تاریخ : جمعه 25 تیر 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: عمومی ,



یعنی بعد از یک سال هیچی نداشته باشه این جنبش من رو به عدل تو و حتی به بودنت داره به شک میندازه.

هستی خدایاااااااااااا؟!

یعنی داری میبینی و دم نمیزنی؟!

نکنه اون قدرت لا یتناهیت به ما که رسیده یه خالی بندی بزرگ به بزرگی همون خداییت در اومده.

آخه کجایی؟

فقط ببین دارن چه به سر مردم میارن.

نمیدونم باید به تو فرصت بدم یا به خودم!!!

دیگه کم کم داره دلم برا خودم میسوزه که امیدم به داشتن تو بوده. تویی که خودت رو زدی به خواب.

دِه بگووو، بگو که دروغ نیستی. یه نشونه عیان کن از او عدالتت. به من نه ها به اونها که دارن تقاص در برابر ستم سکوت نکردن و قیامشون رو با شکنجه تو زندان میدن، به اونها نشون بده.

بجنب داره دیر میشه.

متاسفم , جم و جور کردن افکار پریشان هم کار دستم می دهد.یک جاهایی کفر و یک جاهایی هم ... .

ولی شایدفردا  برای آدم های نسل بعدی تعریف کردیم:« ما در زمانه‌ای زیستیم که دل‌خوشی کیمیا شده بود»

پی نوشت 1 : راستش هیچ وقت نفهمیدم که منظور از این کلامش : الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم یعنی چه ؟

پی نوشت 2 :همچنان مانده ام آخر کجای این لجن زیباست. زندگی برای چی و کی ؟!!فعلا" که دور با جنابان مضاعف است.

یک سال به همین زودی گذشت ... (در سال سگدو به سر می بریم, خوشحالیم که برای یه لقمه نان مثل سگ باید جان بکنیم و.......... الکی خوشیم)

دیگه هیچی ...ولی خودمانیم پراکندهکویی هم عالمی دارد.

3.امید(متن اصلاح شده بعد از چند روز)





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: وقتی خدا خوابه ,

تاریخ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: سیاسی - اجتماعی ,



 

 

 

 

 

خدایا، خدایا، آه ای خدایم

صدایت می زنم بشنو صدایم

شكنجه گاه این دنیاست جایم

به جرم زندگی این شد سزایم

مرا، مرا بگذار با این ماجرایم

نمی پرسم، نمی پرسم چرا این شد سزایم

گلویم، گلویم مانده از فریاد و فریاد

ندارد كس غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند

به گل های به خون غلطیده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه

كه داغ نوجوانش دیده سوگند

خدایا، خدایا حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشی در گذار است

به فكر قتل عام لاله ها باش

كه خواب گل به گل كابوس خار است

خدایم، خدایم ای خدایم

ای پناه لحظه هایم

صدایت می زنم بشنو صدایم

الهی، الهی در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان

عطا كن دست بخشش همتم را

خجل از روی محتاجان مگردان

الهی، الهی كیفرم را می پذیرم

كیفرم را می پذیرم

كه از تو ذات خود را پس بگیرم

كمك كن، كمك كن تا كه با ناحق نسازم

كمك كن تا كه با ناحق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم. (برابری ) =3h

 

 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : جمعه 27 فروردین 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: عمومی , روز نگار ,



 

 

چقدر احمق بودم که برای خالی کردن همه آن افکار و اوهام پوچ و خالی به تماشای شادترین (مسخره ترین ) فیلم سال (حلقه های ازدواج) رفتم .در آن فیلم نقش یک نگبان شرکت (راستش یادم نمیاد چه شرکتی بود!!) را داشتی مثل همیشه شوخ و ....

بی شک کسی که دل مردم را شاد می کند همیشه زنده است .

راستی آخرین فیلمت را هم ندیدم (تشییع جنازه) ولی مطمعنم که مثل همان (( غلام شش لول بند زیر آسمان شهر )) شاد و با طراوت نبودی چون مادرم که فیلم را دیده بود ... .روحت شاد

پی نوشت 1 : در این حالت غریب ,  فقط حس شنیدن اشعار " الف - بامداد " را دارم .

کوچه ها باریکن دکونها بسته اس
خونه ها تاریکن طاقها شکسته اس
از صدا افتاده تار و کمونچه ، مرده می برن کوچه به کوچه





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: هیچی ,



شرمسارم کمی هم ...

از رفتار های روزهای نخست کاردر سال صبر و استقامت که قولش را به او داده بودم . توجیه نمی کنم ولی کمی هم تقصیرعلامگان دهر بود که مثل همیشه سیاست آبکشیدن جا نماز را در پیش گرفتند.

امیر هم فهمیده بود که بازم (!!!) :چیه حسین می خوای انتقام بگیری !؟؟ به خدا دیوانه ای .این برداشت یک دوست بود خدا می داند دیگران با خود چه می گوند و ..البته این روزها قصه ام بر کسی پوشیده نیست و از این و آن می شنوم که (آکو می گه ها ... من از خودم چیزی رو در نمیارم .

جان مادرت نگو که آکو بهم گفته ها ...

از نگاه های سرد و بی روحشان می فهمم که امروز اسباب دست و مسخره دوستان شده ام و حرفم سر زبان ها افتاده !!!

میم  هم ول کن ماجرا نیست مسیجها و تماس های:حسین جون تازگیا یه چیزایی شنیدم کسی حرفی زده ؟اتفاقی تو کلاستون افتاده ؟

حسین جون این چیزا چیه تو خوابگاه دربارتون می گمن !؟؟

حسین خدا نگم چی کارت کنه شنیدم رفتی همه جا جار زدی که ...آره درسته ؟

حسین جون...حسین جون....

حسین جون و کوفت !!! به قول فرهاد عزیز : می روم , می آیم , می اندیشم که شاید خواب بوده ام , خواب دیده ام ... اما همه چیز یکسان است .. با این حال ...نیست.

چقدر دوست داشتنی بودند روزهای خوب دوران دبیرستان (وقتی که بچه بودم )

آن روزها آدم بزرگها و زاغ ها این سان فراوان نبودن وقتی بچه بودم مردم نبودن ... وقتی که بچه بودم ...غم بود ...اما ...کم بود .

رفتی اما با رفتنت یا بهتر بگویم نبودنت هم چیزی را تغییر نداد .جز این که به همه بگویم که از اقوام بسیار دور بوده ای (دروغ)چه خوب فهمیدی که مشکلات زندگی پایانی ندارد ؟ ولی این راهش نبود !!!

تو هم با من نبودی



تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: عکس ,



 

The King of Free Kicks , The King Wesley

Greater Than Alex , Greater Than
everyone !!!
 
 
 
 
 
 
 
WE WANT CHAMPIONS LEAGUE
 !!! who can stop us
 




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: wesley , champions league ,

تاریخ : پنجشنبه 12 فروردین 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: روز نگار ,



غلط کردم بابا ... این دیگه چه وضعشه (البته اشکال از گیرنده های منه که زیادی جو گیرن)

خدا پدر مخترع .... نیکوتین (منظورم چای و قهوهو ازیناست)  رو بیامرزه تا حالا کار خیلی ها رو راه انداخته!!! فکر بد نکن منظورم ما شب زنده بیداراست.(آهان)

دیروز واسه احوال پرسی و اینا بهش زنگ زدم .با کمال پر رویی می گه : خوب ,عالی , خوش می گذره و مهمونی و ... همه چی آرومه  .منم هر چی از دهنم در اومد نثارش کردم ... البته خیلی زود آروم شدم اخه امسال سال صبر و استقامته ها ...  داره بگه جان حالش و می بره اونوقت منو امیر باید حمالیش و کنیم .حیف که بچه محله (راستی دوستان هوای بچه محلاتون و داشته باشید اااااا) ولی خیلی سوز داره پنجاه و اندی صفحه ترجمه ... خدا نگم چی کارت کنه بگه جانی ....

کتاب چیز خوبیه بچه ها ... 

جدا از شوخی واینا واسه عید چنتا کتاب گرفته بودم که دوتاش مونده (خزه --- هربرلوپوریه --- ترجمه احمد شاملو " شاعر بزرگ آزادی" و دومی نارسیس و گلدموند – هرمان هسه --- ترجمه سروش حبیبی) چنتا هم تموم کردم که یکی از متفاوت تریناش که خیلی هم واسم جالب بود (آخه شانسکی و با سلیقه خودم انتخابش کردم=اسم جالبی داشت) "" تو سری خور "" در حین خووندن کتاب قسمتهایی از سریال دوستداشتنی " زیر تیغ " یکی از بهترین سریالایی  که تا حالا پخش شده به خاطر می آوردم .داستان کتاب یه جورایی مثل زیر تیغ بود. راوی داستان فردی به نام اپیسکوپو که ...کتاب از همه لحاظ ایده آل : 104 صفحه و قیمت 2500 تومان با نثری بسیار روان (  مترجمش رو حتما" میشناسین= بهمن فرزانه )

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد  یه جمله از این کتاب هدیه من به شما .

 

خدا رو شکر سرگرمیم تا زمان اکنون (پیش و رو ) خواندن این کتاب ها بوده و خدا را صد سپاس که چشمانم به برنامه های رسانه ملی (سردار ضرقامی) نیوفتاده .... (دروغ بده ... سریال بازگشت خوشبختی , ساععت 7 از شبکه 3 تنها سریالیه که می بینم .چنتا DVD خوبم بهم رسیده مثل : "قصه سنگسار ثریا میم " خیلی فیلم جالبی بود البته تلخ و  و غم انگیز ." کسی از گربه های ایرانی خبری ندارد " ساخته بهمن قبادی .(این فیلما به ترتیب ساخته 1 و3  سال پیشن )

یه توصیه برادرانه : اینا رو گفتم که بدونید چنین فیلمهایی هم وجود دارن ولی دیدنش رو به شما توصیه نمی کنم .نداشتن کوچکترین حقوق شهروندی ,فقر و فهشا ,آداب ورسوم های غلط و خشونت مزمون اصلی این فیلماست . خدا رو شکرچون هیچ کدوم از اینا تو کشورمون نیست ,ممکنه یه خورده واستون تازگی داشته باشه برای همین وقتتون رو صرف چیزایی که اصلا" وجود نداره نکنید.

 

 

اهان ... یادم رفت .نمیدونم چرا یه چند روزیه انجا رادیو فرهنگ رو نمی گیره خوب" به جای برنامه ی فوق العاده شبستانه سر شب آهنگ های زنده یاد فرهاد مهرداد رو گوش می دم.

 

بویٍ عیدی؛ بویٍ توت؛ بویٍ کاغذ رنگی
                بویٍ تندٍ ماهی دودی؛ وسط سفره‌ی نان
                                  بویٍ یاسٍ جانمازٍ ترمه‌ی مادر بزرگ

           با اینا زمستون و سر میکنم
           با اینا خستگیمو در میکنم ....

بعقیش در ادامه مطلب ...

خبر خاصی نیست .همه چی آرومه من چقدر...

پی نوشت : این اسپم دادن هم بد نیستا



تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1389 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: روز نگار ,



بد نیست گاهی هم تولد یواشکی دعوت شوی و فشفشه در دست منتظر شوی در باز شود و دوربین ها توی دست بچرخد و فلاشها توی تاریکی خودی بنماید و بعد هم ساعت دوی نیمه شب بروید توی پارک بچگی کنید.....بد نیست گاهی بی خیال دنیا شوی و بشوی همان آدم قدیمی که بودی....بعد جای ساعت ۸ صبح ,ساعت ۱۱ از خواب بیدار شوی...آخر برای آدمی که ۳ میخوابد....شاید هم نمیخوابد...و لحظه هایش را گره زده به این خفته ی چند...و حاصلش شده اینهمه بچگی و سرخوشی و گشت نیمه شب توی پرواز(عالم خیال) مگر خواب و خوراکی هم می ماند !!!

 من و نمیدانم چطور این حس و حال خوب امشبم را برای شما لا به لای کلمات بپیچم..  گمان بد نکن !! چیزی تناول نکرده ام!...این شکری که به کام ما ریخته از ملاقات خودمان با خودمان است...آن خود شیطان بازیگوشمان...

 

وقتیکه حالت بده . ..
روحت بی پناهه . .
می بینی هر کاری که کردی اشتباهه . . .
وقتیکه کم کم به کسی وابسته میشی . .
چون از شبای بی نوازش خسته میشی !
وقتی که آروم شدنت خیلی بعیده . . .
اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده
برگرد به من!
مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه !
برگرد به من
مث ِ کسی که شبونه هوس ِ دریا کنه
وقتی به جز شب هیچ رنگی تو  نگات نیست. . .
وقتی کسی اندازه ی تنهائیات نیست!!
وقتی که گم می شی و می ترسی دوباره . . .
می فهمی هیچکی مثل من دوست نداره . . .
وقتی دلت به صد در ِ بسته رسیده . . .
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده !
برگرد به من . .
مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه ..
برگرد به من
مث ِ کسی که شبونه هوس دریا کنه . . .

 

پی نوشت : امان از دست بچه های کم کار این وبلاگ .بابا سال نوعی گفتن ! ( نــــــه انگار از این خبرا نیست ).بازم باید خودم دست به کار می شدم ؟ آخه بازیگوشی و کم کاریم حدی داره ... برادر من باشما هستم ... با تاخیر 4 روزه سال جدید که به نام صبر و استقامت نام گذاری شده بر همه مبارک.

بی ربط نوشت : یه چند روزیه که جو گیر شدم و متون پارسی عصر عتیق رو می خوونم اگه تو نوشته هام چیز بی ربط دیدید اصلا" تعجب نکنید!!! 

 

پی نوشت 2 :                          

                                         

 

                                                  

3h

                                                                      .... و هنوز سبزم



تاریخ : چهارشنبه 26 اسفند 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: عمومی , خاطرات ,



 

به نام اون که می گن همین دوروبراست .

درود به همه دوستان . از اونجایی که اخرین پستم تو این ساله , هر چی دارم می خوام بگم البته  یه کم طولانیه

سال 88 سالی بس عجیب و پر حادثه....

_نمی دونم از کجا شروع کنم ولی این طور شد که : ... تو همون روزای اول بعد از تعطیلات شروع شد ,به خاطر دوری  19 روزه جوری اشک ریختیم که تقریبا" هر که از راه می رسید یه تیکه بهمون مینداخت .از این که اینقدر احساسی هستیم و از این حرفا ( داستان اصلی رو می تونید تو مطلب " دوست نه برادر" امیرحسین عزیز بخوونید ). یه هفته بعد از عید همچی برعکس شد منظورم همون 10 روز نحصیه که فکرشم آزارم می ده,حالا تجربه حضور تو خوابگاه اونم برای اولین بار و ورود به یه محیط پر از احساس اشمئزاز (تصور اولیه از اون مکان ) رو هم بهش اضافه کن.غیبت و پشت سر گویی از کلاس و همکلاسی و استاد و ... هر کی که فکرشو بکنی واقعا" داشت منو دیوونه می کرد البته واسه یه عده این جو طبیعی بود حداقل از رفتارشون می شد اینو فهمید.خوب منمکه دستم به هیچ جا بند نبود فقط زورم به یه نفر می رسید یه ماشین اصلاح برداشتم و افتادم به جون موهای بدبخت و این اولین باری بود که واسه حرف مردم خود زنی می کردم به خاطر حرف چنتا کور وکچل .هر طوری که بود تموم شد ولی به معنای واقعیه کلمه وحشتناک بود .

_ مهمتر حادثه سال : 22 خرداد = ننگین ترین روز در تاریخ 30ساله جمهوری اسلامی.نه حوصله تعریف کردن وقایع قبل و بعد از انتخابات و دارم نه انرژیشو  ,چون می دونم حق ما گرفتنی نیست .

اون حس قشنگی که داشتم ...  حس خوب زندگی تو یه جامعه سالم و بدون دروغ اما مردم عوام گونی های سیب زمینی رو به این رویای قشنگ ترجیح دادند . ابلهانه تر, این که مردم عوام باور کردن که آن مرد پیروز واقعیه انتخابات بود , با اختلاف میلیونی !!! دیگر بار گفته بودم که " نمک به زخم پاشیدن در مرام ما نیست " اما چیزی که بیش از این مرا آزار می دهد ,غم این خفته چند است که خواب در چشم ترم می شکند ...( رای سبزت برگ هرزه )

_ شروع ترم دوم ( جنجالی ترین اتفاقات زندگی) همه اتفاقا از اون روز بارونی شروع شد, دوشنبه 14 آبان سر جلسه فارما و... الان می فهمم که چیزی نبوده جز" حسادت" فقط همین .از فردای اون روز پشت سر هم داستان داشتیم .

اول یا دوم آذر . اولین بار بود که تو زندگی خصوصیه یه فردی دخالت می کردم البته چیز خاصی نود .طرف آبنبات می خواست که من گفتم واسه دندونت ضرر داره و ازینا که طرف از تصمیمش منصرف شدو حرف ما رو گوش کرد.گرچه به خاطرش کلی حرف خوردم ولی الان که می بینم کارم نتیجه داده (" وصفش سخته ولی ) از صمیم قلب خوشحالم .

بزرگترین اشتباه یه آدم آرمان گرا ,چی میتونه باشه ؟ مسلما" واسه کسی که تو زندگیش هیچ مرز و حصار خاصی قائل نمیشه , محدود کرد خودش حتی با چیزای بزرگ ع بزرگترین اشتباهه. حتی اگه اون چیز خیلی بزرگ باشه بازم یه حدی داره .... واین بزرگترین اشتباه من تو زندگی بود (البته تجربه خوبی بود ) باروشن شدن قضایا و یه سری از موضوعات در روزای اخیر وجدانم خیلی راحت تره ... بگذریم .

داریم به سال جدید نزدیک میشیم ومعمولا" رسمه که لحظه سال تحویل دعا کنن.دعاهای مختلفی رو تو این مدت واسه خودم و دوستام و خانواده کردم از سلامتی گرفته :( یه چیز واقعا" رویایی و این که هیش کی تو این دنیا نمی تونه سالم باشه همه ما به یه نحوی بیماریم یه عدمون از نظر جسمی یه عدمون هم از نظر روحی – روانی) تا خوشبختی ( خیلی دور از دسترسه ) تو دنیایی که همه چیزش بنا به جبره , هیشکی خوشبخت نیست .ساده لوحانست که به خاطر چنتا موفقیت ناچیز تو زندگی خودمون و خوشبخت فرض کنیم .همه چیزو مجبوریم تحمل کنیم , دخترک گل فروش سر چهارراه ( تصورش و بکن) اون فقط 9 سال داره و تو مدرسه نیستش - طعم تلخ کار و به دوش کشیده .(گلی که پرپر میشه تو دست مشتری , اون گلی که با تلخی ازش می خری , واسه اون گل نیست یه لقمه نونه , ضامن این که کتک نخوره تو خونه , نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی... نپرس قصش طولانیه , زمین پر از آدماییه که کار می کنن ویه عده ای فقط پول دارن و یه مشت عقده ای که از کا کارگرا کاخ ساختن , چه کسایی تو این راه جون باختن این چیزا رو به دیگران بگی بهت می خندن = همون طوری که دارن به .3h  می خندن.

بازم دکتر... به حرفاش ایمان دارم اونم مثل من آرزوهای بزرگی داشت ولی یه نقاد حرفه ای بود .البته در چنین شرایطی ابلهانست که خودم رو با چنین شخصیتی مقایسه کنم و لی هیچ وقت خودم و دست کم نمی گیرم به راه پر پیچ و خم .3h ادامه خواهم داد حداقل این شانس نصیبم شده که تو یه مجموعه خیلی کوچک خودم و عیده هامو نشون بدم و این تازه اول راهه .

دعای خودم : این که زندگی هیشکی تفتیش نشه , ملاک ایمان و اعتقاد ( ارزش ) آدما تسبیح و ریش نشه و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش و روزی که آزادی تو خیابونه همه برابر ,کوچک و بزرگ همه خواهر و برادر .... این که همه مثل همیم و فقط این یک اصله  بنام انسانیت که زیباترین رسمه .

اما دعای دکتر :

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف

و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و  به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش.          

روح بزرگوارش شاد ( چه تفاوت فاهشی بین این دو دعا وجود داره !!)

البته با این طرزتفکر وطنت دیگه گیلان یا کردستان نیست .تمام این کره خاکی میشه وطنت .

پی نوشت 1 : امسال جشن 4شنبه آخر سال مصادف شده  با یه فاجعه غیر انسانی و واقعا" دردناک امسال یکی از معدود سال هایی بود که به خاطر این واقعه تو جشن خانوادگی (که از رسوم خانواده هست ) شرکت نکردم .فکر نمی کنم هیچ کردی (البته ربطی به قومیت خاصی نداره ) تو این روز حس خوبی داشته باشه یعنی شاد باشه .بمباران شیمیایی حلبچه .تمام طول روز  رو صرف شنیدن آلبوم " شهر خاموش " استاد کیهان کلهر که مضمونش همین حادثه تلخ هستش , کردم .

 

پی نوشت 2 :راستش اصلا" قصد نداشتم این پی نوشت و بنویسم یعنی چنین اخلاقی ندارم اما حرفای جالب گزارشگر تلوزیونی من و به نوشتن این پی نوشت واداشت . "راستی چی شد که اینتر تونست در مفابل ارتش تا دندان مسلح چلسی پیروز بشه "؟ این همون جمله بود .راستش جوابش برمیگرده به علت انتخاب خودم ( چی شد که از بین ایبن همه تیم اسم و رسم دار این تیم شد تیم محبوبت ) اسم تیم گویای همه چیزه ,اینتر ناتسیوناله برگردون به فارسی میشه یکی از .3h  عامل بعدیش اتحادی بود که آقای خاص فوتبال دنیا  بین بازیکنان ایجاد کرده بود. فوتبال یه بازیه 11 نفریه این 11 نفر تو زمین طوری از هم شناخت داشتن و همکاری داشتن که هیچ یک از ستاره های تیم مقابل حرفی واسه گفتن نداشتن  بازیکن اسم و رسم دار خاصی نداریم ولی با اتکا به 3h دنیا رو تساحب می کنیم .این موضوع و ژوزه به خوبی می دونست .بیخودی که یکی از الگوهای زندگیم نیست JOSE IS LEGEND"" ""

 

 

The Real Special One
The Real Champion

 

 

 

 

 

و در نهایت سوت پایان  ...

 

بهتر آن است که سزاوار پیروزی باشی ولی آن را دریافت نکنی تا اینکه پیروز شوی ولی سزاوارش نباشی ...

 

پی نوشت 3 : راستش این مطلب و دیروز نوشتم به خاطر پاره ای از مشکلات امروز پستش کردم .در حال کودکم در انتظار امید بمان ...

وپیشاپیش :سال تازه پیروز بی وامیدکم سال خاس و خوشی بی .
(نیاز به ترجمه که ندارین... ها )

 

 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: خاطرات ,

تاریخ : جمعه 7 اسفند 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: خاطرات , دوستام ,



   ای کاش

                      میدانستم

                        که باید تو را

                         در کوچه های خالی ذهن

                            پر از خلوت خود

                          پیدا کنم

                     ای کاش

                که تو را 

          در دل خود

       می یافتم

می دیدم

  و می بوییدم

       و

      از ته دل می گفتم

          که تو را دوست دارم ...

 

یادتون باشه نقل این شعر بدون ذکر سراینده (cinfo )و ناشر (triple.H) پی گرد قانونی داره .





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: توبه نامه ,

تاریخ : سه شنبه 4 اسفند 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



 

 

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته ...عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته .

ما که از آوارو ترکش همه رو به جون خریدیم

تو بگو همسنگر من , ما تقاص چی رو می دیم

اخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست .





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: نونوایی = وبلاگ ,

تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: منبر ! , یه لحظه فکر ,



 

 

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.........                         
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............                                        
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............                                        
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!       
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:                                                    
" دیوانه باران ندیده !!
           

اینانی که خود را علامگان دهر می دانند ... یاد می دهند ... شعار می دهند , گاهی وقتا نصیحت میکنن ... ای بابا ... اما در عمل حتی نمی تونن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــ

دریغ از یک نگاه .

آره بابا اومدن دانشگاه   !!! حتما" فک میکنن بزرگ شدن دیگه. (       ) 

نه عزیز تو همچنان خردسالی !!!

و اون کاری که نمی کنید نشانه ادبه و نه چیز دیگه .شاید وقتی بزرگ شدین این چیزا رو بهتر بفهمین.شایدم هرگز نفهمین .

باز هم غرور .

پی نوشت بعد از 2 روز : راستش خیلی سخته که یه چیزایی رو از نزدیک ببینی و بخوای ساده ازشون بگذری . وقتی اون صحنه رو که واسه  سینیور   مـ .   آ (ترم بالایی ) اتفاق افتاد و دیدم فکر نوشتن این مطلب به ذهنم رسید .خیلی خوشحالم که هیچ کدوم از دوستام چنین خصلتی (غرور) رو ندارن.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: علامگان دهر ,

تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: روز نگار ,



 

در درازای گیسوان تاریخ اند حرفهای تاریخی از آدم های مشهور در زمانهایی که با کلماتشان آتش جنگی را بر افروختند یا اکتشافاتی خبر دادند یا برای عده ای آزادی و برای عده ای دیگر اسارت به ارمغان آوردند اما از انجا که قد ستون ما از درازای گیسوان تاریخ نشانی ندارد تنها به گوشه ای از آن بسنده شد ....

 

ولی زمین تو می چرخی ( گالیله )

وقتی گالیله در دادگاه تفتیش عقاید  کلیسا مجبور به انکار اصول علمی شد.

 

یا مریم مقدس ما به هند رسیدیم ( کریستوف کلمب )

اشتباه جغرافیایی کلمب باعث کشف یه قاره جدید البته انقراض دو تمدن سرخپوستی آزتک و اینکا شد .

 

نه دین و نه انسانیت ما به خاطر منافعمان می جنگیم ( ملکه ویکتوریا )

این جمله معروف, بهترین خلاصه از کل عصر استعمار است که انگلیس و امپراتوری بدون غروبش مظهر آن بود.

 

آقای واتسون میشه بیایید اینجا ؟ (گراهام بل )

این اولین مکالمه تلفنی بشر بود و آغازگر عصر ارتباطات .

 

این قدم قدم کوچکی برای بشر و گام بزرگی برای بشریت است .( نیل آرمسترانگ )

آرمسترانگ بعد از قدم گذاشتن روی ماه این جمله را به دوربین ها گفت .

 

نمی توانم فراموش کنم اما می توانم ببخشم ؟ ( نلسون ماندلا )

بعد از کشتار دانش آموزان سیاهپوست در میدان هارپ ویل.

 

تا زمانی که حکومت وجود دارد آزادی وجود ندارد .جایی که آزادی وجود دارد حکومت وجود ندارد ( لنین )

گسترش تفکرات کمونیستی در اروپا شرقی و تشکیل بزرگترین دولت کمونیست دنیا.

 

ما باید تا آخرش برویم ما باید در فرانسه بجنگیم ما باید در ساحل بجنگیم ... (چرچیل )

نطق معروف وینستون چرچیل در خانه عوام انگلیس در سال 1940که مقدمه حمله متفقین به سواحل نورماندی و آزاد سازی فرانسه شد .

 

اگر آنها جنگ بی حد ومرز می خواهند ما هم به آنها جنگ بی حد ومرز هدیه می دهیم .(سید حسن نصر اله )

سید حسن نصر اله ( رهبر بزدل جنبش حزب الله ) در مراسم تشییع عماد مقنیه ( تروریست  معروف همین جنبش ).

 

محکوم کنید اصلا" مهم نیست , تاریخ مرا خواهد بخشید.( کاسترو )

آخرین جمله معروفترین سخنرانی فیدل کاسترو در سال 1953 قبل از انکه محکوم به زندان شد

 

رویارویی بزرگ ما , در همه نبردها شروع شده .بارقه های پیروزی نزدیک است  ( صدام 1991 )

نطق صدام حسین د ر 17 ژانویه 1991 از رادیو بغداد, هنگام حمله آمریکا به عراق و شروع عملیات طوفان صحرا یا جنگ خلیج فارس و حضور نظامی آمریکا در خاور میانه .

  

لغت روسی پروسترویکا ( اصلاحات ) دیگر وارد فرهنگ لغت جهانی شده  ( میخائیل گورباچوف )

آغاز برنامه اصلاحات گورباچوف موسوم به پروسترویکا , زمینه سقوط شوروی و از بین رفتن یک ابر قدرت بزرگ شد تا معادلات قدرت در جهان کاملا" تغییر کند.

.

.

واینم جمله معروف !!! به مناسبت گرامی داشت روز ملی جمهوری اسلامی ایران .

C.(30) saal 30ya3ate 30a   

 

پی نوشت : به من هیچ ربطی نداره . من فقط حقیقت و نوشتم.!!!





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : چهارشنبه 7 بهمن 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: هیچی ,



با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا


می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا


لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها

 

پی نوشت 1:

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته بودند

صد هیف که من زاده امروزم

خداوندا مگر جهنمت فردا نیست

چرا امروز در آن میسوزم !!!

 

پی نوشت 2:

شاید بهتره سکوت کنم , شاید دیگه هیچی نگم , شاید دیگه هیچی ننویسم , دیگه هیچ انگیزه ای واسه نوشتن ندارم , شاید این آخرین پستم باشه , شایدم هر چی وبلاگ و بیخیال شدم. نمی دونم ... ولی خستم ... از همه چی , حتی خودم..................خــسـتم .... حیف که همه این بغض و باید تو خودم نگه دارم ...  . تا مثلا" به اطرافیام نشون بدم ( وانمود کنم ) که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم .... فردایی پر از هیچ و پوچ و تهی . شاید حرفامو استاد شاملو این طور.............:

آیا تو همان جلوه های روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟ /انسان هایی که من دوست می داشتم / که من دوست می دارم؟ / دیگر جا نیست / قلبت پر از اندوه است / می ترسی- به تو بگویم – تو از زندگی می ترسی / از مرگ بیش از زندگی / از عشق بیش از هر دو می ترسی .

با سپاس ...



تاریخ : شنبه 19 دی 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: سیاسی - اجتماعی ,



 

ندایی از زمین برخواست

زد فریاد .. زد فریاد ... زد فریاد 

خداوندا به گوشت می رسد آیا ندای مردم ایران ...

ندای غرش شیران ...ندای ناله ی ایران

ایــــــران

 

ببار ای آسمان باران

که خون ها می چکداز دیده یاران

خداوندا نگاهی کن به این گلهای پرپر گشته

این چشمان خون آغشته

دلهای ...

 

ببار ای آسمان باران

بشوی از چهره ی میهن غبار غم

که ویران گشته میهن با غم و ماتم

 

ندایی از زمین برخواست

زد فریاد................. ایران

 

پی نوشت:  گفتم بگم که تا آخرش هستم .به قول استاد مشیری :

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود..





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: هنوز ایستاده ایم ,

تاریخ : شنبه 5 دی 1388 # نویسنده این مطلب: حسین (آزمایشی)
دسته بندی: یه لحظه فکر , عمومی ,



درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: مایع حرف شویی ,

تعداد کل صفحات : 2
1 2
جدیدترین مطالب:
اینست خاندان محمد ... !!!! یکشنبه 14 شهریور 1389
قدر ، شب هایی از جنس رستگاری... سه شنبه 9 شهریور 1389
دوره آخر... یکشنبه 7 شهریور 1389
پوچ پنجشنبه 28 مرداد 1389
عصیانگر آرام!!!! دوشنبه 25 مرداد 1389
حواست به منم باشه! شنبه 16 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ ( قسمت سوم ) سه شنبه 12 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ (قسمت دوم) دوشنبه 11 مرداد 1389
الهه شرقی !! عشق واقعیست ؟ (قسمت اول) یکشنبه 10 مرداد 1389
عجب شبی بود... چهارشنبه 30 تیر 1389
سلامی از یه رفیق قدیمی.... سه شنبه 29 تیر 1389
وقتی خدا خوابه جمعه 25 تیر 1389
حرفای بعد از دوازده شب جمعه 25 تیر 1389
Pure Love دوشنبه 3 خرداد 1389
قانون جاذبه !! قسمت دوم پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389
قانون جاذبه !!! قسمت اول چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
نیایش چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
کبوتر... چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389
پیله پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
چه کسی...! جمعه 10 اردیبهشت 1389
دارم پیر میشم! دوشنبه 30 فروردین 1389
لبی پر ز خنده دلی پر " امید " جمعه 27 فروردین 1389
با همه این اوصاف ... همه چی آرومه یکشنبه 22 فروردین 1389
wesley چهارشنبه 18 فروردین 1389
ما را سَری است با تو ... جمعه 13 فروردین 1389
لیست کامل مطالب پیشین