تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1387 # نویسنده این مطلب: حامد
دسته بندی: خاطرات , دوستام ,



نمیدونم تا حالا شده به کسی تا حدی وابسته شده باشید که اگه حتی 1 روز صداشون نشنوید نتونید بخوابید .
من تو این چند ساله انقدر دوست های مختلفی داشتم که بعضی وقت ها اسمشون رو فراموش میکردم حالا نمیگم خوبه یا نه ولی با شخصیت های متفاوت و جالبی آشنا شدم و فهمیدم که خیلی سخت میشه که یه نفر خصوصیاتش شبیه به یکی دیگه باشه .
با هرکسی هم نمیتونم بیشتر از یه مدت صمیمی باشم چون مشکل پیدا میکنم ! یا برام خسته کننده میشه و نسبت به اخلاقیاتش نفرت پیدا میکنم
خیلی ها رو دیدم که دنبال یکی شبیه خودشون یا همون نیمه ی گمشده !!! خودشون هستن
اما من به جرات میگم که یکی مثل خودم رو پیدا کردم دقیقا همون چیزی که میخواستم باشم و نتونستم.

اول از همه هم بگم چون طاقتشو ندارم عکس های سینا رو نمیزارم اینجا همینجوریش بعد گذشت این همه مدت داره دیوونم میکنه.

نمیدونم دقیقا کی بود حدودای تیر 82  که خونمونو عوض کردیم و منم مدرسمو عوض کردم که به خونمون نزدیک تر باشه اون تابستون خیلی خوش گذشت چون کلشو تو کوچه گزروندم ! و بالاخره اول مهر ...

چند تا از دوستای سابقم رو که تو سالای پیش مدرسه ی ما بودن رو میشناختم یکیش هم وحید بود که سال 2 ابتدایی باش رفیق بودم و از اون پر ادعاها و عشق تیکن بود کلاس پنجم بودم 2 تا کلاس هم بود و من و وحید تو کلاس های جداگانه افتادیم بد تر از همه این بود که دقیقا کسایی که خوشم نمیومد ازشون کلاس ما بودن سینا هم که نمیشناختمش تو همون کلاس کناری بود روز اول که گذشت و من تو راه خونه بودم متوجه شدم مسیر منو سینا دقیقا یکیه بعد چند روز که تو مدرسه شناختمش با هم میرفتیم .
کم کم داشتم بهش عادت میکردم و چون از من هم کم حرف تر بود من بیشتر باش صحبت میکردم حدود 1 ماه از مدارس گذشته بود فهمید که من بیشتر موقع ها تنهام اون هم شرایطش خیلی شبیه من بود و مامان و بابش طلاق گرفته بودن و تا 8 شب تنها بود .
واسه همین گفتم که بیا خونه ی من اونم بعد از اصرار من قبول کرد دیگه باش راحت بودم زیاد با هم حرف میزدیم و از همون موقع هم حرفای جالبی میزد .
همینطور داشت روزا میگذشت و سینا هر روز خونه ی من بود و همه کارمون رو با هم میکردیم مهم تر از همه این بود که واقعا بیش از حد شبیه من بود طرز فکرش تا کاراش خودشم اینو به من میگفت .
دیگه کارمون شده بود WE و هر روز داشتیم تو این زمینه پیشرفت میکردیم !! عاشق آلمان بود به خاطر همین منم هیچوقت نمیتونستم با آلمان باهاش بازی کنم البته اون موقع ها نسخه ی باشگاهی بازی هم اومده بود که بیشتر حال میداد دقیقا هم یادمه که اولین گلمو بهش با بارسا توسط کلایورت زدم خیلی حال داد اونم بیشتر مواقع از بین آرسنال یووه یکی رو انتخاب میکرد و عشق کانو رو داشت تقریبا از همون دوره ها بود که خیلی بیشتر از بارسا خوشم اومد
همینطور زمان داشت پیش میرفت و ما بیشتر به هم عادت میکردیم حتی بعضی شب ها بابشو میپیچوند میموند خونه ی ما (تابستون) تا صبح فوتبال میزدیم (بازی نصف شب یه مزه ی دیگه داره خداییش)
دوره ی راهنمایی که با هم ثبت نام کردیم مدرسه و همه جا باهم بودیم .

ادامش رو تا چند روز بعد میزارم...(احتمالا 4-5 قسمتی بشه)




ارسال به:
100° cloob Stumble twitt FriendFeed Delicious Reddit Yahoo

برچسب ها: سینا ,

جدیدترین مطالب:
اینست خاندان محمد ... !!!! یکشنبه 14 شهریور 1389
قدر ، شب هایی از جنس رستگاری... سه شنبه 9 شهریور 1389
دوره آخر... یکشنبه 7 شهریور 1389
پوچ پنجشنبه 28 مرداد 1389
عصیانگر آرام!!!! دوشنبه 25 مرداد 1389
حواست به منم باشه! شنبه 16 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ ( قسمت سوم ) سه شنبه 12 مرداد 1389
الهه شرقی !!! عشق واقعیست ؟ (قسمت دوم) دوشنبه 11 مرداد 1389
الهه شرقی !! عشق واقعیست ؟ (قسمت اول) یکشنبه 10 مرداد 1389
عجب شبی بود... چهارشنبه 30 تیر 1389
سلامی از یه رفیق قدیمی.... سه شنبه 29 تیر 1389
وقتی خدا خوابه جمعه 25 تیر 1389
حرفای بعد از دوازده شب جمعه 25 تیر 1389
Pure Love دوشنبه 3 خرداد 1389
قانون جاذبه !! قسمت دوم پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389
قانون جاذبه !!! قسمت اول چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
نیایش چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
کبوتر... چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389
پیله پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
چه کسی...! جمعه 10 اردیبهشت 1389
دارم پیر میشم! دوشنبه 30 فروردین 1389
لبی پر ز خنده دلی پر " امید " جمعه 27 فروردین 1389
با همه این اوصاف ... همه چی آرومه یکشنبه 22 فروردین 1389
wesley چهارشنبه 18 فروردین 1389
ما را سَری است با تو ... جمعه 13 فروردین 1389
لیست کامل مطالب پیشین