تاریخ : جمعه 30 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: ماهماتا
دسته بندی: روز نگار ,





دو روز دیگه ۲۲ ساله میشم. امیدوارم بیست و دو سالگی پایانی بر دیوونگی های من نباشه. امیدوارم عاقل شدنم رو توی این سال نبینم.هنوز خیلی زوده.

آخه من هنوز خیلی بزرگ نشدم.نیاز به فرصت بیشتر دارم تا نیلوفرهای بیشتری از چمنزار بچینم!!!

تا یه بار دیگه تا سرچشمه بدوم و برگردم.

یه بار دیگه ستاره های آسمون رو ببینم و این بار نشمرم.

یه بار دیگه با ابرا نقاشی کنم.

یه بار دیگه جیغ، قهر، آشتی.

تا یه بار دیگه گولم بزنند.

تا یه بار دیگه بهم بخندند.

تا یه بار دیگه به همه سلام کنم.

تا یه بار دیگه قایم بشم.

تا یه بار دیگه پیدام کنند.

تا یه بار دیگه پیدام کنند...





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: امیر حسین
دسته بندی: دوستام ,



راستش حیفم اومد که تو اخر سال منم یه مطلب ندم

حال و هوای وبلاگ خیلی دوست داشتنی شده

همه دارن هر چی که تو دلشونه میگن (البته خودم و میگم) حرفایی که الان بهترین موقست واسه گفتنش

خیلی دلم میخواست از امسال بگم ولی سید پیش دستی کرد

راستش من فکرمیکردم امسال بهترین سال عمرمه اتفاقایی برام افتاد که فراموششون نمیکنم یکی از بزرگترناش اشنایی با شماهاست که بدجوری زندگیمو تغییر داد فکرشم نمیکردم با ادمایی دوست بشم که دلشون به اندازه ی دریاست و دوستیشون انتها نداره

خوب ارزوی هرکسی که تو رشته ی مورد علاقش درس بخونه منم شاید اول از رشتم راضی نبودم ولی تازه فهمیدم که هیچ چیزی بی حکمت نیست شایدم این تقدیر من بود الانم دارم سعیم و میکنم که به چیزی که میخوام برسم

راستش این جمله رو سرلوحه ی کارم قرار دادم

هر چیزی که دوست داری بدست بیار وگنه چیزایی رو که بدست میاری مجبوری دوست داشته باشی

خدا کنه بتونم

رفتم دانشگاه اونجام که دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که هرکدومشون واسم یه جایگاهی دارن

خدارو شکر تو امسال کسی رو از دست ندادم ولی ادمایی بوبدن که دوست داشتم کنارم باشن ولی .......

بگذریم دم عید حرفای خوب بزنیم

اخر سالم که مادربزرگم از همتون ممنونم که دعا کردین

خوب میخوام یه شعر بنویسم واسه دوستایی که شاید دیگه نتونم ببینمشون ،حامد و ارش عزیز

میخواستم بت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهی دیدم نمیتونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات ارومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبخیتی همین بسته برای من

همتون و دوست دارم خیلی زیاد ، سال خوبی داشته باشی

تا بعد

 

 


 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: سید
دسته بندی: روز نگار , یه لحظه فکر ,



به نام دوست که هر چه هست از اوست


امروز : 29 اسفند ماه سال 1387 هجری خورشیدی سالی که ماه آخرش 30 روز دارد .

من  : سید امیرحسین ابطحی یک ایرانی مسلمان و شیعه با چشمانی اشکبار و بغضی سخت در گلو

موضوع : سال 1388 خورشیدی آمد اما اندک دلخوشی ها رفتند


می خواهم بنویسم بله حال می خواهم بنویسم از تمام آنچه در سال 87 بر من گذشت تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشتم بگزرد و گذشت .
از آن چیز هایی می نویسم که در بهار هفدهم عمرم بر من گذران شد و قلب مرا آزرد می نویسم از تمام آن چیزهایی که در سال 1387 خورشیدی باعث شد تا امیدم را از زندگی کمرنگ کند.

اما نه نمی نویسم که چرا امیدم به زندگی کم شد نمی نویسم چرا باید به جرم صداقت و خدمت باید مجازات شد نمی نویسم از کسانی که صداقت و خدمت به خلق را با میلیارد ها و مقام ها عوض نکردند نه از شفیقی ها و قطبی ها و سنجابی ها و خاتمی ها نمی نویسم که نوشتنش جز تکرار مکررات غم و تازه شدن غم ها.

می خواستم بنویسم از قصه فراغ می خواستم بنویسم از دردناکی از دست دادن دوست و رفیق می خواستم بنویسم از اینکه چقدر سخت است تحمل دوری بهترین رفیق هایت می خواستم بنویسم که مرگ بهترین دوستت که از قضا دایی تو باشد چقدر دردناک هست می خواستم بنویسم که ترک کردنت توسط بهترین دوستان مجازیت که شاید کمی جای خالی بهترین دوستت را پر کرده بودند چقدر سخت است می خواستم بنویسم که کنار گزاشتن شریف ترین مدیران مملکت به جرم صداقت و خدمت چقدر سخت است ...

اما نمی نویسم چون من اعتقاداتی دارم از قضا من سید امیرحسین ابطحی در خانواده ای به دنیا آمدم که اعتقاد دارند به وجود خدا نمی نویسم چون اعتقاد دارم خدایی که بالا سر من است خطاب به پیروانش گفت هست ان الله مع نا بدین منظور که قطعا خدا با ماست این برای من بشارت بزگیست نمی نویسم از این همه غم چون همین کلمه هست که قلب مرا در تمام این مسائل آرام نگه داشته است.

شاید تمام کسانی که مرا در محیط مجازی می شناسند فکر می کنند که من دلی بی غم دارم چون همیشه در بدترین شرایط خودم را خوشحال نگه داشتم شاید اگر بگویم که مادربزرگم به خاطر رفتار اشتباه چند جوان بعد از مراسم تحریف شده چهارشنبه سوری سکته کرد و فوت کرد و هنوز مراسم سومش هم برگزار نشده است کسی باور نکند مادربزرگی که من واقعا بهش عشق می ورزیدم اگر دایی من فوت کرد مادر بزرگ پدریم برایم ستونی بود اما باز هم من حتی به روی خودم نیاوردم حتی شاید جز یکی از دوستانم نداند که چنین اتفاقی برام افتاده هست اما من تمام این سختی های سال 87 را تحمل کردم به خاطر اعتقادم به خدای بالا سرم زیرا اعتقاد دارم که هرکس که سختی بیشتری کشد خداوند او را عزیز تر می دارد این سخن پیامبر همان خداست .

من با تمام سختی ها و غم هایی که در سال 87 بر دلم فزونی کرد و غم را چندین برابر کرد به استقبال سال جدید می روم سالی که آغازش با مرگ مادر بزرگم و رفتن حامد و آرش دو تن از بهترین دوستانم بود اما من به خاطر خدا و با توسل به آیه الا به ذکر الله تطمئن القلوب سال جدید را آغاز می کنم

والسلام




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

________________________

این شاید آخرین پست من تو این وبلاگ واسه حدود 1سال و نیم دیگه باشه واقعا واسم سخته امروز هم که حامد....

 وبلاگی که گلچین بهترین دوستامو داخلش میدیدم دوستایی که وقتی نیاز به درد ودل داشتم مثل یه برادر نداشتم باهام رفتار میکردن و حالا دارم به روزهایی که بدون شما هستم  واسه خودم ترسیم میکنم نمیدونم شاید این تقدیر که میخواد منو واسه حدود 1سال ونیم از شما جدا کنه ولی بدونید خدا رو شاهد میگیرم که تا آخر عمرم با یادتون زندگی میکنم از همینجا از همتون که بهترین روزها رو واسم رقم زدید دوستانه تشکر میکنم از سید بگیر که خیلی مخلصشیم و قدیمی ترین رفیقمه و امیدوارم تو کنکور زندگی و درس بتونه بالاترین رتبه هارو کسب کنه از امیر حسین بگیر که امیدوارم به آرزوهاش برسه و ما یه زمانی اونو دکتر واقعی صداش کنیم از داش حامد بگیر که شاید تا چند روز دیگه از ما خیلی دور بشه ولی واسش دعا میکنم که مشکلش حل بشه و به آرزوشهاش که تلاش میکنه بهش برسه برسه و جی بی اچ و ماهماتای عزیز که سعادت نداشتیم بیشتر باهاشون آشنا شیم از همتون تشکر میکنم و امیدوارم بدی های منو از دلتون بیرون کنید منو حلال کنید پس فقط میتونم ناراحتیمو با چند بیت از سعدی به انتها برسونم:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد***داند که سخت باشد قطع امیدواران

به امید دیداری دوباره اگه عمری باقی باشه.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: حامد
دسته بندی: دوستام ,



سلام

فکر نکنم دیگه کسی نفهمیده باشه که ما از برادر هم به هم نزدیک تر بودیم و در واقع بد جوری به هم وابسته بودیم

تا چند ماه پیش کنارم بود ... حس میکردم خیلی خوش شانسم که چنین زندگیی دارم !

اما الان نیستش ... حس نفرت از زندگی دارم !

چرا نیست ؟

گفتن این خیلی سخته برام

9امین ماه این سال نحس بود ... رفته بود پیش مامانش شهرستان موقع برگشتن...

حتی قبل از رفتنش بغلش هم نکردم چرا ؟

وقتی شنیدم داشتم دیوونه میشدم دیوونه کننده نبود ؟ قاطی کرده بودم تا 1 هفته با کسی حرف نزدم موزیک رو وولوم آخرش ...

تو همه ی زندگیم جای پای سینا هست

داداشی چرا منو نبردی ؟

الان که دارم اینو مینویسم زار زار گریه میکنم

تا الان که حود 3 ماه گذشته به این نتیجه رسیدم که نمیتونم فراموشش کنم همه جا یادشم شاید وضعم نسبت به گذشته بد تر هم شده

عکسش وسط قاب عکس هامه

کسی نمیتونه جای سینا رو برای من بگیره نمونه ی کامل یه انسان بود دوست داشتم میتونستم مثل اون فکر کنم اما واقعا با هم زندگی کردیم

((مقصد من راه من))

هیچکی رو اندازه ی سینا دوست ندارم و نخواهم داشت

میخواستم یه جور دیگه بنویسم اما نشد نتونستم تحمل کنم فکر میکردم با این قضیه هم کنار اومدم اما الان میفهمم که هنوز نتونستم واقعا نیمدونم چیکار کنم

یادمه پست دوم وبلاگ رو برای اون نوشتم اما الان میگم که بهتر از خودم میشناختمش

((همیشه سعی میکردم طرز تفکر غیر خطی ش رو یاد بگیرم اما... همیشه از من جلوتر بوده، بعضی وقتها به سرشیه چیزهایی میزنه، آرزو های خیلی بزرگ که امکانش زیره ۱ دهم درصده اما هر چقدر هم که این آرزو رو دوست داشته باشه با ۱ دقیقه فکر کردن میتونه برگرده به این دنیا، خیلی وقتها هم اگه بخواد کاری رو بکنه انجامش میده و تموم میشه.... ترکیبی از یک واقع گرا و ایده آلیست.))

برای سینا

داش سینا میخوامت نه برای خودم برای دوتاییمون

یه بار بهش گفتم قول بده که با هم باشیم بیشتر از ده بار بهم گفت که نمیتونم بدون تو زندگی کنم

چی فکر میکردیم چی شد ؟!؟...

رفتی و نصف وجود منو بردی حالا من اینجا موندم بی هیچ چیز

دروغ گفتم که ((سر خاکت اومدم گریه نکردم )) دروغ گفتم همیشه برات گریه کردم اما چه فایده ؟

داش سینا میخوام سال جدید رو شروع کنم برای خودم برام دعا کن خوشگلم  دعا کن که حامدت بتونه بدون تو هم ادامه بده دعا کن شاید فقط میتونی این کار رو برام انجام بدی ' شاید

((عطرت داره از پیرهنی که چا گذاشتی میپره...))

نه نمیتونم فراموشت کنم میدونم که نمیتونم باز هم میگم تقدیر تسلیمت شدم ولی من تغییرت میدم من میتونم که تغییرت بدم من باید تغییرت بدم.

قدم های آخر و آهسته تر بردار ...





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: سینا ,

تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: سید
دسته بندی:




به نام خدا

باز هم با یک خبر و یک تحلیل سیاسی و بازهم یک بازی سیاسی ،

خوب عادت کردیم به این بازی های سیاسی در مملکتمان انگار ایران و ایرانی حق خوب زیستن و آرام زیستن را ندارد انگار عادت کردیم که مارا به بازی بگیرند و هیچ چیز نگوییم.

بلی یک بازی دیگر سیاسی اینبار می توان اسم بازی را این گذاشت خاتمی با اصرار آمد ، موسوی بعد 20 سال انزوا آمد خاتمی به راحتی رفت .

بازی جالبیست این بازی اما آخرش هنوز معلوم نیست چون همه با اعلامی که روز 20 بهمن همین سال توسط خاتمی شد پنداشتیم که 4 سال سخت برای کشور تمام شد و آنهایی که باید بروند تا ملت روی آسایش ببیند رفتند و آنهایی که باید بیایند برای تکمیل اتفاق قبلی آمدند همه از این خبر مسرور و خوشحال بودیم اما یک بازی بسیار ساده که شاید هیچ یک از ما انتظار نمی کشیدیم و فکر نمی کردیم آنهایی که باید می رفتند با آن جلوی رفتنشان را بگیرند این خوشحالی بیشتر از یک ماه و اندی طول نکشید به راحتی با آوردن یک سیاست مدار نسبتا سالم از حزب خاتمی کافی بود که به راحتی خود را برای دور بعد بیمه کنند .

هیچ کس فکرش را نمی کرد که موسوی مرد روزهای سخت این انقلاب که 20 سال خانه نشین بود دوباره پا بر عرصه سیاست بگزارد آن هم چه موقعی وجود همزمان با وجود دو رقیب بزرگ از حزب خودش و حزب مقابل یکی در صدر کشور و یکی با 4 سال گوشه نشینی اما رخ داد این اتفاق رخ داد تا آنهایی که باید می رفتند یک رقیب بزرگ را به راحتی هر چه تمام تر از میدان به در کنند

 و اما پایان : سید محمد خاتمی که تمام امید ها برای بهبود خرابی های 4 ساله کشور بود رفت به راحتی هرچه تمام تر اما هنوز یک نفر هست که می تواند حداقل وضع را از هم اکنون بهتر کند و آن هم کسی نیست جز میرحسین موسوی بله او با تمام اشتباهی که در آمدن در این دوره کرد اما بدون شک بهتر از آنهایی هست که امروز بر اریکه قدرت کشور تکیه زدند
من به نوبه خودم و به عنوان یک ایرانی امیدوارم که حداقل آنهایی که چشم به خاتمی داشتند کنار نکشند و حداقل کاری کنند که افرادی مانند موسوی ها اریکه قدرت را از این قدرت نشناسان فعلی بگیرد تا ایران از نابودی نجات یابد




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: عمومی ,



هیچ وقت نتوانستم آداب معاشرت بومی ام را در زمان احوال پرسی کنار بگذارم چه زمانی که در ایران زندگی میکرد وچه حالاکه در همسایگی ایران است او نتوانسته تکیه کلام ایرانیان را بشناسد کنجکاوانه به دنبال اصل موضوع میگردد بعداز احوالپرسی میگویم خسته نباشید اوباصراحت خاص خود میگوید (خسته نیستم چرا فکر کردید باید خسته باشم ؟) 
اولین بار که رو در رو نشستیم مهر86بود سعی کرد بازبان مادری باما سخن بگوید واز مترجم استفاده نکند همان روز نشان داد دور ماندن از رسوم زادگاهش تاحدود زیادی اورا تغییر داده اما تمایلات درونی اش برای شناختن آداب ایرانیان از بین نرفته محور گفتگو عید نوروز بود وقاعدتا تصور میکردیم افشین مثل تمام روزهاییکه در پرسپولیس بود باهیجان حرف بزند اما او با رک گویی همیشگی اش گفت (من یک مربی فوتبا لم نه یک باستان شناس یا ستاره شناس)  
قطبی به یاد می آورد دوران کودکی اش درشیراز نوروز راتجربه کرده .اوخیی زود محور بحث را در دست میگیرد وبه سمت پرسپولیس میبرد.درست برعکس امسال ....با پیش شرطهای خاص خودش گفت وگو رامی پذیرداوعلاقه ای به باز گویی مباحث گذشته ندارد اما اودر تقویم 87خورشیدی وتقویمی که مدتها  
تجربه اش نکرده بودیک عنوان بزرگ به دست آورد.اوقهرمان لیگ شدوشاید همین برای انتخاب شدن او به عنوان چهره سال کافی بود.  
هنوز حرارتی وصف ناپذیربرای به زبان آوردن جملات فارسی رامیتوان در وجود او حس کرد از نوروز 87 آغاز میکنیم اوکجا بود وقتی تمام ایرانیان در حال خواندن یا مقلب القلوب بودند ؟ 
(فکر نمیکردم این عید تفاوتی با ژانویه داشته باشد در فکرم بود این مراسم نقصهایی باید داشته باشد .آن روزها درگیر کار ومشکلات بودم پرسپولیس در کورس قهرمانی بود نمیخواستیم فرصتی را از دست بدهیم ولی روزهای آخر میدیدم همه چیز در حال تغییر است کوچه خیابان وهمه چیز عوض شده مردم همه شادند و ازاینکه چیزی بخرند لذت میبرند همه چیز مرا وسوسه میکرد تا بفهمم چه میخواهد رخ دهد ) 
اونمیتوانست از ایران خارج شود مهمترین علت هم فشردگی لیگ بود او برای5روز اردو باید به بندر عباس میرفت تا اردو بزنند. 
از او پرسیدم افشین نوروز کجا بود ؟(در کنار همسرم یوروم او تازه به ایران آمده بود و من میخواستم در این مدت کوتاه  یک غافل گیری خارقالعاده داشته باشم اما همان زمان خودم غافل گیر شدم .وکیلم آقای حاج باقر سعی کرد به من نشان دهد نوروز چیست؟همان زمان با یوروم تصمیم گرفتیم سفره هفت سین داشته باشیم ودرخانه خودمان جشن ساده بگیریم ) 
افشین قطبی تازه گرم میشود مثل کودکی که دارد خاطرات تابستان وسفرهایش را بازگومیکند بازهمان شوری که کنار زمین، 
وقتی تیمش گل میزد،تمام وجودش را فرا میگرفت داشت از اولین سفره 7سین تعریف کرد(دوست داشتم بدانم چرا سبزه برسر سفره میگذارند که  
حاج باقر گفت نشانه رویش وسبزی است که ایرانیان برای باروری وسرسبزی میگذارند.میدانستم سیر بو میدهد اما فهمیدم خاصیت دارویی دارد.ایرانی ها مردمی رویایی واحساسی هستند سیب را نشانه شادابی میدانند اوبه من گفت سیب آرایه شعرفارسی است.حاج باقر برایم شعری خواند که دوست داشتم یاد بگیرم اما متاسفانه یادم رفت) 
اوبرایش خوانده بود:مادرم صبحی میگفت موسم دلگیری است....من به او گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست . 
اثر ماندگار سهراب سپهری برای یوروم که تازه داشت فرهنگ ایران را تجربه میکرد جالب بود او آرایش سفره 7سین قطبی را به عهده گرفت وکمتر از افشین کنجکاوی میکرد او از سمنو پرسیده بود؟(من فهمیدم نوعی خوردنی است که نشان از برکت است ما کمی خوردیم ) 
اما محبوب ترین عضو سفره 2 ماهی قرمز بودند (من عاشق ماهیها بودم هر روز برایشان غذا می گرفتم ومراقب بودم نمیرند گاهی در تنهایی با آنها حرف میزدم زمانی که از ایران رفتم آن دو رابه حاج باقردادم وگفتم مراقبشان باش او گفت میتوانی در استخر یک پارک رها کنی ولی واقعا دلم نمی آمد دوست داشتم کنار خودم باشند من ویوروم دلبستگی عمیقی باآنها داشتیم .........) 
حاج باقر قبل از سال تحویل خانه قطبی را ترک کرد او از افشین خواست آراسته با قرآن در دست سر سفره بنشیند و برای خودش وتیمش دعا کند اما قطبی گفت (الان نمیخواهم برای خودم دعا کنم خدا همیشه حواسش به من هست اما برای بیماران دعا میکنم که نمیتوانند سر سفره با خانواده شان باشند) 
اواولین نوروز ایرانی را در ایران پشت سر گذاشت و59 روز بعد اولین قهرمانی عمر سرمربیگری اش رابا پرسپولیس تجربه کرد او به سختی درباره پرسپولیس حرفی میزند 
(من قهرمانی پرسپولیس رامثل بچه خودم میدانم احساسم را چگونه بگویم ؟من مادر بودم و قهرمانی فرزندم احساس میکردم برای قهرمانی باید مثل مادرزحمت بکشم  

و در انتها:این پرسپولیس ماله من دوسش دارم خیلی زیاد قهرمانی بهش میاد





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : شنبه 24 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: آرش
دسته بندی: روز نگار ,



ساعت 7:30 از خواب پا شدم مهمونامون که از تهران اومده بودن هنوز خواب بودن امروز آخرین روز کاریم بود باید میرفتم شرکت تکلیفمو مشخص میکردم روز پنجشنبه حرفامو با رئیسم زده بود که دیگه نمیتونم بیام و میخوام درسمو ادامه بدم و خواستم تسویه حساب کنم  ولی اون اصرار خیلی زیادی داشت که روز شنبه یه سر بزنم شرکت که حقوق این ماهمو بهم بده  با بی حوصلگی تمام پا شدم خیلی حالم بد بود هنوز واسم سخته که بخوام از 1فروردین از دوستام جدا شم بدون صبحانه زدم بیرون از فلکه گاز تا خیابون زند  نیم ساعت طول کشید دیگه واقعا  از همه چی خسته شدم فکر کنم افسرده شدم با زحمت خودمو رسوندم طبقه دوم شرکت همکارا بعضیاشون اومده بودم سلامی کردم و خواستم برم اتاق رئیس که منشیش گفت هنوز نیومده(آه که چقدر از این منشی متنفرم) یه چند دقیقه ای با همکارا حرف زدیم که سر و کلش پیدا شد رفتم تو اتاقش و باهاش در مورد مشکلم حرف زدم اونم قبول کرد و حقوق این ماهم و به اضافه تشویقی بهم داد یه شرکت حسابرسی هستش و  حسابهای شرکتهای دیگرو رسیدگی میکنه حقوقشم بد نیست ماهی 350 میشه پول خرید پوشاک و صافکاری ماشین درمیاد پولو که گرفتم با همکارام خداحافظی کردم واسم سخت بود که اونا رو دیگه نمیبینم چند تاشون واسه تفریح رفته بودن دبی بقیه هم کارای عقب افتاده شرکت رو انجام میدادن دلم از همه بیشتر واسه یکی از دخترای شرکتمون میسوخت که بغل دست من کار میکرد اپراتور کامپیوتر بود درست ازش بدم میومد ولی ناراحت شده بودم از این بلایی که سرش اومده بود بیچاره خوانوادشو 1ماه پیش تو تصادف از دست داد اومده بود شرکت مثل من تسویه حساب کنه وقتی قیافشو دیدم فهمیدم زیادی دارم از دنیا شکایت میکنم و دارم ناشکری میکنم وسایلمو از شرکت جمع کردم و با همشون خداحافظی کردم از شرکت اومدم بیرون باید میرفتم چند تا کتاب میخریدم تو راه که میرفتم همش تو این فکر بودم که این ماه با این پوله چیکار کنم چون اصلا اهل پس انداز نیستم هرچیزی دستم میاد باید خرجش کنم هر چیزی که نیاز داشتم بیشتر از این چندر غاز بود تو همین فکر بودم که شماره والده گرامی افتاد سر راه باید خرید میکردم واسه این مهمونایی که اومدن حسم میگفت امروز باید یه خبری باشه خدا رحم کنه این قضیه خواب و خوراک ازم گرفته ساعت 10بود که خریدارو کردم خواستم کارت خرید رو  بزنم صاحب مغازه گفت 5تومن بیشتر توش نیست زنگ زدم به مامانم گفتم پول ندارم اونم گفت از اون پولی که بت دادن بده شب بهت میدم این دیگه از کجا فهمیده بود؟راست میگن مادرا از همه چیه بچه هاشون خبر دارنا ما هم 50تومن ناقابل از این پولو دادیم اومدم بیرون دیدم ساعت10:15 گفتم هنوز زوده برم خونه خریدارو رسوندم و یه سر زدم به علی پیروانی خونشون غیر خودش کسی نبود نشستیم اولش چند تا فیلم دیدیم ظهرم غذای خیلی خوشمزه ای به اسم املت خوردیم!!!ساعت 1هم اومدم خونه اونجا هم باز نهار خوردم بعدشم با این دوست بابام که مهمونمون بود یه کم بحث سیاسی کردیم(ای حال داد)ساعت3هم رفتیم وب گردی بعدشم یه خبر ضد حال شنیدم بازی تیم ملی با کنیا رو نشون میده ولی بازی منچستر رو نشون نمیده  ما هم حال حالمون گرفته شد الان مجبورم برم سر تمیرین ریکاوری که دیروز بازی داشتیم.

فعلا.





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : شنبه 24 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: جی بی اچ
دسته بندی:



شمارو نمیدونم اما من دیوونه ی این آهنگم....

رنگ دیروز

خرسند شدیم از اینکه امروز

رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو  نداده ای به مجنون

فریاد برامد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟

گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم

ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی


لینکشم بس که هیچ حایی ف ی ل ت ر و اینا نیست سالمشو پیدا نکردم !!!




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : جمعه 23 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: حامد
دسته بندی: یه لحظه فکر ,



یاد بگیرید که راه باشید، نه ره رو؛ به همه راه ها یه نیم نگاهی داشته باشید ولی این رو هم به خاطر داشته باشید که راهی که خودتون برید برای شما بهترینه، اگر هم اشتباهی بکنید به گردن خودتون، بقیه راه ها همشون اشکال دارن مال شما هم خواهد داشت اما راه خودتون هست.

مثالی که من ازش خوشم میاد:

دیگ! مغز تون دیگه، از تمام دنیا مواد رو جمع کنید ولی این مغز شما هست که این غذا رو میپزه، غذا رو توی دیگِ فرد دیگه ای نریزید!

من راه خودم رو خواهم رفت بقیه برای من مهم نیستن

تا حالا کاری رو شروع نکردم که نتونم از پسش بر میام حالا احساس میکنم بزرگ شدم !

زندگی اصلا تو یه غالب قرار نگرفته شما میتونید تغییرش بدید و از تغییرتون لذت ببرید اصلا ((عرف)) رو در نظر نگیرید

ای دریغا شب روان کز نیمه راه    می کشد افسون شب در خوابشان

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا زندگی میکنید؟ هدف تان از زندگی چیست؟ آیا به این فکر کرده اید بعد از مرگ به کجا میروید؟

 

این هدف همیشه جلوی صورت ما هست، ولی خیلی ها مون نمیبینیمش، من خیلی به دنبالش گشتم ولی مسئله این بود که وقتی روی کوه هستی کوه رو نمیبینی! اونقدر بزرگ بود که نتونستم ببینمش. وقتی هم برای اولین بار متوجه شدم که هدفم چیه، واقعا برام جالب بود که چه طور این همه وقت متوجه چیزی به این بزرگی در زندگی خودم نشدم. شاید به خاطر این بود که خودم رو خوب نمیشناختم، الانش هم چندان بهتر نیست.

 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: امیر حسین
دسته بندی: دوستام ,



سلام

امروزم میخوام از دانشگاه بگم ولی نه از درس و مشقش از چیزای خیلی خیلی مهمتر

نمیدونم از کجا شروع کنم

هر  ادمی تو زندگیش دوستای زیادی پیدا میکنه دوستایی که با بعضیا خیلی صمیمی میشه

منم تو زندگیم دوستای زیادی داشتم خوب، بد و درس خون و.....

اما این با همه فرق داشت ازش چیزای زیادی یاد گرفتم

ادم جالبیه خیلی شلوغ نیست ولی گاهی اوقات بد جور میخندونت جدیه اما دوست داشتنی

اولین کسی بود که تو دانشگاه باهاش دوست شدم

اسمش علی و اهل مازندران (قائمشهر)

اولش باهم بودیم ولی کم کم یکی از لارژترین ادمای دنیا که اسمش حسین بود بهمون اضافه شد

من برادر ندارم ولی حسین و مثل برادرم دوست دارم سه چهار هفته ی باهم دوست شدیم ولی چیزایی از زندگیم بهش گفتم که حتی به خانوادمم نگفتم از لحاظ مرامم که من هیچ کلمه ای رو پیدا نمیکنم تا وصفش کنم

حال فکر کنین سه تا دوست خیلی خیلی صمیمی میخوان از هم واسه 25 روز جدا شن

خیلی ناراحت بودم منم که برادری ندارم از طرفیم اتفاقایی افتاده که تو خونه تنهام

حالا دانشگاه هم که تموم شد

خودم خیلی کنترل کردم که نارحتیمو نشون ندم

ولی وقتی میخواستیم باهم خداحافظی کنیم

حسین زد زیر گریه خدایا حالا چطور جمعش کنیم علیم شروع کرد بهشون گفتم به جون هر دوتون اگه ادامه بدین منم گریم میگیره ها

کوش ندان تا منم .........

خلاصه صحنه ی خیلی جالبی بود نمیدونید حسین چه گریه ای میکرد از یه طرف بهش دلداری میدام از یه طرفم یکی باید به من دلداری میداد

خلاصه اتفاقی بود که باید می افتاد و علی رفت شهرشون واسه عید

حسینم گفت من از تو دیگه نمیتونم خداحاقظی کنم

فردا بیا باهم بریم لباس بخریم منم گفتم باشه( خونشون تو یکی از شهرستانای گیلانه)

امیدورام بهش خوش بگذره زودم این روزا بگذره

چقدرم دلم واسش تنگ شده...................





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: امیر حسین
دسته بندی: دوستام ,



دوستان سلام گرم من رو پذیرا باشید

خوب یه چیزایی بگیم واسه خالی نبودن عریضه

اول این که دوستان من ادرس وبلاگ رو به سه تا از همکلاسیای خیلی خوبم دادم

لطفا" یخورده ابرو داری کنین و هوای منم داشته باشین اخه یکیشون میخواد سر بتم نباشه

 قابل توجه ماهماتا یکیشونم چلسی دو اتیشست و طرفدار بالاک

دیگه در مورد نفر سوم چیز قابل ذکری نیست جز این که بسیار اهل درس و کتابن

کلا" دارم کاری میکنم که وبلاگمون جهانی بشه و بیننده هاش خیلی زیاد شه (چقدر زحمت میکشم من)

امروز برای درس فیزیولوژی رفتیم ازمایشگاه برای تعیین گروههای خونی

من خودم و واسه غش کردن اماده کرده بودم ،بچه هام واسم اب قند درست کرده بودن

بدترین جاش زدن لنست به انگشت که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

من گفتم استاد شما واسم بزنید استادم با کما میل قبول کرد(لازم به ذکر که با استاد رفاقت دیرینه ای دارم)

استاد انگشتم گرفت تو دستش یه چنتایی سئوال کرد

پرسید خونتون کجاست تا خواستم بگم زد

زدن همون و داد کشیدن منم همون

امپول پنی سیلین اینقدر درد نداره ،استاد طوری زد که اگه به سنگ میزدی دادش در میومد چه برسه به من

خلاصه خون ریختیم رو لام و من شروع کردم به خوردن اب قند

خدارو شکر فشارم نیوفتاد بعدش باقی ازمایشارو روی خون انجام دادیم که شما ازش سر در نمیارین

بعد از این درس رفیتم به سراغ درس شیرین اصول و فنون پرستاری

اماده کردن تخت بیمار

استاد اومد بعد از یکمی تئوری رفنیم سراغ اکبر

اکبر و که میشناسین ؟ نگفته بودم بهتون اکبر اسم مانکنمونه البته خونه بنیامین صداش میکنن ولی ما همون اکبر بش میگیم

اکبر و از جاش برداشتیم تا تختشو درست کنیم

استاد چهار پنچتا ملافه و پتو رو  برداشت هی تا میکرد و میزاشت من که قاطی کرده بودم خدایا این اول بود اون کی بود

بچه ها عین یه چیزی تو گل مونده بودن بعد از چند دقیقه استاد گفت خوب تمرین کنین

حالا خر بیارو باقالی بار کن

خدایا من که فرق ملافه با پتو ور نمیدونم چطوری باید تخت بیمارو اماده کنم یکی دوتا از بچه دست و پا شکسته یه کارایی کردن ولی استاد هیچکدوم قبول نکرد جز یکی از دوستان که قبلا" تعلیم دیده

خلاصه به هر زجری بود این کارو کردیم تا استاد بهمون گیر نده

خدا جلسه بعدی رو بخیر کنه چون باید با خانما بریم





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: جی بی اچ
دسته بندی:



مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.



4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.



ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo


تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1387 # نویسنده این مطلب: حامد
دسته بندی: خاطرات , دوستام ,



سلام
چند وقتی بود که نبودم کلا خیلی گرفتار بودم اتفاقات جالبی هم سرم اومد که گل سرسبدشون دیدن روی ماه کلانتری برای بار 5ام تو زندگیم بود خوشبختانه این بار بازداشتگاه نداشت !!

این قسمت زیاد ربطس به سینا نداره یه جرایاتی رو دنبال میکنه اگه اگه نگم ممکنه بقیه داستان براتون نا مفهوم باشه.

رسیده بودیم به دوره ی دبیرستان وقتی که من آزادی هام زیاد شد و چیزی هایی از دور و اطرافم دستگیرم شد که فکرشون رو نمیکردم . همون موقعی بود که سینا یه راه دیگه برای زندگی انتخاب کرد . بیشتر وقتشو درس میخوند و میگفت که میخواد شاگرد اول و اینا بشه که من اصلا حوصله ی این کارا رو نداشتم از یه طرفی هم دوست نداشتم رابطمون کمرنگ بشه (گرچه بعد از یه مدتی که با باباش حرفش شد حدود 1 ماه نرفت خونشون) .
یکی نیست بگه آخه منو چه به سمپاد ؟؟
جوی داشت که هنوزم نمیتونم درکش کنم واقعا یکی از کثیف ترین نقاط شهر ما همینجاست هیچوقت یادم نمیره حرفای یکی از معلمامون رو که گفت ((فساد از همینجا منشا میگیره !!)) .
هر غلطی که فکر کنید اون سال اونجا انجام دادم اون موقع ها سالار یه چیزی درست کرده بود که وقتی میزدی به پریز برق فیوز میپرید !! اونو داد به من تو چند دقیقه چند بار پشت سر هم زدم سیم کشی کل مدرسه سوخت خوبیش این بود که بعد عید جای مدرسه عوض شد و پی گیری نکردن که چی شد !
از مدرسمون میگفتم واقعا خجالت میکشم که بگم مدرسه ی تیزهوشان کشورم شاگرداش کسایی بودن که الان وضع تک تکشون رو میبینم و خدا رو شکر میکنم که اونجا نموندم . سینا هم 5 ماه بعد از شروع مدرسه کاملا زده شده بود و هیچ دلیلی برای درس خوندن نداشت چون همون طور که تو بهمن همه دیدن راحت میشه از معلم نمره گرفت .

اگه میشد من بعد امتحانات دی میرفتم اما حیف...


 





ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: سینا ,

جدیدترین مطالب:
قدر ، شب هایی از جنس رستگاری... سه شنبه 9 شهریور 1389
دوره آخر... یکشنبه 7 شهریور 1389
پوچ پنجشنبه 28 مرداد 1389
عصیانگر آرام!!!! دوشنبه 25 مرداد 1389
حواست به منم باشه! شنبه 16 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ ( قسمت سوم ) سه شنبه 12 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ (قسمت دوم) دوشنبه 11 مرداد 1389
الهه شرقی !! عشق واقعیست ؟ (قسمت اول) یکشنبه 10 مرداد 1389
عجب شبی بود... چهارشنبه 30 تیر 1389
سلامی از یه رفیق قدیمی.... سه شنبه 29 تیر 1389
وقتی خدا خوابه جمعه 25 تیر 1389
حرفای بعد از دوازده شب جمعه 25 تیر 1389
Pure Love دوشنبه 3 خرداد 1389
قانون جاذبه !! قسمت دوم پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389
قانون جاذبه !!! قسمت اول چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
نیایش چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
کبوتر... چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389
پیله پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
چه کسی...! جمعه 10 اردیبهشت 1389
دارم پیر میشم! دوشنبه 30 فروردین 1389
لبی پر ز خنده دلی پر " امید " جمعه 27 فروردین 1389
با همه این اوصاف ... همه چی آرومه یکشنبه 22 فروردین 1389
wesley چهارشنبه 18 فروردین 1389
ما را سَری است با تو ... جمعه 13 فروردین 1389
روز نگار عید پنجشنبه 12 فروردین 1389
لیست کامل مطالب پیشین