لطیفه های فوتبالی(1)

خب از لیورپول دوست داشتنی شروع میکنیم.

A: turn off the playstation and go to bed
Q: What ship doesn't go in to Liverpool?
A: The Premiership
) به ما تهمت زدن که چمن رو خیس کردیم و اینا!However, the referee ruled that play was possible and tossed the coin to determine ends.
Barcelona's captain won the toss and, after a moment's thought, said: "Okay - we'll take the shallow end
لعنت بر گرینكارت، لعنت بر گرینویچ! / درد نوشته ای از درد دل یک پرسپولیسی دور از وطن...
كركره رستورانش را پایین میكشد. سوز هوای سرد لسآنجلس امسال كمتر به مغز استخوان نفوذ میكند. همیشه زمانی كه كركره را پایین میكشد كلمه «رستوران ایرانی پرسپولیس» كه با خط نستعلیق درشت و نارنجیرنگ روی شیشه مغازه ثبت شده از مقابل چشمانش رژه میرود. هر شب با دیدن این كلمات به یاد ایران میافتد. به یاد همان تهرانی كه دوست داشت از خود میدان راهآهن تا میدان تجریش را در هوایی بهمراتب سردتر از لسآنجلس و داخل 40 سانت برف گز كند. دلش لك زده برای پرسپولیس. برای اینكه پایش را بگذارد داخل ورزشگاه آزادی و حتی برود روی آخرین ردیف سكوهای سیمانی طبقه دوم. آنجا بازیكنان آنقدر ریز هستند كه فقط میشود تشخیص داد رنگ پیراهنشان آبی است یا قرمز. آخ اگر میشد كه او امشب بال در میآورد و حتی شده برای یك شب میآمد و داربی تهران را از نزدیك میدید. ساعت 11 شب است و او خسته و كوفته حالا باید به خانهاش برود. تازگیها در لسآنجلس ایرانیها خیلی غریب شدهاند. چند سالی میشود كه بچههایش را درست و حسابی ندیده است.
دختر كوچكش كه تازه امسال به مدرسه رفته كلا انگلیسی حرف میزند. حتی برنامههای شبكههای ماهوارهای فارسی كه مثل قارچ سر از زمین در میآورند، نتوانسته روی دخترش اثر بگذارد. فامیلها كه از تهران زنگ میزنند دخترش یك كلمه فارسی بلد نیست. پسرش هم كه دیگر خط پدر را نمیخواند. حالا سنش به 18 سال نزدیك شده و دیگر طبق قوانین باید برود و مستقل شود. مگر میشود فوتبال ایران را برای او توصیف كرد؟ فوتبال پیش خانوادهاش یعنی كشك! حالا بحث از داربی بزرگ كه دیگر كاملا نامفهوم است. پرسپولیس فردا حوالی بامداد به وقت لسآنجلس با استقلال بازی دارد و او باز هم باید خسته و كوفته به خانه برود. اصلا از کجا معلوم كه از خستگی خوابش نبرد و چقدر میترسد كه خوابش ببرد. از همه چیز میترسد. بارها شده بهخاطر باز پخش دوباره برنامه 90 كه از شبكه جهانی جامجم ایران پخش میشود. چند ساعت دیرتر به رستوران آمده است. پیش خودش میگوید خدا پدر این جامجمیها را بیامرزد كه لااقل این برنامه را طوری پخش میكنند كه به ساعات اولیه صبح لسآنجلس میخورد و آدم میتواند بدون غرولند زن و بچه راحت آن را نگاه كند. گرچه هروقت هم 90 دیده و به رستوران رسیده، آن روز دخل با خرج همخوانی نداشته است.
از همه طرف كه نگاه كنی فوتبال مصیبت است. چه آن روزهایی كه در تهران به عشق پروین و كلانی به ورزشگاه میرفت و از پدرش كتك میخورد كه چرا به جای مدرسه به امجدیه رفته است و چه این روزها در غربت. اما چه كند كه فوتبال عشق است و باید «ولی افتاد مشكلها» را با پوست و خون حس كند. آخ چه میشد اگر برای یك شب بال در میآورد و روز بازی میآمد بالای ورزشگاه آزادی و با كفترهای آبی و قرمز دور میزد. اصلا چه میشد خودش یك كفتر میشد مثل همانهایی كه روز داربی در ورزشگاه زیاد هستند.
آخ... چه میشد، انرژی در دستانش وجود ندارد كه بر در رستورانش قفل بزند. ای كاش آنقدر به زیر دستان و كارگرانش اعتماد داشت كه كلا فردا را به رستوران نمیآمد. یا اصلا دیش ماهواره را میآورد پشتبام رستوران...! اما حالا باید با كادیلاكش بنزین لیتری 5/1 دلار را بسوزاند تا به خانهاش برسد. دلش دارد در میآید برای تكان دادن پرچمهای قرمز. میخواهد وسط همین خیابان با سنگفرشهای منحصربهفردش از یك تا شش را بشمارد بلكه یك تاجی پیدا شود و جواب كریاش را بدهد و برای علی پروین رجز بخواند. هیچكس و هیچ چیزی پیدا نمیكند كه رنگش قرمز باشد تا بتواند خودش را خالی كند. لعنت میفرستید بر كره زمین یا بر نصفالنهارها، بر ساعت گرینویچ كه باعث شده اختلاف ساعت زیاد باشد. كاش آمریكا همسایه چسبیده به ایران بود! در تمام این سالها در لسآنجلس داربی را تك و تنها نگاه كرده است. بعضی اوقات با صدای Mute! كه مبادا كسی بیدار شود...
دلش لك زده برای كری خواندن و تخمه شكستن و داد و هوار كردن در میان یك جمع چند نفری. میخواهد یك تاجی را پیدا كند كه وقتی میشنود ....با تمام وجود جوابش را با لفظ"6تایی " بدهد. وای، چه حالی شده است. میخواهد فریاد بزند طوری كه همه شیشهها بشكند آخ كه نمیشود! دوستان به اصطلاح پاكارش كیلومترها از او دورند. یكی در آریزوناست، دیگری در نیویورك سرش گرم است، آن یكی در نیوجرسی سهامدار پمپبنزین است، دوست تاجیاش در واشنگتن بوتیك دارد. با SMS كه نمیشود كری خواند. ای لعنت بر این گرین كارت لعنتی كه پای او را به ینگهدنیا باز كرد!
او سال گذشته میلادی و حوالی نیمهشب با گل سپهر حیدری به سپاهان آنقدر فریاد زده بود كه همه همسایهها صبح روز بعدش از او به پلیس شكایت كرده بودند و حتی نزدیك بود، زن و بچههایش هم زیر آن استشهاد محلی لعنتی را امضا كنند. داربی با پوشش این همه شبكه ماهوارهای فارسیزبان كه بازی را از شبكه جهانی جامجم میگیرند و پخش میكنند به او نمیچسبد. آرزو میكند كه گزارشگر عادل فردوسیپور باشد. داربی آنچنان كه این ماهوارهایها پیازداغش را زیاد میكنند در میان نسل جدید ایرانیهای مقیم آمریكا طرفدار ندارد ولی عوضش 35 سال به بالاها برای نگاه كردن به داربی جان میدهند. كاش داربی روز یكشنبه برگزار میشد، نه اصلا نمیخواهد داربی یكشنبه كه تعطیل است برگزار شود، میخواهد بال در بیاورد، كفتر شود و برود توی دستان بچههای خانیآباد، جوادیه و نازیآباد تهران كه با عشق میروند ورزشگاه و ناهار آن ساندویچهای 1000 تومانی كالباس خشك را میخورند كه بعدش معلوم نیست چه بلایی سر خوردن آنها سرشان میآید ولی برای پرسپولیس گلو پاره میكنند. میخواهد رنگش كنند، آن هم با اسپری قرمزرنگ ساخت ایران. میخواهد پرواز كند. لعنت بر گرینكارت، لعنت بر گرینویچ، اصلا لعنت بر همه چیز و همه کس...! سنگفرش خیس شده، انگار زمستانهای لسآنجلس هم مثل زمستانهای تهران، باران میبارد...
اوباما و حدیث پیامبر !!!!
اوباما در مراسم چاشت نیایش ملی امریكا با ذكر روایتی از پیامبر مكرم اسلام گفت:در اسلام حدیثی وجود دارد كه می خوانیم كه “هیچكدام از شما یك مومن حقیقی نیست تا آن روز كه آنچه بر خود آرزو می داردبرای برادر خود نیز آرزو دارد.”
به گزارش «شیعه نیوز » وبلاگ كاخ سفید (وابسته به سایت رسمی آن) ، روز پنج شنبه 5 فوریه به سخنرانی باراك حسین اوباما رییس جمهور جدید امریكا پرداخته است.
در این سخنرانی جالب توجه رییس جمهور اوباما در میان انبوه هزاران نفر كه در مراسم چاشت نیایش ملی (National Prayer Breakfast) در شهر واشنگتن آمریكا گرد آمده بودند گفت : ” ایمان های متفاوت و مختلف ما به جای آنكه هر كدام از ما را از یكدیگر جدا سازد می تواند ما را به سوی تغذیه انسانهای گرسنه ، دلداری و تسكین انسانهای دردمند و مصیبت زده ، برای برقراری صلح در هر سرزمینی كه نزاع در آن درگرفته است و برای دوباره ساختن هر آنچه كه از هم فروپاشیده است و برای بلند كردن هر آنكه در لحظات سخت و دشوار زمین خورده است ، متحد سازد. ”
مراسم چاشت نیایش ملی هر ساله در واشنگتن آمریكا در اولین پنج شنبه ماه فوریه برگزار می شود. این رویداد از سال 1953 و از زمان رییس جمهور آیزنهاور كه برای اولین بار در چنین مراسمی شركت یافت اتفاق می افتد. بخش هایی از نیایش اوباما در این مراسم را در زیر می خوانیم:
” هیچ شكی وجود ندارد كه در طبیعت ایمان بدین معناست كه برخی عقاید ما هرگز یكی نخواهد بود. ما كتابهای متفاوتی را پیروی می كنیم. احكام و دستورات متفاوتی را به هم چنین. توجیهاتمان و ادراكمان از اینكه هر یك از ما از كجا آمده ایم و به كجا می رویم با یكدیگر متفاوت است و حتی برخی از ما به هیچ ایمانی راسخ نیستیم.
همه ما این اختلاف ها را می دانیم. اما در این میان یك قانون وجود دارد كه همه ادیان الهی را به هم پیوند می زند.
عیسی مسیح به ما می گوید كه همسایه خود را همانطور كه خود را می پسندید
بپسندید. و آنچه كه برای شما ناگوار و نفرت انگیز است بر همیار و شریك خود
روا مدار.
در اسلام حدیثی وجود دارد كه می خوانیم “هیچكدام از شما یك مومن حقیقی
نیست تا آن روز كه آنچه بر خود آرزو می دارد برای برادر خود نیز آرزو
دارد.”
چنانكه این روایت در مكاتب بودا و هندو نیز به چشم می خورد. و این البته
همان قانون طلایی است برای فراخوانی به عشق به همنوع، برای درك و فهم
یكدیگر و برای رفتار بااحترام و بزرگواری با كسانی كه لحظات كوتاهی را بر
روی این زمین خاكی با یكدیگر به قسمت می گذاریم.”
در این مسیر ، این ایمان وِِیژه ماست كه ما را به سوی خوبی و نیكویی والاتری رهنمون می كند و به جای آنكه ما را از یكدیگر جدا سازد ، می تواند ما را به سوی تغذیه انسانهای گرسنه ، دلداری و تسكین انسانهای دردمند و مصیبت زده ، برای برقراری صلح در هر سرزمینی كه نزاع در آن درگرفته است و برای دوباره ساختن هر آنچه كه از هم فروپاشیده است و برای بلند كردن هر آنكه در لحظات سخت و دشوار زمین خورده است ، متحد سازد.
هدف ما این است كه به سوی رهبران و دانش پژوهان در سراسر جهان دست دراز
كنیم تا زمینه برقراری یك گفتگوی ثمر بخش را پیرامون ادیان و اعتقادات را
فراهم آوریم. و البته در این راه من انتظار ندارم تا افتراق ها و جدایی ها
یك شبه از میان برداشته شود و باور ندارم كه نظرات و تنشهایی كه برای
زمانهای درازی در میان بوده است به یكباره محو شوند اما اعتقاد دارم كه
اگر بتوانیم به راحتی در یك فضای باز و با صداقت با یكدیگر گفتگو كنیم،
آنگاه خراش ها و بریدگی ها و زخم ها آغاز به مرمت و بهبود خواهند كرد و
مشاركتی نوین در این میان ظهور خواهد نمود.
در جهانی كه هر روز كوچك و كوچكتر می شود ما می توانیم آغاز گر نابودی
نیروی تعصبات خشك باشیم و فضایی را بسازیم كه در آن صدای شفا بخش فهم و
درك متقابل طنین انداز شود.
این است امید من. این است دعای من.
گفتنی است حدیث مورد اشاره ی اوباما متعلق به وجود مبارك خاتم النبیین حضرت محمد (صلی الله علیه واله و سلم) می باشد كه :«و الذی نفسی بیده لا یؤمن احدكم حتی یحب لاخیه ما یحب لنفسه».نهج الفصاحه،حدیث 2515
دربی 66 و دربی های بعد آنگاه که عشق زیر پای سیاست جان میدهد
پنجشنبه 24 بهمن 87 ساعت 9:30 دقیقه شب کامپیوترو روشن میکنم وارد یاهو میشم حجم off هایی که دوست و دشمن گذاشتن نصفشون میگن انشالاء فردا بت زنگ میزنیم و بهت تسلیت میگیم دیگه فردا فلکه گاز منتظرتیم بیایی و شادی مون رو ببینی تو دلم آشوب میشه خدایا نکنه پرسپولیس ببازه جواب همکلاسیامو چی بدم؟گوشیم تا کی باید خاموش بمونه؟خدایا اگه ببازه چه طور دوباره بیام تو فروم بحث کنم و از پرسپولیسم حمایت کنم؟ نصفشون میگن پسر فردا اگه برد باید شیرینی بدی ما منتظریم حتما بعد برد بت زنگ میزنم یه وقت از خوشحالی سکته نزنیا باز دلم بهم میگه بابا پرسپولیس میبره شکه خوبی بهش وارد شده باز پرسپولیس میبره و من ناکامیهای اخیرشو فراموش میکنم.
ساعت 10:30 شب شام رو نمیتونم درست بخورم 1% هم به تساوی فکر نمیکنم بابا ایندفعه که مساوی نمیشه نمیدونم چرا ولی ته دل یه چیز عجیبو میگه استرس همه چیزو یادم برده یادم رفته که فردا باید سر کلاس کنفرانس بدم،یادم برده فردا روز سختی واسه تحقیق دارم حتی درد پام هم یادم رفته باز دوباره میام یاهو فوتی مثل اینکه باز درست شده ولی وقتی میرم میبینم که پستا همه پاک شدن یه ضد حال دیگه یه کم با دوستام با ماشین میگردیم ولی هیچی نمیتونه راضیم کنه استرس باعث شده حتی حرفاشونو هم نشنوم ساعت از 1 گذشته کم تر از 20 ساعت دیگه به دربی مونده من زیادی خستمه میرم میخوابم ولی هنوز سر دو راهیم یعنی فردا شب مثل الان چه حالی دارم؟صبح میشه ساعت 11:30 بلند میشم میبینم که باز واسم sms اومده استقلالیا میگن وعده دیدار ما شب ساعت 7 خیابونای شیراز خدایا این دیگه چه جوریه ساعت نزدیک 1:30ظهره اصلا حوصله ندارم بیام رو نت نهارو نمیتونم بخورم زیاد ضعف کردم ولی باز این استرس نمیزاره ساعت 2 لحظه حساس میرسه من میشینم و زیر لب دعا میخونم نذر نیاز میکنم بازی به سوت یک داور ایرانی شروع میشه نیمه اول کسل کننده ترین بازی دربی که دیدم دیگه کم کم باورم میشه که این بازی باید مساوی شه نیمه اول تموم میشه و من نفهمیدم بین دو نیمه چه جور میگذره پویا (valencia) اس ام اس میده ولی من به خاطر این استرس لعنتی نمیتونم جوابشو بدم نیمه دوم شروع میشه بازی بهتر شده که یه لحظه خون به مغزم نمیرسه خونه ساکت میشه فقط صدای فردوسی پور رو میشنوم که میگه مجتبی جباری اون لحظه بدترین دقیقه ی امسال خدایا چی شد یه دفعه همه چی از جلو چشمم میگذره حجم sms که واسم میاد منم عصبانی میشم گوشیو خاموش میکنم و پرتش میکنم یه لحظه گریم میگیره از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد یعنی سر 30 ملیون هوادار خدایا یعنی ایندفعه ما میبازیم؟پس نیکبخت چی کار میکنه وایییییی یه موقعیت 100%گل نیکبخت به بیرون میزنه ایندفعه من داد نمیزنم چون بغض گلومو گرفته باز یه موقعیت دیگه نیکبخت بیرون میزنه خدایا پس این همه هوادار چه گناهی کردن؟ بازی داره تموم میشه 5دقیقه وقت اضافه منو یاد وقت اضافه بازی سپاهان میندازه خدایا یعنی میشه....... دقیقه 92 بازیه یه پرتاپ کرنر که میبینم پرچم کمک داور بالا رفت چی شد؟بازیکنای پرسپولیس خوشحالن بله یه ضربه پنالتی یه پنالتی خیلی عجیب بوسیله علیزاده یعنی چی؟دقیقه 92 جای همچین کاریه؟به من چه مربوط مهم اینه که پرسپولیس صاحب یه پنالتی شده سریع پنالتی خراب کردن معدنچی تو دربی سال 85 از نظرم رد میشه خدایا یعنی گل میشه؟گلوم خشک شده زارع خیز برداشته چشامو بستم و گگگگگللللل بازی باز هم مساوی میشه بی اختیار اشکم سرازیر میشه خدایا شکرت بازی تموم میشه و من اون همه استرس رو پای هیچ و پوچ دادم بازی باز هم مساوی میشه و تو خبرها میگن که تماشاچیا هیچ آسیبی به اموال عمومی نزدن درسته سیاست همچین چیزیرو میخواد دلم واسه خودم و هواداری که از 6صبح به عشق تیمش رفته ورزشگاه میسوزه بله درسته اینجاست که عشق زیر پای سیاست جان میده.این هم از دربی 66
فوتبال؛ دوستی یا دشمنی؟ جمع كنید بساط این تفرقه افكنیها را!
خواستم قبل دربی یه پست فنی بزنم که فکر کردم این چیزا تو روزنامه ها پیدا میشه با خودم فکر کردم گفتم یه یه چیز بزنم که شاید فکر شما رو هم به خودش جلب کرده باشه.
دیدن موتور سوارهای جوانی كه با بستن هدبند یا به دوش گرفتن پرچمی به رنگ تیم مورد علاقه شان، بعد از پایان بازیهای سرخابی در بزرگراهها ویراژ میدهند، برای تهرانیها امری عادی است. همیشه در پایان بازی تیمهای پرهوادار پایتخت، بسته به رنگ پیراهن تیم میزبان، موتورسوارهایی به رنگ قرمز یا آبی در اتوبانهای شهر ویراژ میدهند و به شهر پرتراكم تهران رنگ و بوی شادتری میدهند، اما فقط داربی است كه این امكان را در اختیار شهروندان تهرانی میگذارد تا شاهد تركتازی همزمان موتورسواران آبی و قرمز در كنار یكدیگر باشند! هواداران استقلال و پرسپولیس، گاهی از یك شب مانده به داربی در چمنهای جلوی استادیوم آزادی در كنار یكدیگر چادر میزنند. از اولین ساعات صبح داربی، خیابانها و بزرگراههای منتهی به استادیوم آزادی مملو از تردد اتوبوسها، مینیبوسها، ماشینها، موتورها و شهروندان پیادهای است كه معمولا از ظاهر شان كاملا مشخص است كه به كدام تیم علاقه دارند؟ جوانانی كه صورتهایشان را به رنگ آبی یا قرمز درآوردهاند در امتداد خیابانی كه در آن ماشینهای مختلف با پرچمهای قرمز و آبی در حركتند به سمت استادیوم قدم میزنند، بدون آنكه كمترین درگیری یا تنشی بروز كند. حتی گاهی البته به ندرت میتوان گروههایی از مردم را دید كه در میانشان هم پرچم آبی دیده میشود و هم پرچم قرمز!
آلودگی صوتی - روانی!
همین تماشاگران با همین سر و وضعی كه دارند به محض آنكه وارد استادیوم شده و بر سكو یا صندلیهای خودشان تكیه زدند، ناگهان تغییر شكل داده و تبدیل به دو جبهه متخاصمی میشوند كه انگار هدفشان دریدن یكدیگر است! جبههای كه آنها در برابر همدیگر میگیرند، الفاظی كه در شعارهایشان به یكدیگر نسبت میدهند و در یك كلام « برخوردی » كه در مواجهه با هم دارند، آنقدر جدی، ترسناك و دشمنانه است كه نیروی انتظامی بر اساس تجربهای كه در طول این سالها به دست آورده، آنها را طوری استقرار میدهد كه در میانشان فاصله لازم (!) حفظ شود! در طول داربی كوچكترین درگیری فوتبالی، برخورد و نبرد تن به تنی كه در میدان طبیعتا رخ میدهد هواداران را نسبت به همدیگر براغ میكند، مثل خروسهای جنگی پرهای پشت گردنشان بیرون میزند و الفاظ ركیك است كه در جو و هوای پاك خدا، پراكنده شده و « آلودگی صوتی - روانی » به همراه میآورند! هر بار كه تیمی به گل میرسد، فرصتی مدید نصیب هوادارانش میشود تا هواداران رقیب را به سخره گرفته و تا میتوانند لیچار بارشان كنند! مگر آنها چه كسانی هستند؟ مگر قرمزها و آبیها، دشمنان دو سوی یك جبهه جنگ واقعی هستند و هواداران آنها لزوما باید كمر به قتل هواداران حریف ببندند؟ هر آبی دوستی بدون شك در خانوادهاش و در میان عزیزترین افراد زندگی اش قرمز دوستی را هم سراغ دارد و بر عكس! پس چگونه است كه در طول این بازی تماشاگران بدون توجه به آن دوستان مخالف خودشان ركیكترین كلمات را نثار هواداران جبهه رقیب میكنند. 90 دقیقه فوتبال-معمولا كسل كننده-داربی تمام میشود و تماشاگران باید استادیوم را تخلیه كنند. باز هم همان صحنههای صبح، این بار در ساعات ابتدایی غروب،تكرار میشوند! قرمز و آبی در یك خیابان در كنار همدیگر گاهی دوش به دوش هم و گاهی ماشین به ماشین هم به سوی خانهشان میروند. نه خانی آمده و نه خانی رفته است! هیچ خبری از آن جنگ و دعواها و الفاظ زشت نیست. همه فراموش كردهاند كه چند دقیقه قبل داشتند از همین فردی كه اكنون در كنارشان قرار دارد، فحش میخوردند و فحش حوالهاش میكردند. اگر بازی مساوی شده باشد-كه معمولا هم چنین است!-كه گاهی لبخندی هم رد و بدل میشود. پس آن فحشها چه شدند؟ اینها همانهایی هستند كه در استادیوم بودند؟ همان دشمنان خونی كه انگار با همدیگر پدر كشتگی دارند؟ پس چرا این قدر بی خیال و دوستانه در كنار هم حركت میكنند؟
معنای غلط هواداری
از دیدگاه حرفهای، باید این اتفاق را میمون و مبارك دانست و به مردمی كه آموختهاند حساب درگیریهای فوتبالی، از دوستیهای عمیق جداست، صد آفرین و احسنت بگوییم. اما آیا این امر با دیدی عمقیتر بدان معنا نیست كه به هواداران فوتبال بگوییم: «خیلی ممنون و متشكریم كه در كوچه وخیابان و اتوبان و بزرگراه به جان همدیگر نمیافتید، همدیگر را كتك نمیزنید و فحشهای چارواداری حواله یكدیگر نمیكنید!» اجازه بدهید سوالمان را عوض كنیم و بپرسیم آن كدام عامل است كه باعث میشود، دوستان قدیمی یا حتی فقط همشهریانی كه با هم هیچ دعوا و درگیری خاصی ندارند، در طول ساعاتی كه در استادیوم هستند، همه چیز را فراموش كرده و با الفاظ زشت و كردار خصمانه یكدیگر را آزار دهند؟ از دید یك ناظر بی طرف مقصر «فوتبال»است! اگر واقعا چنین است، جمع كنید بساط این تفرقه افكنی را! آری! فوتبال در كشور ما به جای آنكه عاملی باشد برای دوستی بیشتر میان مردم، یعنی همان هدفی كه اساس وجودی فیفا بر آن مبناست، فاكتوری شده برای دشمنی ورزیدن و خصومت كردن! دوستان قدیمی را از هم جدا میكند و باعث میشود كه دو فامیل یا آشنا، دانسته یا ندانسته، در میان جمعیت به یكدیگر فحش بدهند! فحشهایی كه هر كدام از آنها اگر در محیطی غیراز استادیوم شنیده میشود، ممكن بود كار به خون و خونریزی هم كشیده شود! اما اگر فوتبال را مقصر بدانیم، راه را اشتباه رفته ایم. فوتبال همان ورزشی است كه در میان ملتهایی كه از قدیم با هم دشمن بودهاند دوستی ایجاد كرده و در واقع امتحان خودش را قبلا پس داده است. این روش و الگوی هواداری فوتبال در كشور ماست كه دچار اشكال است! برای فوتبال دوستان ایرانی، هواداری در فوتبال یعنی دعوا با رقیب و هوادار رقیب و هوادار متعصبتر، لابد كسی است كه حاضر میشود برای تیمش چاقو هم بكشد، صندلی هم بشكند و هواداری از جناح روبهرو را لت و پار كند!
فرهنگسازی كنیم!
طی این دوران گذار كه به مدد واژه «فوتبال حرفهای» توانستهایم شكل و فرمی تازه به فوتبال فیالواقع سنتی خودمان بدهیم و سلانه سلانه در مسیر حرفهای گری گام برداریم. باید تماشاگرانمان را هم آماده فوتبال حرفهای كنیم. اگر واقعگرا باشیم باید قبول كنیم كه تا همین امروز هم كارهای زیادی روی فرهنگ هواداری در فوتبال ایران صورت گرفته است. همین قدم زدن هواداران قرمز و آبی در كنار همدیگر در راه رسیدن به استادیوم و برعكس دو، سه دهه قبل كاری عجیب بود اما فوتبال ما هم بالاخره باید رشد كند دیگر! مگر سینمای ما از فیلم فارسیهای قدیم به «بادكنك سفید» و «نیاز» نرسید؟ تماشاگران فوتبال ما رشد كردهاند ولی باید قبول كرد كه رشد كندی داشتهاند و نیاز به رشد بیشتری دارند. جمعیتی كه هم اكنون تحت عنوان جمعیت حامیان هواداران فوتبال ایران شكل گرفته، در صورتی كه به درستی هدایت شده و در میان خیل عظیم فوتبالدوستان ایرانی مشروعیت و مقبولیت پیدا كند، میتواندسازمان دهنده، فرهنگساز و لیدر واقعی تماشاگران باشد. نه لیدری كه بوق میزند و جنجال به راه میاندازد، لیدری كه به راستی هدایت میكند و راهبری! البته به شرایطی كه مدیرانسازمان و فدراسیون این تشكل را به اندازه یك باشگاه عادی جدی گرفته و برایشان امكانات، بودجه و برنامه مهیا كنند.
15 روز با عصا
دو دقیقه بعد یه پنالتی واسمون گرفتن و گل دوم رو هم زدیم نیمه اول 0-2 تموم شد میدونستم که بازیو میبریم ولی اونا یه بازیکن از تیم جوانان برق داشتن نیمه دوم که شروع شد گل سوم رو هم زدیم و دیگه بردمون قطعی شده بود که اونا تو سه دقیقه دو تا گل زدن بازیکنام خستشون بود واسه همین دو تعویضمو انجام دادم و هر آن احتمال گل خوردن داشتیم و بازیکنی هم که بتونه بیاد بازی کنه و درست دفاع کنه نداشتم حسین هم که بهترین بازیکنم بود بازی قبل اخراج شد که با اجازه از داور مجبور شدم خودم رفتم تو زمین دقیقه 88 بود که یه ضد حمله خیلی سریع با ارسال پاسهای بلند پشت دفاع فرستادن که همه عقب موندیم منم با هر زحمتی بود خودمو رسوندم و با یه تکل از پشت خفن که منو یاد پایان رافت بازیکن متعصب دهه 70 پرسپولیس بود انداخت داور سریعا کارت قرمز مستقیم داد ولی من اصلا نفهمیدم چون ساق پام داغون شده بود سریع رفتم بیمارستان و با عکس از پام گفتن که زیره زانوت آسیب دیده ولی خوشبختانه زیاد مهم نیست ولی باید 15 روز با عصا راه بری
و سعی کنی اصلا هم از جات بلند نشی خلاصه الان یه نیم ساعتی رسیدم خونه از بیکاری گفتم قضیه امروزو واستون بگم ولی خداییش خیلی ضد حال بود 15 روز با عصا ولی خدا رو شکر بازی بعدیمون 12 اسفند هستش و میتونم کار هدایت تیم رو بر عهده بگیرم
ته کاپیتان , عشق من
نه میخواد چیزی باشه که نیست نه ادای کسی رو در میاره
احترام بگذارید !!
نه قبلا طرفدار اتلتیکو بوده نه ابراز علاقه به میلان کرده
نه مشکل اخلاقی داشته نه هیچ حاشیه ای
نه به تیمی بی احترامی کرده
نه به خاطر کاری که کرده بعدا عذر خواهی کرده
با قلبش بازی میکند !!
تکل بزن , برای بارسا بازی کن تو نماد مایی

پسر غیرتی لاماسیا حالا سمبل تعصب
تو بهترین بازیکن جهان نیستی اما بهترین کاپیتان دنیایی
خستگی ناپذیر !!
لازم باشه تمام 90 دقیقه رو میدوی هر جا لازم باشه بازی میکنی
هرگز اون برگردون دوست داشتنی رو فراموش نمیکنم
نیوکمپ به پاخیز !!
کاپیتان وارد میشود همه دست بزنید
در بدترین شرایط بهترینی
بازوبند راه راه کاپیتانی هیچ ارزشی نداره وقتی تو نباشی
مقابل سربازان پادشاه بایست!!
زنده باد کاپیتان پویول
<<من از پوشیدن پیراهن تیم ملی اسپانیا لذت میبرم>>
این بزرگترین دروغ زندگی توئه خودت هم میدونی خودت هم گفتی
قبل از جام جهانی 2002
بازی با پاناتنایکوس
هیچوقت یادم نمیره کاپیتان , هیچوقت
دفاع روی خط با شانه!!
تو تکرار نمیشی
صخره ای از جنس کاتالان !!
آخر عشق
مشکل قالب
سلام دوستان,
مثل این که قالب قبلی با نسخه های قدیمی اینترنت اکسپلورر مشکل داشت فعلا میزارم این بمونه تا یدونه بهترشو بسازیم که هم هماهنگ تر باشه هم مشکلی نداشته باشه .
فعلا
سید محمد آمدی اما.....
سلام سید جان آمدی و مرا برای چند لحظه شوکه کردی باورم نمیشد و تو باز مرا و دیگران را غافلگیر کردی آن روزها را که فراموش نکردی روزهای ابتدای ریاستت چه ظلمها که در حقت نمیکردند آری تو آمدی و مرا به یاد چیزی انداختی که 8سال مرا آزار میداد این است خیلی ها میگویند خاتمی خوب فساد را رایج کرده او آزادی داده اما سید جان تو ثابت کردی این آزادی به معنای فساد نبود بله مردم ما اینگونه اند دوران خفقان و بسته سیاسی اجتماعی رئیس جمهور قبل باعث شد به تو انگ رواج فساد بزنند سید جان آمدی اما خودت خوب میدانی که مشکلات سر راهت زیاد است چیز کمی نیست انتخابات و پیروزی در آن در این فضای سیاسی و عوام فریبی.مدت ها بود که دلم میخواست برایت این چیزها رو بنویسم اما بهانه ای نداشتم و حالا چه بهانه ای معصومانه تر از آمدنت؟ دوباره باورم میشود در این دنیای تاریک و مبهم یک چیز مهم دارم...یک دلهره برای حفظ یک ارزش٬ یک خواسته از خدا...موفقیت تو! و چه قدر سخته گالیور بودن در سرزمین کوتوله ها! سید جان آمدی اما.... و تو چه خوب میتوانی این نقطه چین ها را پر کنی تو باز کمکم کردی که من هرروز در کنار دکه های روزنامه فروشی با زیر و رو کردن روزنامه های ورزشی نیم نگاهی هم به روزنامه های سیاسی بزنم تو خودت جفاهایی که در حقت شد را بهتر از من به یاد داری دکتر دادمان را که فراموش نکردی و همه میدانیم برای چه رفت و برای چه سقوط کرد و..... سید جان بدان که آن نطق جالبت در دانشگاه تهران را فراموش نمیکنم و چقدر تو عمیق میگفتی سید جان باور دارم که تو خود این راه را انتخاب کردی و با آن مبارزه میکنی و از نامردمی ها دلگیر نمیشوی.
سید جان ساختمان سازمان جهانگردی را دیده ای؟شاید غیر از تو کس دیگری به آن توجه نکرده باشد زمانی با کلمه ای درشت بر روی آن نوشته بود مرگ بر اسرائیل و میدانی چرا؟قضیه رحیم مشایی آن پدر زن پسر آقای رییس جمهور و میدانی با حرفی که زد چه آشوبی به پا کرد؟مردمان اسرائیل دوستان ما هستند!کافی بود این حرف فقط در کابینه ی تو انفاق میافتاد آن زمان بود که دوست ودشمن و.... چه میکردند؟
سید جان آمدی آن حزبت را با خود همراه کردی میدانی که خیلی ها هنوز تو رایج دهنده فساد میدانند!اما چرا؟ سید جان در این وضع اجتماعی سیاسی بهتر از من میدانی که تشخیص دوست ودشمن چقدر سخت است.
سید محمد خاتمی آمدی خوش آمدی آمدی تا خون تازه را در رگهایمان جاری کنی اما اگر ما لیاقتش را داشته باشیم.
عجب آدمایی پیدا میشن
میخوام یخورده از اتفاقات امروز تو دانشکده بگم
امروز درس فیزیولوژی داشتیم 
درس جالبیه از همه بحالتر استادشه که واقعا" ادم جالبیه کلاسش کلاس خشکی نیست خودشم خیلم ادم شوخ و مهربونیه
همین طور که داشت درس میداد یهو یه نفر در زد
استاد گفت بیا تو چی میبین یه پسر (البته مرد بود
)با محاسنی سفید وسری بدون مو وارد کلاس شد و گفت سلام استاد من تازه این واحد و ورداشتم میتونم بشینم استاد
یخورده از بالا به پایین نگاش کردو گفت بشین
بعد پرسید واسه کدوم شهری گفت شیراز
گفت تو از شیراز اومدی رشت واسه این که پرستار بشی
حالا کارشناسی یا کاردانی
گفت من کاردانی مو گرفتم اونم 13 سال پیش الان کارشناسی قبول شدنم
با خودم گفتم باید ادم جالبی باشه باید حتما" باهاش رفیق بشم
استاد ادامه ی درس و شروع کرد
یکی از بزرگترین شانسایی که اوردم این که کسی تو کلاس چه دخترا و چه پسرا اهل خودشیرینی سئوال پرسیدن الکی نیستن چون از این کار به شدت متنفرم و حالم وبهم میزنه 
کلاس که تموم شد رفتم سراغش بعد از سلام واحوال پرسی یهم گفت اسمش بهرام شبانی و 43 سال داره ، تو شیزاز زندگی میکنه همین طور که داشتیم حرف میزدیم بهم گفت تو به متافیزیک اعتقاد داری منم گفتم اطلاعات زیادی ازش ندارم ولی چندانم بهش معتقد نیستم بهم گفت من تو شیراز یه کلاس 8 ساله ی متافیزیک رفتم انرژی درمانی هیبنوتیزم 
گفتم حالا چیزی بلدی گفت اره کمی گفتم الان تو چه مرحله ای هستی گفت الان باید کتاب ابن سینا رو درباره ی متافیزیک بخونم امتحان بدم ولی هنوز واسم خیلی سخته و نمیتونم منظور این سینا رو بفهمم من که خیلی تعجب کرده بودم
گفتم خوب اینا به درد چی میخورن گفت من هنوز بهش کاملا" وارد نیستم چون تازه کارم ولی اگه کاملا" بلد بشم میتونم با انرژی ادما رو درمان کنم
اولش فکرکردم داره منم سرکار میزاره ولی واقعا" یه چیرایی میگفت که خیلی برام جالب بود
از همه چیز عجیب ترش این بود که بعد از هشت سال تازه اول کار بود
ولی وقتی استاد اصول و فنون پرستاری اومدو تو حین صحبتاش گفت انرزی درمانی به پرستارای اروپا اموزش داده میشه شکم به یقین تبدیل شد
روزای دیگه چیزایی بیشتری ازش میپرسمو اینجا میزارم
روزای عجیب
عین آدم تو خیابون داشتم میرفتم عینک هم تو دستم بود یه جغله با قد 50 سانت با سرعت نور از کنارم رد شد عینک آفتابیی که سینا واسه تولدم سال پیش گرفته بود افتاد شیکست

تا شب دمغ بودم بعدش هم که کسی نیومد دنبالم رسما داشتم سماق میمکیدم !! شنبه با کلی امید رفتم مدرسه که معلم ادبیاتمون بازم دفتر منو خواست منم که دفتر ندارم مجبور شدم طبق معمول برم بیرون آخه یکی نیست بهم بگه تو که بی کاری بشین دفترتو بنویس دیگه
خوبه که شب رفتیم بیرون وگرنه خود کشی میکردم
خیلی جالب بود این رفیق دیوونه ی ما محمود با یه سمند کورس گزاشتن من که از ترس سکته هه رو زدم تو یه تیکه با سرعت 120 از رو سرعت گیر رد شد جلو ماشینی چیزی بود الان به فنا رفته بودیم دو تامون من که غلط کردم دیگه با اون برم بیرون خیلی خوشحالم که زنده موندم!!1 شنبه زبان فارسی داشتیم بیخیال مدرسه شدم
تو نت ول میگشتم که این مرتیکه سالار زنگ زد گفت گواهینامت ردیفه منم از شادی داشتم بال در میاوردم سریع رفتم در خونشون بعد یادم افتاد این مدرسه بود
برگشتم خونه ساعت 1 رفتم جلو مدرسه گواهی نامه رو گرفتم زدیم بیرون دیگه هیچ ماموری نمیتونست گیر بده
البته با همشون رفیق شدم دیگه شبا اس ام اس میدیم به هم
تا خود شب تو خیابون ها ول بودم واقعا حس این که 1 سال زود تر گواهینامه گرفتی خیلی خوبه !! منتها بگیرنم بیچاره میشمدوشنبه هم که دوباره بیخیال مدرسه شدم اصلا دیگه نمیدونم چرا حال نمیده !! قبلنا مدرسه نمیرفتم حوصلم سر میرفت کاراش تکراری شده باید یه چند تا طرح جدید پیاده کنیم
میگفتم همه ی حومه ی شهر رو رفتم گشتم البته جز تعمیرگاه و پنچر گیری و کارواش چیز دیگه ای دسگیرم نشد !! بعد از ظهر کسی نیومد بیرون من هم بخیال شدم نشستم چند درس از این دفتر ادبیاتمو نوشتم
سه شنبه آخر عشق و حال یعنی من فقط میخوام راهپیمایی بشه بریم بخندیم
چه اداهایی که این ارازل اونجا نمیدن از زدن جیب مردم گرفته تا شعار های عجیب وسطش جالب اینکه که بعضی ها هم عین .. تکرار میکنن این بار مامور ها دنبالمون کردن
ولی خوب میون اون همه جمعیت که نمیشه کاری کرد من سریع پریدم وسط پیر مرد ها شعار دادم نفهمیدن ولی یکی از دوستای سالارو گرفتن مثل این که با ضمانت و اینا حل شده کارش اصلا به من چه
شبش هم احسان بعد چند ماه زنگ زد میخواستم گوشی رو بردارم برنداشتم!! یکی بهم گفت که پشت سرم یه حرفایی گفته از دستش شاکیم بهتره نبینمش
اما خوب دلم براش تنگ شده سال پیش این موقع ها بود که یه دختر بهش گیر داده بود الکی زنگ میزدیم قرار میزاشتیم یکی دیگه رو میفرستادیم جاش
یادش بخیراوه اوه امروز دوباره چشم افتاد به وانت مدیرمون رفتم ار پنجره یه نگا بندازم توش دیدم یکی از تو زل زد به من
نگو زن مدیرمونه چنان دویدم رفتم تو مدرسه که هنوزم موندم چطور از اون خیابون به اون شلوغی رد شدم !! قبلنا برا اینجور قضایا کلی میخندیدیم الان نیمدونم چرا دیگه نمیتونم شاد باشم !! ایران هم که مساوی کرد زیاد بد بازی نکرد مخصوصا خلعتبری
که خیلی خوشم میاد ازش به هر حال خوبیش اینکه عربستان رفت پایین شایدم بد چون جلو ایران دیگه نمیخواد امتیاز بده به هرحالخوش باشید
فعلا
تاثیر رنگها
سیاه: كاملاً حرفه اى. این فوتبالیست خودمختار است و مى تواند امنیت سایر بازیكنان را تأمین كند. این كفش ها براى كاپیتان تیم بسیار مناسب است. كسى كه همیشه سیاه مى پوشد هرگز عقیده خود را تغییر نخواهد داد.
سفید: استاد. نماد نور و اطمینان. سفید نشان مى دهد كه فوتبالیست از استعداد بدون بحثى برخوردار است و توانایى پراكندن نور نبوغ حرفه اى خود را دارد.
قرمز: سیب زمینى جوشان. كسى كه در غلیان احساسات غوطه ور است. همیشه مخالف با دیگران است. بسیار تند و بى پروا و اغلب زود خشم است. یك بازیكن كاملاً عالى است و واكنش هاى هولناكى از خود بروز مى دهد.
آبى: باتجربه. انتخاب مطلوبى براى فوتبالیست هاى با تجربه ۳۳ ساله اى كه توانایى انتقال آرامش خود را به قهرمانان دارد و آرامش وى درونى است. سبز: معما. كسى كه در بسیارى از بازى هاى تیم ملى شركت مى كند و از شانس بالایى در این رقابت ها برخوردار است. این فوتبالیست نه تنها در میدان فوتبال بلكه از نظر شخصیتى نیز گونه اى معما است. قادر است یك هفته به تنهایى تیم را برنده كند اما هفته بعد هیچ موفقیتى به دست نیاورد. به طور خلاصه هنرمند كلاسیك توپ است.
زرد: لوده و بانمك. روح و قلب تیم است. این فوتبالیست خوش بین و نشاط انگیز است و به نظر مى رسد هیچ چیز نمى تواند خوش خلقى وى را از بین ببرد. انرژى و اشتیاق این بازیكن زمانى كه گل مى زند به اوج خود مى رسد و معمولاً پس از گل زدن حركات جالب نمایشى از خود نشان مى دهد.
قهوه اى: سازماندهى شده. در كل مدافعى است كه پاهایش روى زمین است. قهوه اى رنگ خاك است و اگر یك مربى زیرك وى را به عنوان كاپیتان انتخاب كند با حس وظیفه اى كه دارد مى تواند آرامش را به تیم هدیه كند.
طلایى: پسر طلایى. این بازیكن قهرمان طلایى تیم است.
نقره اى: مرغ بدون سر. بازیكنى با انرژى خستگى ناپذیر. نقره اى رنگ ماه است و ایده نور و تعادل را مى دهد. بنابراین بازیكنى كه این رنگ را انتخاب مى كند با ثبات است. نارنجى: غیرعادى. سمبل آزادى حتى از نظر احساسى. این رنگ به معنى نیروى محرك غیرعادى و فورى است. نارنجى همچنین آرزوى قوى فردیت قهرمان گرایى را نشان مى دهد كه بنابراین مى تواند به دفعات خطاهایى را انجام دهد.
رخت دامادی بر تن پرسپولیس
سلام اقا جون...حالت خوبه ؟؟
چرا گرفته ای ...میدونم پرسپولیسم توی این هفته اصلا پیشت نیومدم میدونم
میدونم كه من مقصرم ولی چه كار كنم كه دل و رمقی برام نمونده...
خب حالا چه خبر/حال كه آمده ام بر بالین عشقم چه خبر...حال كه دوباره با دیدنه چهره تو امیدی در دلم موج میزند چه خبر..
توی این مدت دلم بد جوری هواتو كرده بود..نمیدونستم به چه بهانه ای بیام پیشت نمیدونستم..
چی گل؟؟این؟؟اره اینو واسه تو خریدم
این یه دست كت و شلوار ناقابله؟چی...خب بابا واسه بابام كه نخریدم واسه توئه مگه من توی این دنیایی كوچك عشقی به غیر از تو دارم
میدونم هنوز سر در گمی
بابا این كت و شلوار رو از پول قلكم كه سالهاست در اون پول میریزم تا شاید بتوانم من در خوشی های تو سهمی داشته باشم را جمع كرده ام و امروز برای كت و شلواری خریده ام تا بپوشی و باز در روز 25 بهمن ماه سرود ازدایت از خانه سالمندان از كنج گوشه بیمارستان دل شكستگان عاشق باز فریاد عشق پاك و مقدس را هم چو فریاد پدرت داریوش كبیر در تمام دنیا بزنی و باز ثابت كنی كه هنوز هستی و هنوز خودت هستی كه بر پاهایت تكیه زدی
این مدت بعد از افشین امپراطورت خیلی وقت هست كه دیگر اب و غدایی ندارم..شاید ان همه 2 و 3 دونه گندمی كه در بارگاهات هم به عشق تو و امپراطورت میخورم
حالا از رفته غریبانه و چشمانه اشك آلود امپراطورم و بیماری عشقم پرسپولیس دیگر همان 2- 3 دون دونه هم را ملایلی ندارم كه بخورم
راستی پرسپولیسم دیشب ناخوداگاه سرشامی به پیش كسی رفتم كه هنوز حماسه 28 اردیبهشت 87 را هرگاه در كوچه های تنگ و تاریك دلم عبور میكنم باز به عشق آن روز باز به عشق پرواز از قفس ظلم مرا یاری میدهد كه باز هم زندگی میتوان كرد اما به عشق محبوب و حال انكه از دلت دور باشد........
پرسپولیسم افشینمان دیشب نظاره اش كردم..دیشب موهایش را دیدم كه سفید شده بود آن لحظه گریستم ولی نذاشتم اشك هایم را ببیند..چون افشین كه هنوز سنی ندارد هنوز ثمره زندگی ندارد كه به این زودی موهایش هم چو دندانهایش شده باشد
نمیدانم چرا چهره اش شكسته شده است نمیدانم چرا هنوز در حرف زدنش بغضی وجود دارد كه هنوز نتركیده است
نمیدانم اون كه 40 سال بیشتر و یا شاید كمتر سنی ندارد ولی دستانش میلرزد...
پرسپولیسم دیشب افشینم دیگر آن مردی نیود كه پرواز هایش در هنگام شاد تو زبان زد عام و خاص بود
افشینم دیگر آن شیر دل همیشه پر جنب و جوش نبود كه مثله گذشته خنده بر چهرش نقش میبست
دیگر افشینم ان مرد خوش تیپ و كت و شوار اتو كشیده ای نبود كه هرگاه میامد آمدم به یارانی بودن خود و به پرسپولیسی بودن خود مینازید
پرسپولیسم افشین دیگر با مرد رویاهایمان فرق كرده
پیر شده است..دلش شكسته است...
پرسپولیسم تو خود میدانی چرا افشین به این روز افتاده است
پرسپولیسم حال كه دارم برات میگویم باز اشك های مقدست را میبینم كه هم چو باران الهی در این خش سال محبت باز بر روی چره مقدس سرازیز شده اند
نمیدانی بگویم افشین اگر امروز این گونه پرو شكسته وناراحت و غم زده است
همه اش به خاطرعشقش به مادر ایثار گرش به پدر فداكارش به پرسپولیس عشقش و هوادارانه گلش است...
هنوز افشین بغضش نشكسته است هنوز صدایش لرزان است هنوز دستانش هم چو زمانی كه جام قهرمانی را بعد از 6 سال از چنگال شیطان به بیرون كشید میلرزند و میرقصند
دیشب افشین برایم گفت
وقتی بعد از 30 سال به آغوشه مادرم كه تنها تصویری كه از او داشتم فقط و فقط اشك هایش بود كه مرا در درب خانه به سوی فرودگاه بدرقه ام كرد را به خاطر میاوردم و یا آن پدر مهربانم
كه هر گز دوست نداشت تك فرزند و تك میوه زندگیش را از خود دور كند....و آن وقتی كه داشتم در فرودگاه به سمت هواپیما روانه میشدم را هز گر فراموش نمیكنم كه اشك های پدرم ناخوداگاه هم چو چشمه پاك سرازیر شدند ولی به آن خاطر كه میخواست كه من ناراحت نشوم انها را با دستمالی كه مادرم میگفت برایش در شاه چراغ تبرك كرده بودم را اشك هایش را پشت ان چفییه مقدس پنهان كرد تا منه پسر تنها از داشته خاطره اشك هایی پدرم محروم شوم
من رفتم ..من به دیاری پا گذاشتم كه نه مادری داشتم كه هرگاه از آن كلبه چوبی بیرون میرفتم یكی باشد كه چشم انتظارم باشد
و نه پدر داشتم كه اگر پسر صاحب خانه مرا زد به اغوشش پناه برم و در اغوشش سر سیر گریه كنم
زمانی كه قرار بود ساعت 1 بامداد بعد از 30 سال در دامن مادرم فرود بیایم و بر اغوش پدرم سوار شوم را هر گز فراموش نمیكنم
وقتی از پل های هواپیما امدم سوزی به چشمانم خورد و سیلی به من زد و گفت
افشین بیدار شو كه تو این بار به یارانت به اغوشه مادرت به محبت پدرت و از همه مهترت به دیار عشقت پرسپولیس آمده ای
ان شب من امدم
ان شب من در باران پدر و مادرم آمدم
ان شب من امدم آن شب پدر آمدم آن شب مادر در باران آمد ان شب من به جای ان كه نان آورده باشم..عشقی گم شده ای را اوردم كه بعد از 30 سال در جست و جویش بودم.
هرگز فراموش نمیكنم آن پسر های كه در آن شب سرد برایم گل های رز میفرستاند یا آن دختر های ایرانی با نجابتی كه فریاد افشین دوستت داریم را هرگز فراموش نمیكنم چه قدر من خوش بختم كه پا در دیار مردانی گذاشتم كه عشق را در پاكی و صداقت تعریف میكنند
افشینم میدانم ان شبی آن روز های كه دیار همین مردی بودی كه باز تو انها را میدانی هرگز فكرش را نمیكردی
شبی كه پر رویه پاهای مادرت تكیه داده بودی و دستانت در دست پدری بود كه دیگر صاف و شفاف نبود..را هز گر فكر نمیكردی
كه بعد از 30 سال ان روزی كه به عشقه همه امدی
ان شب در سوز سرمای زمستان نه.....در سوز سرمای نامردان چمدانت را بسته بودی و با اشك هایی كه دگر بوی خوشی را نمیداد
ایران را ترك كردی
هنوز ان اشك هایت را در ره فرودگاه از یاد نبرده ام
كه سرت را به گوشه شیشه ماشین زده بودی و ثانیه های كه برای تو مثله برق و باد میگذشتند و تو را از مادرت از پدرت از عشقت پرسپولیس و هوادارانت دور میكردند ان گاه بود كه ناخداگاه اشكانت لیز خوردند و هر چه خواستند تو را از رفتن باز دارند تو نخواستی بروی تو را مجبور كردند بروی والا گفته بودند اگه قرار باشد تو در ایران باشی
یا باید پرسپولیس نابود شود یا خانواده ات
ولی چون تو عاشق بودی خوود را فنا كردی خود را به آتش زدی تا عشقهایت در پرتو آتش گرفتن تو گرم بمانند
افشینم..سید بزرگوارم تو عاشقب یادها بودی
افشینم امروز برای پرسپلیس كت و شلواری خریده ام هر چند مردن نیست هر چند زیبا نیست ولی به خدا وندی خدا پولش را با شكستن قلكم خریده ام كه هر روز از پوله تو جیبیه مهد كودكم میزدم تا با ان شاخه گلی بخرم و روزی به افشین و پرسپولیسم بدم ولی آه كه امروز دگر تو نیستی و من مانده ام با دلی شكسته با پرسپولیسم
میخواهم افشینم به كمك تو و 40 میلیون شاخه گل رز این رخت دامادی را بر تن عشقمان كنیم كه بار دیگر هم چو پرچمه سرخ لاله در اسمان ایران در عصر سرمایی زمستان 25 بهمن ماه به رقص در بیایید و باز دله عاشقانه شكسته است را شاد كند
كه گویی با پیروزیش در ان روز به سوی خدا و به سوی بهشتش گام برداشته است
راستی پرسپولیسم دیشب امپراطورم گفت حال كه به افشین دوم كم محلی شد حال كه كسی.... حداقل به این عموی خوش چهره و خوش تیپ جدید كمك كنید حمایت كنید تا پرسپولیس هم دربی را ببرد هم اخلاق را ببرد هم جام را
دیشب افشینم گفت حالا كه من نیستم با شما جشن روز 25 را با هم بگیریم به عاشقانه پرسپولیس و من بگو از وینگادا یا هر كسی كه روزی بر مسند این عشق بر عرشیه این كشتی می ایستد حمایتش كنند كه حمایت از او حمایت از پرسپولیس است
افشین به من گفت دوست داشت روز جمعه میبود ولی گفت نمی توانم بیایم چون اگر اشك های طرفدارانم را ببینم اگر فریادشان را بشنوم نمیتوانم درد دوری آن را را باز فرامشو كنم نمیتوانم
پرسپولیس دیشب كه دم در خونه كوچیك افشینم بودم این شعر را به من گفت و من آن را نوشتم
توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره........
چراوقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره.........
واسه من تنهائی درده.........
درد هیچ کس رو نداشتن........
هرگل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن..........
دیگه باورکردم اینو.............
که باید تنها بمونم..........
تادم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم......
و گریه كرد افشینم رفت.......
تقدیم به عاشقان پرسپولیس
تقدیم به عاشقان امپراطوری كه دگر نمیاید
تقدیم به هواداران بی ادعای پرسپولیس
تقدیم به دوستانه صمیمی تر از جانه آرش
دولته عوام فریب و عدالت علی ...
از رئیس جمهور بگم
از دولت عدالت محور !

حالم بد میشه از اینکه هرچی پیام بازرگانی هست دارن خودشون پاره میکنن که مثلا تو طول دولت نهم (با تاکید رو کلمه ی عدالم محور) میگن چی کارا کردن و نمیگن و نخواهند گفت که چی کارا نکردن!
نمیدونم چه اصراریه که همیشه این کلمه ی عدالم محور تنگ اسمه این دولت بیاد
دولتی که طرفداراش یه عده پیر مَردن یا یه سری آدمایی که راحت اسیر این عوام فریبیا شدن . کسایی که بدست آوردن دلشون زیاد سخت نیست ...
تا حالا به این فکر کردین که رفتن به 4 تا روستایه دور افتاده و راه انداختن کار چند نفر گره از کار بیشتر از این چند نفر مگه باز میکنه ؟
اسم این کار اگه عوام فریبی نیست پس چیه ؟!
چرا نباید به جای این عوام فریبی ها کار کنیم که دیگه تو هیچ روستایه دور افتاده ای کسی مشکل نداشته باشه
این فقط یه آرزوست . مطمئنا نمیشه این کار رو کرد . اما وقتی نمیتونیم کار همرو راه بندازیم چرا باید بریم و کار 4 تا رو را بندازیم که همه بگن به به ! عجب دولته خاکی ای داریم . کار همه ی روستها رو راه میندازه !
یا مثلا بارها گفته من 22 ساعت در شبانه روز بیدارم و دارم کار مردم رو راه میندازم !!! و بعضی وقتا از خستگی بیهوش میشم یا فشارم میفته و اینا !
یه صحنه ی جالب در این مورد رو بزارین براتون تعریف کنم . احتمالا این رو شماها ندیدین . وقتی این جناب اومده بود مازندران (یادم نیست تو کودوم شهرش بود ) یه پیر زنه با هر مصیبتی بود اومده بود دمه در هلی کوپترش و همین که ایشون اومدن پایین (درحالی که دوربین شبکه ی استانی کاملا رو این صحنه زوم کرده) گفت که آقای رئیس جمهور من شوهرم مریضه و نمیتونه کار کنه و بدهکاری داریم و ...

چرا باید چنین ذهنیتی به وجود بیاد ؟!
مگه وظیفه ی رئیس جمهور اینه ؟
اما واژه ی زیبای عدالت . چقد راحته گول زدن مردم . کودوم عدالت ؟! این همه تبعیض رو نمیبینن ؟!
چرا باید تو شهرهای کوچیک این همه پروژه رو زمین باشه و هیچ اتفاق مثبتی رخ نده اما مثلا تو شهرای بزرگ ...
مگه خون اونا رنگین تره ؟!
چرا اینقد باید مثلا هزینه و سرعت و هزار کوفت و زهر مار دیگه ید اینترنت تو جاهایه مختلف کشور با هم فرق کنه ؟!
اسم این رو نمیشه عدالت گذاشت !
در مورد این ف ی ل ت ر ی ن گ لعنتی هم ترجیح میدم هیچی نگم...
واقعا نمیفهمم چرا مردم شعار میدن "منادی عدل علی به شهر ما خوش آمدی!!!!"

این مردم علی رو خوب میشناسن که اینو میگن ؟!
همون علی ای که حاضر نشد به برادرش بیشتر از بقیه بیت المال بده .
حالا به خاطر همین مثال یه کم برین تحقیق کنین که فیش حقوق تو مثلا تهران با شهرایه کوچیک چقد فرق میکنه
اینارو به عنوان مقدمه گفتم که بگم
من با افتخار میگن که رای من به سید محمد خاتمی ِ . کسی که حداقل بیشتر درد جوونا رو میدونست

کسی که حداقل خودش و کابینش هیچ وقت اینقد با کسی که انتقاد میکرد اینقد (مثلا 90) بد برخورد نمیکردن و بهش تهمت نمیزدن که داره خون شهدا رو پایمال میکنه . حتی بارها آقای خاتمی گفته بود که از این موضوع استفاده ی ابزاری نکنید
اینجا رسما شد ستاد انتخاباتی و اینا
خبر خوش
خب بعد از مدتها که همش خبر بد بهم می رسید و کلا از زندگی نا امید شده بودن
یه خبر خوب بهم رسید و اونم این بود که آقای خاتمی بعد از کلی ناز اومدن و دل خیلی ها رو لرزوندن
دیروز یعنی 20 بهمن ماه مطابق با تولد افشین امپراطور
و یک هفته مونده به تولد خودم اعلام کردن که کاندیداتور ریاست جمهوری دهم خواند شد
و این امید میره که ایشون بتونند بدون در نظر گرفتن امداد های غیبی به
رئیس جمهور فعلی بیان و ایران و نام ایرانیو به آنچه لیاقتشو داره تبدیل
کنند البته من به عنوان مفسر
می گم که دوتا مشکل اساسی برای رای آوردن ایشون وجود داره اولیش امداد های الهی و نیرو های غیبی هست که همه مستحضر هستیم
و یکی هم تبلیغات سر سام آور و گاه با همراه با زیاده روی دولت نهم هست
که البته امید است که با یاری پروردگار و عنایات خاصه ای که از سوی ولیعصر (عج) که به این کشور هست این مشکلات هم حل بشه 

برچسب ها:
خاتمی ،
تبلیغات 


