سلام
چند وقتی بود که نبودم کلا خیلی گرفتار بودم اتفاقات جالبی هم سرم اومد که گل سرسبدشون دیدن روی ماه کلانتری برای بار 5ام تو زندگیم بود خوشبختانه این بار بازداشتگاه نداشت !!
این قسمت زیاد ربطس به سینا نداره یه جرایاتی رو دنبال میکنه اگه اگه نگم ممکنه بقیه داستان براتون نا مفهوم باشه.
رسیده بودیم به دوره ی دبیرستان وقتی که من آزادی هام زیاد شد و چیزی هایی از دور و اطرافم دستگیرم شد که فکرشون رو نمیکردم . همون موقعی بود که سینا یه راه دیگه برای زندگی انتخاب کرد . بیشتر وقتشو درس میخوند و میگفت که میخواد شاگرد اول و اینا بشه که من اصلا حوصله ی این کارا رو نداشتم از یه طرفی هم دوست نداشتم رابطمون کمرنگ بشه (گرچه بعد از یه مدتی که با باباش حرفش شد حدود 1 ماه نرفت خونشون) .
یکی نیست بگه آخه منو چه به سمپاد ؟؟ 
جوی داشت که هنوزم نمیتونم درکش کنم واقعا یکی از کثیف ترین نقاط شهر ما همینجاست هیچوقت یادم نمیره حرفای یکی از معلمامون رو که گفت ((فساد از همینجا منشا میگیره !!)) .
هر غلطی که فکر کنید اون سال اونجا انجام دادم اون موقع ها سالار یه چیزی درست کرده بود که وقتی میزدی به پریز برق فیوز میپرید !! اونو داد به من تو چند دقیقه چند بار پشت سر هم زدم سیم کشی کل مدرسه سوخت
خوبیش این بود که بعد عید جای مدرسه عوض شد و پی گیری نکردن که چی شد !
از مدرسمون میگفتم واقعا خجالت میکشم که بگم مدرسه ی تیزهوشان کشورم شاگرداش کسایی بودن که الان وضع تک تکشون رو میبینم و خدا رو شکر میکنم که اونجا نموندم . سینا هم 5 ماه بعد از شروع مدرسه کاملا زده شده بود و هیچ دلیلی برای درس خوندن نداشت چون همون طور که تو بهمن همه دیدن راحت میشه از معلم نمره گرفت .
اگه میشد من بعد امتحانات دی میرفتم اما حیف...
طبقه بندی: خاطرات، دوستام،
برچسب ها: سینا،
تبلیغات