در این درگه كه گه گه كُه كَه و كَه كُه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا نیی آگه
عجب مثل باحالیه خداییش این و من به معنای واقعی لمسش كردم
اقا ما با خونواده و یه چنتا از رفقا هر پنجشنبه میریم سالن فوتبال بعدش خوب بساط كری خوندن همیشه براست
حمل بر خودستایی نباشه ولی خوب بازیم بد نیست معمولا" نوسانم كمه 
گفتم به امین (معرف حظور هست كه
) یه نمه گیر بدم آخه هفته ی پیش پاش پیچیده بود و یه نمه مصدوم بود شروع كردم به گیر دادن كه تو نمیتونی بدوئیی نمیتونی بازی كنی و در حد كاپیتانی نیست و اینا
رفتیم سراغ بازی و تو زمین من و امین همیشه باهمیم دیگه بازی شروع شد و من رفتم جلو كه مثل همیشه گل بزنم یه توپ خوب بهم رسید كه متاسفانه پای چپم به پای راستم گفت(......
سانسور شد) و از دو متری دروازه توپ رو زدم بیرون خوب فعلا" اب از آب تكون نخورد

بازی ادامه داشت فكرمیكم 3-3 مساوی بودیم كه اینبار یه پاس واسم اومد رو دروازه خالی ولی به توپ نریسدم و توپ رفت اوت این بارم بچه ها فقط گفتن اشكال نداره دفعه ی بعد (البته از ته قلبشون بی خبرم)

این دفعه دیگه شاهكار بود تیم عقب بود دقایق اخرم بود كه دوستان یه پاس بهم دادن كه نتونستم استپشم كنم و توپ از زیر پام رد شد و داور سوت و زد كه دیگه صدای همه درومد ......

منم واقعا" اعتمادبنفسم ته كشیده بود و حقم با اونا بود چیزی بهشون نگفتم
ولی خوب نتیجه ی اخلاقی میگیرم كه همون مثل اول هیچوقت نباید مغرور شد كه از دماغت میكشن بیرون
تا حالا نشده بود دوست داشته باشم یه بازی زودتر تموم شه
عجب روز مزخرفی بودا!!....
طبقه بندی: خاطرات، یه لحظه فکر، دوستام،
تبلیغات