . اما فكر عادت رو نمیكردم هیچوقت .
باز هم نمیگم كه از من گذشته و دیره . ولی نمیشه ... همیشه چیزیو كسی مانعم بوده .
الان كه نگاش میكنم میبینم كه چقدر فراموشكارم . چه قول هایی دادم به خودم و زیر پاشون گزاشتم . همیشه میدونستم بد قولم اما به خودم ؟
جلوی چشممه اون صحنه های وحشتناك . و یادمه چقدر گفتم . " درستش میكنم " و چقدر زود بهم فهموند كه تو كوچیكی .
ایمان داشتم و میگفتم " زندگی زیباست ، زشتی های آن تقصیر ماست " اما حالا میدونم كه این زشتی ها رو نمیتونم تموم كنم !
چقدر خوب گفتم كه : " یك روز به جایی میرسم كه هیچ بدیی دور و برم نبینم و به همه بگم مثل من باش !"
چقدر بدم میاد از اختلاف . چقدر بدم میاد از اجبار . چقدر بدم میاد از تغییر .
و چقدر بدم میاد از اون كسی كه الان میگه اگه تفاوت ها و اجبار ها و تغییرات نبود دنیا مزه ای نداشت !! اون كسی كه هیچوقت جای من نبوده كه بدونه !
و امروز ... فقط میخوام به یاد خودم بیارم ... تو روزای آخر ... شاید یكی مونده به آخر ... امیدوارم دیر نكرده باشم ...
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: دفتر خاطرات، امید، روزای آخر،
از كجا شروع كنم ؟
" بعضی وقت ها فكر میكنم كاش هیچی نبود "
آره . درست مثل 5 سال پیش . كاش هیچ نبود .
*قصه مرد شدن من*
من بیشتر از 10 بار گفتم كه "دیگه مرد شدم" و هر بار روزگار بهم گفت ، تو ساده ای !
یك روز خواستم بنویسم تا اون موقع كه به اوج رسیدم بتونم با دیدنشون بیشتر به خودم ببالم ! اما هیچوقت فكر نمیكردم كه ببازم . میگفتم میخورم زمین و بلند میشم . اما فكر عادت رو نمیكردم هیچوقت .
باز هم نمیگم كه از من گذشته و دیره . ولی نمیشه ... همیشه چیزیو كسی مانعم بوده .
الان كه نگاش میكنم میبینم كه چقدر فراموشكارم . چه قول هایی دادم به خودم و زیر پاشون گزاشتم . همیشه میدونستم بد قولم اما به خودم ؟
جلوی چشممه اون صحنه های وحشتناك . و یادمه چقدر گفتم . " درستش میكنم " و چقدر زود بهم فهموند كه تو كوچیكی .
ایمان داشتم و میگفتم " زندگی زیباست ، زشتی های آن تقصیر ماست " اما حالا میدونم كه این زشتی ها رو نمیتونم تموم كنم !
چقدر خوب گفتم كه : " یك روز به جایی میرسم كه هیچ بدیی دور و برم نبینم و به همه بگم مثل من باش !"
چقدر بدم میاد از اختلاف . چقدر بدم میاد از اجبار . چقدر بدم میاد از تغییر .
و چقدر بدم میاد از اون كسی كه الان میگه اگه تفاوت ها و اجبار ها و تغییرات نبود دنیا مزه ای نداشت !! اون كسی كه هیچوقت جای من نبوده كه بدونه !
و امروز ... فقط میخوام به یاد خودم بیارم ... تو روزای آخر ... شاید یكی مونده به آخر ... امیدوارم دیر نكرده باشم ...
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: دفتر خاطرات، امید، روزای آخر،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1388 توسط حامد
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو.... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ اینها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه. مجازی:
مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.
خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که زندانه
و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها، عاجزیم.
برچسب ها: مجازى،
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو.... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ اینها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه. مجازی:
مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.
خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که زندانه
و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها، عاجزیم.
برچسب ها: مجازى،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 دی 1388 توسط حامد
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن
طبقه بندی: یه لحظه فکر،
برچسب ها: مادر،
ارسال در تاریخ جمعه 25 دی 1388 توسط حامد
می ترسم این احساس تو
حسی كه عاشقه هنوز
آخر به دست روزگار
ساده عوض بشه یه روز
میترسم این برق چشات كه روشنه توی شبام
یه شب به خواست روزگار كوه آتش شه زیر پام
میترسم از تنها شدن
از این نگاه رفتنی...
وقتی این روزا میدونم مثل خودم خیلی كمه
بی اعتمادم نه به تو ! بی اعتمادم به همه !!
من این روزا به سادگی به چشمامم شك میكنم !!
پ.ن : داغونما
چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی گریه بلده
تا وقتی تو زندگی با همه غیر تو بده
چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی كه منتظره
تا وقتی كه نمیتونه به دیدن كسی بره
از تو دارم تموم قصه هامو دل بده تا رو كنم ادعامو
پ.ن2: دیگه میخوام بتركونم
میدونی این دل تنگم دیگه بی تو دل نیمشه
كاش به من نگفته بودی كه میری واسه همیشه !
فكر میكردم برمیگردی ...
اما رفتن تو انگار راه برگشتی نداره ...!
من برای با تو بودن از همه دنیا گذشتم
وقتی بودی نازنینم دیگه چیزی كم نداشتم
آره
باورم نمیشه كه تو رفتی و نموندی ... تو چشای بی قرارم غم دنیا رو نشوندی ...
حالا من بی كس وتنها توی كوچه ها میگردم شاید از رد قدم هات یه نشونی پیدا كردم ... (چه میكنه علی جعفری)
پ.ن3: هیچكدوم ربطی به من نداشت گزاشتم بچه ها استفاده كنن !
یه مدت بود میخواستم بیام یه چیزی بنویسم حالا اومدم !
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: چرت و پرت، یاد رفقا !،
حسی كه عاشقه هنوز
آخر به دست روزگار
ساده عوض بشه یه روز
میترسم این برق چشات كه روشنه توی شبام
یه شب به خواست روزگار كوه آتش شه زیر پام
میترسم از تنها شدن
از این نگاه رفتنی...
وقتی این روزا میدونم مثل خودم خیلی كمه
بی اعتمادم نه به تو ! بی اعتمادم به همه !!
من این روزا به سادگی به چشمامم شك میكنم !!
پ.ن : داغونما
چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی گریه بلده
تا وقتی تو زندگی با همه غیر تو بده
چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی كه منتظره
تا وقتی كه نمیتونه به دیدن كسی بره
از تو دارم تموم قصه هامو دل بده تا رو كنم ادعامو
پ.ن2: دیگه میخوام بتركونم
میدونی این دل تنگم دیگه بی تو دل نیمشه
كاش به من نگفته بودی كه میری واسه همیشه !
فكر میكردم برمیگردی ...
اما رفتن تو انگار راه برگشتی نداره ...!
من برای با تو بودن از همه دنیا گذشتم
وقتی بودی نازنینم دیگه چیزی كم نداشتم
آره
باورم نمیشه كه تو رفتی و نموندی ... تو چشای بی قرارم غم دنیا رو نشوندی ...
حالا من بی كس وتنها توی كوچه ها میگردم شاید از رد قدم هات یه نشونی پیدا كردم ... (چه میكنه علی جعفری)
پ.ن3: هیچكدوم ربطی به من نداشت گزاشتم بچه ها استفاده كنن !
یه مدت بود میخواستم بیام یه چیزی بنویسم حالا اومدم !
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: چرت و پرت، یاد رفقا !،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 آذر 1388 توسط حامد
سلام
یه مدتی همینجوری غیب بودم !
حسش نبود دیگه
رفته بودم پی دل خودم فقط نگید كه بی وفا بودم
خوب الان هم اومدم چون یه اتفاق مهم افتاده
امروز تفلد یكی از بچه هاس ! آره بچس
پسر خوبیه ...این قسمت از نوشته به علت مشكلات اخلاقی ویرایش شد 
آدمی كه خز بودن رو خز كرده
كه الان افتخار این رو دارم كه بهش لقب خزِ خزان رو بدم
از كمالاتش هرچی بگم كم گفتم اصلا 
آره تفلد امیرحسینه !
تولدت مبارك جیــــــــــــــــــــــــــــــگر
یه شعری آماده كردم برات همه با هم بخونیم 
تولد تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک
رو سقف این اتاقه
یه عالمه ستاره
میخوایم تولدت رو
جشن بگیریم دوباره
فشفشه های روشن
بادکنکای رنگی
همگی با هم بخونیم
آخه تو چقده قشنگی
آخه تو چقده قشنگی
چقدهقشنگی ا
از همه رنگی ا
لپتو بچشم ا
بچه قشنگم ا
هوشدورودو هوشدورودو
هوشدورودو هوشدورودو
حالا حرف منو گوش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن
تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک
طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: تولد،
یه مدتی همینجوری غیب بودم !
حسش نبود دیگه
رفته بودم پی دل خودم فقط نگید كه بی وفا بودم

خوب الان هم اومدم چون یه اتفاق مهم افتاده

امروز تفلد یكی از بچه هاس ! آره بچس
پسر خوبیه ...این قسمت از نوشته به علت مشكلات اخلاقی ویرایش شد 
آدمی كه خز بودن رو خز كرده
كه الان افتخار این رو دارم كه بهش لقب خزِ خزان رو بدم
از كمالاتش هرچی بگم كم گفتم اصلا 
آره تفلد امیرحسینه !
تولدت مبارك جیــــــــــــــــــــــــــــــگر



تولد تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک
رو سقف این اتاقه
یه عالمه ستاره
میخوایم تولدت رو
جشن بگیریم دوباره
فشفشه های روشن
بادکنکای رنگی
همگی با هم بخونیم
آخه تو چقده قشنگی

آخه تو چقده قشنگی
چقدهقشنگی ا
از همه رنگی ا
لپتو بچشم ا
بچه قشنگم ا

هوشدورودو هوشدورودو

هوشدورودو هوشدورودو
حالا حرف منو گوش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن
تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک
طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: تولد،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 آذر 1388 توسط حامد
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
ارسال در تاریخ چهارشنبه 22 مهر 1388 توسط حامد
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرده
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درده
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
اتاق خالیم بی توچه سرده
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درده
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
دلم واست تنگ شده بى معرفت !
طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 17 مهر 1388 توسط حامد
سردی ولی کنار تو با شعله ها همنفسم
شبی کویریم ولی با تو به بارون میرسم
تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم
شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم
ساکتی اما تو چشمات غوغای نور و شبنمه
میترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه
با تو یه دنیا شادی ام
اگرچه دور و بی کسم
از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم
به مرز دریا میرسم
دریا خود خود توئی وقتی که غرق طوفات توئم
شب غرق زیبائی میشه وقنی نگاهت میکنم
...
طبقه بندی: هیچی،
شبی کویریم ولی با تو به بارون میرسم
تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم
شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم
ساکتی اما تو چشمات غوغای نور و شبنمه
میترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه
با تو یه دنیا شادی ام
اگرچه دور و بی کسم
از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم
به مرز دریا میرسم
دریا خود خود توئی وقتی که غرق طوفات توئم
شب غرق زیبائی میشه وقنی نگاهت میکنم
...
طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 10 مهر 1388 توسط حامد
لعنت به این زندگی
گناه یه بچه 9-10 ساله چیه که باید مادرشو از دست بده ؟
تا آخرش هم باید جورشو بکشه...
تا میخواد یه ذره حالت خوب بشه گند میزنن به زندگیت
لعنت
طبقه بندی: هیچی،
گناه یه بچه 9-10 ساله چیه که باید مادرشو از دست بده ؟
تا آخرش هم باید جورشو بکشه...
تا میخواد یه ذره حالت خوب بشه گند میزنن به زندگیت
لعنت
طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 8 مهر 1388 توسط حامد
ارسال در تاریخ جمعه 3 مهر 1388 توسط حامد
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم رو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاهست
چرا بخت من سیاهست تو می دونی
پنجره بسته بشه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره ، فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
عید همتون مبارک !! یادم نمیاد هیچ عیدی در این حد تنها بوده باشم !
طبقه بندی: هیچی،
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم رو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاهست
چرا بخت من سیاهست تو می دونی
پنجره بسته بشه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره ، فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
عید همتون مبارک !! یادم نمیاد هیچ عیدی در این حد تنها بوده باشم !
طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ شنبه 28 شهریور 1388 توسط حامد
دستامو میگیری و من مثل دیوونه ها میشم ...!
پ.ن:کسی تو یاهو نبود نمیگفتم عقده ای میشدم
طبقه بندی: هیچی،
پ.ن:کسی تو یاهو نبود نمیگفتم عقده ای میشدم
طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط حامد
سلام
هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !
در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !
چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !
مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم
دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو
یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله


این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش
با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه
(علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد
) لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !!
الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !
به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !! آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش
الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !!
آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی
منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه 
رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو
خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست
کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم 
داش فری
پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم
آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون
قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود 
اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم
این تیکه هم راست کار خودتون
دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما
من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا
طبقه بندی: دوستام، خاطرات،
برچسب ها: گندتون بزنم، رفیق ناباب،
هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !
در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !
چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !
مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم
دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو
یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله


این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش
با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه
(علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد
) لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !! الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !
به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !! آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش
الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !! آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی
منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه 
رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو
خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست
کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم 
داش فری
پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم
آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون
قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود 
اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم
این تیکه هم راست کار خودتون
دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما
من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا
طبقه بندی: دوستام، خاطرات،
برچسب ها: گندتون بزنم، رفیق ناباب،
ارسال در تاریخ یکشنبه 22 شهریور 1388 توسط حامد
کوچهها باریک ان، دکونا بستهس
خونهها تاریک ان، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
×
نگا کن مردهها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جونسپرده نمیرن،
شكل فانوسی ان، که اگه خاموش ئه،
واسه نف نیس، هنو یه عالم نف توش ئه؛
×
جماعت! من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گر چه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم.
×
کوچهها باریک ان، دکونا بسته س،
خونهها تاریک ان، طاقا شکسته س...
خونهها تاریک ان، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
×
نگا کن مردهها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جونسپرده نمیرن،
شكل فانوسی ان، که اگه خاموش ئه،
واسه نف نیس، هنو یه عالم نف توش ئه؛
×
جماعت! من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گر چه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم.
×
کوچهها باریک ان، دکونا بسته س،
خونهها تاریک ان، طاقا شکسته س...
ریتمش تنفرو تو وجودت زنده میكنه نه ؟!
بعضی وقت ها خوشحالم كه میتونم از كسی متنفر باشم چون یه جسی بهم میده كه باعث میشه برای انتقام پیشرفت كنم !
بعضی وقت ها خوشحالم كه میتونم از كسی متنفر باشم چون یه جسی بهم میده كه باعث میشه برای انتقام پیشرفت كنم !
طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: تنفر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور 1388 توسط حامد
تبلیغات 