بازم میخوام از خاطرات مدرسه براتون بگم
اول دبیرستان بودم
یه معلم زبان فارسی داشتیم که بسیار ساده لوح بود و بچه ها همش دست مینداختنش آدم عجیبی بود شایدم خودشو به ساده لوحی میزد گاهی شعرایی که می گفت رو تو کلاس برامون میخوند
یه روز بچه ها بدجور خواستن حالشو بگیرن
معلم اومد تو کلاس همین که برگشت تا بنویسه رو تخته یه پسره از ته کلاس یه سنگ پرت کرد که به تخته خورد معلم برگشت به بچه ها یه نگاه کرد بچه هام که تو این جور موقها بدجور هوای همدیگرو دارن کسی جیک نمی زد
برگشت تا ادامه بده که سنگ بعدی اومد خلاصه اون روز تو کلاس هرکی هر کاری دلش میخواست میکرد
البته بگما من اهل این جور کارا نیستم
زنگ خورد بچه ها رفتن پایین همین که اومدن بالا دیدن مدیر عزیز تو کلاسه
کل مدرسه مثل چی از مدیر میترسیدن 
ما قبلا" سابقه ی اذیت و آزار این معلم و داشتیم ولی هیچ وقت به مدیر چیزی نمی گفت
مدیر شروع کرد به صحبت کردن و گفت این سنگارو کی پرت کرده همه ساکت بودن مدیر گفت اگه نیاد بیرون خودم میارمش بیرون
بازم هیچ اتفاقی نیوفتاد تا این که خودش دست به کار شد
از بین این همه ادم اومد سراغ من
هی پسر بگو ببینم کی این سنگارو پرت کرده منم که عین خر تو گل گیر کرده بودم اگه بگم که تو کلاس پدرمو درمیارن اگم نگم حتما" چکرو میخورم
گفتم مرگ یه بار شیون یه بار
من چیزی ندیدم مدیر گفت تو ندیدی ها گوشم و گرفت طوری پیچش داد که احساس کردم گوشم از جا کنده شده بعدم محکم زد پس کلام داشت تکرار میکردی میگی یا نه؟ که
معلم اومدو گفت
اقای مدیر اشتباه کردین این که نبوده اون پسرست
دلم میخواست همون جا هرچی تو دهنم بهش بگم اخه ادم.... زودتر میومدی حالا که کتک خوردم اومدی
بعد مدیر اون پسر رو با چک و لقد برد بیرون از منم معذرت خواهی نکرد بی تربیت
بعد از مدرسه بچه ها کلی ازم تشکر کردن که چیزی نگفتم دیگه شده بودم مظهر شجاعت کلاس
ولی میرزید ادم فروشی کار خوبی نیست








