تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

 

به نام اون که می گن همین دوروبراست .

درود به همه دوستان . از اونجایی که اخرین پستم تو این ساله , هر چی دارم می خوام بگم البته  یه کم طولانیه

سال 88 سالی بس عجیب و پر حادثه....

_نمی دونم از کجا شروع کنم ولی این طور شد که : ... تو همون روزای اول بعد از تعطیلات شروع شد ,به خاطر دوری  19 روزه جوری اشک ریختیم که تقریبا" هر که از راه می رسید یه تیکه بهمون مینداخت .از این که اینقدر احساسی هستیم و از این حرفا ( داستان اصلی رو می تونید تو مطلب " دوست نه برادر" امیرحسین عزیز بخوونید ). یه هفته بعد از عید همچی برعکس شد منظورم همون 10 روز نحصیه که فکرشم آزارم می ده,حالا تجربه حضور تو خوابگاه اونم برای اولین بار و ورود به یه محیط پر از احساس اشمئزاز (تصور اولیه از اون مکان ) رو هم بهش اضافه کن.غیبت و پشت سر گویی از کلاس و همکلاسی و استاد و ... هر کی که فکرشو بکنی واقعا" داشت منو دیوونه می کرد البته واسه یه عده این جو طبیعی بود حداقل از رفتارشون می شد اینو فهمید.خوب منمکه دستم به هیچ جا بند نبود فقط زورم به یه نفر می رسید یه ماشین اصلاح برداشتم و افتادم به جون موهای بدبخت و این اولین باری بود که واسه حرف مردم خود زنی می کردم به خاطر حرف چنتا کور وکچل .هر طوری که بود تموم شد ولی به معنای واقعیه کلمه وحشتناک بود .

_ مهمتر حادثه سال : 22 خرداد = ننگین ترین روز در تاریخ 30ساله جمهوری اسلامی.نه حوصله تعریف کردن وقایع قبل و بعد از انتخابات و دارم نه انرژیشو  ,چون می دونم حق ما گرفتنی نیست .

اون حس قشنگی که داشتم ...  حس خوب زندگی تو یه جامعه سالم و بدون دروغ اما مردم عوام گونی های سیب زمینی رو به این رویای قشنگ ترجیح دادند . ابلهانه تر, این که مردم عوام باور کردن که آن مرد پیروز واقعیه انتخابات بود , با اختلاف میلیونی !!! دیگر بار گفته بودم که " نمک به زخم پاشیدن در مرام ما نیست " اما چیزی که بیش از این مرا آزار می دهد ,غم این خفته چند است که خواب در چشم ترم می شکند ...( رای سبزت برگ هرزه )

_ شروع ترم دوم ( جنجالی ترین اتفاقات زندگی) همه اتفاقا از اون روز بارونی شروع شد, دوشنبه 14 آبان سر جلسه فارما و... الان می فهمم که چیزی نبوده جز" حسادت" فقط همین .از فردای اون روز پشت سر هم داستان داشتیم .

اول یا دوم آذر . اولین بار بود که تو زندگی خصوصیه یه فردی دخالت می کردم البته چیز خاصی نود .طرف آبنبات می خواست که من گفتم واسه دندونت ضرر داره و ازینا که طرف از تصمیمش منصرف شدو حرف ما رو گوش کرد.گرچه به خاطرش کلی حرف خوردم ولی الان که می بینم کارم نتیجه داده (" وصفش سخته ولی ) از صمیم قلب خوشحالم .

بزرگترین اشتباه یه آدم آرمان گرا ,چی میتونه باشه ؟ مسلما" واسه کسی که تو زندگیش هیچ مرز و حصار خاصی قائل نمیشه , محدود کرد خودش حتی با چیزای بزرگ ع بزرگترین اشتباهه. حتی اگه اون چیز خیلی بزرگ باشه بازم یه حدی داره .... واین بزرگترین اشتباه من تو زندگی بود (البته تجربه خوبی بود ) باروشن شدن قضایا و یه سری از موضوعات در روزای اخیر وجدانم خیلی راحت تره ... بگذریم .

داریم به سال جدید نزدیک میشیم ومعمولا" رسمه که لحظه سال تحویل دعا کنن.دعاهای مختلفی رو تو این مدت واسه خودم و دوستام و خانواده کردم از سلامتی گرفته :( یه چیز واقعا" رویایی و این که هیش کی تو این دنیا نمی تونه سالم باشه همه ما به یه نحوی بیماریم یه عدمون از نظر جسمی یه عدمون هم از نظر روحی – روانی) تا خوشبختی ( خیلی دور از دسترسه ) تو دنیایی که همه چیزش بنا به جبره , هیشکی خوشبخت نیست .ساده لوحانست که به خاطر چنتا موفقیت ناچیز تو زندگی خودمون و خوشبخت فرض کنیم .همه چیزو مجبوریم تحمل کنیم , دخترک گل فروش سر چهارراه ( تصورش و بکن) اون فقط 9 سال داره و تو مدرسه نیستش - طعم تلخ کار و به دوش کشیده .(گلی که پرپر میشه تو دست مشتری , اون گلی که با تلخی ازش می خری , واسه اون گل نیست یه لقمه نونه , ضامن این که کتک نخوره تو خونه , نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی... نپرس قصش طولانیه , زمین پر از آدماییه که کار می کنن ویه عده ای فقط پول دارن و یه مشت عقده ای که از کا کارگرا کاخ ساختن , چه کسایی تو این راه جون باختن این چیزا رو به دیگران بگی بهت می خندن = همون طوری که دارن به .3h  می خندن.

بازم دکتر... به حرفاش ایمان دارم اونم مثل من آرزوهای بزرگی داشت ولی یه نقاد حرفه ای بود .البته در چنین شرایطی ابلهانست که خودم رو با چنین شخصیتی مقایسه کنم و لی هیچ وقت خودم و دست کم نمی گیرم به راه پر پیچ و خم .3h ادامه خواهم داد حداقل این شانس نصیبم شده که تو یه مجموعه خیلی کوچک خودم و عیده هامو نشون بدم و این تازه اول راهه .

دعای خودم : این که زندگی هیشکی تفتیش نشه , ملاک ایمان و اعتقاد ( ارزش ) آدما تسبیح و ریش نشه و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش و روزی که آزادی تو خیابونه همه برابر ,کوچک و بزرگ همه خواهر و برادر .... این که همه مثل همیم و فقط این یک اصله  بنام انسانیت که زیباترین رسمه .

اما دعای دکتر :

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف

و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و  به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش.          

روح بزرگوارش شاد ( چه تفاوت فاهشی بین این دو دعا وجود داره !!)

البته با این طرزتفکر وطنت دیگه گیلان یا کردستان نیست .تمام این کره خاکی میشه وطنت .

پی نوشت 1 : امسال جشن 4شنبه آخر سال مصادف شده  با یه فاجعه غیر انسانی و واقعا" دردناک امسال یکی از معدود سال هایی بود که به خاطر این واقعه تو جشن خانوادگی (که از رسوم خانواده هست ) شرکت نکردم .فکر نمی کنم هیچ کردی (البته ربطی به قومیت خاصی نداره ) تو این روز حس خوبی داشته باشه یعنی شاد باشه .بمباران شیمیایی حلبچه .تمام طول روز  رو صرف شنیدن آلبوم " شهر خاموش " استاد کیهان کلهر که مضمونش همین حادثه تلخ هستش , کردم .

 

پی نوشت 2 :راستش اصلا" قصد نداشتم این پی نوشت و بنویسم یعنی چنین اخلاقی ندارم اما حرفای جالب گزارشگر تلوزیونی من و به نوشتن این پی نوشت واداشت . "راستی چی شد که اینتر تونست در مفابل ارتش تا دندان مسلح چلسی پیروز بشه "؟ این همون جمله بود .راستش جوابش برمیگرده به علت انتخاب خودم ( چی شد که از بین ایبن همه تیم اسم و رسم دار این تیم شد تیم محبوبت ) اسم تیم گویای همه چیزه ,اینتر ناتسیوناله برگردون به فارسی میشه یکی از .3h  عامل بعدیش اتحادی بود که آقای خاص فوتبال دنیا  بین بازیکنان ایجاد کرده بود. فوتبال یه بازیه 11 نفریه این 11 نفر تو زمین طوری از هم شناخت داشتن و همکاری داشتن که هیچ یک از ستاره های تیم مقابل حرفی واسه گفتن نداشتن  بازیکن اسم و رسم دار خاصی نداریم ولی با اتکا به 3h دنیا رو تساحب می کنیم .این موضوع و ژوزه به خوبی می دونست .بیخودی که یکی از الگوهای زندگیم نیست JOSE IS LEGEND"" ""

 

 

The Real Special One
The Real Champion

 

 

 

 

 

و در نهایت سوت پایان  ...

 

بهتر آن است که سزاوار پیروزی باشی ولی آن را دریافت نکنی تا اینکه پیروز شوی ولی سزاوارش نباشی ...

 

پی نوشت 3 : راستش این مطلب و دیروز نوشتم به خاطر پاره ای از مشکلات امروز پستش کردم .در حال کودکم در انتظار امید بمان ...

وپیشاپیش :سال تازه پیروز بی وامیدکم سال خاس و خوشی بی .
(نیاز به ترجمه که ندارین... ها )

 

 




طبقه بندی: عمومی، خاطرات،
برچسب ها: خاطرات،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)
چیكار كنم فقط حالم خوب نیست همین...!

من و سفر و تنهایی و .....
مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود
میخواست كه از اینجا بره اما نمیدونست كجا
دلش پر از گلایه بود ولی نمیدونست چرا
دفتر خاطراتش و رو تاخچه جا گذاشت و رفت
عكسای یادگاریش و برای ما گذاشت و رفت
دل كه به جاده میسپرد كسی اون و صدا نكرد
نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نكرد
حال دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه
تو لحظه های بی كسی پرنده پر نمیزنه
با كوله باره خستگی تو جاده های خاطره
مسافر خسته ی من یه عمره كه مسافره




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ شنبه 22 اسفند 1388 توسط امیر حسین

   ای کاش

                      میدانستم

                        که باید تو را

                         در کوچه های خالی ذهن

                            پر از خلوت خود

                          پیدا کنم

                     ای کاش

                که تو را 

          در دل خود

       می یافتم

می دیدم

  و می بوییدم

       و

      از ته دل می گفتم

          که تو را دوست دارم ...

 

یادتون باشه نقل این شعر بدون ذکر سراینده (cinfo )و ناشر (triple.H) پی گرد قانونی داره .




طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: توبه نامه،
ارسال در تاریخ جمعه 7 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)
خداروشكر حالم این روزا خیلی بهتره میگن یه فرشته هایی تو آسمونا هستن كه خدا اونارو میفرسته تا غمارو از بنده هاش دور كنن میگن از خدا بخواین این فرشته ها غمارو ازتون دور كنن
حال من كه نخواستم ولی تقریبا" به تعادل رسیدم،
خوب میخوام یخورده بنویسم از خودم و دیگران از كسایی كه ناراحتیشون واسم مهمه دوست دارم راضی و خوشحال باشن آره راضی و خوشحال
اما گاهی باید گذشت و گذاشت دید ولی فكرنكرد شنید ولی گوش نكرد!میخوام خودمو نصیحت كنم!
باید حق داد به خدا به خودت به همه كه واسه ی خودشون فقط خودشون تصمیم بگیرن.چرا چسبیدی به سرنوشتی كه فقط واسط حسرت میاره چرا به چیزای خوبت تو زندگی فكرنمیكی.وقتی به حال خودم تو روزای قبل فكرمیكنم میبینم این حرفایی كه میزنم تو اون روزا واسه خودمم مزخرف بود،ولی وقتی بهشون فكركنی میبینی چاره ای نداری جز اینكه بگی درسته!
سخته،ولی نشدنی نیست چششاتو ببند ولی كور نشو!چیزی كه دوست نداری نبین ولی دورت دیوار نكش.
به خودت فرصت علاقه داشتن بده به اطرافیانت بزار بشه بت نزدیك شد.
چتراتو ببند بزار اگه بارونی هست اگه باد و نوری هست بت بخوره تو جوونی میتونی میشه فقط اراده كن!
وقتی تو جاده ی زندگی به مشكل برمیخوری برنگرد اول جاده از كنارش رد شو اگه میبینی خیلی قدرتمندی از سر راه برش دار.میدونم میدونم امیر نمیخواد بم بگی دارم مزخرف میگم ولی گاهی چقدر همین شعارا  و مزخرفات آدم و آروم میكنه و چیزای خوبی رو یادت میاره!به ساعت خونت نگا كن میشه نگهش داشت؟پس بازم میشه دوست داشت بازم میشه عاشق بود میدونم كه دیرنشده.دستت و بزار رو قلبت صداشو احساس كن میبینی چقدر بد میزنه اخه تو پرش كردی از ......ولشون كن
امیر اگر كسی بتونه بت كمك كنه فقط خودتی!
من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم كه،اینست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم،چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آ‍زار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/bamahtab/TueJun112024620041.jpg






طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1388 توسط امیر حسین

 

 

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته ...عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته .

ما که از آوارو ترکش همه رو به جون خریدیم

تو بگو همسنگر من , ما تقاص چی رو می دیم

اخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست .




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
برچسب ها: نونوایی = وبلاگ،
ارسال در تاریخ سه شنبه 4 اسفند 1388 توسط حسین (آزمایشی)
قالب وبلاگ