به نام دوست که هرچه داریم از اوست
خیلی وقت بود بعد از اون شکایتنامه خودم از سال 87 ننوشتم اما اینبار هم شاید نوشته ام دل نوشته ایست با دو هدف مهمترین هدف خالی کردن خودم و تعریف بعضی از وقایع و دوم آگاهی احتمالی از علت غیبت همیشگیم
بزارید از اول ماجرا بگم از اول اولش
اولش از یه خواب تو اوایل سال تقریبا 3-4 فروردین شروع شد خواب این بود :
خودم رو دیدم که روی تختم خوابیده بودم و پدرم ، مادرم ، و خواهرام کنار تختم نشسته بودن و گریه و زاری می کردن من گوشه یه اتاق وایساده بودم داشتم به بدنم که روی تخت افتاده بود و رنگم مثل رنگ کچ شده بود نگاه می کردم داشتم به گریه و زاری خانوادم نگاه می کردم نمی دونستم چی شده مات و مبهوت مونده بودم از مادرم می پرسیدم چی شده جوابمو نمی داد پدرم خواهرام هیچکدومشون جوابمو نمی دادن بعد دیدم دو نفر وارد اتاقم شدن غریبه بودن اما بعد که پارچه سفید رو تو صورتم کشیدن فهمیدم که ...
خوابمو خلاصه می کنم چون اصل موضوع چیز دیگست فقط خوابم تا اونجایی پیش رفت که بعدم از تمام مراحل کار یک مرده که انجام میدن و همشو دیدم منو توی قبر گزاشتن و اون مراحل دفن و غیره رو کامل انجام دادن و همون موقع که آخرین لحد رو گذاشتن من خیلی بدجور و هولناک از خواب پریدم.
خیلی آشفته بودم تا 3-4 روز اصلا خوب خوابم نمی برد همش اون خواب جلو چشم بود البته داخل پرانتز بگم که من معمولا 80 - 90 درصد خوابام همیشه به حقیقت پیوسته ..
تا روز 8-9 فروردین این خواب همش جلوی چشم بود تا اینکه در موردش با خواهرم حرف زدم و اونم گفت لابد به خاطر این قضیه فوت مامانی (مادر بزرگم که فوت کرد زمستون ) هست آخه من خودم شاهد همه مراحل تدفین و مرگش بودم نمی دونم چه علاقه ای به این مسائل دارم .. بگزریم .. بعد خواهرم گفت اصلا برای اینکه روحیت عوض شه بریم سرزمین عجایب (شهر بازی سرپوشیده و تقریبا بهترین شهربازی تهرانه ) منم با این که حال خوشی نداشتم قبول کردم .
خلاصه می کنم چون می خوام به جای دیگه برسم خلاصه ما رفتیم و یکم بازی کردیم و بعد یه دستگاه اونجا بود به اسم رنجر (فکر کنم ) که با سرعت می چرخوند کسی سوار می شد من و خواهرم هم رفتیم و سوار شدیم خلاصه دستگاه که یه خورده شروع به کار کرد و تند شد من یه دفعه احساس کردم که انگار کمربند ایمنی این داره باز میشه تا اومدم ببینم چی شده یه دفعه دیدم کمربند باز شده و از جام تو چرخشا سر خردم و دارم میوفتم رو زمین فاصله اش از زمین 4-5 متری بود و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو بگیرم به میله زیرین این محل نشتن و خودمو با وزن سنگینی که داشتم با تمام وجود نگه دارم چون می دونستم که اگر بیوفتم نه تنها از اون فواصله هیچ چی ازم باقی نمیمونه بلکه اگر دستگاه بیوفته رو دور چرخیدن و اون آهن یه تنی از اون بالا بیاد پائین دیگه مرگم حتمیه خلاصه تا می تونستم خودمو با اون چرخش های دیوانه وار نگه داشتم که البته این نگه داشتن 10 ثانیه هم نشد چون مسئولش سری دستگاه رو خاموش کرد و خب جون سالم به در بردم.
اما اصل ماجرا خلاصه دیگه از اون روز بود که به خوابم واقعا ایمان آوردم و هر دقیقه منتظرم که اون خواب حقیقت پیدا کنه البته دقیق هم هنوز نمی دونم چیه اما یه یک ماهی هست که قفسه سینم و به خصوص قلبم خیلی درد می کنه و این شک برام به وجود اومده که شاید ...
نمی دونم چرا ولی به هر کس که میگم می گن اونا اتفاق بوده و هیچ ربطی به هم نداره اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم باور کنم که این داستان ها اتفاقی بوده ...
به هر حال تصمیم گرفتم که بیام اینا رو اینجا بگم که هم گفته باشم و هم اگر یک موقع غیبت طولانی و غیره منتظره برام پیش اومد بدونید که ممکنه چه اتفاقی برام رخ داده باشه و حلالم کنید !!!
طبقه بندی: عمومی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 25 فروردین 1388 توسط سید
تبلیغات