باتوجه به این که تو ماه بهمن هستیم خوب دیدم که یه چیزایی از اون موقع بنویسم
البته خوب من و هم سن و سالای من که اون دوران و ندیدیم و هرچی میدونیم از کتاب و تلویزیون و رسانه های مختلف
خوب حال و هوای دانشگاهها و مدارسم الان بیشتر انقلابی هرکدوم از استادام یه برداشتی از انقلاب دارن
مثلا" پارسال که من پیش دانشگاهی بودم وقتی بچه ها از معلم ادبیات پرسیدن که به نظر شما اون دوران بهتر یا الان با صراحت کامل گفت که دوران شاه خیلی خیلی بهتر بود شاخ همه ی بچه ها در اومد یه معلم به این قاطعیت میگه زمان شاه بچه ها ازش پرسیدن که چرا اونم دلایلی خودشو داشت که اگه منصفانه بخوایم بگیم بعضیاش درست بودن
من نمیخوام مقایسه کنم صددرصد الان شرایط خیلی بهتر از اون دوران (البته به نظر من)
بچه ها از معلم زبان خواستن که یه خاطره از اون دوران واسمون بگه
اونم شروع کرد به تعریف کردن اینایی که میگم از زبان معلمونه
روز 18 بهمن بود من واسه اینکه برم مدرسه از خونه رفتم بیرون اون زمان مرکز سازمان ساواک تو گیلان روبه رو ی مدرسه ی ما بود(مدرسه ی شاپورقدیم شهید بهشتی جدید)
تو خیابون اثار خون و سنگ و لاستیک سوخته زیاد دیده میشد مردم داشتن خودشون و واسه تظاهرات امادده میکردم
همین طور که داشتم میرفتم رسیدم به مدرسه که وحشتناک ترین صحنه ی زندگیم رو دیدم
انقلابیا شبونه ریخته بودم تو سازمان ساواک و سرای ساواکی هارو بریده بودن و گذاشته بودن رو دیوارتا همه ببینن تا اون موقع همچین صحنه ای ندیده بودم همه تکبیر میگفتن من بهت زده بودم هنوز از جنازه ها خون میومد دیوار پرخون شده مردم به جنازه هاشونم رحم نمیکردن و با سنگ میزندشون یکی میگفت اینا برادر من و کشتن یکی میگفت خدا ازشون نگذره جوونامون و سلاخی کردن
خلاصه هرکس یه چیزی میگفت تا به خودم اودم دیدم یکی صدام میزنه الان درگیری میشه برو خونت مدرسه بستس منم برگشتم خونه ولی تا الان اون صحنه رو مثل روز اول تو ذهنم دارم
خدارو شکر که ما تو این دوران زندگی میکنیم من با خودم میگم اگه تو اون زمان بودم ایا جرات رفتن به راهپیمایی رو داشتم یانه
هرکس دیگاه مختلفی داره و از یه حزب و گروهی حمایت میکنه اما چیزی که هممون بهش معتقدیم وطمون ایران که هرکس تو هر جایی از ایران باشه قلبش واسه کشورش میتپه
طبقه بندی: خاطرات،

گوگل به این دلیل که از هر بار کلیک کاربران جیمیل برروی تبلیغات درآمد کسب میکند در حال ارتقاء خدمات ایمیل خود است تا تبلیغات را افزایش داده و سهم بازار یاهو را تصاحب کند.
طبق آمار کام اسکار، بازدیدکنندگان منحصر سایتهای گوگل در سال گذشته در سراسر جهان ۳۲ درصد افزایش یافته و به ۷۷۵ میلیون نفر رسیدند! بازدیدکنندگان سایتهای یاهو نیز با ۱۶ درصد رشد به ۵۶۲/۶ میلیون و بازدیدکنندگان سایتهای مایکروسافت با ۲۰ درصد افزایش به ۶۴۷ میلیون نفر رسیدند.
تحلیلگران بخشی از دلیل رشد بازدیدکنندگان گوگل را به امکانات ایمیل این شرکت نسبت دادهاند که با سرعت مبهوت کنندهای توسط Gmail Labs عرضه شدهاند.
گوگل در ماه جاری امکانی را معرفی کرد که به طور خودکار پیام را دانلود میکند تا کاربران بتوانند در مرورگر وب در حالت آفلاین به جیمیل دسترسی داشته باشند ! ؛ این امکان با امکان موجود در نسخه کلاینت اوت لوک مایکروسافت تطبیق دارد اما هنگامی که اوت لوک از اینترنت تحت دسترسی قرار میگیرد چنین امکانی را ندارد.
امکان ایمیل آفلاین در یک بیانیه مطبوعاتی اعلام شد اما بیشتر امکانات دیگر جیمیل بی سر و صدا معرفی شدهاند؛ مهندسان گوگل در عرض هفت ماه از راهاندازی شدن Gmail Labs به ایجاد و ارسال ۳۴ امکان آزمایشی دیگر اقدام کردهاند.
گوگل اعلام کرده این امکانات برای کاربران ماجراجوی جیمیل هستند زیرا افزوده شدن سریع آنها به این معنی است که ممکن است آنها به راحتی کار نکنند یا عرضه آنها ادامه نیابد.
Mail Googles به کاربران کمک میکند از طریق انجام یک آزمایش ساده ریاضی قبل از ارسال پیام از ارسال ایمیلها یا چتهای جیمیل در وضعیت روحی نامناسب اجتناب کنند!
یک امکان دیگر به کاربرانی که فراموش میکنند ضمیمههای ایمیل وعده داده شده را ارسال کنند هشدار میدهد و امکان دیگری به کاربران اجازه میدهد از طریق Gchat به دوستان خود پیام کوتاه (sms) رایگان ارسال کنند؛ این امکان جدید در Gmail Labs و در صفحه اکانت اصلی جیمیل در گوشه بالای سمت راست و پایین تنظیمات وجود دارد.
بر اساس این گزارش به گفته تحلیلگران، عرضه سریع امکانات آزمایشی برای جیمیل یاهو، تایم وارنر و مایکروسافت را تحت فشار قرار میدهد.
من که خداییش هر چی فکر میکنم نمیفهمم رو چه حسابی این حرفو میزنن.
اولیشون سعید بود که همینطور که داشت میومد (از دو کیلومتری) دیدم نیشش بازه.
-"چی شده یارو...نیشت که شله باز"
-"به جون مهندس کپ خودته (+قهقهه)"
-"جون خودت مرتیکه...کی؟چی؟..."
-"کنگ فو پاندا رو دیدی؟"
-" نه. چیه؟ فیلمه؟"
-"آره. فیلم کارتونیه. نقش اولش کپ خودته."
-"غلط کردی. حتما پانداس دیگه."
-"حرف من تنها که نیس.برو بچس هم تصدیق کردن"
-"غلط کردین همه تون...کجاس حالا؟بده مام ببینیم"
...

فیلمو از حسن که دانلود کرده بود گرفتیم و یه روز با دو سه تا از بچه ها نشستیم که ببینیم. هنوز ده دیقه ای از فیلم نگذشته بود که وسط خنده و قهقهه ما یکیشون در اومد که: " ممده خداییش این پانداهه از هر جهت شبیه توهه."
-"شبیه من؟ یه نیگا به شیکمت بنداز ببین به کدوممون شبیه تره؟"
بلافاصله اون یکی در اومد که: " جون مهندس راس میگه.آدم ناخودآگاه یاد تو می افته. حالا چیه مگه؟ شخصیت شیرینیه!" و هر دو زدن زیر خنده.
-" میزنم شل و پلتون میکنما! فیلمتونو ببینین."
چهار پنج نفر دیگه هم همچین عکس العملی داشتن.
یکی از بچه ها شماره منو توی گوشیش به اسم کنگ فو پاندا ذخیره کرده بود.و اون یکی عکس پانداهه رو جای عکس من برا شماره م سیو کرده بود.
وقتی بهش فکر میکنم میبینم اصلا شباهتی به این شخصیت ندارم. حتی چاق هم نیستم!
طبقه بندی: عمومی،
امروز زیاد حال مدرسه رفتنو نداشتم ترجیح دادم بمونم خونه هرکاری هم کردم نتونستم برم فوتیران نمیدونم دوباره چش شد
به هرحال
امروز موزیک های قشنگ حامد رو میخوام بزارم اونایی که واقعا دوست دارم و به قولی باهاشون نفس کشیدم
البته این یک چهارم آهنگ های حامد هم نمیشه

قد و بالا (باز خوانی آهنگ ویگن)
آلبوم قاتل حرفه ای
آخرین نفس



عروسک



قاتل حرفه ای۱

قاتل حرفه ای۲

مسافر شهر شب



نگاه سرد تو






شهد مسموم


سوت و کور


تف به مرامت عوضی



قناری من





سرور یه سریشون خرابه تا چند روزه دیگه گویا درست میشه
لذت ببرید

طبقه بندی: موزیک،
برچسب ها: حامد هاکان،
بعد ها فهمیدم که توی فوتبال وقتی داور گلی رو قبول یا رد کنه دیگه محاله که با اعتراض و بازنگری و اینا نتیجه عوض بشه.
بعد از اون گل دیگه قرمزها طرف دروازه آبی ها نمی اومدند و در عوض آبی ها پشت سر هم حمله میکردند. گزارشگر یه جوری گزارش میکرد که انگار طرفدار آبی هاست. بعد از چند دقیقه من هم احساس کردم که یه جورایی دلم با آبی هاست.
آبی ها حمله می کردند و قرمزها دفاع. بعدش یه بازیکن از قرمزها بیرون رفت و به جاش یه بازیکن دیگه اومد توی زمین. این اولین فوتبالیستی بود که من اسمشو یاد گرفتم. جبریل سیسه.

و خیلی زود هم ازش متنفر شدم.
من یه جورایی خودمو جزو بازیکنای آبی میدیدم. و اینکه میدیدم که تلاش آبی ها با دفاع آهنی قرمزها اثری نداره بد جوری آزارم میداد. دقایق همینطور پشت سر هم رد میشد. التهاب و اضطراب و هیجان توی صدای گزارشگر لحظه به لحظه بیشتر میشد. و من هم.
هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو. چون تا قبل اون لحظه من هیچ وقت اون حس رو نداشتم. وقتی داور اعلام کرد که بازی تموم شده من با تمام وجود احساس شکست کردم. و تا چند دقیقه بعد نمی دونستم باید چیکار کنم. یه بغضی توی گلوم سنگینی میکرد. یادم میاد وقتی پا شدم رفتم توی آشپزخونه دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکم در اومد.
آمریکا مدعی است که مهد آزادی و پایبندترین کشور به رعایت حقوق بشر است، در حالی که هر ساله بدترین نوع بیاحترامی به انسانها در همین مهد آزادی صورت میگیرد. متن زیر یکی از نمونههای این بیاحترامیها و نقض صریح حقوق بشر در آمریکاست. بدون هیچ قضاوت و پیشداوری گزارشی را در ادامه تقدیم خوانندگان «تابناک» میكنیم که نقل قول بیواسطهای است از دانشجوی نخبه ایرانی که برای ادامه تحصیل به آمریکا سفر کرده است، البته به هیچ وجه قصد آن را نداریم که وانمود کنیم تمام رفتارها در آن کشور با اتباع سایر کشورها یا ایران اینگونه است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، ش ـ پ، فارغالتحصیل رشته مهندسی در یکی از معتبرترین دانشگاههای کشورمان به عنوان دانشجوی نخبه و با رتبه بالا، برای ترم پاییز (سال 2008 میلادی) در مقطع فوق لیسانس از دانشگاهی در آمریکا بورس تحصیلی داشته که در خرداد ماه امسال از سفارت آمریکا در قبرس، تقاضای ویزای دانشجویی F1 میکند، ولی از آنجا که ترم پاییز را از دست میدهد، دانشگاه مربوطه با توجه به نمرات بالای وی، بار دیگر برای او ویزای قانونی صادر میکند.
ش ـ پ، شرح حوادث پس از ورودش به آمریکا را برای خبرنگار ما چنین میگوید: روز ششم بهمن به تنهایی به آمریكا سفر كردم. در فرودگاه شیکاگو پس از پنج ساعت انتظار مرا به اداره مهاجرت در فرودگاه بردند. در آنجا چمدانهای مرا ابتدا با سگ بررسی کردند و سپس دو مأمور تمام وسایل مرا بیرون ریختند و حتی اسم کتابهای فارسی مرا هم از من میپرسیدند! در آخر از تمام مدارک من و همسرم که همراهم بود، کپی گرفتند.
سپس یکی از مأموران از من سؤالاتی معمولی پرسید كه نام پدر، مادر و همسرت چیست، در ایران در شرکت خصوصی کار میکنی یا دولتی، قصد سفرت چیست؟ بعد هم گفت تو دروغ میگویی که بار اولی است که به آمریکا میآیی، چون انگلیسی را خیلی خوب حرف میزنی!
به من گفت که باید به درخواست خود به ایران برگردی! و در آنجا منتظر ویزای شوهرت بمانی... وقتی با اعتراض من روبهرو شد که ویزای من یک بار ورود است و ترم دانشگاهی من از دست میرود، در کجای قانون شما نوشته که زن و شوهر باید با هم وارد آمریکا شوند! به من گفت تو ساکت شو و دیگر حرف نزن! ما امشب تو را به اتاقی میبریم تا استراحت کنی و فردا برای تو بلیت میگیریم...
آنها تمام پولها و وسایل مرا گرفتند و دستبندی از پشت به دستهای من زدند. من در حالی که گریه میکردم، فریاد برآوردم که مگر من قاتلم یا مجرم یا تروریست؟ دستبند دیگر چرا؟ میگفتند قانون ما این است!
مرا به زندان McHenry County Jail در حومه شیکاگو بردند. شماره زندانی من ..6888. در آنجا چند بار مرا بازرسی بدنی کردند و بعد گفتند باید لباس زندان را که شامل لباسهای چند بار مصرف شده بود، بپوشم. سپس مرا به سالنی که در دو طبقه زیر زمین بود انتقال دادند. دور تا دور این سالن اتاقهایی به ابعاد 5/1×2 متر مربع با دو تخت بود که تنها توالت کوچکی در وسط اتاق قرار داشت.
دو حمام در زندان وجود داشت که دارای دوربین بود و حتی زمان استفاده از دستشویی نیز مأموران از پنجره اتاق، ما را زیر نظر داشتند. در زندان ما حق استفاده از حجاب را نداشتیم و برای خواندن نماز باید از همان پتوهای کثیف استفاده میکردیم.
اگر درخواستی برای قرص و یا وکیل گرفتن داشتیم، باید درخواست را به صورت کتبی اعلام میکردیم و اگر صلاح میدانستند یک یا دو روز بعد جواب میدادند. من میگرن شدید داشتم و در تمام مدت به دلیل استرس شدید و گریه، سردرد داشتم. وقتی از آنها تقاضای قرص میکردم، میگفتند باید درخواست کتبی بنویسی و درخواستت یکی ـ دو روز دیگر بررسی میشود!
در آن بخش که سی زن دیگر از کشورهایی مثل چین و قزاقستان بودند، وضع دختر فلسطینی که برای دیدن شوهرش و ویزای توریستی به آمریکا آمده بود، از همه بدتر بود. دختر فلسطینی باردار بود و اصلا در وضع جسمی و روحی مطلوبی نبود.
روز اول سپری شد و از مأموران اداره مهاجرت خبری نشد. هیچ کس پاسخگو نبود که جرم من چیست و تا کی باید صبر کنم. من کاملا ناامید شده بودم؛ از طرفی بلاتکلیف و از طرفی نگران خانوادهام. آنها به من و دیگران اجازه تماس گرفتن با خانواده را نمیدادند. در این مدت خانوادهام هیچ خبری از من نداشتند. من فقط با اداره حفظ منافع ایران در واشنگتن تماس میگرفتم و آنها با لطف زیاد خود درصدد گرفتن وکیل برای آزادی من بودند.
مأموران زندان و مأموران اداره مهاجرت هیچگونه احساس و وجدانی نداشتند و فکر میکردند باید با همه مثل حیوان رفتار کرد.
آنها روز سوم مرا که تمام مدت گریه میکردم، نزد روانپزشک زندان بردند. روانپزشک به من گفت که تو دچار افسردگی شدهای، ما میخواهیم تو را به سلول انفرادی ببریم! (این هم تجویزی برای فرد افسرده)!
سرانجام روز سوم مأموران اداره مهاجرت به دنبال من آمدند و مرا به همان اتاق در فرودگاه بردند. در آنجا چهار ساعت منتظر بودم که ناگهان احساس کردم سرم گیج میرود. به یکی از آنها گفتم که من در این سه روز غذا نخوردهام. ولی او به من خندید و گفت که تو دروغ میگویی! من که عصبانی شده بودم، به آنها گفتم در ایران ما هیچ وقت با هیچ بشری این طور رفتار نمیکنیم، ولی آنها پوزخند میزدند! وقتی از آنها سؤال کردم که چرا من را به زندان انداختند، پاسخ دادند تو تحت حمایت ما بودی و ما هتلی در اختیار نداشتیم! سرانجام به من گفتند که باید پول بلیت خودت را بدهی تا تو را به ایران بفرستیم و با دو مأمور دستبند به دست در حالی که در فرودگاه خجالت میکشیدم، مرا به هواپیما بردند!
حال پرسش این است، به راستی جرم کسی که تمام سختیهای دوری از خانواده را به منظور تحصیل در غربت تحمل میکند، چه بوده است و چه کسی پاسخگوی ضربات روحی شدید به وی است؟
چه کسی پاسخگوی این همه توهین به ایران و ایرانی است؟ آیا اگر ایران چنین رفتاری را با دانشجوی آمریکایی میکرد، آمریکاییها بیتفاوت از کنار آن میگذشتند؟
آیا در سرزمینی که مدعی آزادی بیان است، من نباید حق حرف زدن و دفاع داشته باشم؟ آیا معنی احترام به حقوق بشر که آمریکا خود را پیشرو آن میداند، این است؟!
چه کسی مسئول پیگیری حوادث دردناکی است که هممیهنان ما در کشورهایی که با آنها رابطه سیاسی نداریم، روبهرو میشوند؟
و در پایان، چرا ظرفیتهای تحصیلات تکمیلی در کشور ما باید آنقدر اندک باشد که جوانان نخبه ما مجبور شوند برای ادامه تحصیل خود با این مشکلات دست و پنجه نرم کنند؟
منبع : http://www.tabnak.ir/pages/?cid=35356
حالا که همه دارن به نبش قبر گذشته میپردازن
بزارین منم یکی از تلخ ترین خاطراتم رو بگم
ارسنال
باشگاهی در شمال لندن با طرفدارانی متعصب و دوست داشتنی
برگردیم به سال 2005 ارسنال از مرحله ی گروهی لیگ قهرمانان صعود میکنه و به جمع 16 تیم برتر میره پشت سر هم تیمارو یکی پس از دیگری مغلوب میکنه
فینال در فرانسه
آه خدا چقدردوست داشتم ارسنال قهرمان بشه چقدر منتظر همین لحظه بودم یعنی میشه 
بازی شروع شد از هیجان نمیتونم از جام تکون بخورم فقط دعا میکردم خدایا کمکشون کن
ضربه ی خطا هانری میاد پشته توپ سانتر روی دروازه حد از کمپل گل توپ گل شد خدایا شکرت نمیدونم از خوشحالی چیکار کنم فقط نمیدونم چند بار از جام پریدم که صدای مامانم در اومد
بازی داره خوب پیش میرفت که اه یدفعه چی شد چرا اخراج خدایا المونیا بی تجربه تو بازی به این بزرگی وای خدایا به دادمون برس
حملات ادامه داشت که یهو پاس تو عمق از لارسن همون و گل از اتوئو همون وای باورم نمیشه همه چی از بین رفت بازی مساوی شد حالا با تیم 10 نفره چطور به بازی برگردیم حمله حمله حمله
بلاخره شیرازه ی تیم وا شد و بلتی یه گل کاملا" نا شیانه به ارسنال زد
شوکه شدم
اخه از اون زاویه
حتما" دارم اشتباه میکنم ما یک هیچ جلو بودیم چطور شد یهو
دو یک بارسا جلو بود چقدر این زمان تند میرفت یخورده یواشتر خواهش میکنم
وای بازی داره تموم میشه نه یکسال زحمت چندین سال انتظار یعنی باید بازی رو باخت
سوت پایان زده شد یه طرف خوشحال و یطرف ناراحت
بغض گلوم و گرفته اخه چرا خدایا 
بارسایی ها دارن میان واسه گرفتن جام پویل جام گرفت تو دستاش میبره بالا همین که جام و برد بالا بغض منم ترکید و زدمم زیر گریه با جام نگاه میکردم و اشک میریختم 
عجب شبی بود تا صبح نتونستم بخوابم
چی میشد اگه جام واسه ما میشد
دنیا خیلی بی رحمی
طبقه بندی: خاطرات،
از اونجا مونده بودم که حدود 1 سال از آشنایی من و سینا میگذشت.
تقریبا به هم وابسته شده بودیم و دیگه بهش عادت کرده بودم اخلاقش خیلی جالب بود یعنی عمرا یه نفر نمیتونست عصبانیش کنه و کاملا آلترناتیو بود درست مثل خودم و تا آخر دوستیمون هم فقط یه بار الکی باش دعوا کردم که سر لج بازی من بود و تقصیر خودم که بعدا تعریفش میکنم
.سال اول راهنمایی همه ما رو با هم میشناختن با این که از نظر قیافه شبیه من نبود اما یه بار یکی از دوستام که تو کلاس ما نبود پرسید حامد این برادرته !! البته نمیدونم چرا از احسان بدش میومد !!
تا جایی به هم وابسته بودیم که برا امتحان های آخر سال نصف کتاب رو من خوندم نصف دیگشو سینا و قضیه ی عوض کردن ورقه ها که مفصله...
بقیش که دیگه تعریفی نداره تا میرسیم به سال سوم راهنمایی .
حدودای آذر بود که من دیدم خیلی دمقه پرسیدم چی شده ؟
گفت بابام میخواد دوباره ازدواج کنه

گفتم خوب به تو چه ؟

که گفت اگه میخواست دوباره ازدواج کنه چرا مامان منو طلاق داد و اینا .
منم بش گفتم که حالا چرا غصه میخوری ما داریم زندگیمون رو میکنیم اونم بزار هر غلطی دلش میخواد بکنه .
با این که قانع نشد ولی من بهش قبولوندم که کاری به کار باباش نداشته باشه اما اونقدر از این قضیه ضربه خورد که اگه من نبودم تو امتحان های دی 10 هم نمیگرفت آخرش از من بیشتر شد
.2 بهمن هم عروسی دوباره ی باباش بود از اون روز دیگه کلا اودم پیش من و تو خونه ی من میموند
منم که از خدام بود .از 15 بهمن هم شروع کردیم به خوندن درسهای سال بعد به خاطر آزمون سمپاد و اینا منم حوصله ی این کارا رو نداشتم ولی خوب مجبور شدم و با یکی از دوستامون شروع کردیم به خوندن درس ها و تا عید هر روز 2 ساعت میخوندیم بعد دادن آزمون هم من مطمئن شدم که هر دومون قبول میشیم مطمئن بودم اگه احسان بعد عید از ایران نمیرفت اون هم میتونست قبول بشه ولی خوب تقدیر اینطوری شد
قسمت بعدی هم که مربوط میشه به اون سال جالب و در عین حال بد !! اول دبیرستان رو میگم.
فعلا
طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،
امروز میخوام براتون قصه بگم.
سنگ صبور
یكی بود؛ یكی نبود. غیر
از خدا هیچكس نبود. هر چه رفتیم راه بود؛ هر چه كندیم چاه بود؛ كلیدش دست ملك جبار
بود!
زن و مردی بودند و دختری داشتند به اسم فاطمه.
فاطمه هر وقت می رفت مكتب
كه پیش ملاباشی درس بخواند
، در راه صدایی به گوشش می رسید كه «نصیب مرده فاطمه.»
دختر مات و متحیر می ماند. به دور و برش نگاه می كرد و با خودش می گفت «خدایا! خداوندا! این صدا مال كیست و می خواهد چه چیزی به من بگوید؟»
اما هر قدر فكر می كرد, عقلش به جایی نمی رسید و ترس به دلش می افتاد.
یك روز قضیه را با پدر و مادرش در میان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توی آن سر در بیارند. آخر سر گفتند «تا بلایی سرمان نیامده, بهتر است بگذاریم از این شهر برویم.»
بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.
رفتند و رفتند تا همه نان و آبی كه همراه داشتند ته كشید و تشنه و گشنه رسیدند به در باغی. گفتند «برویم در بزنیم. لابد یكی می آید در را وا می كند و آب و نانی به ما می دهد.»
فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همین كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببیند كسی آنجا هست یا نه, یك مرتبه در ناپدید شد و دیوار جاش را گرفت. فاطمه این ور دیوار ماند و پدر و مادر آن ور دیوار.
پدر و مادر فاطمه شروع
كردند به شیون و زاری و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنیدند. آخر سر كه دیدند گریه
و زاری فایده ای ندارد, گفتند «شاید قسمت فاطمه همین بوده و صدایی كه در گوشش می
گفته نصیب مرده فاطمه, می خواسته همین را بگوید. حالا بهتر است تا هوا تاریك نشده و
جك و جانوری نیامده سراغمان
راه بیفتیم و خودمان را برسانیم جای امنی.»
فاطمه هم در آن طرف دیوار آن قدر گریه كرد كه بیشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در این باغ بگردم؛ بلكه چیزی گیر بیاورم و با آن خودم را سیر كنم.»
و پا شد گشتی در باغ زد. دید باغ درندشتی است با درخت های جور واجور میوه و عمارت بزرگی وسط آن است. از درخت ها میوه چید, خودش را سیر كرد و رفت تو عمارت. هر چه این طرف آن طرف سر كشید و صدا زد, كسی جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسی عمارت. دید كف همه اتاق ها با قالی ابریشمی فرش شده و هر چه بخواهی آنجا هست.
فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قیمتی و غذاهای رنگارنگ بود گذشت. همین كه به اتاق هفتم رسید, دید یك نفر رو تختخواب خوابیده و پارچه ای كشیده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. دید جوانی است مثل پنجه آفتاب.
فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتی دید جوان از جاش جم نمی خورد, یواش یواش پارچه را پس زد و دید گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.
فاطمه ترسید. مات و مبهوت
نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذی بالای سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روی
آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالای سر این جوان بماند و روزی فقط یك
بادام بخورد و یك انگشتانه آب بنوشد و این دعا را بخواند و به او فوت كند و روزی
یكی از سوزن ها را از بدنش بیرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه می كند و از خواب بیدار
می شود.
چه دردسرتان بدهم!
دختر سی و پنج شبانه روز نشست بالای سر جوان. روزی یك بادام خورد و یك انگشتانه آب نوشید و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز یكی از سوزن ها را از تنش بیرون كشید. اما از بس كه بی خواب مانده بود و تشنگی و گشنگی كشیده بود, دیگر رمقی براش نمانده بود. مرتب با خودش می گفت «خدایا! خداوندگارا! كمك كن. دیگر دارم از پا در می آیم و چیزی نمانده دلم از تنهایی بتركد.»
در این موقع, از پشت دیوار باغ صدای ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, دید یك دسته كولی بار و بندیلشان را پشت دیوار باغ زمین گذاشته اند و دارند می زنند و می رقصند.
فاطمه صدا زد «آهای باجی!
آهای بابا!
شما را به خدا یكی از دخترهایتان را بدهید به من كه از تنهایی دق نكنم.
در عوض هر چه بخواهید می دهم.»
سر دسته كولی ها گفت «چه بهتر از این! اما از كجا بفرستیمش پیش تو؟»
فاطمه رفت یك طناب و مقداری طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پایین و یك سر طناب را پایین داد. كولی ها هم سر طناب را بستند به كمر دختری و فاطمه او را كشید بالا.
فاطمه دختر كولی را برد حمام؛ لباس هایش را عوض كرد؛ غذای خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»
بعد سرگذشتش را برای دختر كولی تعریف كرد؛ ولی از جوانی كه در اتاق هفتم خوابیده بود, حرفی به میان نیاورد و هر وقت می رفت بالای سر جوان در را پشت سر خود می بست.
دختر كولی بو برد در آن اتاق خبرهایی هست كه فاطمه نمی خواهد او از آن سر درآورد.
فردای آن روز, وقتی فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولی رفت از درز در نگاه كرد, دید جوانی خوابیده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعایی می خواند و به جوان فوت می كند.
دختر كولی آن قدر پشت در گوش ایستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتی فاطمه هنوز از خواب بیدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالای سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همین كه سوزن آخری را از تن جوان كشید بیرون, جوان عطسه ای كرد و بلند شد نشست. نگاهی انداخت به دختر كولی و گفت «تو كی هستی؟ جنی یا آدمی زاد؟»
دختر كولی گفت «آدمی زادم.»
جوان پرسید «چطور آمدی اینجا؟»
دختر كولی خودش را به جای فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش برای جوان نقل كرد.
جوان پرسید «به غیر از تو و من كس دیگری در این عمارت هست؟»
دختر كولی گفت «نه! فقط یك كنیز دارم كه خوابیده.»
جوان گفت «می خواهی زن من بشوی؟»
دختر كولی ناز و غمزه ای آمد و گفت «چرا نخواهم! چی از این بهتر؟»
جوان نشست كنار دختر كولی
و شروع كرد با او به صحبت و راز و نیاز. 
فاطمه بیدار شد و دید هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحیح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولی و دارند به هم دل می دهند و از هم قلوه می گیرند.
آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدایا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هایی كه كشیدم همین بود؟ پس آن صدایی كه در گوشم می گفت نصیب مرده فاطمه, چه بود؟»
خلاصه! دختر كولی شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.
از قضای روزگار, جوانی كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهی بود و با بیدار شدن او پدر و مادرش و شهر و دیارش هم ظاهر شدند.
پادشاه از دیدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذین بستند و دختر كولی را به عقد پسرش درآورد.
چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پیش از حركت به زنش گفت «دلت می خواهد چه چیزی برات بیارم؟»
زنش گفت «برام یك دست لباس اطلس بیار.»
جوان از فاطمه پرسید «برای تو چی بیارم.»
فاطمه جواب داد «آقا جان! من چیزی نمی خواهم. جانتان سلامت باشد.»
جوان اصرار كرد «چیزی از من بخواه.»
فاطمه گفت «پس برای من یك سنگ صبور بیار.»
سفر جوان شش ماه طول كشید. وقت برگشتن برای زنش سوغاتی خرید و راه افتاد طرف شهر و دیارش. در راه پاش به سنگی خورد و یادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.
جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور می شود.»
و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوی زیاد, رفت سراغ دكانداری و از او سنگ صبور خواست.
دكاندار پرسید «این سنگ صبور را برای چه كسی می خواهی؟»
جوان جواب داد «برای كلفت مان.»
دكاندار گفت «گمان نكنم كسی كه خواسته براش سنگ صبور بخری كلفت باشد.»
جوان گفت «انگار حواست سر جاش نیست و پرت و پلا می گویی. من می دانم كه این سنگ صبور را برای كه می خواهم یا تو؟»
دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور می خواهد دل پر دردی دارد. وقتی سنگ صبور را دادی به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهای خانه می رود كنج دنجی می نشیند و همه سرگذشتش را برای سنگ صبور تعریف می كند و آخر سر می گوید:
سنگ صبور! سنگ صبور!
تو صبوری! من صبور!
یا تو بترك یا من می تركم.
در این موقع باید تند بپری تو اتاق و كمر دختر را محكم بگیری. اگر این كار را نكنی, دلش از غصه می تركد و می میرد.»
جوان سنگ صبور را خرید و برگشت به شهر خودش.
پیرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.
همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو برای سنگ صبور تعریف كرد و آخر سر گفت:
«سنگ صبور! سنگ صبور!
تو صبوری! من صبور!
یا تو بترك یا من می تركم.»
در این موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ایستاده بود, تند پرید تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»
سنگ صبور تركید و یك چكه خون از آن زد بیرون.
دختر از شدت هیجان غش كرد.
جوان او را بغل كرد؛ برد
خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گیس دختر كولی را
بستند به دم قاطر و قاطر را هی كردند سمت صحرا.
بعد شهر را از نو آذین بستند و
چراغانی كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسی كرد.
همان طور كه آن ها به مرادشان رسیدند, شما هم به مرادتان برسید.
قصه ما به سر رسید
كلاغه به خونه ش نرسید.
این قصه رو بلد بودم ولی چون حالش رو نداشتم که تایپ کنم، از Farhangsara.com برداشتمش.
طبقه بندی:

محسن چاوشی
متولد1358/8/5 در خرمشهرم دوخواهر وسه برادر دارم فرزند یکی
مونده به آخری خانواده
طبقه بندی: عمومی،

قسمت اول: پس از کابوس
به هر حیله ای متوسل شدم تا خوابم ببره. ولی نمی شد که نمی شد.کلا وقتی یه خواب بد و ترسناک می بینم بعیده که بعد از بیداری دوباره خوابم ببره.
پا شدم اومدم بیرون و مثل همیشه به تلویزیون متوسل شدم.از کانال 1 شروع کردم و بعد 2 و همینطور کانال عوض کردم تا رسیدم به کانال 3 که همیشه آخرین انتخابم بود. یه هو توی اون تاریکی، خونه مثل امامزاده ها سبز سبز شد.

اومدم کانال رو عوض کنم که... یه لحظه وایسا... گزارشگر با هیجان و حرارت خاصی بازی رو گزارش می کرد. "بزار ببینیم چه خبره."
بازی تیم قرمز بود با تیم آبی.اولین چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد، پاس هایی بود که از فاصله پنجاه شصت متری انداخته میشد و درست می رفت همون جایی که باید بره. هنوز چند دقیقه ای از بازی نگذشته بود که بازیکنای قرمز توپ رو به سمت دروازه آبی ها آوردن و یکی از قرمزها توپ رو به سمت دروازه آبی ها زد و توپ به بازیکن آبی که روی خط بود برخورد کرد و ... "بله. گل پذیرفته شده."و ... و یه هو جنجالی توی زمین به پا شد. من زیاد سر در نمی آوردم ولی ظاهرا صحبت بر سر این بود که توپ از خط دروازه رد شده یا نه.

طبقه بندی: عمومی، خاطرات،
من تو این چند ساله انقدر دوست های مختلفی داشتم که بعضی وقت ها اسمشون رو فراموش میکردم حالا نمیگم خوبه یا نه ولی با شخصیت های متفاوت و جالبی آشنا شدم و فهمیدم که خیلی سخت میشه که یه نفر خصوصیاتش شبیه به یکی دیگه باشه .
با هرکسی هم نمیتونم بیشتر از یه مدت صمیمی باشم چون مشکل پیدا میکنم ! یا برام خسته کننده میشه و نسبت به اخلاقیاتش نفرت پیدا میکنم
خیلی ها رو دیدم که دنبال یکی شبیه خودشون یا همون نیمه ی گمشده !!! خودشون هستن
اما من به جرات میگم که یکی مثل خودم رو پیدا کردم دقیقا همون چیزی که میخواستم باشم و نتونستم.
اول از همه هم بگم چون طاقتشو ندارم عکس های سینا رو نمیزارم اینجا همینجوریش بعد گذشت این همه مدت داره دیوونم میکنه.
نمیدونم دقیقا کی بود حدودای تیر 82 که خونمونو عوض کردیم و منم مدرسمو عوض کردم که به خونمون نزدیک تر باشه اون تابستون خیلی خوش گذشت چون کلشو تو کوچه گزروندم ! و بالاخره اول مهر ...
چند تا از دوستای سابقم رو که تو سالای پیش مدرسه ی ما بودن رو میشناختم یکیش هم وحید بود که سال 2 ابتدایی باش رفیق بودم و از اون پر ادعاها و عشق تیکن بود کلاس پنجم بودم 2 تا کلاس هم بود و من و وحید تو کلاس های جداگانه افتادیم
بد تر از همه این بود که دقیقا کسایی که خوشم نمیومد ازشون کلاس ما بودن
سینا هم که نمیشناختمش تو همون کلاس کناری بود روز اول که گذشت و من تو راه خونه بودم متوجه شدم مسیر منو سینا دقیقا یکیه بعد چند روز که تو مدرسه شناختمش با هم میرفتیم .کم کم داشتم بهش عادت میکردم و چون از من هم کم حرف تر بود من بیشتر باش صحبت میکردم حدود 1 ماه از مدارس گذشته بود فهمید که من بیشتر موقع ها تنهام اون هم شرایطش خیلی شبیه من بود و مامان و بابش طلاق گرفته بودن و تا 8 شب تنها بود .
واسه همین گفتم که بیا خونه ی من اونم بعد از اصرار من قبول کرد دیگه باش راحت بودم زیاد با هم حرف میزدیم و از همون موقع هم حرفای جالبی میزد .
همینطور داشت روزا میگذشت و سینا هر روز خونه ی من بود و همه کارمون رو با هم میکردیم مهم تر از همه این بود که واقعا بیش از حد شبیه من بود طرز فکرش تا کاراش خودشم اینو به من میگفت .
دیگه کارمون شده بود WE و هر روز داشتیم تو این زمینه پیشرفت میکردیم !! عاشق آلمان بود به خاطر همین منم هیچوقت نمیتونستم با آلمان باهاش بازی کنم
البته اون موقع ها نسخه ی باشگاهی بازی هم اومده بود که بیشتر حال میداد دقیقا هم یادمه که اولین گلمو بهش با بارسا توسط کلایورت زدم خیلی حال داد
اونم بیشتر مواقع از بین آرسنال یووه یکی رو انتخاب میکرد و عشق کانو رو داشت
تقریبا از همون دوره ها بود که خیلی بیشتر از بارسا خوشم اومد همینطور زمان داشت پیش میرفت و ما بیشتر به هم عادت میکردیم حتی بعضی شب ها بابشو میپیچوند میموند خونه ی ما (تابستون) تا صبح فوتبال میزدیم (بازی نصف شب یه مزه ی دیگه داره خداییش)
دوره ی راهنمایی که با هم ثبت نام کردیم مدرسه و همه جا باهم بودیم .
ادامش رو تا چند روز بعد میزارم...(احتمالا 4-5 قسمتی بشه)
طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،

امروز (حالا خویه ساعته 4 صبه ها
) میخوام بیوگرافیه بهرام رادان رو براتون بزارم
بهرام بازیگره محبوبه اینوره آبیه منه
. اون وره آبیشم (نیکولاس کیج
)رو بیوگرافیشو به زودی میزارماین مطلب کاملا کار خودمه ها

. از زیر عکسش معلومه
. اصلانم تابلو نیست 

تاریخ تولد: 8 اردیبهشت 1358
هنرپیشه -او را به جرات می توان یک استعداد تمام عیارو یک حادثه کم سابقه سینمای ایران دانست. اگر چه حضور اولش تنها به یک چهره و چشم آبی و زیبا محدود می شد ، اما رادان ثابت کرد که می تواند در حد و اندازه های یک ستاره بدرخشد . انتخابهای بعدی رادان در عمده موارد ، آگاهانه او را به مسیری درست هدایت کرد که امروز می تواند با افتخار آن تندیس زرشک زرین را برای شور عشق نادیده بگیرید. بهرام متولد 1358 و کارشناس مدیریت بازرگانی است ، او در سال 78 در آموزشگاه هیوا فیلم بازیگری را آموخت و همان سال برای بازی در شور عشق ساخته نادر مقدس انتخاب شد . داستان عاشقانه فیلم و چهره جذاب دو جوان اول کار یعنی رادان و ومهناز افشار فروش فیلم به زیبایی شکوفا شد و او امروز خود را به نمایش بگذارد. استعدادهای درونی رادان در هر فیلم در هر فیلم به زیبایی شکوفا شد و امروز ستاره ای است که مورد توجه هر کارگردانی قرار گرفته و تقریبا هر نقشی را در کارنامه اش بازی کرده. حضور بعدی او درآبی به کارگردانی حمید لبخنده باز می گردد که سال 79 ساخته شد و او در کنار سوپر استاری چون هدیه تهرانی به زور آزمایی می پرداخت. ساقی را در کنار یکتا ناصر بازی کرد که همان سال ساخته شد . اما چندان کار قابل توجهی نبود . سال 80 آواز قو از او به اکران در آمد که نقش مقابلش بر عهده ساره آرین بود. این فیلم ساخته سعید اسدی با فروش بسیار بالایی روبرو می شود و بازی رادان مورد توجه هئات داوران قرار می گیرد و او را کاندیدا دریافت جایزه نقش اول می کنند . از اینجا به بعد رادان می شود ستاره اول سینمای ایران که بالا طرفداران بیشماری مواجه بود. همان سال در تجربه فیلم کوتاه ابراهیم شیبانی با نام طلوع تاریک بازی می کند و اینگونه سال 80 را با موفقیت به پایان می رساند. محبوبیت رادان کارگردانان را متوجه او می سازد و همه به سویش هجوم می آورند.
سال 81 ،داریوش فرهنگ از او در رز زرد استفاده می کند که یک درام ترسناک نوجوان پسند بود. فیلم برداشتی ضعیف از اثر هالیوودی می دانم تابستان گذشته چه کردی ؟ که با استقبال مناسبی روبرو می شود. سپس در عطش ساخته محمد حسین فرح بخش بازی کرد که اثر چندان حرفه ای به شمار نمی رفت.بهروز افخمی در برگردان سینمایی یک اثر دشوار ادبی او را مورد ارزیابی قرار داده و این گونه فیلم عجیب گاو خونی ساخته می شود که رویکرد رادان به سینمای متفاوت و به دور از جنجال و جنبه های تجاری محسوب می شد.بازی در این نقش متفاوت به شدت مورد تحسین واقع می شود و رادان ثابت می کند که می تواند به عنوان بازیگر آثار هنری هم محسوب شود. سال 82 در سه کار درخشان به تم های بسیار متفاوت به عنوان بازی می کند که نشان از دقت انتخاب کارکترهای متفاوت داشت. ابتدا در ساخته درخشان بنی اعتماد با نام ننه گیلانه بازی می کند که از جمله بازی های اثر گذار و زیبای او به شمار می رود . او در این فیلم به نقش پسر فاطمه معتمد آریا که در بازگشت از جنگ دچار معلولیت جسمی شده و نامزدش تن به ازدواج ناخواسته داده است.رادان با نقش آفرینی خود در این قالب دشوار همه را انگشت به دهان می کند اما هیات داوران جشنواره بیست و سوم حضور او را نادیده می گیرند. سپس در اثر پر فروش شمعی در باد در کنار شهاب حسینی و حسام نواب صفوی به بازگویی مشکلات روز جوانان و مساله اعتیاد به قرص های توهم زا می پردازند . این دومین کار رادان با یک کارگردان خانم (پوران درخشنده )بود. سپس به تیم سربازهای جمعه مسعود کمیایی می پیوندد و در واقع به جای گلزار که از بازی در فیلم کنار کشید می آید، او در رستگاری در هشت و بیست دقیقه به کارگردانی الوند در سال 83 نقشی به شدت متفاوت را تجربه می کند و باز در کنار شهاب حسینی قرار می گیرد . ازدواج صورتی در نوروز 84 اکران می شود ،اما رویکردی منجر به شکست برای رادان در عرصه کمدی محسوب می شود. او بازی در ساخته آخر کمیایی با عنوان حکم را به پایان رسانده. مشغول بازی در تقاطع می باشد. بهرام رادان به خاطر بازی در شمعی در باد سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را تصاحب کرد.
در مورد او:
ا برادر به نام شهرام و یک خواهر به نام الهام و یک خواهر ناتنی به نام ژیلا دارد .
و حیوان خانگی او یک سگ است
برچسب ها: بیوگرافی،
آی خدا چرا آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان لابد می پرسین این مردک چشه که الکی هی می ناله اما باید بگم واقعا الکی نیست اصلا الکی نیست واقعا برای خودمم علامت سواله که چرا باید تو این کشور خوبی محکوم به فنا باشه
می پرسین فنا می گم آره فنا چون هر کس که خواسته تو این ممکلت خوب باشه و در خلاف جریان آبی که تمام جریانشو کثیفی پر کرده بایسته محکوم به فنا شدن و بیچاره شدنه
حتما می گین این سید دیوانه شده که اینطوری می نویسه و بدون اینکه بگه جراین چیه داره نتیجه گیری میکنه من می گم آره دیوانه شدم از این همه ظلم و بی عدالتی و بدبختی که تا خرخره هممون توش غرق شدیم اما داستان رو می گم تا شما خودتون قضاوت کنین که چرا اینقدر توپ من پره
بزارید اصلا با یه داستان این قضیه واقعی رو تعریف کنم:
یکی بود یکی نبود نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه مدرسه ای بود که از قضا دبیرستان بود و تو یه محله غنی نشین یه شهر هفتاد و دو ملتی بنام تهران بود این مدرسع کنار دوتا مدرسه دیگه بود که از موقوفات شخصی بود به نام افشار که بخاطر اینکه جوونای این مملکت به جایی برسند و درس خونده باشند این شخص زمینای بزرگیو که توی یکی از بهترین مناطق تهران داشت رو وقف کرد این آقا اسمش محمود افشار یود اما از قضا یه روز اولیای دانش آموزای مدرسه راهنمایی این سری مدرسه تو زمین های این آقا تصمیم گرفتند یه مدرسه خوبی بسازند تو یه قسمت از زمین دبستان این زمینا بعد از یکسال و کلی خون و دل خوردن این مدرسه رو می سازند تا با خیال راحت جووناشونو بفرستند مدرسه و دقدقه نداشته باشند اما چون اون مدرسه دولتی بود و اختیارش با دولت بود مدیری اونجا گذاشت که مدرسه رو تبدیل کرد به یکی از بدترین مدارس تهران 7 سالی گذشت تا صدای خود بنیانگذاران مدرسه در اومد و آموزش و پرورش که دلش نمی خواست واسش مشکلی پیش بیاد یه مدیر خوبو پیدا کرد و گذاشت بالا سر این مدرسه خلاصه این مدیرم تا می تونست تو 2-3 سال این مدرسه رو آباد کرد و کرد مدرسه نمونه ای که آرزوی خیلی از بچه های منتاطق شمال و غنی نشین تهران آرزوی رفتن به اونجا رو داشتن
اما آموزش پرورش که حالا یه مدرسه خوب رو با اسم دولتی می دید ناراحت شد ناراحت بود از اینکه یه مدرسه دولتی اینقدر خوب و فعال و سالم باشه ناراحت بود که با هزینه های دولت و بیت المال یه مدرسه خوب اداره بشه واسه همین یدفعه مثله عجل معلق تصمیم گرفت که امتحانات ترم اول تموم شده و نشده مدیر خوبو عوض کنه و یکی از خودشونو بزاره بالا سر مدرسه تا دوباره مدرسه رو به روزهای خوب گذشته تبدیل کنه
اما به همین جا ختم نشد قصه ما وقتی که بچه ها و کادر مدرسه دیدن که آرامششون و زحمتشون داره بر باد فنا می ره ساکت ننشستند و شروع کردن به اعتصاب و گوشه نشینی و تظاهرات پدر مادرا هم که دیدند امنیت اخلاقی و درسی بچه هاشون تو خطر از ریز و درشت از سرهنگشون گرفته تا قلمچی با اون عظمت شروع کردن به اعتراض و اداره رفتن
اما مرغ آموزش پرورش یه پا داشت و قبول نمی کرد مدرسه مدرسه خوبی بشه و بمونه واسه همین انگار که نه انگار
این بود قصه عدالتی که با ما انجام دادند و این بود قصه ای که براحتی آب خوردن برای ما درست کردن حالا خودتون قضاوت کنید که چرا من بدبخت اینقدر توپم پره

پی نوشت : تمام این قضایا واقعی و از شنبه تو مدرسه ما شروع شده و تا امروزم ادامه داشته
طبقه بندی: عمومی، یه لحظه فکر،
Butterflies And Hurricanes lyrics


change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights, battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights and battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
don't,
let yourself down
don't let yourself go
your last chance has arrived
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
این موزیک گروه Muse رو میتونید از این لینک بگیرید
جالبه آدم رو به فکر وا میداره اما خوب حرف بی خود هم توش داره در کل راک زیاد گوش بدی دیوونه میشی مثل من!!
طبقه بندی: موزیک،
تبلیغات