سه شنبه 31 شهریور 1388

یادش بخیر ...

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :عکس ،
















سه شنبه 31 شهریور 1388

مجمع دیوانگان!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :خاطرات ،دوستام ،طنز ،

سلام به همه

منم بگم چطوری شد بعضیاتون من و كشف كردین البته آرش كه گفت ولی همش و نه

علی و حامدم و سیدم میگم حامد یادم نیست قبلا" گفته بود یا نه اون یارو مهدی رو هم بگم بیچاره گناه داره

اول بر حسب سن آرش :كلا" بچه ی خزی بود هی بهم پیام خصوصی میداد بیا میخوام باهات چت كنم  منم كه از آدمای سیریش بدم میمومد میگفتم نه بابا بیخیال برو پیه كارت ولی خوب ییكی دوباری باهم چت كردیم و به قول خودش راه افتادم

اصولا" آدمیه كه خالی میبنده تا كیف كنه اونم فقط سر مسائل ازدواج و خواستگاریو ایناخوب نزن بابا  نكات مثبتتم میگم گر چه كمن

سر قضیه ی اواخر سال كه حال مامان بزرگم خوب نبود و رفت بیمارستان خیلی بهم كمك كرد با دلداری هاش و البته كاری كه واسم كرد از اون موقع به بعد شد از بهترین و فراموش نشدنی ترین دوستای من

خوب شد حالا

خوب علی جیبی:خیلی خوب یادم نیست چطوری با این عملی اشنا شدم ولی فكرمیكنم سر این بود كه تازه یه سمتی رو تو فوتیران گرفته بود و اینا ولی بعد خیلی باهم كل كل كردیم همش ضایع میشد

كلا" از رك بودنش خوشم میاد اگه چیزی ته دلش مونده باشه راحت میگه

به قول خودمون چش و میبنده دهن و وا میكنه

دیگه چی بگم یه نمه مهربونم هست خوب بسته دیگه پر رو نشو

سید به به  بوم قلتونه بزرگوار:این و یادمه یه پست داده بود در مورد امام زمان خیلی باهاش حال كردم و بهش یه پیام خصوصی زدم كلی ازش تعریف كردم(كه كاش دستم میشكست و این كارو نمیكردم)

خود بزرگ بینیه حاد داره  یعنی اگه  یه مقدار باهاش همكلوم شی بهت میگه من رئیس كل اطلاعات و امنیت كشورم(البته تو خوابش) استعداد خاصی تو بالا منبر رفتن داره و گاهی هم اعصاب خورد كن میشه

اما تا دلت بخواد مهربونه  یادم نمیاد كسی از دستش دلگیر شده باشه  همیشه  به همه كمك میكنه

اه حالم بهم خورد از این خوبیای مزخرفت

دیگه برسیم به مهدی با مهدی تو همین وبلاگ آشنا شدم  از اون زد فمنیستای  بزرگ  گاهی خیلی بی رحم میشه ولی با دوتا تو سری میشینه سره جاش

از خوبیاشم والنسیاییه و ...و.....یادم نمیاد خو خودتون بگین  آهان با محبت

خوب رسیدیم به افغانی بزرگ حامد این  یكی جونور به تمام معناست  سر قضیه ی طرفداریش از اون مرتیكه سیاه سوخته جووانی باهم رفیق شدیم  بسیار پسر شمپتیه  خیلی احساس رفیق باز بودن داره ولی همون قضیه ی شتر و پنبه  است

كمی سرخوش ، دیوونه (البته این یكی رو بیشتر از یكم داره) و  جلفه

از خوبیاش هرچی بگم زیاد گفتم بی نهایت دوست داشتنیه هیچوقت از حرف زدن باهاش سیر نمیشم خیلی از رازای زندگیم رو میدونه  كاملا" با جنبه ولی كمی زبون نفهمه ها ببخشید این وباید تو خط بالایی میگفتم

در مجموع میشه تحملش كرد امیدورارم این روزا صدای  انكروالاصواتشم بشنوم

در كل هممون دیوونه ایم  دیگه  هركی به یه  شكلی

خدا آخر و عاقبت و مارو بخیر كنه.....

 


دوشنبه 30 شهریور 1388

در شهر و استان امام هشتم

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    

به نام خدا

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام

1609200924328large29.jpg


بعد از دقیقا 30 روز دوری کم و بیش و مستقیم از نت بهانه های خوبی پیدا کردم که بار دیگه به طور کامل و دقیق به نت سر بزنم و تو وبلاگمون - که به پاس نا امیدی و مشکلاتی که توی این 3-4 ماه بر کشورمون گذشته و غبار غمش هنوز رو دوش جوونامون مونده - حسابی از رونق افتاده مطلبی بنویسم.

اما بهانه ها :

اولین بهانه این بود که می خواستم یه گزارش تصویری از خودم توی استان و شهر امام رضا بزارم و یه تشکر از امامم کنم که با وجود تمام بدی هایی که از من دید و گناهان خواسته نا خواسته و احیانا شرک هایی که بر اثر فشار زندگی توی این یکساله ناخواسته به سراغم اومد و گفتم بازم منو طلبید تا در شبهای زیبای قدر - که من واقعا باید بگم که توی تمام زندگیم هیچ زمانی رو از شبهای قدر بیشتر دوست ندارم - در جوارش با خدای خودم راز و نیاز کنم و خیلی از بار غمی که این یکسال بر من گذشت رو همونجا جا بزارم و با روحیه و امیدی مضاعف به زندگیم ادامه بدم .

این گزارش تصویری رو همراه با توضیحات کامل در ادامه مطلب می زارم که شامل گزارش سفر به نیشابور ، کوه سنگی و شاندیز هست به همراه یکسری عکس از خودم که البته می خوام اگر بشه با حامد هماهنگ کنم که برای بچه های فوتیران هم بزاره ... بگذریم ..

اما بهانه دوم این بود که می خواستم امروز دوشنبه عید فطر رو به همتون تبریک بگم و از خدا بخوام که اونایی که به خدا و دینش اعتقاد داشتند و روزه هاشو گرفتند و تسلیم دستوراتش شدند رو سعادتمند در دنیا و آخرت کنه و مصداق اون آزمایشای سختی که قبلا ازش دم زدیم نکنه و بقول معروف هم خدا رو داشته باشیم و هم خرما رو و البته اونایی که به هر دلیلی از جمله عملکرد های این به اصطلاح مبلغان دینی حکومتی و غیره .. باعث شده که نسبت به خودش و دینش بدبین بشند و زیر بار دستوراتش نرند رو هم جلوه واقعی خودش و دینشو نشونشون بده تا اونا هم به سعادتمندی برسند

بهانه سوم هم این بود که خب برای کسی که 15 ماه تمام از زندگیشو یک جا می گذرونه خیلی سخته که بخواد یه دفعه قید همه چیو بزنه و اصلا یادی از دوستاش نکنه واسه همین گفتم به این دو بهانه بیام و دیداری تازه کنم با رفقام البته این نکته رو هم بگم که خیلی از شما ها توی طول این یکماه منو تو یاهو دیدید که بخاطر کاری اومده بودم و یاهومو هم روشن کردم که اینو گفتم که تو نظرات نگید که بابا باز این خالی بست و همه رو سر کار گذاشت و هر روز نته و اینا من بنا به ضروریات مثلا پرداخت قبض :دی نت میام و یاهومم روشن می کنم و چیز عجیبی نخواهد بود این مسئله و منافاتی با نامه خدا حافظی من با فوتیران هم نداره :دی


خب برای دیدن اون سفرنامه تصویری یه سری به ادامه مطلب بزنید و قطعا هم از خنده روده بر می شید چون منم تو عکسا هستم

یه عکس خیلی باحال هم با دشداش و عبا و شال و خنجر گرفتم از خودم که اونو صفحه اصلی می زارم حال کنید و روده بر شید

1309200909328large29.jpg

بقیشو برای سنگین نشدن صفحه به صورت عکس کوچیک با توضیح می زارم تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

دوشنبه 30 شهریور 1388

هر چی دوست داشتید اسمشو بزارید!!!!

   نوشته شده توسط: آرش    

به به سلام بر جماعت بیکار و بی عار و بی یار عیدتون مبارک خوبید شما؟البته ما نفهمیدیم امروز عیده یا فردا؟دیروز خیلی با حال بود ملت سر در گم بودن آخه پسر دستغیب میگفت من شک دارم بهتره از شهر خارج شید ما هم برو بچ رو جمع کردیم زدیم تو راه مرودشت اونجا روزمونو خوردیم که مثلا مسافریم خلاصه که خیلی با حال بود تو جاده اینگار 13 به در بود!خلاصه که دلم ولستون تنگیده بود گفتم بیام یه سری بتون بزنم خوشحالم که این ماه رمضون رو هم با خوبی تموم کردیم ایشالا که بعضیا نرن باز دنبال گناهگفتم که اومدم اینجا هم اینکه دلم واستون تنگیده بود هم یه خورده حرف بزنم اول از همه من یه دفاعیه از خودم بدمهمین الان کچل شم اگه دروغ بگمفرزندان من این حامد انسان بسی....در مورد من خالی بسته من غلط کنم اگه میخواستم آخر سال عروسی کنم آخه مرتیکه.....آدم به خواهر زادش میتونه چی بگه؟حقیقتش دیشب حالم بد خراب بود حال و حوصله هیچ کاریو نداشتم اصلا کلا داغون بودم فوتبال هم که حالمو بیشتر میگرفت دوست داشتم با یکی حرف بزنم کلا کسی ساعت 2شب پا نمیداد یه اس مس دادیم به یارو جی بی مرتیکه حالمونو بدتر کردواسه همین زدیم تو کار پیاده روی ساعت 2شب!!!!عجب حال میده سکوت مطلقی بود همه چی آروم البته میترسیدم برم پارک بشینم آخه خطریهفقط قدم میزدم خیلی با حال بود هوا هم زیاد خوب بود تصنیف همایون شجریان گذاشته بودم اساسی فاز میداد حدود ساعت 4بود که رسیده بودم خونه خلاصه که زیاد حال داد.

موضوع بعدی اینه که بعضیا خز بازار کار میکنن یه بنده خدایی یوزرشو عوض کرده آبرومونو جلو در و همسایه بردهگذاشته امیر هو تری یناصلا کلا آدم یه جوریه آدم که نه فسیلهیعنی در واقع کودک درونش رشد نکرده هنوز بچستبگذریم دیدی باز خز شد

مسئله دیگه که خواستم بگم اینه که از اونجایی که از قدیم گفتن من و حامد رو عشقهخواستم اون پست دوستیشو تکمیل کنم و در مورد اولین برخورد و آشنایی با شما جماعت منحرفه

توپول:کلا اولین کسی بود که جدی باش رفیق شدم تو بخش پرسپولیس بود فصل قبل 2تایی یه تنه از قطبی حمایت میکردیم تو آماج حملات کاربرا از امپراطور با هم آشنا شدیم و الان هم که میبینید یکی از منحرفین وبلاگهدر واقع اون بود که منو آورد اینجا والا شما که معرفت نداشتید

جناب دکتر!!!!!!:اوایل یک آدم پر مدعی بود که فکر میکرد خبریه آیدیشو گرفته بودم که با هم آشنا شیم میگفت چرا آیدی منو داری؟بعدش کم کم آدم شد 2روز یه بار زنگ میزدم میحرفیدیم البته اونم زیاد زنگ میزد!!!الان دیگه باید تحملش کنیم دلم نمیاد ازش دل بکنم

حامد:آشناییمون اصلش از وقتی اومدم وبلاگ شروع شد یه ابهاماتی داشت که دوست داشتم سر در بیارمبعد از چند باز که چتیدیم شمارشو و داد و از اون موقع من شدم دائیش کلا هیچکدوم به پایه این نمیرسیدخفن کاراش شبیه نو جوونیهای منه

جی بی:آشناییمون از یه دعوا اساسی شروع شد تو یه فروم دیگه سر کل کل منچستر و لیورپول بعد کم کم با هم آشتی کردیمالانم که ازر اون آدماییه که باید پول جمع کنیم واسه از زندان درش بیاریمکلا بسی عجیب کاراش جدیدا هم که دلشو شکوندن

خب دیگه اینم از پست ما ببخشید که دیگه زیاد بود

فعلا


دوشنبه 30 شهریور 1388

کلفت

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

از ا.ن تو روز قدس میپرسن بهترین هدیه ای که توی این عید میتونید به مردم بدید چیه
ا.ن هم یه لبخند ملیح (!) زد و گفت نوکری مردم
حالا ما اگه نوکر و کلفت و کنیز نخوایم باید کیو ببینیم ؟!


برچسب ها: ا.ن ، ملیح ،

یکشنبه 29 شهریور 1388

چقدر سخته!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،عمومی ،یه لحظه فکر ،

چقدر سخته كه عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی

چقدر سخته كه یك دنیا بها باشی نتونی كه رها باشی

چقدر سخته كه بارونی بشی هرشب نتونی  آسمون باشی

چقدر سخته كه زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری كه بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی كه مونده تو گلدون غمش یك قطره بارونه

چقدر سخته  كه چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته  كه عشقت آسمون باشه  ولی ساده بگن چنده

چقدر سخته كلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته كه رفتن راه آخر شه نتونی  راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته بیهوش شی

چقدر  سخته دلت پر باشه ساكت شی  ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته كه یك دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته كه نزدیك خدا باشی ولی غرق ادا باشی

 


شنبه 28 شهریور 1388

...

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :هیچی ،

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم رو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاهست
چرا بخت من سیاهست تو می دونی
پنجره بسته بشه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره ، فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی

عید همتون مبارک !!‌ یادم نمیاد هیچ عیدی در این حد تنها بوده باشم !


پنجشنبه 26 شهریور 1388

هزارپا !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

فامیلمون تو آتش نشانی کار میکنه امروز میگفت یه بابایی از این مسافرا زنگ زده بود امروز به آتش نشانی میگفت تو خونمون هزار پا اومده , بیاین بکشینش
http://www.mibosearch.com/Picture/1599.jpg
یه کم وحشتناک به نظر میادا


برچسب ها: هزارپا ،

چهارشنبه 25 شهریور 1388

من هنوز!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

دوباره خوابش و دیدم منه لعنتی دوباره

من هنوزعاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره

چقده خواب ، میبینی مرد دیگه بسته

بیا از عاشقی برگرد دیگه بسته

اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسته


سه شنبه 24 شهریور 1388

درد دل هایِ یک دختر...

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،


نامه سرگشاده یک دختر دانشجو به خ :تو با خون وضوی جنایت می گیری وقتی که ما مرثیه می خوانیم برای فرزندان در خاک خفته ی فریدون





















تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
از کجا شروع کنم که ما را به آغاز این داستان ببرد؟
از دهه ی شصتی که تو رییس جمهورش بودی؟ ازقتل عام و تیرباران بگویم یا از اعدامهای گروهی هزاران دگراندیش، از گورهای دسته جمعی بی سنگ و بی گل، بی نام و نشان یا از خانواده هاشان که تمام آن سالها حقوقشان نادیده گرفته شد و دم نزدند که مبادا از دستشان بگیرید همان تکه زمینی را که باور داشتند عزیزشان را در بر دارد! که گرفتید و ویران کردید خاوران را، که حرمت مرده را هم نگاه نداشتید، اما ندانستید که خاوران قطعه ای زنده از پیکر زخم خورده ی تاریخ معاصر ماست که به ضرب بلدوزر نابود نمیشود. راستی یادت هست؟ تابستان ۶۷ را میگویم. حتما هست چون آنروزها هم فتوای جنون آمیز تو بود که اینچنین آذین تاریخی خونین و ننگین شد. آه! دهه ی شصت … میدانی خ! من هم متولد همان دهه هستم! یکی از نهالهایی که جای گورهای زیر و رو شده کاشتید.
هرچند در کارنامه ی پلیدت ترور میکونوس و آمیا هم هست و از خونخواری هیچ کم نگذاشته ای، اما بگذار کمی از ۷۸ بگویم! ۱۸ تیری که ماندگار شد در تاریخ مبارزات مردمی که خسته بود از شلاق استبداد و برای نخستین بار پس از ۲۰ سال زبان به اعتراض گشود و به خیابان آمد. اما باز هم کشتار و اینبار دانشجوهای میهنم
هی سید! میدانی که هنوز مدال شکنجه هایت بر تن نخبگان مملکت به یادگار مانده تا برگ دیگری بر تاریخ افتخارات خصمانه ات بیفزاید! خودت بگو از کجا دیگر بگویم که هر برگش درد است و ظلم. از غروبهای خونین اوین، از عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی که خون ایشان هم بر گردن تست یا از احمد باطبی و بهروز جاوید طهرانی، که بهترین سالهای عمرشان به گناهی ناکرده در زندانهای سیاه تو سوخت . راستی شعارهای تیر ماه ۷۸ را که یادت هست . “خ حیا کن سلطنتو رها کن” … صد رحمت به آنروزها! هنوز ته مانده حیایی بود که اشکی بریزی ولو تمساح … در این ده ساله شاگرد مکتب کدام بی آبرویی بودی که اینقدر وقیح شدی مرد! آه چه میگویم؟ تو خود استادی و اینروزها احمدی نژاد کنار دست تو دکترای وقاحت میدهد به رادانها و فیروز آبادیها

نمیدانم با تمام این احوال چه شد که باور کردیم ما هم دموکراسی شکسته بسته ای داریم و به این امید که مفسده حقیر ابلهانه از سرزمینمان رخت بربندد پای صندوقهای رای رفتیم. عجب روزهایی بود! روزهای سبز، روزهای زنده و دلخوشیهای ساده و زودگذر. تو شادی ما را برنتابیدی و ما شیادی تو رادر22 خرداد ۸۸! باز هم خون و اینبار ردپای تو عجب پررنگست.یادت هست قبلتر گفته بودم که چشمت را باز کن . ببین و بشنو پیش از آن که مجبور شوی با صدای لرزان بگویی صدای انقلاب مان را شنیدی . میدانی ! آنوقتها حتی به ذهنمان خطور نمیکرد ما کجا و انقلاب کجا! فقط رایمان را خواسته بودیم و به جستجوی اعتماد گم شده مان به خیابان آمدیم. آرام و بیصدا با دستهای برافراشته! اما باور کن خودت خواستی که بغض ما بشکند و سکوتمان فریاد شود و فریادمان خون
از این روزها هم برایت بگویم؟ شاید حافظه ی تو آنقدر ابله است که زود فراموش میکند و باز از فاصله ی شبی به صبح مبرا میشوی و با تقوا! اما نه مبرایی و نه با تقوا! مانده ای که چه؟ هیچکس ترا نمیخواهد! تنها شدی پیرمرد! ارتجاع مرگ تو نزدیک است. بترس از شعله های خشم مردم ستمکش و داغدیده ی کوچه خیابانهای شهر که دیر یا زود ترا خواهد سوزاند. بترس از سکوتی که پاسخش را با خون دادی! بترس از آن همه سیاهچال که پر شده است از بهترین فرزندان این آب و خاک! بترس از خاکی که تاب نمی آورد در آغوش کشیدن اینهمه جوانی و اینهمه زندگی را.بترس که ما بیشماریم! بیبن! ما همه سهرابیم، ما همه ندا و ترانه، همه فرزند کاوه ایم. غریو شبهنگاممان را بشنو و شهامتمان را بیبن که ستودنیت

“چنین نماندست و چنین نیز نخواهد ماند” از عظمت هخامنش تا ذلالت پهلوی، افتخار نادر و اقتدار جمشید. شاید عبرت گرفتی از جنگ ننگ آور خودخواهان تاریخ به قیمت شرف وناموس و وطن. اما نه! تو ضحاک تر از آنی که درس بگیری. تو با خون وضوی جنایت میگیری وقتی که ما مرثیه میخوانیم برای فرزندان در خاک خفته ی فریدون

گیرم تو راست میگویی و حق با تو است و ابلیس یارانت! ما خسیم و خاشاک، ما اغتشاشگریم. ما ندا را کشتیم و به دیدن چهره ی غرف در خونش چیزی به اسم وجدان نداشتیم که بیدار شود. ما مادر سهراب را داغدار کردیم و شرافتی نبود که تکانمان دهد. ما ایران را عزادار زیباترین فرزندان آفتاب کردیم و چون دلالان خون، مست از پیروزی سور عزای مردگان جوان را بر سفره نشستیم. ما اینروزها سلاحمان را به رخ مردم بی دفاع میکشیم. ما تیر میزنیم و باطوم و مهم نیست که درست پشت سرمان یکی را نقش بر زمین کرده باشیم و رد دلمه بسته ی خون باشد و فریاد و آه و ناله و بغض و کینه
باشد! تو راست میگویی! اما تو را به ایمانی که نداری و از ما هم گرفتی، تو را به شرافتی که ندیدیم داشته باشی، تو را به وجدان که آنهم برایت غریبه است، تو را به ناچیز آبروی تن ناقصت که از آن دم زدی و نداری، تو را به هر آنچه داری قسم! تو خودت باور میکنی؟

پ.ن:


برچسب ها: خ حیا کن ،

سه شنبه 24 شهریور 1388

بدون موضوع

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :هیچی ،

دستامو میگیری و من مثل دیوونه ها میشم ...!

پ.ن:کسی تو یاهو نبود نمیگفتم عقده ای میشدم


سه شنبه 24 شهریور 1388

تفاوت ها

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

زندان های زمان طاغوت (!) خیلی مکان های مخوفی بودند . کلی کشت و کشتار در آنها اتفاق می افتاد
اما زندان های زمان ما خیلی مکان های خوبی هستند . نه تنها کشت و کشتاری در کار نیست , بلکه زاد و و لد هم انجام میشود !


برچسب ها: زندان ، زاد و ولد ،

دوشنبه 23 شهریور 1388

منه لعنتی!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،خاطرات ،یه لحظه فکر ،

تو نمیدونی که صداتو گری هاتو جا گذاشتی

تو نمیدونی که هواتو نفساتو جا گذاشتی

تو رو دوست دارم و گریه..

شب و بیدارم وگریه...

یه بار نوشته هام پاک شد این دومین باریه که مینوسیم

میدونم چمه ولی گفتنش واسم سخته دلم میخواد برگردم ولی من نمیخوام یا نمیتونم مریضم اره ولی جسمم نه روحم داره میسوزه از خودم داره عذاب میکشه دارم میسوزم گرممه خیلی زیاد ولی هوا خنکه قلبم تند میزنه ولی نشستم رو صندلی پیشونیم از عرق خیسم ولی ...

آه خدایا،خدایا،خدایا،خدایا....

میدونم بد کردم میدونم زیر قولم زدم ولی من و ببین من آدمم بنده ی تو آره کاریشم نمیشه کرد چرا خدایا چرا این کارو با من میکنی من طاقتش رو ندارم این حس داره من و میشکونه داره من و آّب میکونه نمیتونم تو آینه به خودم نگاه کنم از خودم حالم بد میشه خدایا میدونم قرار نبود دیگه بهت پشت کنم و زیر قولم بزنم ولی من من طاقت مجازاتت رو ندارم میدونم که حق با تویه ولی کاش مثله دفعه های قبل میرفتی سراغ جسمم و یه بلایی سرم میاوردی من دارم میسوزم خدایا دیگه نمیتونم این امیر و تحمل کنم این بدترین عذابه آه خدا میخوای اشکم و دراری ببین الان دیشب روزای قبل من هرکاری تو بگی میکنم تا از این حس راحت شم تا دستم و دوباره بگیری تا دلم دوباره واسه خودم بشه سرزنمش کن ولی چشاتو روم نبند خدایا من طاقت مجازاتت رو ندارم به خداییت قسم ندارم بزار تا هر وقت که تو بگی گریه کنم که این کارو میکنم ولی عذاب نه خستم بخدا خستم ....

از گریه های بی دلیلم خستم از حال غریبم خستم از دل تنهام خستم از این همه درد خستم خدایا من از جهنمت نمیترسم چون این حس لعنتی تحملش از صدتا جهنمم بدتر

دیشب موقع خواب به صدای قلبم گوش کردم کاش میشد دیگه نزنه که من و حرفام و درددام و باهم دفن میشدیم که میفهمیدم خدا همه دراشو روم بسته

ولی هنوز میزنه و هنوز داره آتیشم میزنه نمیدونم که چه بلایی سرم اومده ولی میدونم خدا میخواد درد بکشم که البته حقمه بدجورم حقمه کاش چشمام خشک میشد دیگه گریه نمیکرد کاش میدونستم چطور جلوی عذابی رو که دارم میکشم بگیرم حالم بده تا الان همیشه خدا یه جوری ادبم میکرد که جسمم تحملش کنه ولی این بار مثل اینکه بدجور از دستم دلگیر شده حقم داره ولی خدایا تاکی از دیشب که این حس اومده سراغم تا الان ماله خودم نیستم

تورور دوست دارم و گریه....

شب و بیدارم و گریه....

چی بهت بگم که نشون بدم پشیمونم هان تو بگو خدایا تاکی میتونم ادامه بدم اگه درست میشم باشه ادامه بده ولی اگه درست نشدم دیگه زندگی کردن و عاشق بودن واسم مهم نیست بزار بتونم باهات کنار بیام

وقتی فکرمیکنم باورم نمیشه که چطور بودم ولی اون امیر افتضاح و مزخرف تو وجودم اروم گرفته بود ارامشی که شاید پوشالی بود ولی بود من میتونستم زندگی کنم اما الان تو عذابی هستم که تحملش واسم سخته خدایا من اگه بی ارادم اگه زیر قولم میزنم اگه سستم ولی امیرم بخدا دوست دارم نزار با این حس له بشم

اشتباهاتم زیاده ولی این حقم نیست اینی که داره سرم میاد تحملش و تو خودم نمیبینم

تورو دوست دارم و گریه...

شب و بیدارم و گریه...

یادش بخیر اون روزا که سرخوش بودم بدون درد و غم زندگی میکردم بدون عذاب و درد

ولی وقتی پام و گذاشتم تو سال 88 شروع شد گریه کردنمام شروع شد اولاش نمیدونستم چرا فقط گریه ارومم میکرد ولی کم کم دلیلاش مشخص شد کم کم پیدا کردمشون ولی هیچکدومش به سختی گریه های الانم نیست چون این بار میدونم عیب کار کجاست

کاش خدا زودتر من و ببخشه که اگه نبخشه مردو زندم فرقی واسم نداره..

ترا میخوام و دانم که هرگز***به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان سرد و روشن***من این کنج قفس مرغی اسیرم

زه پشت میله های سرد و تیره***نگاه حسرتم حیران برویت

در این فکرم که دستی پیش آید***و من ناگه گشایم پر بسویت

اما هنوزم تو هستی..............

 


یکشنبه 22 شهریور 1388

دوستی !!

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :دوستام ،خاطرات ،

سلام

هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !

در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !

چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !

مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله

این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه (علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد )  لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !!

الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !

به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !!‌ آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !!
آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه

رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو   خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم

داش فری پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود

اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم

این تیکه هم راست کار خودتون

دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما

من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا


برچسب ها: گندتون بزنم ، رفیق ناباب ،

اول یه تشکر خفن ازتون بکنم که نشستید این پست 8 کیلومتری رو خوندید.من خودم وقتی می بینم یه پست خیلی طولانی هستش 4 خط در میون می خونم.از جمله اون جوابیات جیبی و سید و .... .بریم که داشته باشیم قسمت دوم رو.به اینجا رسیده بودیم که داشتم یه فعل نکوهیده ای رو نسبت به خدا انجام می دادم و ...:

تا آخر زنگ هی فکر می کردم.نه به فیزیک.به اون داداش ...م.خیلی برام زور داشت که شرایط طوری شده بود که اون من رو تحقیر می کرد.اگه همچین چیزی پیش نمی اومد خدا رو شکر می کردم که به جز فیزیک باقی درسها رو قبول شدم رفت.اما شرایط به گونه ای پیش رفت که حتی بابت عدم قبولی فیزیک ازش شاکی بودم.واقعآ که خیلی مرام گذاشت خدا همونجا یه ساعقه رو سرم نفرستاد.

زنگ خورد.تو ماه بهمن ساعت 6 هوا تاریک تاریک هستش.بعد کلاس دوست نداشتم برم خونه.چون اگه می رفتم با اون حال حتمآ یه کار نافرم سر داداشم در می آوردم.می خواستم شب دیر برم خونه تا یه دلیلی برای گردن کشی و طغیان تو خونه داشته باشم.از مدرسه به سمت پایین حرکت کردم.ای کاش سید اینجا بود تا به اونایی که به تهران وارد نیستند این فواصل رو می گفت چقدر می شه.شروع کردم به پیاده رفتن ... تآتر شهر ... جمهوری ... سر سپه ... ..... و منیریه.باورش برای خودم سخت بود.رسیده بودم منیریه.خیلی راه بودش.خیلی.منیریه مرکز لوازم ورزشی تو تهران هستش.من هم که خب از قدیم به دیدن پیرهن و توپ و غیره علاقه داشتم (البته به خریدنشون نه.چون یه نمه آدم خسیسی هستم).همینطور که داشتم می دیدم چشمم به یه مغازه خورد که سی دی و کتاب می فروخت.رفتم توش گفتم آقا سی دی فوتبالی چی دارید؟یه چند تا سی دی آورد.وای ... اکثرش رو نداشتم.علاوه بر اون پول هم به اون صورت نداشتم.دو تاش رو که بیشتر خوشم اومد خریدم (فکر کنم یکیش خلاصه فینالهای لیگ قهرمانان بود.اون یکی فیلم بازی های بکام تو لیگ قهرمانان).خیلی روم باز شده بود.الآن اونقدر انرژی داشتم تا مسافت رفته + مسافت ولی عصر تا خونمون (البته این خیلی ناچیزه به نسبت راهی که رفته بودم)  رو برگردم.تو سرمای زمستون پیاده رفتن یه سربالایی طولانی کار راحتی نیست ولی من رفتم.رسیدم خونه خسته بودم.به همین خاطر نپریدم به داداشم.رفتم و یکی از سی دی ها رو گذاشتم تو دستگاه و نشستم پای تلویزیون تا ببینمش.

مادرم آمار گیر قهاری هستش و از اینکه به جای ساعت 6 و نیم ساعت نه و نیم اومده بودم خونه خیلی نگران بود و میخواست بدونه کجا بودم.با توجه به شرایط عصبانیم می دونست نمی تونه مستقیم باهام صحبت کنه و به داداشم گفته بود برو بهش نزدیک بشو و بگو اون سوء تفاهم بوده و ... و بپرس کجا بوده.من هم برای اینکه بترسونم مادرم رو به داداشم گفتم خونه یکی از بچه های سایت بودم.من یه پرانتز باید باز کنم.مادر و پدرم نسبت به اینترنت خیلی بد بین هستند و اگه من گفته بودم به داداشم پلیس برده بود من رو کلانتری و الآن با قید وصیقه یکی از رفیقام آزادم کمتر مشوش می شدند.به هر حال.از اون روز به بعد سعی کردند رفتارشون رو خیلی با من تغییر بدند و کاری نکن که من دوباره سر از مکان های بدی مثل خونه یکی از بچه های سایت در بیارم!

از لحظه گرفتن کارنامه تا زمان امتحان فیزیک 3 هفته و چند روز وقت بود.1 هفته و چند روز رو با جنگ  کل کل از دست دادم.مونده بود 2 هفته.با معلم فیزیکمون قرار گذاشتم بعد مدرسه برم تو دفتر دبیران و ازش سوالام رو بپرسم.خنده دار بود .من از فیزیک چیزی نمی دونستم و حالا باید برای رفع اشکال پیشش می رفتم.اکثر دفعاتی که پیشش رفتم بیش از یک ساعت کارم طول کشید ولی چون از لحاظ اخلاقی بچه مثبتی بودم ناراحت نمی شد و در ضمن این علاقه و یادگیری سریع من رو که می دید مشتاق تر می شد.

شد روز قبل امتحان فیزیک.برای آخرین بار رفتم پیش معلممون و اون هم آخر کار گفت قبولی با نمره خوب و موفق باشی و ... .علامت تعجب نزدم چون در اون لحظه هیچ تعجبی نکردم.من به خودم اطمینان داشتم و می دونستم قبولم.فقط یه جای کار می لنگید.من یه مبحث رو گذاشتم کنار چون ازش کم سوال اومده بود.شب فهمیدم تا سال قبل این مبحث اصلآ جز ترم 1 نبوده و امثال اضافه شده.از اون لحظه چنان تشنجی گرفتم که تو مخیله هیچکدومتون نمی گنجه.شب بد خوابیدم.صبح نشستم تو ذهنم فرمولها رو مرور کردم.دوباره یاد اون افتادم رنگم مثل گچ دیوار شد.تو راه مدرسه آیت الکرسی رو بارها و بارها خوندم.کلی لا الله الی الله گفتم.کلی ذکر های جور و واجور.رسیدم مدرسه.زود رسیده بودم.یکی از بچه ها اومد ازم پرسید این سوال چه جوریه.واااااااای.خدایا لعنت به من.از اونجا بود که نخونده بودم.گفتم نمی دونم.دوباره تشنج گرفتم.سرم رو میز گذاشتم.چند دقیقه نمی دونم خوابیدم یا نه ولی بهتر شدم.رفتم سر جلسه.سوالا رو دادند.یا خدا.اینا خیلی سخت بود.خیلی خیلی.اگه سوالا رو مثل امتحان دی داده بودند هچ استرسی نداشتم.5 تای اول رو نوشتم.خوب نوشتم.از اینجا به بعد کم کم روند گند زدنم شروع شد.طوری که تو سوالات آخر فرمولهای ابتدایی از یادم رفتند.سرتون رو درد نیارم.اینقدر خودم رو چلوندم و چنگ زدم و بالاخره به یه ضرب و زوری جمعش کردم و دادم رفت.... .ته ورقه مثل خیلیای دیگه که می نوشتند آقابه ما نمره بدید قبول بشیم به معلم التماسی نکردم.فقط نوشتم:

خدایا از غیر تو انتظار کمک ندارم.خودت شاهد باش که چیزی کم نگذاشتم.

این عین واقعیت بود.من کم نذاشته بودم از خودم و حقم قبولی بود.برای چیزی که حقمه به کسی التماس نکردم.حد اقل اگه کردم به کسی بود که ارزشش رو داشت.اگه خدا آدم رو ضایع کنه خیلی بهتره تا معلم آدم رو ضایع کنه.

از لحظه خروج از جلسه تا هفته بعد شنبه که نتایج رو می دادند رفتارم با خدا مثل رفتار بچه های دبستانی شده بود که برای گرفتن مثبت از آقا معلم کل زنگ رو دست به سینه می نشستند.نمازم رو اول وقت می خوندم.کلی با دقت و حوصله می خوندم نمازم رو.کلی ذکر گفتم.هزار تا نذر و نیاز کردم و ... .

شنبه شد.رفتم از معلممون پرسیدم چند شدم.گفت ورقه ها رو من صحیح نکردم.

همین که این رو گفت یه روزنه امید تو دلم ایجاد شد.اگه معلم رفیقم اینا صحیح کرده بود دیگه به جای قبولی باید از خدا انتظار نمره 20 رو داشتم.خیلی خوب نمره می ده.تو کل 100 و خورده ای شاگردش فقط 2 نفر رو انداخته بود.یکی از همکلاسی های رفیقم شک داشته که از 15 نمره 5 رو میاره.ولی وقتی کارنامه رو گرفته بود دیده بودش که 5 که هیچ.نمرش شده 13.یعنی برو حالشو ببر.

دو شنبه بالاخره ازش جواب گرفتم.شده بودم 12.نه کم بود و نه زیاد.تقریبآ تو ورقه همین بود حقم.خدا رو شکر.قول داده بودم بهش اگه قبول بشم تا آخر عمر دروغ نگنم و غیبت نکنم.خداییش بد قول نبودم.خیلی خودم رو اصلاح کردم.

خب دیگه.تا همینجا رو داشته باشید.بعد این دیگه فصل داستان عوض می شه و می ره تو یه خط دیگه


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3