خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا
اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.
می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.
بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .
من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...
شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟
رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....
اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).
گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه
).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی
.عوضی
.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)
فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم
طبقه بندی: هیچی، عمومی، روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
تبلیغات