دیروز 25 سالش تموم شد .
تو جنگ به دنیا اومد
یه خواهر 1 سال بزرگتر از خودش داشت
5-6 سالش بود که داداش دار شد
تو مدرسه اوایل خیلی زرنگ بود اما افسرده میزد
یه بار به معلمش گفته بود به خاطر اینکه بابا مامانش داداش کوچیکشو و آبجی بزرگشو دوس دارن و اونو نه , اینطوری شده
تو راهنمایی و دبیرستان همه ی معلم ها و مدیرا رو کچل کرده بود . هی جیم میشد هی شیطونی میکرد
استعداد خوبی تو فوتبال داشت
تو تیم جوانان شهرش بازی میکرد و تو مسابقات کشوری یه بار نایب قهرمان شدن
چون درس نمیخوند بابا مامانش دیگه نذاشتن به فوتبالش ادامه بده
دماغش یه بار تو فوتبال شکست و بدجور انحراف پیدا کرد و به خاطر همین خیلی وقتا دوستاش دست مینداختنش
زود رفت دنبال دود چون بلد نبود نه بگه
عاشق اِبی بود . صداشم شبیهش بود . هر وقت که بابا و مامانش نبودن رادیو رو میگرفت و نوار ابی و ولوم تا آخر . چقد رو مخِ داداش و آبجیش بود . "نون و پنیر و سبزی" رو خیلی دوست داشت . اون جاش که "آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه . برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه" . معلم بد و آهنگایه سیاسی و غیر سیاسی دیگه ی ابی رو هم همینطور
همیشه بابا ماماننشو متهم به این میکرد که آبجی بزرگه سوگولیتونه . پر بیراه نمیگفت
به اینجاش (تصویری) رسید به قول خودش و خونرو ترک کرد (فرار کرد) . اما زود برگشت . گشنگی دلیلش بود !
رشتش تجربی بود اما به زبان خیلی علاقه داشت
سالی که پشت کنکور بود رفت خونه ی خالَشینا و همراه پسر خالش یک سال تمام روزی بالای 10-12 ساعت درس خوند
تو کنکور درصداش تقریبا همه بالای 50-60% بودن اما تو رشته ی منحصرا زبان قبول نشد
پسر خالش 1/5 ــه اون هم درس نمیخوند اما چون سهمیه داشت ...
شاید اگه اون سال قبول میشد تو کنکور سرنوشتش خیلی عوض میشد
رفت اراک برای چند ماه تا پیش پسرخالش زندگی کنه
روزی به قول خودش اونجا 2-3 پاکت سیگار میکشید
خبرهایی که مطمئن نیست گوینده ی خبر حاکی از اینه که کلی عاشق دخترخالش شد . از اتفاقاتی که این وسط افتاد بی اطلاعم . دختر خالشم همین پارسال ازدواج کرد . وقتی داداشش این خبرو بهش داد یه کم جا خورد و بعد یه پوزخند زد . شاید از خودش میپرسید اون به چیِ من باید دلشو خوش میکرد ؟!
سال بعد همون رشترو دانشگاه آزاد قبول شد
از بابش پول میگرفت که بره دانشگاه اما ...
تو اراک معتاد هم شده بود . هشیش و اینا میکشید تفریحی
دو ترم رفت (در واقع نرفت) و بعد انصراف
تا مدتها با دوستای بدتر از خودش صب تا شب اینور و اونور پلاس بودن
تمام بدبختی های خودش و کشورش رو از آخوندا میدید . آخوندایی که به قول خودش کاری میکنن که مواد به جوونا برسه تا مبادا فکر کنن ! داداشش دست مینداختش اون روزها .
دستش کج شده بود . جیبِ فامیلارو میزد بعضی وقتا . یا حتی جیبِ بابارو . جیب داداششم میزد اما اون معمولا به روی خودش نمی آورد . داداشش بود دیگه !
به هر جون کندنی بود رفت خدمت . آموزشیش تو نیروی هوایی بابلسر بود و بگی نگی بهش سخت گذشت اما اصل خدمتش تو پایگاه هوایی اصفهان بود . تو آشپزخونش . حسابی بهشون خوش گذشته بود . وقتی برگشت کلی چاق شده بود .
خدمتش که تموم شد دوباره همون آش و همون کاسه ...
یه بار خودکشی کرد . همیشه با این کلمه بابا مامانشو تهدید میکرد . تا اینکه یه بار یه تیکه ی ضایعی به دختر همسایشون میندازه و اونم میاد یه سیلی بهش میزنه و مامانش میاد به مامان این میگه که پسرت به دختر من اینو گفته . الم شنگه ای میشه . شوهر عمه ی اسکولش که از اون نظامی های پیزوریه میاد که خیر سرش نصیحتش کنه . اینم تحویلش نمیگیره و بد و بیراه بارش میکنه . اونم میگه تو جرات خودکشی نداری و اینا . اینم نمیکنه نامردی و یه قرص برنج میده بالا . فکر نمیکرد زنده بمونه . کلی روغن پارافن میکنن تو معدش تا بالاخره خوب میشه
بعده مدتی یکی دیگه از پسر خاله هاش که تو کیش واسه خودش برو بیایی داره بهش گفت بیا پیش خودم کار کن . 2 روز موند و برگشت !
سر یه جریانی تو با یه بابایی دعواش شد و اونو دوستاش ریخت سر این و زدن دوباره دماغشو شیکوندن . دیگه گرفت و رفت دماغشو زیبایی عمل کرد . داداشش اون شب تا صب بالا سرش بیدار موند
هنوزم قیافش خیلی تابلو میزد . تا اینکه باباش به فامیلشون که یه رفیقی تو مرکز ترکِ اعتیادِ بابل داشت میگه بیان جمش کنن و ببرنش اونجا . به هر وسیله ای شده میبرنش و ...
وقتی اومد یه آدم دیگه ای شده بود ! از امام زمان میگفت و اینکه اونجا دیدتش ! اینکه چه بلایی که اونا سرشون میاوردن که حتی یه بنده خدایی رو اونقد زدن تا مرد و ... راست و دروغشو نمیدونم !
تا حالا هم تقریبا همون طور زندگی میکنه . هفته ای یکی دو روز کار میکنه تا پول سیگارشو در بیاره و خط میکشه رو دیوار تا روزی که مرگ ...
این وسط یه بار قرار بود بره سر کار تو شهرداری . خیلی شنگول بود اون روزا . سیگارو گذاشت کنار اما حتی با وجود اینکه استانداری موافقت کرده بود شورا اجازه نداد نیروی جدید بگیرن . شهردار هم مجبور شد قبول کنه . بد شانس !
داداشش اونو میدید و سرنوشتش و اینارو هیچ وقت دنبال رفیق بازی نمیرفت . فقط هر وقت کاری داشت از خونه میزد بیرون . از دود متنفر بود .
یه بار به داداشش میگفت احساس گناه میکنه چون کارهایی کرده که باعث شده داداشش اونطوری که بقیه ی جوونا زندگی میکنن نتونه زندگی کنه . داداشش بهش نگفت که خودشم احساس گناه میکنه که اگه نبود , داداش بزرگش از اول افسردگی نمیگرفتتش ! حتی با اینکه در "بودنش" خودش بی گناه بود . چون کسی ازش نپرسیده بود که میخوای باشی یا نه ؟!
خودش میگه برای همه ی این بدبختی هایی که بهشون دچار شده دلیلش اشتباهی از طرف بابا مامانش بوده که از لج اونا این کارارو کرده .
شده مصداق بارز اون آهنگ شاهین نجفی که میگه "شده بودن عینِ , یه جنازه که خیلی وقتی مُرده , اون زندگی نکرد , فقط زنده بود "
شاید خیلی آدم وحشتناکی به نظر بیاد . اما هنوز دوسش دارم . چون داداشمه ...
طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: د مثل داداش !، جواد،
تو جنگ به دنیا اومد
یه خواهر 1 سال بزرگتر از خودش داشت
5-6 سالش بود که داداش دار شد
تو مدرسه اوایل خیلی زرنگ بود اما افسرده میزد
یه بار به معلمش گفته بود به خاطر اینکه بابا مامانش داداش کوچیکشو و آبجی بزرگشو دوس دارن و اونو نه , اینطوری شده
تو راهنمایی و دبیرستان همه ی معلم ها و مدیرا رو کچل کرده بود . هی جیم میشد هی شیطونی میکرد
استعداد خوبی تو فوتبال داشت
تو تیم جوانان شهرش بازی میکرد و تو مسابقات کشوری یه بار نایب قهرمان شدن
چون درس نمیخوند بابا مامانش دیگه نذاشتن به فوتبالش ادامه بده
دماغش یه بار تو فوتبال شکست و بدجور انحراف پیدا کرد و به خاطر همین خیلی وقتا دوستاش دست مینداختنش
زود رفت دنبال دود چون بلد نبود نه بگه
عاشق اِبی بود . صداشم شبیهش بود . هر وقت که بابا و مامانش نبودن رادیو رو میگرفت و نوار ابی و ولوم تا آخر . چقد رو مخِ داداش و آبجیش بود . "نون و پنیر و سبزی" رو خیلی دوست داشت . اون جاش که "آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه . برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه" . معلم بد و آهنگایه سیاسی و غیر سیاسی دیگه ی ابی رو هم همینطور
همیشه بابا ماماننشو متهم به این میکرد که آبجی بزرگه سوگولیتونه . پر بیراه نمیگفت
به اینجاش (تصویری) رسید به قول خودش و خونرو ترک کرد (فرار کرد) . اما زود برگشت . گشنگی دلیلش بود !
رشتش تجربی بود اما به زبان خیلی علاقه داشت
سالی که پشت کنکور بود رفت خونه ی خالَشینا و همراه پسر خالش یک سال تمام روزی بالای 10-12 ساعت درس خوند
تو کنکور درصداش تقریبا همه بالای 50-60% بودن اما تو رشته ی منحصرا زبان قبول نشد
پسر خالش 1/5 ــه اون هم درس نمیخوند اما چون سهمیه داشت ...
شاید اگه اون سال قبول میشد تو کنکور سرنوشتش خیلی عوض میشد
رفت اراک برای چند ماه تا پیش پسرخالش زندگی کنه
روزی به قول خودش اونجا 2-3 پاکت سیگار میکشید
خبرهایی که مطمئن نیست گوینده ی خبر حاکی از اینه که کلی عاشق دخترخالش شد . از اتفاقاتی که این وسط افتاد بی اطلاعم . دختر خالشم همین پارسال ازدواج کرد . وقتی داداشش این خبرو بهش داد یه کم جا خورد و بعد یه پوزخند زد . شاید از خودش میپرسید اون به چیِ من باید دلشو خوش میکرد ؟!
سال بعد همون رشترو دانشگاه آزاد قبول شد
از بابش پول میگرفت که بره دانشگاه اما ...
تو اراک معتاد هم شده بود . هشیش و اینا میکشید تفریحی
دو ترم رفت (در واقع نرفت) و بعد انصراف
تا مدتها با دوستای بدتر از خودش صب تا شب اینور و اونور پلاس بودن
تمام بدبختی های خودش و کشورش رو از آخوندا میدید . آخوندایی که به قول خودش کاری میکنن که مواد به جوونا برسه تا مبادا فکر کنن ! داداشش دست مینداختش اون روزها .
دستش کج شده بود . جیبِ فامیلارو میزد بعضی وقتا . یا حتی جیبِ بابارو . جیب داداششم میزد اما اون معمولا به روی خودش نمی آورد . داداشش بود دیگه !
به هر جون کندنی بود رفت خدمت . آموزشیش تو نیروی هوایی بابلسر بود و بگی نگی بهش سخت گذشت اما اصل خدمتش تو پایگاه هوایی اصفهان بود . تو آشپزخونش . حسابی بهشون خوش گذشته بود . وقتی برگشت کلی چاق شده بود .
خدمتش که تموم شد دوباره همون آش و همون کاسه ...
یه بار خودکشی کرد . همیشه با این کلمه بابا مامانشو تهدید میکرد . تا اینکه یه بار یه تیکه ی ضایعی به دختر همسایشون میندازه و اونم میاد یه سیلی بهش میزنه و مامانش میاد به مامان این میگه که پسرت به دختر من اینو گفته . الم شنگه ای میشه . شوهر عمه ی اسکولش که از اون نظامی های پیزوریه میاد که خیر سرش نصیحتش کنه . اینم تحویلش نمیگیره و بد و بیراه بارش میکنه . اونم میگه تو جرات خودکشی نداری و اینا . اینم نمیکنه نامردی و یه قرص برنج میده بالا . فکر نمیکرد زنده بمونه . کلی روغن پارافن میکنن تو معدش تا بالاخره خوب میشه
بعده مدتی یکی دیگه از پسر خاله هاش که تو کیش واسه خودش برو بیایی داره بهش گفت بیا پیش خودم کار کن . 2 روز موند و برگشت !
سر یه جریانی تو با یه بابایی دعواش شد و اونو دوستاش ریخت سر این و زدن دوباره دماغشو شیکوندن . دیگه گرفت و رفت دماغشو زیبایی عمل کرد . داداشش اون شب تا صب بالا سرش بیدار موند
هنوزم قیافش خیلی تابلو میزد . تا اینکه باباش به فامیلشون که یه رفیقی تو مرکز ترکِ اعتیادِ بابل داشت میگه بیان جمش کنن و ببرنش اونجا . به هر وسیله ای شده میبرنش و ...
وقتی اومد یه آدم دیگه ای شده بود ! از امام زمان میگفت و اینکه اونجا دیدتش ! اینکه چه بلایی که اونا سرشون میاوردن که حتی یه بنده خدایی رو اونقد زدن تا مرد و ... راست و دروغشو نمیدونم !
تا حالا هم تقریبا همون طور زندگی میکنه . هفته ای یکی دو روز کار میکنه تا پول سیگارشو در بیاره و خط میکشه رو دیوار تا روزی که مرگ ...
این وسط یه بار قرار بود بره سر کار تو شهرداری . خیلی شنگول بود اون روزا . سیگارو گذاشت کنار اما حتی با وجود اینکه استانداری موافقت کرده بود شورا اجازه نداد نیروی جدید بگیرن . شهردار هم مجبور شد قبول کنه . بد شانس !
داداشش اونو میدید و سرنوشتش و اینارو هیچ وقت دنبال رفیق بازی نمیرفت . فقط هر وقت کاری داشت از خونه میزد بیرون . از دود متنفر بود .
یه بار به داداشش میگفت احساس گناه میکنه چون کارهایی کرده که باعث شده داداشش اونطوری که بقیه ی جوونا زندگی میکنن نتونه زندگی کنه . داداشش بهش نگفت که خودشم احساس گناه میکنه که اگه نبود , داداش بزرگش از اول افسردگی نمیگرفتتش ! حتی با اینکه در "بودنش" خودش بی گناه بود . چون کسی ازش نپرسیده بود که میخوای باشی یا نه ؟!
خودش میگه برای همه ی این بدبختی هایی که بهشون دچار شده دلیلش اشتباهی از طرف بابا مامانش بوده که از لج اونا این کارارو کرده .
شده مصداق بارز اون آهنگ شاهین نجفی که میگه "شده بودن عینِ , یه جنازه که خیلی وقتی مُرده , اون زندگی نکرد , فقط زنده بود "
شاید خیلی آدم وحشتناکی به نظر بیاد . اما هنوز دوسش دارم . چون داداشمه ...
طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: د مثل داداش !، جواد،
ارسال در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط جی بی اچ
تبلیغات