بعد ها فهمیدم که توی فوتبال وقتی داور گلی رو قبول یا رد کنه دیگه محاله که با اعتراض و بازنگری و اینا نتیجه عوض بشه.
بعد از اون گل دیگه قرمزها طرف دروازه آبی ها نمی اومدند و در عوض آبی ها پشت سر هم حمله میکردند. گزارشگر یه جوری گزارش میکرد که انگار طرفدار آبی هاست. بعد از چند دقیقه من هم احساس کردم که یه جورایی دلم با آبی هاست.
آبی ها حمله می کردند و قرمزها دفاع. بعدش یه بازیکن از قرمزها بیرون رفت و به جاش یه بازیکن دیگه اومد توی زمین. این اولین فوتبالیستی بود که من اسمشو یاد گرفتم. جبریل سیسه.

و خیلی زود هم ازش متنفر شدم.
من یه جورایی خودمو جزو بازیکنای آبی میدیدم. و اینکه میدیدم که تلاش آبی ها با دفاع آهنی قرمزها اثری نداره بد جوری آزارم میداد. دقایق همینطور پشت سر هم رد میشد. التهاب و اضطراب و هیجان توی صدای گزارشگر لحظه به لحظه بیشتر میشد. و من هم.
هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو. چون تا قبل اون لحظه من هیچ وقت اون حس رو نداشتم. وقتی داور اعلام کرد که بازی تموم شده من با تمام وجود احساس شکست کردم. و تا چند دقیقه بعد نمی دونستم باید چیکار کنم. یه بغضی توی گلوم سنگینی میکرد. یادم میاد وقتی پا شدم رفتم توی آشپزخونه دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکم در اومد.
پایان قسمت دوم.








