از اونجا مونده بودم که حدود 1 سال از آشنایی من و سینا میگذشت.
تقریبا به هم وابسته شده بودیم و دیگه بهش عادت کرده بودم اخلاقش خیلی جالب بود یعنی عمرا یه نفر نمیتونست عصبانیش کنه و کاملا آلترناتیو بود درست مثل خودم و تا آخر دوستیمون هم فقط یه بار الکی باش دعوا کردم که سر لج بازی من بود و تقصیر خودم که بعدا تعریفش میکنم
.سال اول راهنمایی همه ما رو با هم میشناختن با این که از نظر قیافه شبیه من نبود اما یه بار یکی از دوستام که تو کلاس ما نبود پرسید حامد این برادرته !! البته نمیدونم چرا از احسان بدش میومد !!
تا جایی به هم وابسته بودیم که برا امتحان های آخر سال نصف کتاب رو من خوندم نصف دیگشو سینا و قضیه ی عوض کردن ورقه ها که مفصله...
بقیش که دیگه تعریفی نداره تا میرسیم به سال سوم راهنمایی .
حدودای آذر بود که من دیدم خیلی دمقه پرسیدم چی شده ؟
گفت بابام میخواد دوباره ازدواج کنه

گفتم خوب به تو چه ؟

که گفت اگه میخواست دوباره ازدواج کنه چرا مامان منو طلاق داد و اینا .
منم بش گفتم که حالا چرا غصه میخوری ما داریم زندگیمون رو میکنیم اونم بزار هر غلطی دلش میخواد بکنه .
با این که قانع نشد ولی من بهش قبولوندم که کاری به کار باباش نداشته باشه اما اونقدر از این قضیه ضربه خورد که اگه من نبودم تو امتحان های دی 10 هم نمیگرفت آخرش از من بیشتر شد
.2 بهمن هم عروسی دوباره ی باباش بود از اون روز دیگه کلا اودم پیش من و تو خونه ی من میموند
منم که از خدام بود .از 15 بهمن هم شروع کردیم به خوندن درسهای سال بعد به خاطر آزمون سمپاد و اینا منم حوصله ی این کارا رو نداشتم ولی خوب مجبور شدم و با یکی از دوستامون شروع کردیم به خوندن درس ها و تا عید هر روز 2 ساعت میخوندیم بعد دادن آزمون هم من مطمئن شدم که هر دومون قبول میشیم مطمئن بودم اگه احسان بعد عید از ایران نمیرفت اون هم میتونست قبول بشه ولی خوب تقدیر اینطوری شد
قسمت بعدی هم که مربوط میشه به اون سال جالب و در عین حال بد !! اول دبیرستان رو میگم.
فعلا








