شرمسارم کمی هم ...
از رفتار های روزهای نخست کاردر سال صبر و استقامت که قولش را به او داده بودم . توجیه نمی کنم ولی کمی هم تقصیرعلامگان دهر بود که مثل همیشه سیاست آبکشیدن جا نماز را در پیش گرفتند.
امیر هم فهمیده بود که بازم (!!!) :چیه حسین می خوای انتقام بگیری !؟؟ به خدا دیوانه ای .این برداشت یک دوست بود خدا می داند دیگران با خود چه می گوند و ..البته این روزها قصه ام بر کسی پوشیده نیست و از این و آن می شنوم که (آکو می گه ها ... من از خودم چیزی رو در نمیارم .
جان مادرت نگو که آکو بهم گفته ها ...
از نگاه های سرد و بی روحشان می فهمم که امروز اسباب دست و مسخره دوستان شده ام و حرفم سر زبان ها افتاده !!!
میم هم ول کن ماجرا نیست مسیجها و تماس های:حسین جون تازگیا یه چیزایی شنیدم کسی حرفی زده ؟اتفاقی تو کلاستون افتاده ؟
حسین جون این چیزا چیه تو خوابگاه دربارتون می گمن !؟؟
حسین خدا نگم چی کارت کنه شنیدم رفتی همه جا جار زدی که ...آره درسته ؟
حسین جون...حسین جون....
حسین جون و کوفت !!! به قول فرهاد عزیز : می روم , می آیم , می اندیشم که شاید خواب بوده ام , خواب دیده ام ... اما همه چیز یکسان است .. با این حال ...نیست.
چقدر دوست داشتنی بودند روزهای خوب دوران دبیرستان (وقتی که بچه بودم )
آن روزها آدم بزرگها و زاغ ها این سان فراوان نبودن وقتی بچه بودم مردم نبودن ... وقتی که بچه بودم ...غم بود ...اما ...کم بود .
رفتی اما با رفتنت یا بهتر بگویم نبودنت هم چیزی را تغییر نداد .جز این که به همه بگویم که از اقوام بسیار دور بوده ای (دروغ)چه خوب فهمیدی که مشکلات زندگی پایانی ندارد ؟ ولی این راهش نبود !!!
تو هم با من نبودی








