تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!
بعده یه مدته طویل :.
خوب از طرف فرشته دعوت شدم تا تو این بازیه وبلاگی شرکت کنم;
ابدا نمیتونم فقط یه پایانه خوب و یه پایان بد رو در نظر بگیرم چون زندگیم خیلی پیچیده تر از این حرفاست .
تجسمِ سال 1400 : اگه عمری باقی مونده باشه دو سه سال قبلش با یکی که (امیدوارم دوسش داشته باشم) ازدواج و اینا . شاید مشغول کلنجار سر بچه و اینا باشیم که اون دلش بچه بخواد و من نه ! احتمالا اگه کارم به نت ربط ربط نداشته باشه بلکل قیدشو زدم شایدم نه اما دیگه نه این شکلی . با اینکه این اعتیاده تو هر کسی به وجود میاد و ادامه پیدا میکنه اما خوب الانا اون اشتیاق داره کم رنگ میشه و اگه هستیم درصد زیادیش به خاطر رفقاست . احتمالا دیگه موها فشن و اینا نمیزنم نمیزنم و یه مدله ساده تر و اینا اما در هر صورت ریشم تیغ میزنم چون هیچ علاقه ای بهش ندارم
پایان خوب : سی و دو سالم شده و تو یه زمینه ای که به فوتبال و ورزشو  اینا ربط داره مشغول کار . حالا فرق نمیکنه شاید گزارشگر شاید خبرنگار یا اگه خیلی با اعتماد به نفس و امیدوارانه به قضیه نگاه کنم مربیه یه تیم لیگ برتری (خودمم داشت خندم میگرفت از این همه اعتماد به نفس) . واقعا به این که شاید یه روزی فوتبال جزئی از زندگیم نباشه اعصابم میریزه بهم . اما شاید باید خودمو براش آماده کنم . هرچند مطمئنا بازم سعی میکنم یه قسمتی از وقتمو براش بزارم و حداقل نتایجه تیمه محبوبمو دنبال کنم
هرچند ارتباطم با اشخاص خیلی کندتر از این شکل میگیره و  خیلی ارتباط عمومیم پایین تر از این صوبتاست اما خوب عشقه دیگه ; چه میشه  کرد .
شاید دیگه اینقد عنق نباشم . شاید دیگه اینقد زود عصبانی نشم که مجبور شم خیلی از اشتباهامو جبران کنم !
یه اتفاق دیگه هم که آرزوشو دارم اینه که OMG همه گیر شده باشه و هیچ کس مجبور نباشه پشته یه برنامه ی زبان برنامه نویسی ای بشینه و کد بنویسه (یکی از تنفر انگیز ترین کارها) . حتی اگه کارم دیگه این نباشه ! فقط از فرگوسن به اندازه ی وی بی بدم میاد !
فوتبالیشم این که لیورپول در حال سلطنت در اروپا و انگلستانه و رافا هنوزم سرمربیه و دستیارشم استیویه

پایانه متوسط : این پایان نه خوبه و نه بد ; کاردانیمو با بدبختی گرفتم و بعد از چند سال پشت کنکور کاردانی به کارشناسی به هر قیمتی شده کارشناسی مو طرفایه سال 92~95 گرفتم . الانم با کمک گرفتن از پدرم و آشناهاش مثلا تو یه شرکتی یا اداره ای مشغول کارم . شایدم یه کافی نتی زدم . البته گیم نت عمرا . چون از سر و صداش متنفرم . 2-3 روز 2-3 سال پیش یه گیم نت دستمون بود داشتم دیوونه میشدم از داد و بیداداشه این بچه مچه ها . این 60% خوبه اما سقف آرزوهام نیست .
پایان بد :
اپیزود اول : اونقدی زندگیم پتانسیل اتفاقات بد داره که اصلا معلوم نیست سال 1400 زنده باشم . پس پایان بد اول مرگ هستش !
اپیزود دوم : جنگ شده با کشور x ای (یا حتی داخلی) و من که فقط با یه دوره ی آمزشی معاف شدم (تو تابستون 88) دارم تو مرزا با کلی سلاح پیشرفته که هنوز اختراع نشدن (اگه شانسه ماست یه m1 میرسه بهمون) مشغول جنگم . به هر وسیله ای شده میخوام از اونجا فرار کنم چون از کشتن متنفرم . احتمالاته بده این جنگ رو بزارین به حساب اپیزود اول !
اپیزود سوم : شاید مجبور شدم کاری داشته باشم که دوسش ندارم . چه میدونم شاید راننده تاکسی یا هر چی . شغلی که توش احساس راحتی نکنم . البته با وضعه اقتصادی و کار و اینا تو سال 88 و قبلش میشه به این نتیجه رسید که راننده تاکس بودن هم تو سال 1400 غنیمتیه !

از هیچ کس هم دعوت نمیکنم
شما اگه خواستین بنویسن بروبچ

ارسال در تاریخ سه شنبه 25 فروردین 1388 توسط جی بی اچ
قالب وبلاگ