کجاست بالهای من؟
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.
انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست.
شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است, اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست...
ویرایش ماهماتا: این رو هم بعداً اضافه کردم بهش:
Love in your eyes
Sitting silent by my side
Going on Holding hand
Walking through the nights
Hold me up Hold me tight
Lift me up to touch the sky
Teaching me to love with heart
Helping me open my mind
I can fly
I'm proud that I can fly
To give the best of mine
Till the end of the time
Believe me I can fly
I'm proud that I can fly
To give the best of mine
The heaven in the sky
***
Stars in the sky
Wishing once upon a time
Give me love Make me smile
Till the end of life
Hold me up Hold me tight
Lift me up to touch the sky
Teaching me to love with heart
Helping me open my mind
I can fly
I'm proud that I can fly
To give the best of mine
Till the end of the time
Believe me I can fly
I'm proud that I can fly
To give the best of mine
The heaven in the sky
Can you believe that you lie down my way, no
matter how that is my birth, I never loose
my day.
See me fly.
I'm proud to fly up high.
Show you the best of mine.
Till the end of the time
Believe me I can fly.
I'm singing in the sky.
Show you the best of mine.
The heaven in the sky.
Nothing
can stop me to spread my wings, so wide
میخوام بهت بگم...
اگه هنوز بیاد تو چشمامو روهم میزارم
اگه تو حسرتت هنوز هزار و یک غصه دارم
اگه شب و به عشق تو پلک روی پلک نمیزارم
میخوام و تو این و بدونی من راه برگشت ندارم
امروز میخوام بهت بگم کسی نمیرسه به پات
امروز میخوام بهت بگم هیچکی نیومده بجات
نمیتونم نشون بدم دلم چه گوشه گیر شده
بیا و اشکام و ببین اگرچه خیلی دیر شده
باور اینکه بتونم بی تو باشم سخته برام
نمیشه که دل بکنم عشق و بزارم زیر پام
امروز میخوام بهت بگم کسی نمیرسه به پات
امروز میخوام بهت بگم هیچکی نیومده بجات
راستش ..........
این و بخونین
مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو، به گل روی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل
بنشین تا برسم مگر به سر موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
حال بهتر شد .
راستش من حامد و خیلی وقت نیست با هم رفیق شدیم
ولی خوب ان چنان مجذوبش شدم که ناراحتیش بدجوری ازارم میده
میدونم نمیتونم کمکش کنم
فقط .........
این و بخونینن
ارزوم که یه لحظه روبروی من به ایستی
اخه قلبنم نگرونه توی شهری که تونیستی
تو فکرکن ادمای همه دنیا توی شهرت
توی شهری که تو نیستی دل من با همه قهره
توی شهر که تونیستی همه جارو غم گرفته
هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته
شدم اون غربیه ای که تو نباشی نمیارزه
دارم از نفس میوفتم مثل یه گیاه هرزه
اینقدر دوست دارم این حس و تجربه کنم
حامد خوش بحالت شاید حس خیلی بدی باشه البته من نمیدونم
اما یه دوست که خیلی دوسش داری تو دلت
باید حس قشنگی باشه
کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
اخر یه شب این گریه ها سوی چشما و میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
این شعر اینقدر قشنگه که ......
هیچی نگم بهتره
راستش چیزی تو ذهنم وول نمیخوره
اینم اخریش
حیف، نمیشه بمونی کنارم
من که جز تو کسی رو ندام
کاش که پیشم بمونی ، یه لحظه
این یه لحظه به یک عمر میرزه
تو میری و رفتنت و میبینم
باز به تمشای اقق میشینم
میری و اتیش میکشی به جونم
ترانه هامو واسه کی بخونم
حامد نمیدونم چطور بگم فربد راست میگه هرکسی با تو رفیق بشه میفهمه چه ادمی هستی
حامد کم کم دارم داشتن یه دوست خیلی خوب و لمس میکنم
البته بچه ها از ته قلب همتون و دوست دارم
ولی یه جوری با حامد هم دردم
حامد دوست دارم خیلی زیاد
به یادتم
به یادم باش.....
دوست گلم
سلام به رفیقای گلم . امیدوارم که همتون خوب باشین . راستش امروز اومدم واسه کسی بنویسم که همه میشناسیمش کسی که همه دوسش داریم و بدون شک بهترین دوست هممونه . فهمیدین کیه ؟ نه ؟ همون پسر خوش اخلاقه همونی که بهترینه و خیلی از بچه های سایت به عنوان بهترین عضو انتخابش کردن . نه منظورم امیر حسین ابطحی نیست .
این دوست گلمون یکی دیگه از دوستای صمیمیش رفت البته ازش جدا شد یعنی . حالا این پسر گله تنها شده مثه گذشته و نیاز به کمک ما داره . وقتشه که نشون بدیم دوسش داریم وقتشه که نشون بدیم که واسه خودش کسیه و همه ی مارو شیفته ی خودش و اخلاق ماورا طبیعیش کرده وقتشه که نشون بدیم که بولوف نزدیم واسش و اون چاکریم گفتنمون همه از ته قلب بوده . دیشب که باش حرف میزدم میگفت احساس پوچی میکنه .. ایا شما اینجوری فکر میکنین ؟ ایا حامد عزیز من اینجوریه ؟ خواهش میکنم بهش ثابت کنین که با اینکه ندیدینش دوسش دارین . این تنها کاریه که میتونیم بکنیم . فقط میخوام بفهمه که تنها نیست و ما مثه خیلیای دیگه تنهاش نمیزاریم . میخوام بفهمه که ادم جال و قوییه
حامد جون دوست دارم تا اخر عمر حاضرم هر کاری که بخوای بکنم واست .
قربانت فربد
چرا نباید به میر حسین رای داد ؟!
ما هرچی کپی/پیست نمیزنیم شمام مثه اینکه پست بده نیستید
اول. میرحسین موسوی مرد روزهای عسرت و تنگدستی است و فکر میکند مبلغ 300 میلیارد دلار رقم درشتی است. فلذا، راه و بیراه پاپیچ دیگران میشود که بداند این پولهای خُرد صرف چه اموراتی شده است. ما به کسی رأی میدهیم که طبع بلندی داشته باشد و سر این مسائل بی اهمیت اعصاب ملت را خراب نکند. فرض کنید این 300 میلیارد را بصورت تراول 50 هزاری بین ملت ستمکشیده تقسیم کرده باشند. به نظر شما ملت بزرگ ما با این تاریخ طولانی و فرهنگ کلان 300 میلیارد دلار نمیارزد؟
دوم. خانم فاطمه رجبی دلش میشکند و دل شکستن هنر نمیباشد.
سوم. میرحسین موسوی با اینکه مهندس است، فرق پرتقال اسراییلی و پرتقال چینی را نمیداند و فکر میکند که پرتقال چینی میتواند همان پرتقال اسراییلی باشد و بعید نیست در آینده سر همین مسئله کوچک، برای نظام یک بحران بزرگ درست کند. از این مهمتر، وی از خواص سیبزمینی بهکلی بیخبر میباشد.
چهارم. میر حسین موسوی مرعوب آداب دیپلماسی غرب است و بجای کاپشن که نماد مهرورزی است، کت میپوشد. ایضاً ایشان عکس با لباس ورزشی ندارد و بلد نیست به دروازهبان تیم ملی پنالتی بزند. با توجه به خودباختگی فرهنگی ممکن است در آینده با زنان غربی دست بدهد و آبروی این مملکت را به خطر بیندازد.
پنجم. بعید است در طول عمرش یکبار هم پایش را به مسجد جمکران گذاشته باشد.
ششم. نقاشیهای بی سرو تهش موجب وهن نظام است. بچهها به آنها میخندند و بزرگان از آنها سر در نمیآورند. غربیها ممکن است تحسینشان کنند، اما در شرق خریداری ندارند. کاغذ را حرام میکند و بدآموزی هم دارد. معلوم نیست این سوختگیهای روی تابلوهای نقاشی او نشأت گرفته از کدام مورد منکراتی است.
هفتم. ادای غربیها را در میآورد و زنش را که ناموس ملت ایران است همراه خودش به سخنرانیهایش میبرد. این چه جلوهگریهای خطرناکی است که براه افتاده و کجایند غیرتمندان که جلوی این نمایشهای توهینآمیز را بگیرند؟ بقول ژنرال هموسو، کسی که از عهده حفظ زن و بچه خودش بر نمیآید، چگونه میخواهد ناموس یک ملت را در صحنههای بین المللی نجات دهد؟
هشتم. ما حوصله ظهور مجدد گروههای فشار را نداریم. مگر درین چهار سال که گروه فشاری نبود، به ما بد گذشت؟
نهم. بسیاری از دلایل متقن دیگر که بعداً افشا خواهد شد.
برچسب ها:
میرحسن موسوی ،
اشک نامه
من میخوام یه چیزایی بگم
نمیدونم میتونم یا نه
من اشتباه رفتم ولی اشتباه نکردم مسیرم اشتباه بود شایدم اشتباهی بودم از اول
تاحالا شده باخودتون حرف بزنید خودتون و سرزنش کنین خودتون و تحقیر کنین
من این کارو بارها کردم گاهی به ندای درونم حق دادم اون هم میگه تمام وجود یه مرد غرورشه حفظش کن حتی اگه خیلی سخت باشه منم بهش میگم چی میگی بابا دلت خوشه ولی خودمم میدونم راست میگه
خیلی بهش بدکردم همش بهش دروغ گفتم میخواسته درستم کنه ولی نزاشتم یعنی نمیخواستم.......
با این که میدونم خیرم و میخواد ولی بهش بی اعتنایی میکنم اصلا" نمیدونم دوسش دارم یا نه
یعنی من و میبخشه یه چند روزی باهام حرف نمیزنه یعنی ممکنه خوابیده باشه وای نه
خستم خیلی خسته از دست دنیا
از دست خودم که بقول ارش دیگه شورشو در اوردم یا بقول حسین دیگه مثل قبل نیستم
اروم تر امیر بزار یخورده من بنویسم از خودم
این امیر پسرخوبیه یعنی دوست داره خوب باشه ولی بلد نیست میتونه یاد بگیره کمکش کنین
راهم و منیدونم ولی اشتباه میرم یعنی .......
چرا همه چیز سرجاش نیست چرا همه دارن از یه چیزایی فرار میکنن
چرا محبت کردن خیلی سخت شده ، چرا ادما دورشون دیوار کشیدن
بخندین اره بهم بخنیدین حق دارین خیلی دارم مزخرف میگم ولی اینا وجود دارن هستن تو زندگیم
خستم خیلی خسته ، دیگه سخنته واسم همه چیز کاش زندگیم مسیرش عوض میشد کاش یکی پیشم بود افسوس افسوس افسوس
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است سید راست میگفت از روی ظاهر هیچکس نمشد فهمید چی تو دلشه
اشتباه رفتم خدایا کمکم کن میدوم که دوسم داری پس بخاطر بزرگیت کمکم کن
دلم میخواد داد بزنم ولی نمیشه نمیتونم
چقدر گفتن بعضی چیزا سخته ولی دیگه داره طاقتم طاق میشه کاش دلم بزاره که بگم
کی میگه گریه بده الان دارم با گریه این مطلب و واستون مینوسم اخ که این گریه چقدر زجرم میده
چقدر سخته وقتی .....خدایا بزار بگم کاش این اشکا میتونستن حرف بزنن
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نیام
چشمام و سرزنش نکن از پسشون برنیام
پیرشدم تو این قفس یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست جوونیام و پس بده
بس کن دیگه امیر اه تا کی؟ تمومش کن دیگه پسرم اینقدر ذلیل
تو چه میدونی من چی میگم بزار تا تهش برم دیگه دیگه هیچ چیز ارومم نمیکنه
اه من چه گنهای کردم ، من همون امیر و میخوام همون پسر شاد و سرخوش همونی که همه دوسش داشتن همون که عشق کل کل بود همون
وای که تو چقدر خوش خیالی اون امیر خیلی وقته که مرده حواست نیست
نعششم خاک کردن
ارش راست میگی خیلی مزخرف شدم میدونم حامد حق داری ولی من اینجوری نبودم بخدا نبودم
اخ که این شعر چقدر قشنگه
من با زخم زبونا رفیقم
مرحم بزار با حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریم میخندی
کاش میشد بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شوم عزیزم
کار دل نباشیم
تموم عزیزم
ببخشید بچه ها خیلی حرف زدم ولی جون اون کسایی که تو زندگی دوسشون دارین
بهم کمک کنین
جز شماها دوستای دیگه ای ندارم
ستاره های بی جنبه !
دخترك ، دیوانه وار آقای فوتبالیست ملی پوش را دوست داشت. دیوارهای اتاق دخترك دیگر جایی برای پوستر ستاره ملی پوش نداشت . بزرگترین آرزویش این بود كه ستاره محبوبش را فقط یك بار از نزدیك ببیند
بالاخره انتظار به پایان رسید . دخترك ، ستاره محبوبش را در دو قدمی خود احساس كرد. هنوز از تب و تاب هیجان ستاره ملی پوش بیرون نیامده بود كه آن اتفاق افتاد .
انگار یه سطل آب یخ ریخته باشند روی صورت دخترك بیچاره كه مات و مبهوت به آن صحنه ی عجیب نگاه میكرد
از دهان آقای ملی پوش آنقدر فحش های ركیك بیرون می آمد كه دخترك فاصله فرودگاه تا خانه را یك نفس دوید
چند لحظه بعد مادر ، سطل زباله را از پوسترهای تكه پاره آقای فوتبالسیت پر كرد و سر كوچه گذاشت
نمای دوم
دیوید بكام در مراسم تولد فرزندانش، پیش چشم صدها مهمان صاحب نام به پای ویكتوریا آدامز افتاد و عاجزانه خواست تا اورا ببخشد و عفوش كند . ویكتوریا با گرفتن این قول كه دیوید به كانون گرم خانواده پایبند باشد ، دیوید را بخشید
یادمان باشد كه دیوید یكی از مشهورترین مردان جهان است
نمای سوم
هنوز به جایی نرسیده خودش را گم كرده تا چند سال پیش خواننده عروسی ها بود و حالا به خاطر گل آلود بودن آب موسیقی پاپ به ستاره ای مشهور مبدل شده است
آقای ((ن)) همین روزها سومین همسرش را طلاق می دهد تا با دختری 19 ساله ازدواج كند
آقای ((ن)) هنوز لهجه صمیمی ولایت را حفظ كرده است اما چیزی از هویت خود به یاد نمی آورد
نمای چهارم
آقای فوتبالیست یكی از تیم های رنگی پایتخت بعد از مصرف نوشابه الكلی با خودروی ... دخترك جوانی را تعقیب می كند . دخترك می ترسد و سعی می كند از مهلكه فرار كند اما آقای فلانی كه عنان اختیارش را از كف داده است به شدت با پژو 206 دخترك تصادف می كند. دخترك بیهوش می شود . فوتبالیست جوانمرد ! از صحنه تصادف می گریزد اما پلیس دنبالش می كند و آقای ... زیر پل وی به دام می افتد . بالاخره اقای فلانی كه حرفش ، حرف است و برای خود بروبیایی دارد. آقای فوتبالیست را خلاص می كند و از او می خواهد دیگر از این كارها نكند و مواظب باشد
نمای پنجم
مایك تایسون ، فوق ستاره بوكس جهان با شكایت یك زن به اتهام مزاحمت روانه ی زندان می شود و پا درمیانی هیچ كس هم فایده ندارد . مایك بعد از بازداشت ، سر به راه می شود و دیگر از این كارها نمی كند
حالا خودتان یكبار نمای 4و5 را مقایسه كنید!!!!!!!! 1
نمای ششم
اینجا ایران است . صدای ما را از تهران می شنوید . صدای مارا از كافی شاپ... می شنوید. اینجا پاتوق هنرمندان است . هر از گاهی تعطیل می شود و دوباره... بگذریم
نمای هفتم
جای رژلب پر رنگ روی صورت آقای ملی پوش مانده است . چند نفری می خندند و با هم پچ پچ می كنند . باور كنید اینجا تركیه نیست . جزایر هاوایی هم نیست . اینجا ایران است. پاییز 86 فرودگاه بین المللی امام خمینی
نمای هشتم
پارتی هنرمندان باز هم لو میرود و آقایان و خانوم های هنرمند دستگیر می شود من و خانوم علایی كه از طرف مجله برای تهیه ی گزارش اومدیم و من كه خیلی سمج هستم پا به پای انها راه می روم و فحش میخورم
((من كه زا همون اول گفتم این مملكت جای زندگی نیست))
((روزها توی كارهامون دخالت می كنن ، شب ها هم كه دست بردار نیستند))
((اون وقت میگن چرا هنرمندها مهاجرت می كنن))
((بچه ها نگران نباشین به آقای فلانی زنگ میزنم! می آد آزادمون میكنه))
((آخ اگه بدونم كیه كه ما رو می فروشه))
نمای نهم
خداوندا در كنار شهرت كمی هم جنبه و ظرفیت مرهما بفرما
نمای دهم
دختر هفده ساله یكی از بستگان را ... من اعتماد كرده بودم اما اون... وقتی برگشتم با صحنه ای ... كه حگایت از رابطه نامشروع... اما این كارگردان خیلی مشهوره كه شما ازش دفاع میكنیین پدر بچه ها ی منه و من با اون دختر ... توی...با
می زند زیرگریه و دیگر چیزی نمی گوید
فیلم سینمایی تمام شده و پرده ی دهم را بسته اند
نمای یازدهم
خواننده معروف پاپ به دوستان و آشنایان ((رو)) می اندازد تا قابله ای پیدا شود و ((بچه)) را بیندازد
یكی از دوستان خواننده محبوب پاپ به خبرنگار ما می گوید : ((فلانی ، سابقه دارد ، این بار اولش نیست))1
نمای دوازدهم
جنازه دخترك در پزشكی قانونی است . حكایت به همین تلخی است كه می نویسم حكایتی در سه پرده
(فریب،تجاور،خودكشی)
در این پرونده ، پای كارگردان معروف سینما ، گیر است
نمای سیزدهم
برشی از فیلم سلام سینما: ((یالا گریه كنین ! به حال این سینما))1
نمای چهاردهم
تماشاگران با هم كتك كاری می كنن سوژه دعوا، آرایش جدید زلف آقای ... فوتبالیست خوش تیپ پایتخت
نمای پانزدهم
امان از دست این گلادیاتورهای ژل زده
نمای شانزدهم
اكبرآقا باغبون می گفت :((اصغرشون خیلی خوب می خونه ، می خواد بیاد تهرون آهنگ بسازه))1
اصغر آقا تهران می آید ،آهنگ می سازد . معروف هم می شود، اما نمی دانم چرا چند ماه بعد در یك خانه فساد دستگیر می شود
نمای هفدهم
روزنامه مثلا ورزشی... تیتر یك خود را این طورانتخاب كرده است : علی انصاریان از هدیه تهرانی خواستگاری كرد!!!!!!1
((بدون شرح!))
نمای هجدهم
خداوندا در كنار شهرت و ظرفیت به ما انسانیت هم مرحما بفرما
نمای نوزدهم
آقای كاپیتان در هتل هما ، آقای خبرنگار را تا سر حد مرگ كتك می زند
نمای بیستم
قهرمان سابق كشتی در ژاپن، باند وحشت تشكیل می دهد
نمای بیست و یكم
قهرمان كاراته در همین مملكت خودمان زورگیر می شود
نمای بیست و دوم
خواننده معروف پاپ برای خرید چند گرم كوكائین مرغوب به این در و آن در می زند
نمای بیست و سوم
مادر ، دلسوزانه به دختركش می گوید این دلبستگی ها آخر و عاقبت ندارد (راست می گوید آدم عاقل كه عاشق پوستر نمی شود)1
نمای بیست و چهارم
هنرمندان در استخر پارتی، فوتبالیست ها در اكس پارتی و ...1
این گزارش غیرقابل چاپ است
پرسپولیس...
سلام با اجازه این بچه خر خونه باز اومد
پ رس پ و ل ی س 8حرف بیشتر نیست ولی وقتی میشه یه کلمه که یه پسر 23ساله رو از 8سالگی دیوونه خودش کرده از پ که نماد پاکی عشق و از س پایانیش که نماد سربلندیه از حالا بگم که حرف دلمو میزنم اصلا اهل لاف و بلوف نیستم این حس رو هم میتونید از حامد بپرسید اون در جریان خب میگفتم 8حرف نیست ولی واسه من یه عشق واقعیه نمیدونم چه جور حسمو بیان کنم آخه من تو کار عشق و این حرفا وارد نیستم ولی به قول حامد چشامو میبندمو حرفه دلمو میزنم چون اگه حرف دلم نباشه بقیش چرت و پرت میشه به قول حامد.
تو موضوع آخرم در مورد تلخی ها و شیرینی این چند سال نوشتم و گفتم خب شاید خیلیا فکر کردن خالی نوشتم ولی جان خودم اینجوری نیست خب بریم سراغ اصل مطلب باز هم پرسپولیس، بعضی وقتا که تو خونه تنهام و میدونم همسایه ها هم سر کارن اونقدر دلم واسه عشقم تنگ میشه که داد میزنم پپپپپپرررررسسسسسپپپپپووووللللیییییسسسسس
خب خودمم میگم دیوونم ولی دیوونه پرسپولیس شاید درک نکردید ولی یه عشق واقعی مثل عسل مثل عشق به خدا که کاملا من تجربش نکردم اونقدر شیرین که یه قطرش واست حکم دریا رو داره لذت میبری ازش نمیدونم شاید زیادی مبالغه میکنم و بلف میزنم شاید به قول دختر خالم دارم خود نمایی میکنم آخه وقتی داشتیم واسه کنکور میخوندیم میگفت آرش تو جدی مسخرشو در آوردی داری زیادی افراط میکنی میگفت کسی که این کارارو میکنه میخواد خود نمایی کنه آخه تمام کتابا و جزوه های اون و خودمو بالاش مینوشتم perspolis is my love حتی جاهایی که نوشته بود
اونم حساس میزد دهن مارو سرویس میکرد
ولی بخدا دست خودم نیست و نبود نمیدونم شاید این حس جوونیه که چیزی کورت میکنه ولی تا این حد؟لذت میبرم وقتی بهش فکر میکنم لذت میبرم وقتی بابام از مرحوم آلن راجرز میگه سرمربی انگلیسی که باعث شد تا 35 سال تماشاگرا داد بزنن اس اس یا روتون سیا 6تایا روتون سیا وقتی واسم از همایون بهزادی میگفت اونموقع 10سالم بود و ولی هنوز موقع بیکاری واسم میگه از حمید شیرزادگان میگه از پنجعلی از جعفر کاشانی از علی پروین و خودمم فرشاد پیوس رو یادم میاد پایان رافعت اون راننده وانتی که میشه بازیکن پرسپولیس خدایا آخه چرا اینقدر پرسپولیس عشقه؟بعضی وقتا دلم واسه پرسپولیس که تنگ میشه دوست دارم واسه یکی درد و دل کنم مثل اون شب با حامد که بیچاره یه غلطی کرد ساعت 3 به ما زنگ زد منم تا صبح مخشو خوردمو از پرسپولیس واسش گفتم حتما تو دلش میگفته شبه جمعه ای دیوونه تر از این گیرمون نمیاد؟
ولی واقعا دست خودم نیست دیوانه وار عاشقشم خیلی وقتا جلو پوستر پرسپولیس میشینمو باهاشون حرف میزنم واقعا قبول دارم دیونم ولی نمیدونم شاید رسیدن به وصل باشه اگه یه روزی بشم مربی پرسپولیس.... حتی فکر کردن به این موضوع اشک آدمو در میاره وجه مشترک بارسا با پرسپولیس قیل از بازی دیشب این بود که هردو یه زمانی زیاد مظلوم قرار گرفتن موقعی که هوادارای جوون پرسپولیس تو سال 52 به این موضوع فکر میکردن که چه جوری این فیلمارو واسه بچهاشون نگه دارن سران تاج(اس اس)به فکر متلاشی نسخه اصلی این فیلم بودن واقعا دردناک اما بازی دیشب یه وجهه اشتراک دیگه ای رو هم اضافه کرد و اونم 6تایی شدن..... هستش چی میشد همینطور که من این بازیو واسه بچه هام نگه میدارم اونا هم واسه ما نگه میداشتن؟نمیدونم چه جوری از پرسپولیس بگم چیزی که داره منو آتیش میزنه به حامد قول دادم اگه پرسپولیس قهرمان آسیا شد 10روز بیام پیشش!!!!(آخه مگه مریضی قول میدی؟
)
وقتی به عمق لوگوش نگاه میکنی متانت و وقار رو توش میبینی بزرگی رو میبینی عشق رو میبینی وقتی به پیراهنش خیره میشی آرامش همه وجودتو میگیره تو دفتر خاطرات تلخی هارو با مداد نوشتم تا زود بره و شادیها رو با مداد قرمز پررنگ تا همیشه تو چشم باشه این تیکه مطلبو میگم منتظر نظراتتونم.
در عبور ثانیه ها فرسایش تن را می بینی و تو را از مرگ چاره ای نیست،اما میتوان در گذر زمان لذت ها و رنج ها را با عشق،زندگی داد تا آیندگان بخوانند و با نفس خویش زندگی را به خاطره ها ارزانی کنند و آن روز است که تو زنده ای و مرگ را می میرانی.
بی آبرویی
احتمالا دیشب بهترین شب زندگی تمامیه بارساییا بود و منم مستثنا نبودم الانم میخوام از شادیا و خوشحالیا و البته بی ابرویی دیشبم براتون بگک . اره بی ابرویی حالا واستون میگم داستان از چه قراره.
مثل همیشه مشغول اِسکی در فوتیران و حرف زدن با حامد بودم که یه دفه مثه همیشه برقا رفت
. بعد از کلی التماس و دعا برقا ۰.۵ ساعت قبل از بازی اومد و منم با عجله تی وی و روشن کردمو نشستم پا بازی استوک و وستهم تا بازی شروع شه . بعد از نیم ساعت بازی شروع شدو منم با اضطراب به تماشای بازی نشستم. از اونجایی که من کل خونوادرو کچل کردم (من کار خاصی نکردما فقط زیاد بارسا بارسا میکنم
) مامانو بابامونم اومدن پا بازی تا ببینن این بارسا کیه که من هی حرفشو میزنم . من عادت دارم که در حین بازی بازیکنای تیمای حریف بارسارو با الفاظ رکیک مورد عنایت قرار بدم
. طبق عادت همیشگی سر گل هیگویین من رکیک ترین فحش عمرو دادم و دقیقا همونجا بود که بی ابرو شدم جلو مامی و ددی
. تا اخر بازی دوتایی نیگام میکردن البته نه فقط بخاطر فحشی که دادم بلکه بخاطر خل بازیام . سر گل پویول از بوفه کشیدم بالا و از اونجا خودمو پرت کردم پایین وای که چقد حال داد ی سوپر من بازی دوران کودکی افتادم . 
بعد از بازم که از فرت خوشحالی اینقد انرژی داشتم که نشستم پی بازی سویا و ویارئال
کلا شب خفنی بود
جرم این است!!!
امروز درس ادبیات داشتیم
من خودم از شعر خوشم میاد بخصوص از شعرای فروغ فرخزاد
از اول راهنمایی تا امروز استادای زیادی داشتیم ولی این تنها استادیه که از تک تک دقایق حظور در کلاسش لذت میبرم
بگذریم
امروز یه شعری از احمد شاملو خوندیم که خیلی رو من تاثیر گذاشت
شاید شنیده باشین ولی دیدم گفتنش خالی از لطف نیست
تو این شعر ، شاعر از زبون یه زندانی سیاسی که با یه عده جانی گناهکار همبند شده حرف میزنه
این شعر یه جورایی اعتراض به زمان خفقان طاغوت هستش ولی اگه یخورده بهش دقت کنیم
میبینم که خیلی بی تفاوت با شرایط امروز ما نیست!!
کیفر
در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندین حجره ، در هر
[حجره چندین مرد در زنجیر........
از این زنجیریان ، یک تن ،زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
[دشنه ای کشتست
از این مردان یکی ،در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود
[را،برسر برزن ،به خون نان فروش سخت دندان گرداغشتست
از اینان چندکس،در خلوت یک روز باران ریز ، بر راه رباخواری نشسته اند
کسانی در سکوت کوچه ، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی نیم شب ، درگورهای تازه ، دندانهای طلای مردگان را می شکسته اند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره ،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر......
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر برمیکشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم-گر ان همزاد را روزی نیابم
ناگهان ، خاموش-
من اما در دل کهسار رویاهای خود ، جز انعکاس سرد اهنگ صبور
این علفهای بیابانی که می رویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند ، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
میگذشتم از تراز خاک سرد پست........
جرم این است!
جرم این است!
(( احمد شاملو))
احوالپرسی
سلام علیکم
تو رو خدا بلند نشید. بفرمایید بشینید. بفرمایید.
خوب هستید شما؟
به به
به به
جناب حامد خان _ صاب خونه محترم _ خوب هستی شما؟ دماغت چاقه؟ خوش میگذره؟
به به
علی آقای گلمون چطوره؟ ای قربون پسر! بزرگ شدیا! خوبی؟
به به
به به
تو حالت چونه سید؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
بــــــــــــــــــــــــــله .... به به
تو چطوری امیر حسین؟ خسته که نیستی از درس و بحث و اینا؟ ایشالا دکتر بشی برای وبلاگ قالب جشن وشادی و اینا بزاریم و جشن بگیریم و اینا.
بــــــــــــــــــــله ببینید کی اینجاست!
سام علیکم.آقای فربد کومار. چطوری گل پسر؟ تو کی با اینا فامیل شدی؟
از آرش چه خبر؟ سر میزنه اینجا یا نه؟ سلام ما رو هم برسونید خدمتشون.
به به
به به
پ.ن: یعنی با این پستم .....م به کیفیت وبلاگ.

چرا فحش میدین حالا؟ چیکار کنم؟ آخه هیچی به ذهنم نمیرسید که بنویسم. قول میدم تو پست بعدی جبران کنم.
برچسب ها:
چرت و پرت ،
یاد ایام (1)
بسیار زیبایی
پهناور و آبی
به به تو دریایی
من در خیال خود
با قایقی زیبا
سوی تو می آیم
سوی تو ای دریا
یادش بخیر ما هم یه زمونی زندگی کردیما !!

اون آهنگ اولش رو عشق است
خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره ...
اون هاپو کومارش هم یه چیز دیگه بود

این دو تا رو
اسمشون چی بود ؟ لوک پوک فوک ؟؟؟
خداییش من چند بار خاله شادونه و پورنگ و دیدم کهیر زدم :دی اینا خیلی قشنگ تر از انیمیشن های فعلین ... آخه یه بچه واقعا جنگ و خونریزی و تفنگ و عشق و ازدواج به چه کارش میاد ؟
این یکی رو داشته باشین
قبلنا اینا رو میدیدم خندم میگرفت !
بیخیال ... برا دفعه ی بعد یه چند تا مورد جالب تر هست میزارم
برچسب ها:
بچگی ،
اولین روز پرستار زندگیم
سلام به همگی
این مطلب و به عنوان یه هدیه کوچیک به همکلاسیایی خیلی خوبم تقدیم میکنم
امروز روز پرستار بود یعنی روز من و دوستام و بقیه فرشته های نجات ایران (البته من که در اطلاعید میخوام دکتر شم حالا بقیه رو نمیدونم)
روز خیلی خوب و پراسترسی بود حرفایی شنیدیم چیزایی دیدیم و......
براتون میگم
خوب رفتیم دانشگاه و مثل همیشه واسه درس و کارای عملی پرستاری
که من متنفرم ازشون روز قبلش کلی با بچه ها صحبت کرده بودیم که شیرینی بگیریم و از این حرفا ولی امتحان میان ترم پارازیتولوژی رو که دادیم همه رفیتم تو فاز دپرس و دیگه نزدیک بعضی از دوستان نمیشد رفت
من و حسین از شب قبلش تصمیم گرفته بودیم که یه چیز مختصر به بچه ها بدیم (البته واقعا" قابلشون و نداره)
از بچه ها پذیرایی کردیم و استاد اومد و منم مثل همیشه مجبور به تحمل سخنان استاد بودم
اونم چی نحوه ی ساکشن کردن که حتی یادم میاد تنم مور مور میشه اخه خدایا این دیگه چه کاراییه حالا یاد گرفتنش هیچ امتحانش کلی سخته، من که بهش فکر میکنم پشتم میلرزه
اما قضیه اصلی از ایجا شروع میشه
که من و چنتا از همکلاسیام واسه گرفتن کارت نمایشگاه بین المللی کتاب راهی بانک شدیم
اقا چشتون روز بد نبینه نمیدونم امروز چرا هوا اینقدر گرم بود رفیتم بانک مدیر بانک گفت کارتای دانشجوهای مقطع لیسانس(چقدر کتابی شد
) تموم شده
همین طور که داشت واسه یکی از بچه های توضیح میداد ازش پرسید چرا دیروز نیومدی خوب اونم گفت امتخان داشتیم
امتحان پارازیتولوژی
بعد یارو شروع کرد به حرفای صدتا یه غاز
اینا چیه به شما یاد میدن و شما باید روانشناسی پرستاری بخونین و اینا تا دکترشم مفت نمیرزه و از این حرفا میخواستم برم بهش بگم
اخه به تو چه اخه تو چی میفهمی از رشته ی ما که داری حرف مفت میزنی
اونم تو روز پرستا نگفت یه مراعات کنه
پشت میز نشسته خیال کرده چیکارست که البته بچه ها جلوم گرفتن چون نزدیک بود خون بپا کنم حالا یارو شنانس اورد به ما دکترا چیزی نگفت وگرنه که.........سانسور شد
خوب اینجا بود که یکی از اکتیوترین ادمای روی زمین (همکلاسیمون و میگم) شروع کرد به تلاش برای اینکه از یه بانک واسه ما کارت جور کنه
یه بانک دیگه پیدا شد
بماند که چقدر پیاده رفتیم و زبونمون ازحلقمون زده بود بیرون کف پام ساییده شده بود از بس راه رفته بودم
خلاصه رفیتم تو بانک و این همکلاسیمون تو یه چشم بهم زدم همه کارارور راست و ریست کرد مام استراحت میکردیم
باورتون نمیشه خودش کارتتش و گرفته بود ولی واسه ما داشت به اب و اتیش میزد تا کارت جور کنه
دستش درد نکنه
واقعا" واسه من وبچه های دیگه سنگ تموم گذاشت 
کارت رو که نگرفیتم یعنی گفتن شنبه بیاین ولی میگیریم انشاالله
به نظر رفتنی شدیم به تهران تا چی پیش بیاد
بازم روز پرستار رو به دوستان تبریک میگم
ان شاالله صد سال بهتر از امسال
رنج نامه !

دیروز حتما میدونین روز پرستار بود . روز یه قشری که میشه گفت کارشون سخت ترین کاره .
حالا منظور ؟
یه رفیقی دارم که همسایمونه و خواهرش همین چن سال پیش ازدواج کرده بود و الا دو تا بچه ی فسقلی داره
شورهرش هم معتاد و اینا . مرتیکه ی فلون فلون شده خمار بود .
هرچی به خانومش گفت پول بده من برم دوا بخرم خانومش بهش نداد
تیزی رو در آورد و زد تو قلب خانومش !

الان بنده خدا تو بیمارستان بستریه و اصلا معلوم نیست زنده میمونه یا نه . شوهره هم الان تو بازداشگاهه .
کار انسان (!) به کجا میرسه . یه کم فکر کنین . اسم تو رو میشه گذاشت مرد ؟ واسه زنت تیزی میکشی ؟ خیلی احساسِ مرد بودن بهت دست میده ؟
لعنت به این اعتیاد . لعنت به اونی که اولین بار اینو درست کرد . لعنت به اونی که باعث میشه این زهر ماری قاچاق شه تو کشور . لعنت به اونایی که .... لعنت به هرچی معتاد . مسعود فردمنش یه تیکه ی خیلی جالب داره تو یکی از آهنگاش که با سیاوش خوند . میگه "این بارِ گران تو مفت مفروش"
مفت فروختی . خیلی مفت
از صب که اینو شنیدم دارم دیوونه میشم . آخه اون دو تا بچه ی کوچیک چه گناهی کردن که شاید (زبونم لال) بی مادر بزرگ شن ؟
یه آهنگی شاهین نجفی خونده واسه داداشه معتادش که خیلی تاثیر گذاره . پیشنهاد میکنم حتما دانلودش کنین
خدایا نسل هرچی معتادِ از رو زمین ور دار
چی شد كه این پپوله اسمش رفت تو روزنامه (part tree)
خب دفعه قبل به اونجا رسیدیم كه آقا بهنام گفت تو روزنامه خراسان یك شنبه برو دنبال مطلبت بگرد.بسم الله الرحمن الرحیم.اولش داشتم منفجر می شدم از خوشحالی.ولی بعد گفتم من كه جز اونها نیستم پس چه طوری به اسم من چاپ می شه
؟ با خودم گفتم فعلآ بروز نده تا فردا.ولی خب.شب سر راه كه می رفتم نون بخرم به یكی از رفیقام كه تو راه دیدمش گفتم.ای خاك تو سر خرت.چرا گفتی مرتیكه.تا شب خیلی سعی كردم خودمو عادی نشون بدم.
یه پرانتز كوچیك.پیش دانشگاهی ما شبنه و پنج شنبه تعطیله و من نه پنج شنبه و نه شنب كسی از همكلاسی هام رو ندیده بودم.پس روز چاپ روزنامه مصادف شد با اولین روز مدرسه.
بگذریم.حالا بگید من شب چه كار كردم.خوابم كه نمی برد.تو موبایلم نشستم برای تك تك افرادی كه اسمشون بود نوشتم كه روزنامه خراسان امروز رو بخرید (خودم هم با لفظ بی گانه سند تو آل آشنائم ولی متنها متفاوت بود.چون مثلآ یكی معلم بود.اون یكی پسر خاله.اون یكی دوست خانوادگی و ...) ولی نفرستادم براشون. و سیو تو درافت كردم
.تا صبح 1 ساعت حد اكثر خوابم برد.صبح به مامانم گفتم می خوام زود برم روز اولی دیر نرسم و .... با ذكر نام خدا و 124000 پیغمبر رفتم بیرون
:
روزنامه فروشی اولی:
من:سلام .خراسان دارید؟
روزنامه فروش :نه.اینجا نمیاد
من (توی دلم):ای .... به ..... .
رفتم جلو تر.روزنامه فروشی بعدی:
من:خراسان دارید؟
روزنامه فروش:نیومده هنوز
من (باز هم تو دلم):
در راه مجتبی رفیق داداشم رو می بینم وسعی می كنم با حواسم و به اون بدم و از فكر روزنامه بیام بیرون:
مجتبی:سلام
من:سلام.چه طوری؟می گم این داداشم دیر نمی رسه.(آخ این اخوی ما 7 و نیم زنگش می خوره ولی 7 و 29 دقیقه از خونه می ره بیرون)
مجتبی:هر روز دیر می رسه
من:
به روزنامه فروشی بعدی رسیدیم:
من:من برم روزنامه بخرم.الان میام
دم روزنامه فروشی
من::خراسان دارید؟
روزنامه فروش:اونجائه
من (توی دلم.ولی خب از قیافم هم معلوم بود):
150 تومان دادم و گرفتم.فوری رقتم سر صفحه ورزشی.وای.زده وسط صفحه.با اندازه درشت.اسمم هم اون بالاشه.با صدای بلند نفس راحت كشیدم و دویدم سمت مجتبی.
من:مقالم چاپ شده
مجتبی:
اتوبوس اومد و سوار شدم.نوید پسر مظلوم همسایمون كه دادشم به خونش تشنس رو دیدم.زبونم بند اومده بود و تو سرمای 1 درجه بالای صفر داشتم شر شر عرق می ریختم.فقط با سر تونستم بهش سلام بود.تو اوتوبوس حال جالبی نداشتم.مردم فكر می كردند دیوونه ام.چند دقیقه بعد حمید (یكی از همكلاسیام) رو می بینم.
حمید:سلام
من:سلام
حمید:این چیه؟
من: مطلبم تو روزنامه چاپ شده
حمید:
.جدی؟
من:آره بابا.اسمم رو اون بالا ببین
خب.باز هم یه پرانتز دیگه.حمید از رفیقای یكی از نوچه های فرشید خالقی و تصورش از من در زمینه فوتبال همون پپوله
به مدرسه رسیدم.مصطفی كه بقل دستم می شینه با چند نفر از رفیقاش اونجا بود:
من:سلام
جمع:سلام (و تك تكت دست می دیم.روزنامه و كیف تو اون یكی دستمن)
قاسم:خبر مبر جدید؟
من:مقاله من
جمع:
قاسم پسر خیلی خوبیه.مومن و با اخلاق.نه غیبت می كنه.نه بحث سیاسی.خیلی هم متبسم و شوخ و شنگه.تو راه كلاس كلی ازم سوال پرسیدند و.... .به كلاس رسیدیم.موبایل رو برداشتم و اس ام اس ها رو فرستادم.جوابهای اس ام اس ها:
سعید (پسر خالم كه تو سمنان برق قدرت می خونه):چـــــــــــــــــــــــی می گی؟
ارشیا رحمتی (رفیق دبستانم كه تو كلاس زبان هم چند سال با هم بودیم):مطلب رو خوندم.خیلی عالی بود
ایمان (همكلاسیم كه زنگ اول نیومد.البته كلاسش از ما جدائه):باشه می خرم
دختر دایی كوچك:(اس ام اس رو ناقص گرفته بود و فكر كرده بود جك فرستادم و اون هم جك فرستادش)
جیبی:تو شهر ما نمیاد (من هم بهش گفتم بعدآ بهش لینك دی ال مطلب رو می دم)
حامد (همكلاسی داداشم):(این نادون + مجتبی رفته بودند تو مدرسه داداشم جار زده بودند و خلاصه ما رو كلی معروف كردند)
دختر خاله بزرگ:چشم عزیزم حتمآ(من:
)
یكی دیگه از بكس سایت كه قادر به افشای نامش نیستم:اینجا خراسان نمیاد.آهان الان می رم از سایتش پی دی اف می گیرم
و .....
زنگ تفریح خورد.من رفتم تو كلاس ایمان اینا.اون خیلی بارش نیست از این مسائل و با وجود اینكه از بقیه بچه ها به من نزدیك تره ولی خیلی فاز نداد.ظهر می رم خونه و ....:
من:السلام و علیك یا ننه.اس ام اسم رو گرفتی؟
مادر:آره.حالا بگو بینم چیه؟
من:بگیر بخون و از پسر ژورنالیساتت لذت ببر
می رم سراغ بابام:
من:سلام بابا چه طوری؟مامان بهت گفت؟
ابوی:آره.
چند دقیقه بعد هر دو روزنامه رو خوندند:
ابوی (پدرم آنتی فوتبال ترین موجود روی كره زمینه و بارها بابات اینكه شب فوتبال دیدم كتكم زده):آفرین.عالی بود.خانم خوندی اینو؟
مادر:آره
ابوی:واقعآ خاك تو سر این بچه كه از استعدادش درست استفاده نمی كنه
من (تو دلم):
ابوی:لا مصب در حد عطا بهمنش و اینا می نویسه
من (باز هم تو دلم):
ازشون اجازه گرفتم و رفتم پای كامپیوتر و از آقا بهنام تشكر كردم.
ظهر برادرم میاد.
اخوی:سلام مامان.(منو می بینه و میاد ازم تكریم كنه
.مجتبی و حامد خبر رو تو تمام مدرسشون جار زده بودند)
خلاصه روز خوبی بود.ولی بعدها اتفاقاتی در اون زمینه افتاد كه خوشم نیومد و دوست هم ندارم بگم.
این هم لینك دی ال مطلب ما:
http://www.4shared.com/file/97557463/46b2df4a/maghale_man_dar_roozname_khorasnan_by_mehdia.html
پ.ن:برای رفع ابهام بگم كه اونی كه به خاطرش برگشتمآقا بهنام نبود و مهدی مدیر سایت بود
بارسا پرررررررررر؟
دور و ور ساعت ۲:۳۰ دقیقه ی ظهر دیروز بود که بنده مشغول اِسکی در فوتیران بودم که صدای چیک چیک شنیدم . به مامانم گفتم بارونه؟
گفت تو چله ی تابستون بارون کجا بود؟(این فصل گرم ترین موقه ی شهرمونه)
گفتم : ولی بارونه ها من بوشو احساس میکنم .
رفتم سر تراس و دیدم بعله دارم نم نم میزنه چقدم قشنگ بود (جاتون خالی مثه بارون ندیده ها وایسادم جلو بارون
)
حدود ۱ دیقه که گذشت بارون زیبا به طوفان تبدیل شد طوفانی که تو عمرم ندیده بودم واقعا فک کنم تو ایرانم همچین بارونی دیده باشین شدته طوفان تا حدی زیاد بود که نمیتونستم درو باز کنم و برم تو. مثه موش ابکش شده بودم زیر بارون . خلاصه با هزار بدبختی و کمک والده تونستیم درو باز کنیمو بریم تو . سریع رفتم سراغ دوربین تا از این صحنه ی اُبر تاریخی فیلم بگیرم همینطوری که در حال هنر نمایی بودم و رو ژنراتور جلو خونه زوم کرده بودم که یه دفه ترکید
(جاتون خالی کلی خر کیف شدم خیلی وقت بود که به یه همچین شوکی احتیاج داشتم) بعد یه ۱۰ دیقه که همینطوری فیلم گرفتم یادم افتاد که امشب بارسا بازی داره و مائم احتمالا برقمون واسه ۳ـ۴ روزی قطعه(خدا نکنه کارو بسپارین به هندیا بس که اینا فِس فِس میکنن
) همونجا کوبوندمون تو سرم .
مامانم گفت:چته بچه
گفتم : بازی امشب پرررررررر من از وقتی که ختافه به رئال باخت منتظر این بازیم
گفت:ختافه کیه دیگه 
گفتم : هیچی ولش کن اصن.
اینجا تو پرانتز یه توضیح بدم که ساختمون ما خودش جدا از ژنراتور محله یه ژنراتور داره که برقو واسه ۷ ساعتی ذخیره میکنه .
از این طرف ما شب خونه ی یکی از دوستای ایرانیمون دعوت داشتیم که من اصا سالی یبارم اونجا نمیرم بس که خسته کنندس خونشون . امروزم قصد داشتم نرم که یه دفه یادم اومد که برق نداریم و منم حتما باید بازیو ببینم(اون موقع ژنراتورمون روشن بود ولی میدونستم که تا اخر شب نمیکشمون) والدین محترم دمه در بودن که از طبقه ی سوم داد زدم وایسین اومدم سریع لباس پوشیدمو اندکی ژل زدیمو که دیگه بریم سوار ماشین شیم . بخاطر بارون و خساراتی که باد زده بود یه ساعتی تو راه بودیم که من تو این مدت هی لعنت میفرستادم به خودم با هزار بدبختی رسیدیم خونشونو ... این دوستمون تلویزیون ایرانو میگرفتو منم که دلم واسه تلویزیون ایران تنگ شده بود رفتم نشستم پاش تا بازی شروع شه( واقعا به صداو سیمای کشورمون تبریک میگم و همینجا از این تریبون دستشونو بابت زحماتی که میکشن میبوسم ممنونم ازشون که اینقد به فکر خرج و دخل مردمن) از وقتی که ما رفتیم تا اخرش از صرفه جویی و مصرف حرف میزدن جالب اینجا بود که هی به لباس پوشیدن مردم گیر میدادن
. بعد یه ساعتی که اتفاقا دله مائم sداهای نا هنجار از خودش در میکرد ما شامو زدیمو یکیم گپ زدیمو با بزرگ ترا و بیه ماجرا به اصرار بنده تا ساعت ۱۲:۳۰ شب موندیم اونجا که بتونم بازیو ببینم ساعت ۱۲:۳۰ بود که دیدم تلویزیون داره بازی لاتزیو و یوورو میدم فهمیدم که دیگه بازی به بارسا نمیکشه و بلافاصله بعد از ۵ دیقه رفتم بر پارو با عصبانیت گفتمو بلندشون کردیمو رفتیم خونه. داشتم میترکیدم بس که زورم داشت الکی خودمو ۵ ساعت الاف کردم با رفتنم به خونشون. حدودای ساعت ۱ بود که رسیدیم خونه منم نا امید رفتم که بخوبم که یه دفه صدا جیز جیز یخچالو شنیدم
. گفتم قربونتون برم هندیا که اینقد کار درستین رفتم پا تیلویزیون که دیدم یه کانال داره بازی منچسترو پورتسموثو میده و یکی دیگم(این کانال همیشه لیگ اسپانیارو میده) داره چلسی و اورتونو میده رسما اشکرو ریختم و نیم ساعت بعد رفتم سر وقت کامپیوتر تا نتیجرو ببینم همینجور که کامپیوترداشت بالا میومد برقا رفت یه صحنه ی فوقالعاده دراماتیک که نمیتوستین تضور کنین
واقعا اشکم درومده بود. (نمیدونم چرا خدا اونروز هی حال مارو میگرفت (. محکم زدم سر میز و گفتم(بیب ) (بیب) (به دلیل حضور افراد زیر ۱۵ سال این تیکه پاک شد
)با نا امیدی رفتم دراز کشیدم سر تخت که بخوابم ولی دریغ از یه چرت کوچوله از دست این پشه های عوضی ویز ویزوی بی همه چیز . حالم خیلی گرفته بود که دوباره صدای جیز جیز یخچالو شنیدم و رفتم پا نت دیدم بارسا ۴ـ۰ جلوئه کلی خر کیف شدم و بعدش رفتم خوابیدم
فردا صبح که بیدار شدم در جا رفتم پا نت بعد که رفتم صبونرو بزنم
مامانم گفت : چه لبخند ملیح.خبریه؟ دیشب کشتی مارو بس که تو ماشین غر میزدی.
گفتم : بارسا برد مادر جججااااان
بعدشم از فرت خوشحالی زدم بیرونو مک دونالدو زدم تو رگ(درواقع به خودم شیرینی دادم)
_________________________________________
ببخشید اگه بی نمک بود بنده تازه واردم و از اونجایی که نمیتونم حتی مثه ادم حرفم بزنم انشام زیاد خوب نیست
تبلیغات 


