تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو.... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ اینها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه. مجازی:
مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.
خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که زندانه
و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها، عاجزیم.


برچسب ها: مجازى،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 دی 1388 توسط حامد

روزای عجیب تو زندگیم كم نبوده
نمیدونم شاید اصلا"امروزم یه روز خیلی عادی بود!كه من گندش كردم یه ترم دیگه و امتحانای پایان ترم(صبر كنید فقط درباره ی امتحانم نیستا!)خیلی خونده بودم مثل همیشه حتی بیشتر از همیشه امید داشتم آره خیلی زیاد واسه اینكه بتونم چیزایی رو كه خوندم بیارم رو كاغذ! صبح از خواب پاشدم یه نگاهی به جزوه هام انداختم و حركت كردم سمت دانشكده بارون ریزی میبارید از اونایی كه دلت میخواد فقط زیرش راه بری و فكركنی!

حیف كه باید میرفتم دانشكده ،، از یه طرف استرس امتحان از یه طرف...... وایسادم كنار خیابون تا ماشین بگیرم یه پراید اومدم و سوارش شدم داشتم به امتحانم فكرمیكردم موقع پیاده شدن بود كه
سلام امیرحسین خودتی نشناختمش خیلی عوض شده بود آره آره یادم اومد اسمش حسین بود راننده ی ماشین و میگم بچه ها بش میگفتن فائق چه خبر ؟خوبی؟ این طوری اینجا مسافر كشی دلم نمیخواست جواب بده چون میدونستم واسه چی داره مسافركشی میكنه سوم دبیرستان باش همكلاس بودم پسر كم حرفی نبود ولی هر حرفیم نمیزد دوست داشتنی بود یه جورایی به همه كمك میكرد طبع شعرم داشت یه بار یادمه سر كلاس ادبیات یباره شروع كرد شعر خوندن كه استاد خیلی خوشش اومد استادمون از اون آدمای .....بود ولی با اینكه بی اجازه و با صدای بلند شعرش خوند كاری بش نداشت تازه تحسینشم كرد
 خلاصه كنم یكی دوسال پیش بم زنگ زد و احوالم و پرسید میدونستم پدرش سكته كرده و نمیتونه درس و ادامه بده چون باید خرج بیمارستان و میداد مسالفركشی میكرد خیلی ناراحت شدم هنوز دیپلمشم نگرفته بود تو صداش غصه نبود همیشه محكم بود بم میگفت باید محكم باشم تا مادر و خواهر كوچكترم روم حساب كنن  نمیدونستم بش چی بگم دلداری دادن بدردش نمیخورد شاید دلش واسم تنگ شده بود شایدم ...... وقتی پشت فرمون دیدمش همه چی دوباره اومد جولوم آره عوض شده بود شده بود مثل مردایی كه میگم وقتی میزنی پشتشون خاك بلند میشه! نگاش عوض شده بود ولی هنوز بی ریا بود دلم میخواست بهش بگم حیلی مردی ولی جاش وقتش یا.....با یه حس عجیب و غریب رفتم دانشكده

خوب رفتم سر جلسه به خیال خودم آماده بودم ولی كی میتونه 12 صفحه سئوال و ببینه و نگورخه!منم یكی از همین آدما ما كه آب از سرمون گذشت چه یه وجب چه صد وجب اصلا" بیخیالش خرابش كردم!
خسته بودم،دلم پور بود،حالم خوب نبود،میخواستم استراحت كنم كه این مطلب و نوشتم اسمش و میزارم رفیق خوب امیدوارم حال باباش خوب شه و زودتر مرخص شه خودشم فقط احساس خوشبختی كنه حال تو هر شرایطی كه هست!
فعلا"

 




طبقه بندی: دوستام،
ارسال در تاریخ یکشنبه 27 دی 1388 توسط امیر حسین
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.



یك سالگی وبلاگ با تاخیر مبارك ...
عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن




طبقه بندی: یه لحظه فکر،
برچسب ها: مادر،
ارسال در تاریخ جمعه 25 دی 1388 توسط حامد

نمیشد این و نگم...............

برای رهروی خسته

در دل كلبه ی خاموش و عطرآگین

جای خوابی هست؟!

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 22 دی 1388 توسط امیر حسین

 

ندایی از زمین برخواست

زد فریاد .. زد فریاد ... زد فریاد 

خداوندا به گوشت می رسد آیا ندای مردم ایران ...

ندای غرش شیران ...ندای ناله ی ایران

ایــــــران

 

ببار ای آسمان باران

که خون ها می چکداز دیده یاران

خداوندا نگاهی کن به این گلهای پرپر گشته

این چشمان خون آغشته

دلهای ...

 

ببار ای آسمان باران

بشوی از چهره ی میهن غبار غم

که ویران گشته میهن با غم و ماتم

 

ندایی از زمین برخواست

زد فریاد................. ایران

 

پی نوشت:  گفتم بگم که تا آخرش هستم .به قول استاد مشیری :

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود..




طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
برچسب ها: هنوز ایستاده ایم،
ارسال در تاریخ شنبه 19 دی 1388 توسط حسین (آزمایشی)



روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به‌بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به‌راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمی‌فهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند!

هنگامی که موسی فوت می‌کرد، به شما می‌اندیشید، هنگامی که عیسی می‌شد، به شما فکر می‌کرد، هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود می‌اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می‌باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!

پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده



طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 15 دی 1388 توسط سید
اگر بتوانی شاهد نابودی آنچه در تمام زندگی ساخته ای باشی،و بی آنکه کلمه ای بر زبان آری به بنای مجدد آن بپردازی.یا در یک دست بازی برده های هزار دستت را ببازی ،بی هیچ حرکتی و بی هیچ افسوسی.اگر بتوانی عاشق باشی بدونه اینکه از عشق دیوانه شوی.اگر بتوانی نیرومند باشی بدونه اینکه مهربانی خودت را از دست بدهی.و هنگامی که احساس کنی از تو نفرت دارند به نوبه ی خود نفرت به دل راه ندهی ،اما با این حال بجنگی و از خود دفاع کنی.اگر بتوانی شنیدن سخنان خودت را تحمل کنی که از سوی بی سرو پا ها برای برانگیختن ابلهان،تغییر شکل یافته،و بشنوی که دهان های بی چاک و بند آنان درباره ی تو دروغ می گویند بدونه اینکه تو نیز دروغ بر زبان جاری کنی.اگر بتوانی همه ی دوستانت را برادرانه دوست بداری،بدونه اینکه یکی از آنها برای تو همه چیز باشد.اگر اندیشه کردن،نگاه کردن و شناخت را بلد باشی،بدونه اینکه هرگز بدبین یا نابود شده بمانی.فکر کنی ولی یک متفکر توخالی نباشی،خشن باشی ولی هرگز خشم نگیری،شجاع باشی ولی هرگز احتیاط را فراموش نکنی،بتوانی نیک باشی بدونه اینکه معلم اخلاق و عالم نما شوی،بتوانی پیروزی را بعد از شکست بازیابی،و هر دوی این دروغ ها را با یک چشم نگاه کنی،و عقل و شهامت خودت را حفظ کنی در زمانیکه تمام مردم عقل و شهامت خود را از دست داده اند،آنگاه پادشاهان ،خدایان و اقبال و پیروزی برای ابد مطیع تو خواهند بود و آنچه را که به پادشاهان و افتخارات برتری دارد،خواهی یافت و یعنی تو مرد خواهی شد پسرم...(رودیارد کیپلینگ).


طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 7 دی 1388 توسط جی بی اچ

درود به دوستان خوب خودم .

ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...

یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :

روستایی فقیری که از تنگدستی و  سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود،  نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار  زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار  داده که به فکر خودکشی افتاده ام.  از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،  زیرا حتی قادر به تامین نان خالی 

 برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند  قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک

 مخروبه زنگی می کنیم ،  که با هر نم باران آب به داخل آن  چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک  است که شب وقتی چسبیده به هم در آن  می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از 

درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه  این وضع برایم قابل تحمل

 نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت  کنی که گشایشی در وضع من و خانواده  ام حاصل شود.  
 آخوند پرسید:   از مال دنیا چه داری؟

 روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو 

اسب بز، سه گوسفند، چهار  مرغ و یک خروس

 آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم  انجام بدهی.  روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.

 آخوند گفت:   امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.  روستایی برآشفت که: آملا،  من به تو  گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که  حتی من و خانواده ام نیز در آن جا  نمی گیریم. تو چگونه می خواهی  گاو را هم 

 به اتاق ببرم؟!   آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده  ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه  نباید از من انتظار کمک داشته  باشی

 صبح روز بعد، روستایی پریشان و  نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ  یک از ما نتوانستیم بخوابیم.  سر و  صدا و لگداندازی گاو خواب را به  چشم همه ما حرام کرد.   آخوند یکبار دیگر قول روستایی را  به او یادآوری کرد و گفت:   امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز  به داخل اتاق ببری.   چند روز به این ترتیب گذشت و هر  بار که روستایی برای شکایت از وضع  خود نزد آخوند می رفت، او دستور می  داد که یکی  یگر از حیوانات را نیز  به داخل اتاق ببرد تا این که همه

  حیوانات هم خانه روستایی و  خانواده اش شدند! روز آخر روستایی  با چشمانی گود افتاده، سراپای  زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و  گفت که واقعا   ادامه این وضع برایش  امکان پذیر نیست

 آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل  خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت 

 که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

 ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر  روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا  این که آخرین حیوان، خروس نیز  بیرون گذاشته شد

 روز بعد وقتی روستایی  نزد آخوند  رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و  روستایی گفت: خدا عمرت را  دراز کند  آملا، پس از مدتها، دیشب خواب  راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به  چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه  راحت شدیم.

فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"

:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر، عمومی،
برچسب ها: مایع حرف شویی،
ارسال در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط حسین (آزمایشی)

این شعر  خیلی قشنگ و تاثیر گذاره  واسه یكی از آهنگای محسن چاووشی هستش!

دلت را خانه ی ما كن ،مصفا كردنش با من

به ما درد خود افشا كن، مداواكردنش با من

بیاور قطره ی اشكی كه من هستم خریدارش

بیاور قطره ی اخلاص، دریا كردنش با من

به ماگو حاجت خود را،اجابت میكنم آنی

طلب كن هرچه میخواهی مهیا كردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ،روشن كن حسابت را

بیاور نیك و بد را جمع ،منها كردنش با من

اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را

بیا یك لحظه با ما باش ،پیدا كردنش با من

اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا كردنش با من

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 1 دی 1388 توسط امیر حسین
قالب وبلاگ