نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
________________________
این شاید آخرین پست من تو این وبلاگ واسه حدود 1سال و نیم دیگه باشه واقعا واسم سخته امروز هم که حامد....
وبلاگی که گلچین بهترین دوستامو داخلش میدیدم دوستایی که وقتی نیاز به درد ودل داشتم مثل یه برادر نداشتم باهام رفتار میکردن و حالا دارم به روزهایی که بدون شما هستم واسه خودم ترسیم میکنم نمیدونم شاید این تقدیر که میخواد منو واسه حدود 1سال ونیم از شما جدا کنه ولی بدونید خدا رو شاهد میگیرم که تا آخر عمرم با یادتون زندگی میکنم از همینجا از همتون که بهترین روزها رو واسم رقم زدید دوستانه تشکر میکنم از سید بگیر که خیلی مخلصشیم و قدیمی ترین رفیقمه و امیدوارم تو کنکور زندگی و درس بتونه بالاترین رتبه هارو کسب کنه از امیر حسین بگیر که امیدوارم به آرزوهاش برسه و ما یه زمانی اونو دکتر واقعی صداش کنیم از داش حامد بگیر که شاید تا چند روز دیگه از ما خیلی دور بشه ولی واسش دعا میکنم که مشکلش حل بشه و به آرزوشهاش که تلاش میکنه بهش برسه برسه و جی بی اچ و ماهماتای عزیز که سعادت نداشتیم بیشتر باهاشون آشنا شیم از همتون تشکر میکنم و امیدوارم بدی های منو از دلتون بیرون کنید منو حلال کنید پس فقط میتونم ناراحتیمو با چند بیت از سعدی به انتها برسونم:
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد***داند که سخت باشد قطع امیدواران
به امید دیداری دوباره اگه عمری باقی باشه.



) یه چند دقیقه ای با همکارا حرف زدیم که سر و کلش پیدا شد رفتم تو اتاقش و باهاش در مورد مشکلم حرف زدم اونم قبول کرد و حقوق این ماهم و به اضافه تشویقی بهم داد یه شرکت حسابرسی هستش و حسابهای شرکتهای دیگرو رسیدگی میکنه حقوقشم بد نیست ماهی 350 میشه پول خرید پوشاک و صافکاری ماشین درمیاد پولو که گرفتم با همکارام خداحافظی کردم واسم سخت بود که اونا رو دیگه نمیبینم چند تاشون واسه تفریح رفته بودن دبی بقیه هم کارای عقب افتاده شرکت رو انجام میدادن دلم از همه بیشتر واسه یکی از دخترای شرکتمون میسوخت که بغل دست من کار میکرد اپراتور کامپیوتر بود درست ازش بدم میومد
ولی ناراحت شده بودم از این بلایی که سرش اومده بود بیچاره خوانوادشو 1ماه پیش تو تصادف از دست داد اومده بود شرکت مثل من تسویه حساب کنه وقتی قیافشو دیدم فهمیدم زیادی دارم از دنیا شکایت میکنم و دارم ناشکری میکنم وسایلمو از شرکت جمع کردم و با همشون خداحافظی کردم از شرکت اومدم بیرون باید میرفتم چند تا کتاب میخریدم تو راه که میرفتم همش تو این فکر بودم که این ماه با این پوله چیکار کنم چون اصلا اهل پس انداز نیستم هرچیزی دستم میاد باید خرجش کنم هر چیزی که نیاز داشتم بیشتر از این چندر غاز بود تو همین فکر بودم که شماره والده گرامی افتاد سر راه باید خرید میکردم واسه این مهمونایی که اومدن حسم میگفت امروز باید یه خبری باشه خدا رحم کنه این قضیه خواب و خوراک ازم گرفته ساعت 10بود که خریدارو کردم خواستم کارت خرید رو بزنم صاحب مغازه گفت 5تومن بیشتر توش نیست زنگ زدم به مامانم گفتم پول ندارم اونم گفت از اون پولی که بت دادن بده شب بهت میدم این دیگه از کجا فهمیده بود؟
راست میگن مادرا از همه چیه بچه هاشون خبر دارنا ما هم 50تومن ناقابل از این پولو دادیم اومدم بیرون دیدم ساعت10:15 گفتم هنوز زوده برم خونه خریدارو رسوندم و یه سر زدم به علی پیروانی خونشون غیر خودش کسی نبود نشستیم اولش چند تا فیلم دیدیم ظهرم غذای خیلی خوشمزه ای به اسم املت خوردیم
ساعت3هم رفتیم وب گردی بعدشم یه خبر ضد حال شنیدم بازی تیم ملی با کنیا
.
بود بهمون اضافه شد











خوبیش این بود که بعد عید جای مدرسه عوض شد و پی گیری نکردن که چی شد !