تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

پنج شنبه ها روزای خیلی خوبی واسه نوشتن نیستن چون چون هیچی همین طوری

ولی چون از  خیلی چیزا خودم و جدا كردم واسم راحت  تره

من جرات خیلی از كارارو ندارم  و همینم باعث میشه حسرت خیلی چیزا رو بخورم اما به قول خودم هیچ خیالی نیست چون فقط خودم و عشق است

حالام كه یه پتك تو سرم خورده همه چیز واسم عوض شده بازم باید كاری كنم كه بتونم زندگیم و  جم و جور كنم

حالا این وسط چه بلایی قراره سرم بیاد و چه خونه تكونیه بزرگی قراره رابندازم خدا میدونه

بازم میگم نه میتونم  یعنی نه  جراتش و دارم و نه  میتونم تحمل كنم ولی خیلی از حسایی رو كه داشتم دیگه ندارمشون یعنی حسشون نمیكنم  شاید سرم به جایی خورده كه این طوری شدم ولی هرچی كه هست میدونم كه تهی شدم از خیلی چیزا

اینام واسه این اینجا میگم چون اینقدر بهم فشار میارن كه تو مغزم نمیگنجن و من مجبورم بریزمشون بیرون

در كوچه های خلوت پاییز دلم دیگر هیچ چیز نیست هیچ چیز هیچ  شاید آن  مردی كه كوچه ها را جارو كرد، بداند چرا ،اما من طوطی وار تكرار میكنم كه نمیدانم!!!!

دستهایم خالی از حس یكرنگیست من هیچ نمیدانم كه بناگاه چه  شد كه دستانم از عشق تهی گشت

كاش برای لحظه ای زمین می ایستاد تا بگویمش

نیمه ی گمشده ی من كجاست؟

 




طبقه بندی: یه لحظه فکر، هیچی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط امیر حسین
قالب وبلاگ