دیروز جذاب
سلام
شخصا روزای سختی رو دارم تجربه میکنم نه ماشین دارم نه این آسمون یه روز از باریدن دست میکشه
دیروز هم تا برسم مدرسه خیس آب شده بودم چتر هم که برای ما افت داره ! خلاصه رو آوردیم به وسایل نقلیه عمومی ! که انصافا خیلی ستمن این ملت چی میکشن !
قرار بود زنگ آخر کلاس رو بپیچونم با سالار بریم میخواد یه ماشین بخره چند جا بپرسیم و اینا که وقتی من داشتم اعمال پیچوندن رو انجام میدادم مدیرمون فهمید نزاشت بگزریم از این که یه برگ دیگه چسبوندن رو دفتر انضباتیمون و اون چیزای تکراری رو دوباره نوشتن 90 دقیقه ی کامل علاف تو راهروی مدرسه بودم کسی هم رد نمیشد یکم خوش بگزرونیم که...
خلاصه ساعت 12:45 دست از پا دراز تر اومدیم بیرون که بریم یه چیزی کوفت کنیم که یکی از دراماتیک ترین صحنه های تاریخ به وقوع پیوست
(من و سالار داریم از در مدرسه میایم بیرون)
(هم ترجمه و هم سانسور شده
)
من:چی میبینم این جیگیلیه ؟
سالار:جیگیلی چیه ؟ دختر دیدی ؟
من:نه بابا چی میگی ...(من میرم نزدیک جیگیلی)
جیگیلی :سلام حامد خودتی ؟
من :خفه شو بابا تو کجا بودی ؟ مگه قرار نبود زنگ بزنی ؟گوشیت چرا خاموشه ؟
جیگیلی :ببخشید باید حرف بزنیم (میپره تو بغل من
)
آدم های تو خیابون :
من: قربونت برم.....حالت خوبه ؟
و...
حالا از جیگیلی میگم
سال پیش که من مدرسمو عوض کردم این جیگیلی هم اول دبیرستان بود و تو درسه ی ما (اسم خودش سیناست ولی چون خیلی دوسش دارم و شبیه جوجست همینجوری بهش میگم جیگیلی
) سال پیش وقتی چند تا از بچه های کلاسشون مسخرشمیکردن زدم تو دهنشون که چیکار باش دارید (آخه خیلی گوشه گیر شنون میداد !) و... که با هم رفیق شدیم بعدا فهمیدم که مامانش فوت کرده و باباش یه زن دیگه گرفته (این مردا همشون اینجورین ای تو روحشون
البته چون من فرق دارم میگم اینو
) این نا مادریش هم خیلی اذیتش میکنه کاملا معلوم بود که یه چیزی کم داره احساس نیاز رو از قیافش میشد دید دیگه بعد اون قضیه همیشه تو مدرسه با من بود و هر روز میرسوندم خونشون که اواخر اصلا خونه هم نمیبردمش چون میگفت اذیتم میکنن تا عصر با هم بودیم و بعد میرفت خونه و میگفت که کلاس فوق العاده و اینا داشته ... دل خیلی پری داشت نسبت به سنش کوچیک تر به نظر میرسه تابستون پارسال هم به خاطر مشکل باباش مجبور شدن که برن شهرستان های اطراف اینم قول داده بود که هر جا رفت ما رو فراموش نکنه ولی مثل این که باباش اجازه نداده بود و اونم نمیتونست بزنگه ... این اواخر دیگه فراموشش کرده بودم اما خوب موقعی ظهور کرد دمش گرم
دیروز میگفت که خیلی ضربه دیده و اینا هیچکی هم باورش نداره
خوبیش اینه که برگشته و پیش خودمه و البته آزادی بیشتری داره
یکی از بزرگترین شانس های(حالا قرار بود نگیم شانس ! لطف خدا!!) زندگیم بود درست وقتی نیاز به کسی داشتم که کنارم باشه و بدونه که چی میگم
جیگیلی رو الان بیشتر از همه دوست دارم از ته ته دلم
عکس هم ندارم فعلا ازش به جذابیت تکرار نشدنیش پی ببرید 
دیروز گوشیم از دستم افتاد پوکید کلا !! البته یه دعوای حسابی هم راه انداختیم... تو تاکسی بودیم و میرفتیم منم پشت نشسته بودم که یهو دیدم آقای راننده یه 100 تومنی (100 تومن ناقابل از اون قهوه ای ها !) رو از گوشه ی جیب یه پسر بچه که نصفش زده بود بیرون کشیدش و انداخت کنار دستی حسابی شاکی شدم و گفتم اقای راننده 100 تومنی لازم داری بگو بدم آخه بچست بی انصاف که اینم قضیه رو خوند و سریع گفتش چی میگی تو پیاده شو بینم که جایی واستاد که بچه های ما داشتن ول میگشتن اونجا منم که خیالم راحت شد که پشتم محکمه صدا مو بلند کردم و گفتم پس بده پولشو نشنیدی ؟
این شاکی شد گفت پیاده شو بینم منم یه اشاره کردم بچه ها سریع پریدن تو صحنه و اولین اشاره از یکی از بچه ها کافی بود تا راننده دمشو بزاره رو کولش و بره
واقعا خیلی بی انصافیه که از بچه دزدی کنی 
همینا دیگه
تا بعد
برچسب ها:
جیگیلی ،
سیستم آموزشی تو ایران = کشک
براتون مثال میزنم . نظرتون در مورد اینکه یکی که رشتش کامپیوتره و نصفش درساش تو دانشگاه هیچ ربطی به رشتش ندارن چیه ؟
مثلا به پاس کردنه درسایی مثله وصایای امام و احکام اسلامی و اندیشه ی اسلامی و درسهایی از قرآن و ادبیات و ....
فقط جون من نگین اینام لازمه . نه که 10-12 سال تو مدرسه داشتیمشون !
به نظرتون یه کم خنده دار نیست . نمیدونم اگه اینا رو برای یه خارجی تعریف کنیم چه قد بهمون میخنده !
یا مثلا شاید براتون جالب باشه که درسی وجود داره (وی بی) تو انتخاب واحد و برنامه ی کلاسا و اینا نوشته 6 ساعت زمان این کلاس ه اما در عمل هیچ وقت به 2 ساعت نمیرسه !
از خاطات دفترچه فوتبالیم
سلام امروز میخوام یه بک آپ جالب از سال 72 واستون بگم از نظر خودم که خیلی جالبه آقا ما از سال 72 که عاشق پرسپولیس شدیم یه دفتر 200برگ گرفتیم واسه خاطرات تلخ و شیرین فوتبالی که پرسپولیس داشته رو واستون به صورت اجمالی میگم از 537 بازی که پرسپولیس تو کل رقابتها انجام داده من 534 تاش رو دیدم که اون 3تا یکیش بخاطر مادربزرگم بیمارستان بوده یکی 2تا دیگه هم یادم نیست
حالا چون ملت جوونک تشریف دارن
من زیاد به گذشته نمیرم فقط بگم که دهه 70 با اومدن استانکو و مدیر عاملی عابدینی خوب بود تقریبا حداقل تو جذب ستاره کسی که کریم باقری رو از دهن اس اس آورد بیرون!!!(چیزایی که تو پرانتز میزارم حرفایی که بعد از هر بازی پرسپولیس تو اون دفتر نوشتم وعینا الان جمله هارو و واستون میگم)
سال 75 پرسپولیس2-پاس1 چه میکنه این پیوس واقعا دمش گرم همایون بهزادی تو ورزشگاه
(امروز پرسپولیس برد خدایا دمت گرم دیوونه این تیمم امروز ریاضی داشتم سر کلاس اصلا حواسم نبود بابا درس چیه من میخوام بشم مثه فرشاد آقای گل!!!
سال 75 پرسپولیس1-استقلال تهران0 باز هم فرشاد چه میکنه(امروز خیلی خوب بود دوست دارم از ساعت 10شب برم در مدرسه حال استقلالیا رو بگیرم ولی ناظم دیگه منو میشناسه و میدونه کی زنگ تفریح داد میزنه و میگه پرسپولیس قهرمان . 6تایا)
سال 79 عابدزاده میاد با پرسپولیس قرار داد میبنده اونم با 25ملیون این دروازه بان میتونه بمون کمک کنه
پرسپولیس 0 برق2 تیم شهرم ولی پرسپولیس یه چیز دیگست باز این دفاع حالمونو گرفت.
(خدایا آخه چی میشد مثلا میبرد اس اس هم شانسی امروز برد خوبه فردا تعططیل شاید بچه ها یادشون بره)
اولین دوره لیگ برتر پرسپولیس و اس اس پا به پای هم دارن میان 1بازی مونده به هفته آخر من مثلا دارم واسه کنکور میخونم ولی نمیتونم بازی رو نبینم تا دقیقه 90 تیم 1-1 مساوی دیگه میگفتم تمومه ولی دقیقه 90 رحیم رحیمی مقدم یه پنالتی واسه پرسپولیس میگیره وای اگه گل نشه رهبری فرد پشت توپ دل تو دل سلطان نیست خدایا زحمتاشونو هدر نده میره و تو ی دروازه همه چی میکشه به هفته آخر جایی که اس اس با ملوان انزلی تو انزلی و پرسپولیس با فجر تو تهران اینجا دیگه پرسپولیس دلم نمیخواد ببازه اگه اس اس یه مساوی هم کنه تموم وایی خدا نوری چه کرد یه گل به اس اس میزنه الانه که دیگه پرسپولیس باید ببره بازی 0-0 خدایا ابراهیم اسدی میاد تو زمین خدایا یه کاری کن و. گلللللللللللل اسدی گل میزنه ورزشگاه منفجر میشه عجب تعویضی میکنه سلطان اس اس بازی رو باخت و این یعنی.... دیگه نمیدونم چمه وایی 10بار دور اتاق رو زدم دمتون گرم پرسپولیس قهرمان میشه
(امشب اولین شب خوشحالیمه نمیدونم چی بنویسم خیلی خوشحالم چی بگم خیلی خستمه واقعا خستمه باز نشون دادیم اس اس.....)
سال 84 وایی عجب لیگ بدی شده پرسپولیس متوالی میبازه و استقلال متوالی در حال برد بازی اول با بگویچ 8تا پگاه میزنیم دائی کاظمیان ستاره تیمن همه میگن پرسپولیس امسال قهرمانه ولی بعد از بازی پیکان همه چی به هم میریزه حاشیه تو تیم بیداد میکنه دائی پولشو میخواد گل محمدی...
پرسپولیس1-فجر4 وایی که این تیم چی سرش اومده پروین از صحبتاش معلومه که دیگه کم آورده
(امروز باز پرسپولیس باخت و تحقیر شد دیگه حال ندارم چیزی بیشتر بنویسم)
و بازی آخر پرسپولیس 2-شهید قندی یزد0 پرسپولیس این بازیارو بلد ببره و استقلال بازی آخر در مصاف با برق برنده میشه و قهرمان و......
(خاطرات دوره اول لیگ رو ورق میزنم یادش بخیر کاش....)
سال85 بالاخره دنیزلی مربی معروف ترک تبار بعد از کش و قوس فراوان در مورد رفتن آری هان میشه سرمربی
بازی اول پرسپولیس1-برق0
(امیدوارم ایندفعه نتیجه بگیریم)
بازی دوم پرسپولیس4-اس.اهواز0 کریمی باورش نمیشه تیمش اینهمه تحقیر شده
(دیگه کم کم باورم میشه که کاربلد این مربی فقط چیزی که منو میترسونه تعویضاش که درست کار نمیکنه)
پرسپولیس2-اس اس1 وایی بالاخره انتقام فصل قبل رو گرفتیم چقدر این مرفاوی پررو هستش فردا اول صبح رفتم واسه روزنامه پوستر گل نیکبخت بود دیگه امون ندادم خریدم و زدم به دیوار تا ملت که رد میشن حالشو ببرن هنوز هم به اتاقم چسبیده.
(خیلی خوشحالم فردا امتحان زبان تخصصی دارم اصلا آدم چه تیمش میبره چه میبازه حس درس خوندن نداره فقط دوست دارم فردا برم دانشگاه)
اس اس با سایپا کورس قهرمانی گذاشتن مرفاوی با اینهمه بازی عالی که تو دربی برگشت انجام دادیم باز میگه ما 12امتیاز از پرسپولیس جلوئیم این مهمه!!!! 4بازی آخر لیگ اس اس مثل بازی رفت از سایپا میبازه از 4بازی فقط 1امتیاز و پرسپولیس هر 4بازیشو میبره پرسپولیس 3میشه و استقلال4
(خدایا دمت گرم خوب حال مغرورارو میگیری)
و جام حذفی پرسپولیس1-سپاهان 4 دیگه از این بازی حرف نمیزنم چون اشکم سرازیر میشه
(تو دفترم فقط خط خطی کردم!!!)
سال86 یه نفر میاد که میگن واقعا کاربلد 19 مرداد 86 میاد ایران یعنی این میتونه کاری کنه بهش میگن افشین قطبی
بازی اول پرسپولیس3-صنعت نفت2 تیم خوب بازی میکنه صداقت قطبی واقعا مثال زدنیه فرهنگشو....
نیم فصل اول پرسپولیس بدون باخت ادامه میده و بازی آخر از سپاهان میبازه هرچند که فرقی نمیکنه ولی بازی دوم با پگاه 0-1 میبازه به نظر میرسه استیلی واقعا با قطبی اختلاف نظر داره نیکبخت،شیث و مامانی دیگه دارن از حد خودشون خارج میشن
پرسپولیس1-اس.اهواز4!!! این قطبی دیگه چه روحیه ای داره چه مصاحبه ای میکنه تو 10دقیقه بعد از بازی
و بازی آخر پرسپولیس6امتیاز ازش کم شده
پرسپولیس2-سپاهان1 دل تو دلم نیست خلیلی یه گل میزنه ولی من خیالم راحت نیست وایی حاج صفی بازیرو مساوی میکنه دقیقه ها مثل برق و باد میگذرن دقیقه96 یه ضربه آزاد واسه پرسپولیس زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنم که خودمم نمیفهمم حالا آشوبی کریم باقری سپهر حیدری و توی دروازه چه پایان دراماتیکی داشت این بازی دقیقه96 قهرمان لیگ عوض میشه هنوز صدای فردوسی پور تو گوشمه من که فقط خیره جلو تلوزیون نشستم و پسر دختر خالم که1سالشه رو بغل کردم اصلا جشن قهرمانی یادم نیست تو حال خودمم که گوشیم زنگ میخوره فلکه گاز جشن هرکی رد میشه یه حالی میکنه بخاطر این قهرمانی حتی استقلالیا
(ساعت1 نصفه شب و من 13ساعت که بیرون فقط به جشن پرداختم نمیدونم دیگه چی بگم اسمشو معجزه نمیشه گذاشت؟!!!خدایا ممنونم که قطبی رو آفریدی از همه چی ممنونم واقعا هوای بنده هاتو داری همه دوستام تو همین مجتمع مذهبی نماز شکر میخونن شاید مسخره باشه ولی عاشق پرسپولیسا دیگه دستم داره میلرزه چیزی به ذهنم نمیاد خیلی خستمه فردا روز بزرگیه تیتر روزنامه ها معرکه باید باشه همه از افشین خوششون میاد بالاخره انتظارها واسه قهرمانی تموم میشه)
پایان
خالصه خالص
هرچیزی خالصش مزه میده !
البته برا من !
خالص مثل بچگی , آسمون آبی , دریای آروم یا احساس عرق روی پیشونی 
سال ها از بچگیم گذشته... اصلا واقعا اون روزا وجود داشتن ؟
خالص مثل بارسا !
دنیا خالص نیست ! زندگی و مرگ... ولی آخرت !! خالصه خالص هست فقط زندگی میکنه دیگه موت نیست دیگه فرسودگی نیست و دیگه فنا نیست
روز خوبیست، همه چیزش محشر است. روز خوبیست برای مردن
موسیقی خالص یعنی درام
قش چک چک چک چک چک چک قققققققققققققققققش 
فوق العادست بالاخره یه روزی یاد میگیرم
یه چاشنی و افزودنی حالم رو به هم میزنه
آیا واقعا کسی تا حالا خالص و محض بودن رو تجربه کرده ؟ اصلا وجود داره ؟ من میخوام باشم
هیچوقت نمیشه تو دنیایی که توش بودن و نبودن مطرح هست خالص باشی , هیچوقت نه نه اشتباه کردم وقتی که یاد دوران بچگی میفتم نظرم عوض میشه اما نمیشه نظ داد...نظر شما چیه ؟
سیاهی خالص , غیر قابل وصفه
نت خالص هست ؟ شاید باشه ولی نیست !
حس خوردن یه شکلات خالص که وقتی چشم هات رو میبندی وارد یه دنیای دیگه میشی حالات من رو عوض میکنه دوسش دارم
الذی خلق الموت والحیاة
نمیتونم بفهمم چرا فکر میکنم ولی کسی کمکم نمیکنه
یه روز خالص میشم یه روز چیزی که میخوام میشم یه روز به هدفم میرسم , نه هدفم مرگ نیست هدفم خالص شدنه همین .
سه یک شده !
خب بعضیا هی اصرار میکنن که بیا یه چیزی اینجا بنویس تا بلکه این وبلاگ ما یه شخصیتی پیدا کنه واسه خودش.

خب حالا از کجا بگم ؟
آها.حالا که همه فوتبالی تشریف دارین، یه فوتبالیشو میگم. این بازی رفت چلسی لیورپول بودا، همین یکی دو هفته پیش. بروبچ از چن روز قبل اصرار داشتن که برم خوابگاه و بازی رو با اونا ببینم. همه شون هم یا لیورپولی بودن یا اینکه از لج ما آنتی چلسی تشریف داشتن.
قبول کردیم به شرط اینکه یه شام درست حسابی ردیف کنن. (خیلی وقت نیست که از شر اون غذای لعنتی خوابگاه راحت شدم
)آقا ما شب رفتیم اونجا و به اطلاع ما رسوندن که قراره بازی رو از شبکه 3 ببینیم و راه دیگه ای نیست. اول بازی بارسا و بعدش بازی چلسی.
باشه.
آقا بازی بارسا که تموم شد اینا دسته جمعی پاشدن رفتن بیرون و پشت در اتاق یه پچ پچ چند ثانیه ای و دوباره برگشتن تو. حالا دور ما همه حلقه زدن ، حال همه دگرگون و زل زدن به ما.
- ها چه مرگتون شد یه هو؟
یه خرده به هم نیگا کردن و زدن زیر خنده.
- درد. چتونه؟
- حمید نتیجه اون بازی رو میدونه.
یه نیگا کردم به حمید دیدم مثله لبو سرخ شده. این مرتیکه لیورپولی دو آتیشه س.
در اومدم که:
- حمید حرف نمیزنیا! من میخوام این بازی رو تا آخر ببینم.
- نه جون مهندس . من چیکار دارم که بگم. خودمم میخوام ببینمش.
- پس برا چی نتیجه رو رفتی دیدی ببو گلابی؟!
بعد بقیه هم که نتیجه رو از حمید گرفته بودن، شروع کردن به اذیت کردن من.
- بزار بگیم چند چند شده
- نه
- لا اقل بزار بگیم چن تا گل داشته.
- میگم نه
- لا اقل بگیم کیا گل زدن
- نه نه نه
-...
تا اینکه تورس گل اول رو زد. من یه نیگا تو قیافه اینا انداختم دیدم انگار نه انگار که لیور گل زده. همه بدجوری یخ بستن ! یه چیزایی بو بردم.
آقا مسخره بازی اینا تا آخر نیمه اول ادامه داشت:
- مهندس 5 تومن بده تا نگم.
- لال شو. اومدم اینجا اون شام مسخره تونو خوردم تازه یه چیزی هم طلبکارید؟
- 2 تومن بده ما بریم بخوابیم.
- نه. کسی حرف بزنه گردنشو میشکونم.
-...
نیمه دوم که خواست شروع بشه دیدیم خیر فایده نداره. اینا دست از سر ما بر نمیدارن.
به بهونه دستشویی و اینا از اتاقشون زدم بیرون و یه دو طبقه ای رفتم بالا. دیدم از یکی از اتاقا صدای تلویزیون میاد. لای در باز بود. دیدم یه نفر نیشسته دور و برش پر از کتاب و جزوه و اینا و یه کتاب گنده هم در آغوش گرفته و داره فوتبال میبینه !
در رو باز کردم و رفتم تو
- آقا اجازه هست؟
- بفرما تو
- شما داری بازی رو میبینی؟
- آره خب.
- میخوای با هم ببینیم؟
یه نیگا به سر و وضع ما کرد و... (اینا یه شرت به ما داده بودن بپوشیم که همون پام بود
)- باشه بیا تو
گفتم بزار قبلش به این یارو تذکر بدم که اگه نتیجه رو میدونه به من نگه. در اومدم که:
- آقا شما که نتیجه رو نمیدونید؟
هنوز جمله من تموم نشده بود که فوری گفت:
- چرا. سه یک شده.
-

اون لحظه دیگه واقعاً نمیدونستم چی بگم. هزار تا فکر جور واجور با سرعت نور از وسط مغزم رد میشد.
- ای بابا. من نمیخواستم نتیجه رو بدونم.
- خودت پرسیدی.
- شما همیشه اینجوری حاضر جوابی؟
- خب نگفتم که به نفع کدومشونه که.
- ...
خلاصه نیشستیم با هم تا آخر بازی رو دیدیم. و بعدشم یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم. یارو منچستری بود. یه خرده نون خشک هم توی یه کیسه داشت که آورد با هم خوردیم. وقتی خواستم برگردم یارو گفت که من امشب اینجا تنهام و همیجا بمون و ... که صلاح دیدم برگردم و در جوار همون اراذل بخوابم.

همین دیگه. فیلم تموم شد.
پاشید برید دنبال کارتون.
جسد اینه !!!؟؟؟
سلام بر دوستان
با این که خیلی دلم میخواد از حرفای تو دلم بگم ولی بسته یخورده فضارو عوض کنم
میخوام از چهارشنبه ی هفته ی پیش بگم
یعنی روزی که رفیتم جلسه ی تشریح اعضای بدن 

بماند که چه دعوا هایی گرقیتم و چه خون و خونریزی هایی و چه گیس و گیس کشیهایی شد که واقعا" اگه بخوام بگم مثنوی هزار من
خلاصه تصمیم گرفتیم بریم البته من که تو تصمیم جدی بودم و میخواستم با حسین دو نفری استاد و بپیچونیم و بریم 
با اژانسی که چنتا از بچه ها گرفته بودن رفیتم
رسیدیم به دانشکده ی پزشکی خوب ما که جایی رو بلد نبودیم ، خواستیم از چنتا از دانشجوهای پزشکی بپرسیم که اتاق تشریح کدوم وره
رفیتم جلو ازشون پرسیدیم ببخشید کلاس تشریح کجا تشکیل میشه ؟
یه نگاه عاقل اندر بهم کرد و از سر تا پا بهم نگاه کرد و با تحقیر گفت
شما از دانشکده مامایی اومدین؟ دلم میخواست همون جا هرچی تو دهنم بهش بگم حسابش و بزارم کف دستش ولی حیف که رفیقاش اونجا بودن و اگه یه بشکن میزد همه میریختن سرم
خلاصه به قول بچه ها خوردم و دم نزدم کمک نکردن که هیچ بدتر......
به هر زحمتی بود پیدا کردیم اتاق و رفیتم تو به استاد گفیتم استاد جسد و بیارین که ما منتظریم
که استاد از تو ذوقمون و گفت امروز جسد تو حوض چست و نمیشه تشریحش کنیم مارو میبینی حالمون گرفته شد گفیتم ما به عشق جسد امده بودیم 
الان چی کار کنیم پس؟
گفت قلب ادمی زاد اینجا هست بیاین رو این کار کنیم مام گفتیم باشه دیگه جهنم و ضرر
یخورده توضیح داد که ما چیز خاصی دستگیرمون نشد بعد گفت خودتون کار کنین البته قلب که نبود بیشتر شبیه جگر زلیخا بود
از بس سوراخ سنبه هاش وا رفته بود جای سالم توش نبود
جالب این ود یه کی از دخترا دستشو زد به قلب گفتیم چرا اینکارو مکنی ؟
گفت میخوام دستم بوش و بگیره واسه یادگاری(عجب ادمایی پیدا میشن
)
منم یخورده با قلب ور رفتم جالب بود خداییش
بعد یه کارگری اونجا بود که از صد فرسخی مشخص بود اونجا کاره ای نیست ولی چون میخواستیم یه حال بهش بدیم بهش گفتم اقا شمام دکتری ؟کیفی کرد که بیا و ببین گفت نه من اینجا کار میکنم 
گفتم ما واسه جسد اومده بویدم حیف که ....
گفت دوست داری جسد و ببینی گفتم اره میشه
گفت بیاین بامن
باهاش رفتیم توی یه اتاق که بوی وحشتناکی میداد
رفیقم داشت بالا میاورد بزرور جلوی خودش و گرفته بود
در زد بالا چی میبین یه سری پوست و استخون که شناور بود تو فرمالین
گفتم جسد اینه؟ ما گفتیم استاد میخواد تازه جسد و برش بزنه این که هزار بار استفاده شده اینجا بود که به یه نکته ای پی بریدم که هر جسد 35 میلیون واسه دانشکده اب میخوره
مام گفتیم خوب نه همین خوبه مهم اینه که ازش استفاده ی بهینه کنیم حالا تازه و قدیمی فرقی باهم نمیکنه
حالا امروز بچه های رفته بودن واسه تشریح همون جسد که ما رغبتی نداشتیم چون دیده بودیمش
ولی واقعا" بیاین و یه بزرگواری کنین اگه مردین جسدتون و اهدا کنین به اینجور جاها ماها استفاده کنیم
Pause

Fear, and panic in the air
I want to be free
From desolation and despair
And I feel like everything I see
Is being swept away
And I refuse to let you go
I can't get it right
Get it right
Since I met you
Loneliness be over
When will this loneliness be over?
Fear, our future on the run
Running away
And our judgement has began
No one Thinks they are to blame
Why can't we see
When we bleed we bleed the same
I can't get it right
Get it Right Since I met you
Loneliness be over
When will this loneliness be over?
Loneliness be over
When will this loneliness be over?
هرچی که ربط پیدا میکنه به گذشته ی من عذابم میده و بیشتر دیوونم میکنه
اصلا ترس دارم از گذشته و فقط ازش فرار میکنم...نمیتونم بهش فکر نکنم نمیشه...راه های زیادی رو امتحان کردم و هنوز هم نمیتونم باهاش کنار بیام
قبول ندارم که مغرور و یه دنده ام ...نه اصلا
دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم هم خودمو خسته کرده هم شایدم شما رو
امروز وقتی با داداشی حرف میزدم گفت که میخواد بیاد اینجا (نمیتونه...) منم دوست دارم ببینمش هیشکی خودش نمیشه
شاید یکی از دلایل رفتنم آردا باشه و البته ارزششو داره حداقل از خیلی چیزا دورم میکنه تصمیم جدی نگرفتم که چیکار کنم
Iran VS. Arda
هیچوقت نمیتونم هر دورو یه جا داشته باشم اینش بد تره تا چند سال بعد هم معلوم نیست که بتونه مثل الانش باشه یا نه !!
بهش فکر میکنم و البته به راه های جدید تر ... همون طور که گفتم من راه خودم رو دارم ...این چند وقته خیلی ازش دور شدم اما بهش میرسم
تا اطلاع ثانوی معمولی میشویم !!
نمیدونم
سلام , برای بار اوله که میخوام وبلاگ بنویسم ! چیز زیادی ازش بلد نیستم امیدوارم بتونم قابلیت هاش رو یاد بگیرم
حامد گفت اینجا میشه همه چی گفت منم میگم
میگم که ناخواسته رفتم تو بازی دوستم
میگم که قصد اینو نداشتم که کسی رو فریب بدم یا این که سر کارش بزارم
میگم که حق من نبودش که اینطوری بد بشم
میگم که من فقط چیزایی که شنیدم رو باور کردم به خاطر این که ساده بودم اما نمیگم که حالا هم نیستم
من خیلی راحت میتونم چیزی که میخوام رو بگم اما کسی نمیفهمه
خیلی راحت میگم که حامد یه دنده و مغروره فقط حرف خودش رو قبول داره هر چقدر هم بهش بگم که اصلا به اون خاطر نبوده که (...) بازم حرف خودش رو میزنه
میدونم کنار اومدن باهاش سخته ولی تقصیر من نبود
فقط همین
راستش میخواستم حداقل با نویسندگان این وبلاگ بیشتر اشنا بشم پس لطفا منو اد کنید منتها قبلش بگید
S_without_u
1400
خوب از طرف فرشته دعوت شدم تا تو این بازیه وبلاگی شرکت کنم;
ابدا نمیتونم فقط یه پایانه خوب و یه پایان بد رو در نظر بگیرم چون زندگیم خیلی پیچیده تر از این حرفاست .
تجسمِ سال 1400 : اگه عمری باقی مونده باشه دو سه سال قبلش با یکی که (امیدوارم دوسش داشته باشم) ازدواج و اینا . شاید مشغول کلنجار سر بچه و اینا باشیم که اون دلش بچه بخواد و من نه !
احتمالا اگه کارم به نت ربط ربط نداشته باشه بلکل قیدشو زدم شایدم نه اما
دیگه نه این شکلی . با اینکه این اعتیاده تو هر کسی به وجود میاد و ادامه
پیدا میکنه اما خوب الانا اون اشتیاق داره کم رنگ میشه و اگه هستیم درصد
زیادیش به خاطر رفقاست . احتمالا دیگه موها فشن و اینا نمیزنم
نمیزنم و یه مدله ساده تر و اینا اما در هر صورت ریشم تیغ میزنم چون هیچ علاقه ای بهش ندارمپایان خوب : سی و دو سالم شده و تو یه زمینه ای که به فوتبال و ورزشو اینا ربط داره مشغول کار . حالا فرق نمیکنه شاید گزارشگر شاید خبرنگار یا اگه خیلی با اعتماد به نفس و امیدوارانه به قضیه نگاه کنم مربیه یه تیم لیگ برتری (خودمم داشت خندم میگرفت از این همه اعتماد به نفس
) . واقعا به این که شاید یه روزی فوتبال جزئی از زندگیم نباشه اعصابم میریزه بهم
. اما شاید باید خودمو براش آماده کنم . هرچند مطمئنا بازم سعی میکنم یه قسمتی از وقتمو براش بزارم و حداقل نتایجه تیمه محبوبمو دنبال کنمهرچند ارتباطم با اشخاص خیلی کندتر از این شکل میگیره و خیلی ارتباط عمومیم پایین تر از این صوبتاست اما خوب عشقه دیگه ; چه میشه کرد .
شاید دیگه اینقد عنق نباشم . شاید دیگه اینقد زود عصبانی نشم که مجبور شم خیلی از اشتباهامو جبران کنم !
یه اتفاق دیگه هم که آرزوشو دارم اینه که OMG همه گیر شده باشه و هیچ کس مجبور نباشه پشته یه برنامه ی زبان برنامه نویسی ای بشینه و کد بنویسه
(یکی از تنفر انگیز ترین کارها) . حتی اگه کارم دیگه این نباشه ! فقط از فرگوسن به اندازه ی وی بی بدم میاد !فوتبالیشم این که لیورپول در حال سلطنت در اروپا و انگلستانه و رافا هنوزم سرمربیه و دستیارشم استیویه

پایانه متوسط : این پایان نه خوبه و نه بد ; کاردانیمو با بدبختی گرفتم و بعد از چند سال پشت کنکور کاردانی به کارشناسی به هر قیمتی شده کارشناسی مو طرفایه سال 92~95 گرفتم . الانم با کمک گرفتن از پدرم و آشناهاش مثلا تو یه شرکتی یا اداره ای مشغول کارم . شایدم یه کافی نتی زدم . البته گیم نت عمرا . چون از سر و صداش متنفرم . 2-3 روز 2-3 سال پیش یه گیم نت دستمون بود داشتم دیوونه میشدم از داد و بیداداشه این بچه مچه ها . این 60% خوبه اما سقف آرزوهام نیست .
پایان بد :
اپیزود اول : اونقدی زندگیم پتانسیل اتفاقات بد داره که اصلا معلوم نیست سال 1400 زنده باشم . پس پایان بد اول مرگ هستش !

اپیزود دوم : جنگ شده با کشور x ای (یا حتی داخلی) و من که فقط با یه دوره ی آمزشی معاف شدم (تو تابستون 88) دارم تو مرزا با کلی سلاح پیشرفته که هنوز اختراع نشدن (اگه شانسه ماست یه m1 میرسه بهمون
) مشغول جنگم . به هر وسیله ای شده میخوام از اونجا فرار کنم چون از کشتن متنفرم . احتمالاته بده این جنگ رو بزارین به حساب اپیزود اول !اپیزود سوم : شاید مجبور شدم کاری داشته باشم که دوسش ندارم . چه میدونم شاید راننده تاکسی یا هر چی . شغلی که توش احساس راحتی نکنم . البته با وضعه اقتصادی و کار و اینا تو سال 88 و قبلش میشه به این نتیجه رسید که راننده تاکس بودن هم تو سال 1400 غنیمتیه !
از هیچ کس هم دعوت نمیکنم
شما اگه خواستین بنویسن بروبچ
با دلی آرام و قلبی مطمئن ...
به نام دوست که هرچه داریم از اوست
خیلی وقت بود بعد از اون شکایتنامه خودم از سال 87 ننوشتم اما اینبار هم شاید نوشته ام دل نوشته ایست با دو هدف مهمترین هدف خالی کردن خودم و تعریف بعضی از وقایع و دوم آگاهی احتمالی از علت غیبت همیشگیم
بزارید از اول ماجرا بگم از اول اولش
اولش از یه خواب تو اوایل سال تقریبا 3-4 فروردین شروع شد خواب این بود :
خودم رو دیدم که روی تختم خوابیده بودم و پدرم ، مادرم ، و خواهرام کنار تختم نشسته بودن و گریه و زاری می کردن من گوشه یه اتاق وایساده بودم داشتم به بدنم که روی تخت افتاده بود و رنگم مثل رنگ کچ شده بود نگاه می کردم داشتم به گریه و زاری خانوادم نگاه می کردم نمی دونستم چی شده مات و مبهوت مونده بودم از مادرم می پرسیدم چی شده جوابمو نمی داد پدرم خواهرام هیچکدومشون جوابمو نمی دادن بعد دیدم دو نفر وارد اتاقم شدن غریبه بودن اما بعد که پارچه سفید رو تو صورتم کشیدن فهمیدم که ...
خوابمو خلاصه می کنم چون اصل موضوع چیز دیگست فقط خوابم تا اونجایی پیش رفت که بعدم از تمام مراحل کار یک مرده که انجام میدن و همشو دیدم منو توی قبر گزاشتن و اون مراحل دفن و غیره رو کامل انجام دادن و همون موقع که آخرین لحد رو گذاشتن من خیلی بدجور و هولناک از خواب پریدم.
خیلی آشفته بودم تا 3-4 روز اصلا خوب خوابم نمی برد همش اون خواب جلو چشم بود البته داخل پرانتز بگم که من معمولا 80 - 90 درصد خوابام همیشه به حقیقت پیوسته ..
تا روز 8-9 فروردین این خواب همش جلوی چشم بود تا اینکه در موردش با خواهرم حرف زدم و اونم گفت لابد به خاطر این قضیه فوت مامانی (مادر بزرگم که فوت کرد زمستون ) هست آخه من خودم شاهد همه مراحل تدفین و مرگش بودم نمی دونم چه علاقه ای به این مسائل دارم .. بگزریم .. بعد خواهرم گفت اصلا برای اینکه روحیت عوض شه بریم سرزمین عجایب (شهر بازی سرپوشیده و تقریبا بهترین شهربازی تهرانه ) منم با این که حال خوشی نداشتم قبول کردم .
خلاصه می کنم چون می خوام به جای دیگه برسم خلاصه ما رفتیم و یکم بازی کردیم و بعد یه دستگاه اونجا بود به اسم رنجر (فکر کنم ) که با سرعت می چرخوند کسی سوار می شد من و خواهرم هم رفتیم و سوار شدیم خلاصه دستگاه که یه خورده شروع به کار کرد و تند شد من یه دفعه احساس کردم که انگار کمربند ایمنی این داره باز میشه تا اومدم ببینم چی شده یه دفعه دیدم کمربند باز شده و از جام تو چرخشا سر خردم و دارم میوفتم رو زمین فاصله اش از زمین 4-5 متری بود و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو بگیرم به میله زیرین این محل نشتن و خودمو با وزن سنگینی که داشتم با تمام وجود نگه دارم چون می دونستم که اگر بیوفتم نه تنها از اون فواصله هیچ چی ازم باقی نمیمونه بلکه اگر دستگاه بیوفته رو دور چرخیدن و اون آهن یه تنی از اون بالا بیاد پائین دیگه مرگم حتمیه خلاصه تا می تونستم خودمو با اون چرخش های دیوانه وار نگه داشتم که البته این نگه داشتن 10 ثانیه هم نشد چون مسئولش سری دستگاه رو خاموش کرد و خب جون سالم به در بردم.
اما اصل ماجرا خلاصه دیگه از اون روز بود که به خوابم واقعا ایمان آوردم و هر دقیقه منتظرم که اون خواب حقیقت پیدا کنه البته دقیق هم هنوز نمی دونم چیه اما یه یک ماهی هست که قفسه سینم و به خصوص قلبم خیلی درد می کنه و این شک برام به وجود اومده که شاید ...
نمی دونم چرا ولی به هر کس که میگم می گن اونا اتفاق بوده و هیچ ربطی به هم نداره اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم باور کنم که این داستان ها اتفاقی بوده ...
به هر حال تصمیم گرفتم که بیام اینا رو اینجا بگم که هم گفته باشم و هم اگر یک موقع غیبت طولانی و غیره منتظره برام پیش اومد بدونید که ممکنه چه اتفاقی برام رخ داده باشه و حلالم کنید !!!
سر پیچم , نمیپیچم
سلام
چند روزی اصلا نت نیومدم حس نداشتم کلا البته یه اتفاقاتی هم افتاد ...
13 فروردین بود ... یه دختر خانومی به ما شماره داد البته همه چیز غیر عادی بود ...یه مشکلی داشت ... نمیشه که خو همینطوری ؟...
کم کم باهاش آشنا شدم تقریبا فرق میکنه نمیدونم باید بیشتر بشناسمش
اما خوب چیزی که ذهن منو مشغول کرده بود این بود که چرا من ؟ و چرا اینطور عجیب ؟
تا این که سایه رو کنار شیدا خانوم (دوست سینا) دیدم یه چیزایی دستگیرم شده بود ... ولی حامد ول کن نیست !!
با هر دوشون حرف زدم و آخرش فهمیدم ...ولی کاش نمیفهمیدم
برای گفتن قضیه مجبورم برگردم به عقب
این شیدا خانوم رفیق این جیگره سینا بود همدیگه هم دوست داشتن واقعا البته کسی نمیتونست سینا رو دوست نداشته باشه
بعد اون قضیه ی وحشتناک هم چند بار باهاش حرف زده بودم ولی خیلی ناراحت بود حتی مجبور شدم با مامانشم حرف بزنم که این دختر رسنا داغون شده یه طوری جمعش کن و اینا ...
این شیدا خانوم دوست سایه ی ما بودش و مجبورش کرده بود که بیاد با ما حرف بزنه تا یه طوری یه سری چیزایی (اینو بیخیال شید که چی بوده...) که از سینا یادگاری مونده بود رو برسونه دستش...
من که حسابی شاکی بودم آخه زنیکه میخوای بیا به خودم بگو دیگه این کارا چیه ؟ حالا بیخیالش شدم
واقعا مسخره بود
البته تنها چیزی که برا ما از این داستان موند سایه بودش چیزی ازش نمیگم خودش قراره بیاد باش آشنا میشید
فعلا
گذشت 20روز و اندی از سال88!!!!!
سلام به بهترین دوستان مجازی دیگه دوری از شما تاب و توان ازم گرفته بود گفتم یه سری بزنیم و یه آپدیتی کنیم اینجا تو این مدت واسه منم مثل شما اتفاقای مختلفی افتاد اوایل عید که بحث خداحافظی من از نت و رفتن برای همیشه حامد و... اشکمو درآورد در واقع من تا حالا غیر از فوتبال واسه هیچی گریه نکردم یعنی شاید بغض کرده باشم ولی گریه غیر فوتبال تو کارمون نیست ولی اینبار....
اوایل عید بود که خالم اینا اومدن از تهران و کسی همراه خودشون داشتن که من 5سال پیش وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم تو یک روز به دنیا اومدیم با هم درس میخوندیم با هم کتاب میخریدیم چقدر تو درسها کمکم میکرد در واقع اگه اون نبود شاید من الان آبیاری درختان دریایی دانشگاه آزاد واحد خاش هم قبول نمیشدم
خیلی بهش مدیونم و روزی هم که رفت تا 1هفته حال حوصله هیچ کاریو نداشتم ولی حالا اومده بود چقدر دوست داشتم داد بزنم که چقدر دلم واست تنگ شده ولی نمیشد شاید این سوال واستون پیش بیاد که این آدم کی بوده باید بگم دختر خالم هستش که به چشم یه خواهر بهش نگاه میکنم(خودتون میدونید که من اهل اون کارا نیستم و فقط محبتم از رو صداقت)خیلی خوشحال بودم دوست داشتم فقط نگاهش کنم و خاطرات گذشته رو مرور میکردم و اون هم فقط لبخند میزد حیا و حجبش خیلی زیاد بود قبلا نمیزاشت شوخیهای بیمزه یه پسر 13 ساله زیاد بشه فکرش تو درس بود برعکس من
واقعا دلم واسش تنگ شده بود و حالا هم که برگشته بود خیلی خوشحال بودم این مدت 25 ساعته خونه مادربزرگم بودم اون حالا دانشجوی شیمی دانشگاه امیر کبیر بود همیشه درسش بهتر از من بود تو یه روز به دنیا اومده بودیم من بچه اول بودم و اون بچه دوم واقعا تونسته بود تنهاییم رو پر کنه دوری از فوتی که مثل یه کوه بود واسم فراموش کرده بودم واقعا ولی حیف که چقدر لحظه های خوب زود میگذره و لحظه های تلخ دیر تا 14 موندن و مجبور شدن باز برن دیگه به خودم قبولونده بودم که راه سفر باید رفت خالم زیاد اصرار کرد که باهاشون برم ولی من حالشو نداشتم دختر خالم رفت و من خاطرات زمانی که روز اول دانشگاه اومدم و دیدم که میخوان از شیراز برن واسم زنده شد چقدر اونموقع بد بود....
بعد از تعطیلات یه 10 روزی خواستم برم خونه دوستم که پدر و مادرش سفر بودن گفتم تو این مدت بازیابی میشم بهم کمک کرد که حالم بهتر بشه تونستم یه خورده درس بخونم سر تمرین هم بد نبود خدا کمک کرد و تیم اول شد سهمیه بازیهارو گرفتیم از این قضیه خوشحال بودم چون واقعا 1سال زحمت کشیدم از نظر فوتبالی هم دوران خوبی بود منچستر باز برگشت به روزای اوجش و پرسپولیس هم آبرودار ایران شد بارسا هم که نیاز به تعریف نداره سر این فوتبال مصدومیتم باز برگشت بس که سر بازی منچستر و پرسپولیس خودمو به در و دیوار میزدم
دکتر رفتم گفت زیاد بهش فشار آوردی سر بازیه منچستر و آستون ویلا گل سوم رو که شیاطین زدن احساس کردم چسبیدم به سقف
کلی هم همسایه دوستم اومد دعوا مرافه راه انداخت بازی پرسپولیس با الغرافه که تو حال خودم نبودم در کل 20روز فوتبالی خوبی بود آخرین مورد هم قضیه فیزیوتراپی بود که اگه بعضیا شایعه پراکنی نکرده باشن
خودم شفاف بهتون میگم هرکی هم از زبون من چیزی گفته خالی بندیه باور نکنید
فعلا.
یکی بهم بگه
دلم میخوا یه چیزایی بنویسم
این مطلبی که حامد داده و این شعرش خیلی جالبه
اما من میخوام درمورد قسمت صحبت کنم
احسان خواجه امیری یه شعری داره که میگه
خدا مارو برای هم نمیخواست
فقط میخواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست
فقط خواست نیممون و دیده باشیم
چرا اکثر ادما به چیزایی که تو زندگیشون میخوان نمیرسن؟
یعنی همه چیز دست خودشون و خودشون تلاش نمیکنن
نه اصلا" این طور نیست یعنی من قبولش ندارم
در این که خدا همه ی مارو دوست داره هیچ شکی ندارم ولی یه سری چیزا هست که ادم واقعا" توش میمونه
کسی که تو یه شهر دور افتاده زندگی میکنه و هیچ اینده ای نداره و فقط دنیاشو همون خونه ها ادمای اطرافش میدونه
سهمش از زندگی همونه؟
اگه خودش حق انتخاب داشت همچین زندگی رو انتخاب میکرد؟ حق اعتراض داره یا نه
یا کسی که با یه بیماری به دنیا میاد و تا اخر عمرش با بیماریش میجنگه و اخرش میمیره
از ندگیش چی میفهمه
اصلا" زندگی میکنه؟
میگن این قسمتش ولی اخه این قسمت چرا بعضیا اینقدر خوبه و برای بعضیا اینقدر......
اگه ازت بپرسن زندگی الانت و دوست داری چی میگی؟
همون چیزی که میخواستی شدی ؟ یا اگه یکی باشه که ارزوی داشتن شرایط تورو داشته باشه جات و باهاش عوض میکنی؟
واقعا" وقتی بچه ای رو میبینم که دم خیابون گل و فال میفروشi دلم میگیره اخه اینا چه اینده ای میتونن داشته باشن
یعنی اینم تقصیر خودشونه؟
اینا سوالایی که تو ذهنم وول میخورن
بعضی از دوستان بهم خورده میگیرن که تو تو مطالبت سردرگمی
شما کمکم کنین تا واسه سوالام جوابی پیدا کنم
ممنون
پا بر جام...مینویسم هر چی به ذهنم میاد
سلام بچه ها
امیدوارم خوب باشید همگی
تو این مدت که نبودم واقعا زندگیم عوض شده خیلی چیز ها رو فهمیدم و نظرم در مورد خیلی چیزا فرق کرده
با آدم های مختلفی حرف زدم از یه بچه 12-13 ساله گرفته تا یه پیر مرد 70 ساله برام خیلی خیلی جالب بودن از همه نظر کمکم کرده
تمام مدتی که ایران نبودم رو با داداشم بودم هر جا رفتم با هم بودیم زیاد باش حرف زدم و حس میکنم خیلی بهم نزدیکه اعتقادات عجیبی داره حرف های عجیب تر ... تقریبا مثل خودمه دیوونه و یه دنده
وقتی بهم گفت که من تناسخ اعتقاد دارم تعجب کردم آخه یه بچه 13-14 ساله و این حرفا
حالا بشنوید ;
من تناسخ را قبول ندارم!
کدام منطق می تواند تناسخ را قبول کند ؟
اگر ما در یک چرخه باطل می گردیم تلاش ما چه معنایی پیدا می کند؟
تفاوت مرگ و خود کشی چه می شود؟
تفاوت آنکه ما انسان خوبی باشیم یا بد چه می شود؟
اصلاْ معنا و مفهوم آفرینش چه می شود؟
بگذارید بگویم تناسخ از کجا پیش آمد تا متوجه این خطای بزرگ احساسی بشویم:
انسانها زندگی می کردند، تلاش می کردند و دائماْ در حال زحمت بودند، اما هیچ عدالتی وجود نداشت آنکه بیشتر زحمت می کشید کمتر داشت. رعیت از صبح تا شب کار می کرد و کار اما هیچ گاه اندازه ارباب نداشت. جوان عاشق دختر ارباب بود اما نمی توانست او را داشته باشد حتی از گفتنش هم بیم داشت. مادر در فکر لحظه ای بود که بتواند آسوده بخوابد اما هرگز آنرا نداشت و ....
شب شده بود همه آماده خوابیدن شده بودند و همه در فکر آرزوهای خود. مدتی گذشت و همه از آن همه خستگی ناراحت بودند و همه فکر می کردند که چرا نباید جای آن بالایی ها باشند. چشمانشان را روی هم گذاشتند یادشان افتاد یکی پادشاه است و دیگری شاهزاده و آن یکی ملکه!!!!
آری این آرزوی دوران کودکیشان بود که دیگر فراموش کرده بودند و حال فکر می کردند که قبلا آن بوده اند.
امروزه علم روانشناسی ثابت کرده است آن چیزی که ما در دوران بزرگ سالی فکر می کنیم که زمانی آن بودیم چیزی جز کودک درونمان نیست. کودک درون ما همان آرزوها و بازی های دوران کودکانه ماست نه هیچ چیزی جز آن.
در دنیای مدرن امروز نیز که گرچه راحتی را برای جسممان به ارمغان آورده ایم اما از آنجایی که دیگر روح ما آرامش ندارد در تکاپوی حسرت آمیز برای رسیدن به این آرامش به یاد کودک درونش یعنی زمانی که در آرامش به سر می برده می افتد و انسانهایی که آن کودک درونشان را فراموش کردند فکر می کنند زمانی واقعاْ آن بوده اند.
باور کنید جز کودکیمان هیچ گذشته دیگری نداریم و جز همین یک بار زندگی آینده ای نداریم.
من از مکاتب بودایی و آیین ذن چیزی نمی دانم اما این را به خوبی می دانم هر ۳ دین الهی اسلام و مسیحیت و یهود تناسخ را رد کرده اند.
همانطور که قبلاْ هم ذکر کردم علم روانشناسی هم آنرا رد کرده و حتی علت باور به این فلسفه نادرست را مشخص کرده است.
منطق نیز به هیچ عنوان نمی تواند آنرا بپذیرد چون هزاران سوال بی جواب و نقض کننده اصل مطلب، در آن میابد.
بیایید لحظه ای درنگ کنیم و صادقانه و با شجاعت فکر کنیم و در مورد فلسفه تناسخ بیاندیشیم، کدام عقل می تواند آنرا قبول کند؟ و به کدام دلیل؟
حالا
به نظر تو گناه یه بچه ی ۷و۸ ساله چیه که اسیر سرطان میشه؟میمیره یا هزار چیزه دیگه؟
این معنیش چیه؟
مگه ما نمیگیم هر چی تو این دنیا درد و رنج بکشیم جزای گناهامونه؟
یه بچه ی ۷و۸ ساله گناهش چیه؟
پس یه تناسخی بوده و هست و خواهد بود...
البته
علم روانشناسی وجود هرگونه احتمال وجود تناسخ را رد می كند.
اما اصل تناسخ رد کردن ادیان الهی بهشت و جهنم و این چیزاست
نمیدونم دیگه چی بگم من که قبول ندارم حداقل تا زمانی که نظرم عوض نشده !! آخرش هم نتونستم راضیش کنم اما خوب یه روزی حالیش میکنم
واقعیت و حقیقت کاملا متفاوتن واقعیت اون چیزی هست که هست ! ولی حقسقت اون چیزی هست که باید باشه پس این دنیا واقعیه و بهشت و جهنم حقیقی این نظر منه
![]()
نمیدونم مرگ رنگ سهراب سپهری رو خوندید یا نه دیوانه کنندست نیست ؟
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.
The sea does roar
The sea does roar
Nobody is visible near the shore,
No speack you can sea over the dark sea
To presume it is a boat
Approaching the shore.
A boat has survived near the shore
Night covering its head,
Its body from a dark path
Immersed in to the bitter perception.
Nobody is there to come
And cast the boat in the sea
And at a moment when every high wave
Speaks to the hidden ear
A disturbed wave arrives to tell
The story of a stormy night
That night the fisherman had gone
To fish from the sea
And dig out that which he
Had dreamed in his fancy.
Next morning when no wave
Jolted with another wave on the sea,
The fisher’s eye could see
A boat on the water in whose mouth
There was the news of accident of the day before.
Then they pulled the boat to the sleepy shore,
Where it is now lying.
And at this very sad moment
Near the boat
The sea is boiling
And wave arrivers from distance to speak again
Of a stormy night,
But the story is brief.
But the story is brief
دیگه چیزی به ذهنم نمیاد
خوش باشید همگی
فعلا
برچسب ها:
تناسخ ،
سهراب سپهری ،
شاید اره ، شایدم نه
به همین سرعت ده روز از سال 1388 هم گذشت
سر سفره هفت سین چه دعاهایی کردیم ، چقدر دلمون میخواد امسال بهشون برسیم ،چه قولایی به خدموندادیم
خدایا قول میدم دیگه دل کسی رو نشکونم ،پشت سر کسی حرف نزنم ، اصلا" ادم بشم
یعنی ممکنه
سالها میگذره و ما هنوز در گیر روزمره گیامونیم و حواسمون نیست که چقدر زود دیر میشه
من که اولین درس زنگی رو تو سال جدید گرفتم
شاید بشه اسمشو گذاشت اعتماد شاید ساده لوحی و یا......
ما ادما چقدر باهم فرق داریم واقعا" نمیشه هیچ کسی رو شناخت حتی کسی رو که فکرمیکنی نزدیک ترین ادم به خودته
شاید این حس خیلی احمقانست که به یکی اعتماد کنی ولی خوب مگه میشه بدون اعتماد زندگی کرد
چقدر راحت درمودر دیگران قضاوت میکنیم
چقدر راحت درموردشون نظر میدیم انگار نه انگار که خدایی هست ، قیامتی هست
برو بابا چی داری میگی داری تو این روزای عید درمورد چی حرف میزنی در مورد چیزایی که ارزشی واسه هیچ کس نداره ، تو زمانی که پول حرف اول اخر ومیزنه تو زمونی که اعتماد مرده
من چرا باید به تو اعتماد کنم مگه تو کی هستی ؟ اصلا" مگه همه باید ادمای خوبی باشن ، من میخوام بد باشم چرا همیشه ادمای خوب محبوبن یه بارم بزار همه چیز عوض بشه ، کی واسه اعتماد ارزش قائل میشه حتما" باید یکی بهت نامردی کنه تا درس عبرت بگیری؟
کی میدونه کی خوبه کی بده ؟
راست میگی بهت حق میدم شاید من زیادی خوش بینم و تو واقع بین ولی دست خودم نیست
دوست دارم فکرکنم همه چیز همون طوریه که باید باشه
ولی حیف که همه چیز اون طوری که ادم دوست داره نیست
اونم چیزایی که بدجوری بهشون دل بستی و میخوای همون جوری که هستن بمونن
ولی حتما" اون چیزایی که برامون پیش میاد قسمتمون و نمیشه ازش فرار کرد
خدایا اگه چیزاییرو که ازت خواستم بهم ندی اصلا" دلگیر نمیشم
ولی ازت میخوام چیزایی رو واسم پیش بیاری که تحملشو داشته باشم
ببخشید حرفام تکراری بود
بازم عیدتون مبارک
تبلیغات 

