سلام
چند روزی اصلا نت نیومدم حس نداشتم کلا البته یه اتفاقاتی هم افتاد ...
13 فروردین بود ... یه دختر خانومی به ما شماره داد البته همه چیز غیر عادی بود ...یه مشکلی داشت ... نمیشه که خو همینطوری ؟...
کم کم باهاش آشنا شدم تقریبا فرق میکنه نمیدونم باید بیشتر بشناسمش
اما خوب چیزی که ذهن منو مشغول کرده بود این بود که چرا من ؟ و چرا اینطور عجیب ؟
تا این که سایه رو کنار شیدا خانوم (دوست سینا) دیدم یه چیزایی دستگیرم شده بود ... ولی حامد ول کن نیست !!
با هر دوشون حرف زدم و آخرش فهمیدم ...ولی کاش نمیفهمیدم
برای گفتن قضیه مجبورم برگردم به عقب
این شیدا خانوم رفیق این جیگره سینا بود همدیگه هم دوست داشتن واقعا البته کسی نمیتونست سینا رو دوست نداشته باشه
بعد اون قضیه ی وحشتناک هم چند بار باهاش حرف زده بودم ولی خیلی ناراحت بود حتی مجبور شدم با مامانشم حرف بزنم که این دختر رسنا داغون شده یه طوری جمعش کن و اینا ...
این شیدا خانوم دوست سایه ی ما بودش و مجبورش کرده بود که بیاد با ما حرف بزنه تا یه طوری یه سری چیزایی (اینو بیخیال شید که چی بوده...) که از سینا یادگاری مونده بود رو برسونه دستش...
من که حسابی شاکی بودم آخه زنیکه میخوای بیا به خودم بگو دیگه این کارا چیه ؟ حالا بیخیالش شدم
واقعا مسخره بود
البته تنها چیزی که برا ما از این داستان موند سایه بودش چیزی ازش نمیگم خودش قراره بیاد باش آشنا میشید
فعلا
طبقه بندی: خاطرات،
تبلیغات