تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

رفقا امروز اصلا" حوصله ندارم یعنی به معنای واقعی از دنده ی چپ بلند شدم

اقا عجب شبی بود دیشب

 نتونستم بخوابم شب ساعت یک گفتم بگیرم بخوابم سحر بتونم پاشم ولی نمیدونم این کابوسای عجیب و غریب چی بود که اومده بود سراغم البته الان یادم نمیاد ولی فقط یادمه که بد عذابی داشتم میکشیدم تو خواب از اونایی که همش دلت میخواد تموم بشه ولی نمیشه

بعد از سحرو این چزا رفتم بخوابم باز همون و آش و همون کاسه ولی این دفعه خوابش یادم مونده واستون تعریف میکنم

نمیدونم تو یه پارک بود جنگل بود  باغ بود بالاخره درخت زیاد داشت

داشتم راه میرفتم که یهو  دیدم یه عنکبوت نه شادیم رتیل بود  اندازه ی این پسره ی بنفش حامد دنیالم داره میاد من بدو و اون بدو لامصب بهم رسید قلبم داشت از دهنم میمومد بیرون بعد شروع کرد به گاز گرفتن من وای که چه دردی داشت اشکم داشت در میومد ولم کن اخه من کجا تو کجا

نمیدونین این خوابا چه مصیبتین انگار واقعا" داره گازت میگیره با یه درد عجیب از خواب پریدم

نفس نفس میزدم هنوز تو بهت همون خوابه بودم که یه بار واقعا" سراغم نیاد ولی دیدم نه تو خونمم و یه نفس راحت کشیدم بعدش گفتم نه دیگه نمیخوابم که اگه بخوابم بازم از این خوابا میبینم و کلی باید داد و فریاد کنم

این از دیشب

دو شب پیش نمیدونم ساعت سه بود یا چهار گوشیم رو میز کامپیوترم گذاشته بودم معمولا رو لایت میزارم که اگه ارازلی مثل شماها که کم نیستن بخوان مرد ازاری کنن نتونن

ولی اون شب یادم رفت از اونجایی که علاقه ای به زنگ ندارم گوشیم به طور طبیعی رو ویبرست اون موقع رو ویبره بود رو میز

یکی شروع کرد به زنگ زدن اولش بیخیال شدم بعد دیدم گوشی داره هی میاد نزدیک لبه ی میز گفتم لامصب قطع کن دیگه الانه که از رو میز بیوفته پایین قطع نکرد گفتم فحش میدما قطع کن دیگه بازم قطع نکرد گفتم جون مادرت جون زنت چه میدونم قطع کن دیگه که انگار نه انگار دل و به دریازدم و رفتم گوشی رو ورداشتم تا کال رو زدم قطع کرد حالا بگین کی بود

این پسره ی مزخرف، پیر پسر و ضایع و کچل آرش

اخه اینام شد رفیق یه عده دیوونه ی زنجیری رو دور خودم جمع کردم اسمشون و گذاشتم رفیق البت میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری این بلارو بارها خودم سر دیگران آوردم و چیزی که عوض داره گله نداره

خلاصه هرشب یه بلایی باید سرم بیاد دیگه

امشب رو دیگه خدا باید بخیر کنه.....

 




طبقه بندی: خاطرات، دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط امیر حسین
قالب وبلاگ