خب دفعه قبل به اونجا رسیدیم كه آقا بهنام گفت تو روزنامه خراسان یك شنبه برو دنبال مطلبت بگرد.بسم الله الرحمن الرحیم.اولش داشتم منفجر می شدم از خوشحالی.ولی بعد گفتم من كه جز اونها نیستم پس چه طوری به اسم من چاپ می شه
؟ با خودم گفتم فعلآ بروز نده تا فردا.ولی خب.شب سر راه كه می رفتم نون بخرم به یكی از رفیقام كه تو راه دیدمش گفتم.ای خاك تو سر خرت.چرا گفتی مرتیكه.تا شب خیلی سعی كردم خودمو عادی نشون بدم.
یه پرانتز كوچیك.پیش دانشگاهی ما شبنه و پنج شنبه تعطیله و من نه پنج شنبه و نه شنب كسی از همكلاسی هام رو ندیده بودم.پس روز چاپ روزنامه مصادف شد با اولین روز مدرسه.
بگذریم.حالا بگید من شب چه كار كردم.خوابم كه نمی برد.تو موبایلم نشستم برای تك تك افرادی كه اسمشون بود نوشتم كه روزنامه خراسان امروز رو بخرید (خودم هم با لفظ بی گانه سند تو آل آشنائم ولی متنها متفاوت بود.چون مثلآ یكی معلم بود.اون یكی پسر خاله.اون یكی دوست خانوادگی و ...) ولی نفرستادم براشون. و سیو تو درافت كردم
.تا صبح 1 ساعت حد اكثر خوابم برد.صبح به مامانم گفتم می خوام زود برم روز اولی دیر نرسم و .... با ذكر نام خدا و 124000 پیغمبر رفتم بیرون
:
روزنامه فروشی اولی:
من:سلام .خراسان دارید؟
روزنامه فروش :نه.اینجا نمیاد
من (توی دلم):ای .... به ..... .
رفتم جلو تر.روزنامه فروشی بعدی:
من:خراسان دارید؟
روزنامه فروش:نیومده هنوز
من (باز هم تو دلم):
در راه مجتبی رفیق داداشم رو می بینم وسعی می كنم با حواسم و به اون بدم و از فكر روزنامه بیام بیرون:
مجتبی:سلام
من:سلام.چه طوری؟می گم این داداشم دیر نمی رسه.(آخ این اخوی ما 7 و نیم زنگش می خوره ولی 7 و 29 دقیقه از خونه می ره بیرون)
مجتبی:هر روز دیر می رسه
من:
به روزنامه فروشی بعدی رسیدیم:
من:من برم روزنامه بخرم.الان میام
دم روزنامه فروشی
من::خراسان دارید؟
روزنامه فروش:اونجائه
من (توی دلم.ولی خب از قیافم هم معلوم بود):
150 تومان دادم و گرفتم.فوری رقتم سر صفحه ورزشی.وای.زده وسط صفحه.با اندازه درشت.اسمم هم اون بالاشه.با صدای بلند نفس راحت كشیدم و دویدم سمت مجتبی.
من:مقالم چاپ شده
مجتبی:
اتوبوس اومد و سوار شدم.نوید پسر مظلوم همسایمون كه دادشم به خونش تشنس رو دیدم.زبونم بند اومده بود و تو سرمای 1 درجه بالای صفر داشتم شر شر عرق می ریختم.فقط با سر تونستم بهش سلام بود.تو اوتوبوس حال جالبی نداشتم.مردم فكر می كردند دیوونه ام.چند دقیقه بعد حمید (یكی از همكلاسیام) رو می بینم.
حمید:سلام
من:سلام
حمید:این چیه؟
من: مطلبم تو روزنامه چاپ شده
حمید:
.جدی؟
من:آره بابا.اسمم رو اون بالا ببین
خب.باز هم یه پرانتز دیگه.حمید از رفیقای یكی از نوچه های فرشید خالقی و تصورش از من در زمینه فوتبال همون پپوله
به مدرسه رسیدم.مصطفی كه بقل دستم می شینه با چند نفر از رفیقاش اونجا بود:
من:سلام
جمع:سلام (و تك تكت دست می دیم.روزنامه و كیف تو اون یكی دستمن)
قاسم:خبر مبر جدید؟
من:مقاله من
جمع:
قاسم پسر خیلی خوبیه.مومن و با اخلاق.نه غیبت می كنه.نه بحث سیاسی.خیلی هم متبسم و شوخ و شنگه.تو راه كلاس كلی ازم سوال پرسیدند و.... .به كلاس رسیدیم.موبایل رو برداشتم و اس ام اس ها رو فرستادم.جوابهای اس ام اس ها:
سعید (پسر خالم كه تو سمنان برق قدرت می خونه):چـــــــــــــــــــــــی می گی؟
ارشیا رحمتی (رفیق دبستانم كه تو كلاس زبان هم چند سال با هم بودیم):مطلب رو خوندم.خیلی عالی بود
ایمان (همكلاسیم كه زنگ اول نیومد.البته كلاسش از ما جدائه):باشه می خرم
دختر دایی كوچك:(اس ام اس رو ناقص گرفته بود و فكر كرده بود جك فرستادم و اون هم جك فرستادش)
جیبی:تو شهر ما نمیاد (من هم بهش گفتم بعدآ بهش لینك دی ال مطلب رو می دم)
حامد (همكلاسی داداشم):(این نادون + مجتبی رفته بودند تو مدرسه داداشم جار زده بودند و خلاصه ما رو كلی معروف كردند)
دختر خاله بزرگ:چشم عزیزم حتمآ(من:
)
یكی دیگه از بكس سایت كه قادر به افشای نامش نیستم:اینجا خراسان نمیاد.آهان الان می رم از سایتش پی دی اف می گیرم
و .....
زنگ تفریح خورد.من رفتم تو كلاس ایمان اینا.اون خیلی بارش نیست از این مسائل و با وجود اینكه از بقیه بچه ها به من نزدیك تره ولی خیلی فاز نداد.ظهر می رم خونه و ....:
من:السلام و علیك یا ننه.اس ام اسم رو گرفتی؟
مادر:آره.حالا بگو بینم چیه؟
من:بگیر بخون و از پسر ژورنالیساتت لذت ببر
می رم سراغ بابام:
من:سلام بابا چه طوری؟مامان بهت گفت؟
ابوی:آره.
چند دقیقه بعد هر دو روزنامه رو خوندند:
ابوی (پدرم آنتی فوتبال ترین موجود روی كره زمینه و بارها بابات اینكه شب فوتبال دیدم كتكم زده):آفرین.عالی بود.خانم خوندی اینو؟
مادر:آره
ابوی:واقعآ خاك تو سر این بچه كه از استعدادش درست استفاده نمی كنه
من (تو دلم):
ابوی:لا مصب در حد عطا بهمنش و اینا می نویسه
من (باز هم تو دلم):
ازشون اجازه گرفتم و رفتم پای كامپیوتر و از آقا بهنام تشكر كردم.
ظهر برادرم میاد.
اخوی:سلام مامان.(منو می بینه و میاد ازم تكریم كنه
.مجتبی و حامد خبر رو تو تمام مدرسشون جار زده بودند)
خلاصه روز خوبی بود.ولی بعدها اتفاقاتی در اون زمینه افتاد كه خوشم نیومد و دوست هم ندارم بگم.
این هم لینك دی ال مطلب ما:
http://www.4shared.com/file/97557463/46b2df4a/maghale_man_dar_roozname_khorasnan_by_mehdia.html
پ.ن:برای رفع ابهام بگم كه اونی كه به خاطرش برگشتمآقا بهنام نبود و مهدی مدیر سایت بود
طبقه بندی: خاطرات،
تبلیغات