تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

دوباره خوابش و دیدم منه لعنتی دوباره

من هنوزعاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره

چقده خواب ، میبینی مرد دیگه بسته

بیا از عاشقی برگرد دیگه بسته

اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسته




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 25 شهریور 1388 توسط امیر حسین

نامه سرگشاده یک دختر دانشجو به خ :تو با خون وضوی جنایت می گیری وقتی که ما مرثیه می خوانیم برای فرزندان در خاک خفته ی فریدون





















تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
از کجا شروع کنم که ما را به آغاز این داستان ببرد؟
از دهه ی شصتی که تو رییس جمهورش بودی؟ ازقتل عام و تیرباران بگویم یا از اعدامهای گروهی هزاران دگراندیش، از گورهای دسته جمعی بی سنگ و بی گل، بی نام و نشان یا از خانواده هاشان که تمام آن سالها حقوقشان نادیده گرفته شد و دم نزدند که مبادا از دستشان بگیرید همان تکه زمینی را که باور داشتند عزیزشان را در بر دارد! که گرفتید و ویران کردید خاوران را، که حرمت مرده را هم نگاه نداشتید، اما ندانستید که خاوران قطعه ای زنده از پیکر زخم خورده ی تاریخ معاصر ماست که به ضرب بلدوزر نابود نمیشود. راستی یادت هست؟ تابستان ۶۷ را میگویم. حتما هست چون آنروزها هم فتوای جنون آمیز تو بود که اینچنین آذین تاریخی خونین و ننگین شد. آه! دهه ی شصت … میدانی خ! من هم متولد همان دهه هستم! یکی از نهالهایی که جای گورهای زیر و رو شده کاشتید.
هرچند در کارنامه ی پلیدت ترور میکونوس و آمیا هم هست و از خونخواری هیچ کم نگذاشته ای، اما بگذار کمی از ۷۸ بگویم! ۱۸ تیری که ماندگار شد در تاریخ مبارزات مردمی که خسته بود از شلاق استبداد و برای نخستین بار پس از ۲۰ سال زبان به اعتراض گشود و به خیابان آمد. اما باز هم کشتار و اینبار دانشجوهای میهنم
هی سید! میدانی که هنوز مدال شکنجه هایت بر تن نخبگان مملکت به یادگار مانده تا برگ دیگری بر تاریخ افتخارات خصمانه ات بیفزاید! خودت بگو از کجا دیگر بگویم که هر برگش درد است و ظلم. از غروبهای خونین اوین، از عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی که خون ایشان هم بر گردن تست یا از احمد باطبی و بهروز جاوید طهرانی، که بهترین سالهای عمرشان به گناهی ناکرده در زندانهای سیاه تو سوخت . راستی شعارهای تیر ماه ۷۸ را که یادت هست . “خ حیا کن سلطنتو رها کن” … صد رحمت به آنروزها! هنوز ته مانده حیایی بود که اشکی بریزی ولو تمساح … در این ده ساله شاگرد مکتب کدام بی آبرویی بودی که اینقدر وقیح شدی مرد! آه چه میگویم؟ تو خود استادی و اینروزها احمدی نژاد کنار دست تو دکترای وقاحت میدهد به رادانها و فیروز آبادیها

نمیدانم با تمام این احوال چه شد که باور کردیم ما هم دموکراسی شکسته بسته ای داریم و به این امید که مفسده حقیر ابلهانه از سرزمینمان رخت بربندد پای صندوقهای رای رفتیم. عجب روزهایی بود! روزهای سبز، روزهای زنده و دلخوشیهای ساده و زودگذر. تو شادی ما را برنتابیدی و ما شیادی تو رادر22 خرداد ۸۸! باز هم خون و اینبار ردپای تو عجب پررنگست.یادت هست قبلتر گفته بودم که چشمت را باز کن . ببین و بشنو پیش از آن که مجبور شوی با صدای لرزان بگویی صدای انقلاب مان را شنیدی . میدانی ! آنوقتها حتی به ذهنمان خطور نمیکرد ما کجا و انقلاب کجا! فقط رایمان را خواسته بودیم و به جستجوی اعتماد گم شده مان به خیابان آمدیم. آرام و بیصدا با دستهای برافراشته! اما باور کن خودت خواستی که بغض ما بشکند و سکوتمان فریاد شود و فریادمان خون
از این روزها هم برایت بگویم؟ شاید حافظه ی تو آنقدر ابله است که زود فراموش میکند و باز از فاصله ی شبی به صبح مبرا میشوی و با تقوا! اما نه مبرایی و نه با تقوا! مانده ای که چه؟ هیچکس ترا نمیخواهد! تنها شدی پیرمرد! ارتجاع مرگ تو نزدیک است. بترس از شعله های خشم مردم ستمکش و داغدیده ی کوچه خیابانهای شهر که دیر یا زود ترا خواهد سوزاند. بترس از سکوتی که پاسخش را با خون دادی! بترس از آن همه سیاهچال که پر شده است از بهترین فرزندان این آب و خاک! بترس از خاکی که تاب نمی آورد در آغوش کشیدن اینهمه جوانی و اینهمه زندگی را.بترس که ما بیشماریم! بیبن! ما همه سهرابیم، ما همه ندا و ترانه، همه فرزند کاوه ایم. غریو شبهنگاممان را بشنو و شهامتمان را بیبن که ستودنیت

“چنین نماندست و چنین نیز نخواهد ماند” از عظمت هخامنش تا ذلالت پهلوی، افتخار نادر و اقتدار جمشید. شاید عبرت گرفتی از جنگ ننگ آور خودخواهان تاریخ به قیمت شرف وناموس و وطن. اما نه! تو ضحاک تر از آنی که درس بگیری. تو با خون وضوی جنایت میگیری وقتی که ما مرثیه میخوانیم برای فرزندان در خاک خفته ی فریدون

گیرم تو راست میگویی و حق با تو است و ابلیس یارانت! ما خسیم و خاشاک، ما اغتشاشگریم. ما ندا را کشتیم و به دیدن چهره ی غرف در خونش چیزی به اسم وجدان نداشتیم که بیدار شود. ما مادر سهراب را داغدار کردیم و شرافتی نبود که تکانمان دهد. ما ایران را عزادار زیباترین فرزندان آفتاب کردیم و چون دلالان خون، مست از پیروزی سور عزای مردگان جوان را بر سفره نشستیم. ما اینروزها سلاحمان را به رخ مردم بی دفاع میکشیم. ما تیر میزنیم و باطوم و مهم نیست که درست پشت سرمان یکی را نقش بر زمین کرده باشیم و رد دلمه بسته ی خون باشد و فریاد و آه و ناله و بغض و کینه
باشد! تو راست میگویی! اما تو را به ایمانی که نداری و از ما هم گرفتی، تو را به شرافتی که ندیدیم داشته باشی، تو را به وجدان که آنهم برایت غریبه است، تو را به ناچیز آبروی تن ناقصت که از آن دم زدی و نداری، تو را به هر آنچه داری قسم! تو خودت باور میکنی؟

پ.ن:



طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
برچسب ها: خ حیا کن،
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط جی بی اچ
دستامو میگیری و من مثل دیوونه ها میشم ...!

پ.ن:کسی تو یاهو نبود نمیگفتم عقده ای میشدم


طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط حامد
زندان های زمان طاغوت (!) خیلی مکان های مخوفی بودند . کلی کشت و کشتار در آنها اتفاق می افتاد
اما زندان های زمان ما خیلی مکان های خوبی هستند . نه تنها کشت و کشتاری در کار نیست , بلکه زاد و و لد هم انجام میشود !



طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
برچسب ها: زندان، زاد و ولد،
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1388 توسط جی بی اچ

تو نمیدونی که صداتو گری هاتو جا گذاشتی

تو نمیدونی که هواتو نفساتو جا گذاشتی

تو رو دوست دارم و گریه..

شب و بیدارم وگریه...

یه بار نوشته هام پاک شد این دومین باریه که مینوسیم

میدونم چمه ولی گفتنش واسم سخته دلم میخواد برگردم ولی من نمیخوام یا نمیتونم مریضم اره ولی جسمم نه روحم داره میسوزه از خودم داره عذاب میکشه دارم میسوزم گرممه خیلی زیاد ولی هوا خنکه قلبم تند میزنه ولی نشستم رو صندلی پیشونیم از عرق خیسم ولی ...

آه خدایا،خدایا،خدایا،خدایا....

میدونم بد کردم میدونم زیر قولم زدم ولی من و ببین من آدمم بنده ی تو آره کاریشم نمیشه کرد چرا خدایا چرا این کارو با من میکنی من طاقتش رو ندارم این حس داره من و میشکونه داره من و آّب میکونه نمیتونم تو آینه به خودم نگاه کنم از خودم حالم بد میشه خدایا میدونم قرار نبود دیگه بهت پشت کنم و زیر قولم بزنم ولی من من طاقت مجازاتت رو ندارم میدونم که حق با تویه ولی کاش مثله دفعه های قبل میرفتی سراغ جسمم و یه بلایی سرم میاوردی من دارم میسوزم خدایا دیگه نمیتونم این امیر و تحمل کنم این بدترین عذابه آه خدا میخوای اشکم و دراری ببین الان دیشب روزای قبل من هرکاری تو بگی میکنم تا از این حس راحت شم تا دستم و دوباره بگیری تا دلم دوباره واسه خودم بشه سرزنمش کن ولی چشاتو روم نبند خدایا من طاقت مجازاتت رو ندارم به خداییت قسم ندارم بزار تا هر وقت که تو بگی گریه کنم که این کارو میکنم ولی عذاب نه خستم بخدا خستم ....

از گریه های بی دلیلم خستم از حال غریبم خستم از دل تنهام خستم از این همه درد خستم خدایا من از جهنمت نمیترسم چون این حس لعنتی تحملش از صدتا جهنمم بدتر

دیشب موقع خواب به صدای قلبم گوش کردم کاش میشد دیگه نزنه که من و حرفام و درددام و باهم دفن میشدیم که میفهمیدم خدا همه دراشو روم بسته

ولی هنوز میزنه و هنوز داره آتیشم میزنه نمیدونم که چه بلایی سرم اومده ولی میدونم خدا میخواد درد بکشم که البته حقمه بدجورم حقمه کاش چشمام خشک میشد دیگه گریه نمیکرد کاش میدونستم چطور جلوی عذابی رو که دارم میکشم بگیرم حالم بده تا الان همیشه خدا یه جوری ادبم میکرد که جسمم تحملش کنه ولی این بار مثل اینکه بدجور از دستم دلگیر شده حقم داره ولی خدایا تاکی از دیشب که این حس اومده سراغم تا الان ماله خودم نیستم

تورور دوست دارم و گریه....

شب و بیدارم و گریه....

چی بهت بگم که نشون بدم پشیمونم هان تو بگو خدایا تاکی میتونم ادامه بدم اگه درست میشم باشه ادامه بده ولی اگه درست نشدم دیگه زندگی کردن و عاشق بودن واسم مهم نیست بزار بتونم باهات کنار بیام

وقتی فکرمیکنم باورم نمیشه که چطور بودم ولی اون امیر افتضاح و مزخرف تو وجودم اروم گرفته بود ارامشی که شاید پوشالی بود ولی بود من میتونستم زندگی کنم اما الان تو عذابی هستم که تحملش واسم سخته خدایا من اگه بی ارادم اگه زیر قولم میزنم اگه سستم ولی امیرم بخدا دوست دارم نزار با این حس له بشم

اشتباهاتم زیاده ولی این حقم نیست اینی که داره سرم میاد تحملش و تو خودم نمیبینم

تورو دوست دارم و گریه...

شب و بیدارم و گریه...

یادش بخیر اون روزا که سرخوش بودم بدون درد و غم زندگی میکردم بدون عذاب و درد

ولی وقتی پام و گذاشتم تو سال 88 شروع شد گریه کردنمام شروع شد اولاش نمیدونستم چرا فقط گریه ارومم میکرد ولی کم کم دلیلاش مشخص شد کم کم پیدا کردمشون ولی هیچکدومش به سختی گریه های الانم نیست چون این بار میدونم عیب کار کجاست

کاش خدا زودتر من و ببخشه که اگه نبخشه مردو زندم فرقی واسم نداره..

ترا میخوام و دانم که هرگز***به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان سرد و روشن***من این کنج قفس مرغی اسیرم

زه پشت میله های سرد و تیره***نگاه حسرتم حیران برویت

در این فکرم که دستی پیش آید***و من ناگه گشایم پر بسویت

اما هنوزم تو هستی..............

 




طبقه بندی: هیچی، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط امیر حسین
سلام

هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !

در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !

چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !

مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله

این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه (علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد )  لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !!

الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !

به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !!‌ آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !!
آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه

رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو   خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم

داش فری پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود

اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم

این تیکه هم راست کار خودتون

دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما

من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا



طبقه بندی: دوستام، خاطرات،
برچسب ها: گندتون بزنم، رفیق ناباب،
ارسال در تاریخ یکشنبه 22 شهریور 1388 توسط حامد

اول یه تشکر خفن ازتون بکنم که نشستید این پست 8 کیلومتری رو خوندید.من خودم وقتی می بینم یه پست خیلی طولانی هستش 4 خط در میون می خونم.از جمله اون جوابیات جیبی و سید و .... .بریم که داشته باشیم قسمت دوم رو.به اینجا رسیده بودیم که داشتم یه فعل نکوهیده ای رو نسبت به خدا انجام می دادم و ...:

تا آخر زنگ هی فکر می کردم.نه به فیزیک.به اون داداش ...م.خیلی برام زور داشت که شرایط طوری شده بود که اون من رو تحقیر می کرد.اگه همچین چیزی پیش نمی اومد خدا رو شکر می کردم که به جز فیزیک باقی درسها رو قبول شدم رفت.اما شرایط به گونه ای پیش رفت که حتی بابت عدم قبولی فیزیک ازش شاکی بودم.واقعآ که خیلی مرام گذاشت خدا همونجا یه ساعقه رو سرم نفرستاد.

زنگ خورد.تو ماه بهمن ساعت 6 هوا تاریک تاریک هستش.بعد کلاس دوست نداشتم برم خونه.چون اگه می رفتم با اون حال حتمآ یه کار نافرم سر داداشم در می آوردم.می خواستم شب دیر برم خونه تا یه دلیلی برای گردن کشی و طغیان تو خونه داشته باشم.از مدرسه به سمت پایین حرکت کردم.ای کاش سید اینجا بود تا به اونایی که به تهران وارد نیستند این فواصل رو می گفت چقدر می شه.شروع کردم به پیاده رفتن ... تآتر شهر ... جمهوری ... سر سپه ... ..... و منیریه.باورش برای خودم سخت بود.رسیده بودم منیریه.خیلی راه بودش.خیلی.منیریه مرکز لوازم ورزشی تو تهران هستش.من هم که خب از قدیم به دیدن پیرهن و توپ و غیره علاقه داشتم (البته به خریدنشون نه.چون یه نمه آدم خسیسی هستم).همینطور که داشتم می دیدم چشمم به یه مغازه خورد که سی دی و کتاب می فروخت.رفتم توش گفتم آقا سی دی فوتبالی چی دارید؟یه چند تا سی دی آورد.وای ... اکثرش رو نداشتم.علاوه بر اون پول هم به اون صورت نداشتم.دو تاش رو که بیشتر خوشم اومد خریدم (فکر کنم یکیش خلاصه فینالهای لیگ قهرمانان بود.اون یکی فیلم بازی های بکام تو لیگ قهرمانان).خیلی روم باز شده بود.الآن اونقدر انرژی داشتم تا مسافت رفته + مسافت ولی عصر تا خونمون (البته این خیلی ناچیزه به نسبت راهی که رفته بودم)  رو برگردم.تو سرمای زمستون پیاده رفتن یه سربالایی طولانی کار راحتی نیست ولی من رفتم.رسیدم خونه خسته بودم.به همین خاطر نپریدم به داداشم.رفتم و یکی از سی دی ها رو گذاشتم تو دستگاه و نشستم پای تلویزیون تا ببینمش.

مادرم آمار گیر قهاری هستش و از اینکه به جای ساعت 6 و نیم ساعت نه و نیم اومده بودم خونه خیلی نگران بود و میخواست بدونه کجا بودم.با توجه به شرایط عصبانیم می دونست نمی تونه مستقیم باهام صحبت کنه و به داداشم گفته بود برو بهش نزدیک بشو و بگو اون سوء تفاهم بوده و ... و بپرس کجا بوده.من هم برای اینکه بترسونم مادرم رو به داداشم گفتم خونه یکی از بچه های سایت بودم.من یه پرانتز باید باز کنم.مادر و پدرم نسبت به اینترنت خیلی بد بین هستند و اگه من گفته بودم به داداشم پلیس برده بود من رو کلانتری و الآن با قید وصیقه یکی از رفیقام آزادم کمتر مشوش می شدند.به هر حال.از اون روز به بعد سعی کردند رفتارشون رو خیلی با من تغییر بدند و کاری نکن که من دوباره سر از مکان های بدی مثل خونه یکی از بچه های سایت در بیارم!

از لحظه گرفتن کارنامه تا زمان امتحان فیزیک 3 هفته و چند روز وقت بود.1 هفته و چند روز رو با جنگ  کل کل از دست دادم.مونده بود 2 هفته.با معلم فیزیکمون قرار گذاشتم بعد مدرسه برم تو دفتر دبیران و ازش سوالام رو بپرسم.خنده دار بود .من از فیزیک چیزی نمی دونستم و حالا باید برای رفع اشکال پیشش می رفتم.اکثر دفعاتی که پیشش رفتم بیش از یک ساعت کارم طول کشید ولی چون از لحاظ اخلاقی بچه مثبتی بودم ناراحت نمی شد و در ضمن این علاقه و یادگیری سریع من رو که می دید مشتاق تر می شد.

شد روز قبل امتحان فیزیک.برای آخرین بار رفتم پیش معلممون و اون هم آخر کار گفت قبولی با نمره خوب و موفق باشی و ... .علامت تعجب نزدم چون در اون لحظه هیچ تعجبی نکردم.من به خودم اطمینان داشتم و می دونستم قبولم.فقط یه جای کار می لنگید.من یه مبحث رو گذاشتم کنار چون ازش کم سوال اومده بود.شب فهمیدم تا سال قبل این مبحث اصلآ جز ترم 1 نبوده و امثال اضافه شده.از اون لحظه چنان تشنجی گرفتم که تو مخیله هیچکدومتون نمی گنجه.شب بد خوابیدم.صبح نشستم تو ذهنم فرمولها رو مرور کردم.دوباره یاد اون افتادم رنگم مثل گچ دیوار شد.تو راه مدرسه آیت الکرسی رو بارها و بارها خوندم.کلی لا الله الی الله گفتم.کلی ذکر های جور و واجور.رسیدم مدرسه.زود رسیده بودم.یکی از بچه ها اومد ازم پرسید این سوال چه جوریه.واااااااای.خدایا لعنت به من.از اونجا بود که نخونده بودم.گفتم نمی دونم.دوباره تشنج گرفتم.سرم رو میز گذاشتم.چند دقیقه نمی دونم خوابیدم یا نه ولی بهتر شدم.رفتم سر جلسه.سوالا رو دادند.یا خدا.اینا خیلی سخت بود.خیلی خیلی.اگه سوالا رو مثل امتحان دی داده بودند هچ استرسی نداشتم.5 تای اول رو نوشتم.خوب نوشتم.از اینجا به بعد کم کم روند گند زدنم شروع شد.طوری که تو سوالات آخر فرمولهای ابتدایی از یادم رفتند.سرتون رو درد نیارم.اینقدر خودم رو چلوندم و چنگ زدم و بالاخره به یه ضرب و زوری جمعش کردم و دادم رفت.... .ته ورقه مثل خیلیای دیگه که می نوشتند آقابه ما نمره بدید قبول بشیم به معلم التماسی نکردم.فقط نوشتم:

خدایا از غیر تو انتظار کمک ندارم.خودت شاهد باش که چیزی کم نگذاشتم.

این عین واقعیت بود.من کم نذاشته بودم از خودم و حقم قبولی بود.برای چیزی که حقمه به کسی التماس نکردم.حد اقل اگه کردم به کسی بود که ارزشش رو داشت.اگه خدا آدم رو ضایع کنه خیلی بهتره تا معلم آدم رو ضایع کنه.

از لحظه خروج از جلسه تا هفته بعد شنبه که نتایج رو می دادند رفتارم با خدا مثل رفتار بچه های دبستانی شده بود که برای گرفتن مثبت از آقا معلم کل زنگ رو دست به سینه می نشستند.نمازم رو اول وقت می خوندم.کلی با دقت و حوصله می خوندم نمازم رو.کلی ذکر گفتم.هزار تا نذر و نیاز کردم و ... .

شنبه شد.رفتم از معلممون پرسیدم چند شدم.گفت ورقه ها رو من صحیح نکردم.

همین که این رو گفت یه روزنه امید تو دلم ایجاد شد.اگه معلم رفیقم اینا صحیح کرده بود دیگه به جای قبولی باید از خدا انتظار نمره 20 رو داشتم.خیلی خوب نمره می ده.تو کل 100 و خورده ای شاگردش فقط 2 نفر رو انداخته بود.یکی از همکلاسی های رفیقم شک داشته که از 15 نمره 5 رو میاره.ولی وقتی کارنامه رو گرفته بود دیده بودش که 5 که هیچ.نمرش شده 13.یعنی برو حالشو ببر.

دو شنبه بالاخره ازش جواب گرفتم.شده بودم 12.نه کم بود و نه زیاد.تقریبآ تو ورقه همین بود حقم.خدا رو شکر.قول داده بودم بهش اگه قبول بشم تا آخر عمر دروغ نگنم و غیبت نکنم.خداییش بد قول نبودم.خیلی خودم رو اصلاح کردم.

خب دیگه.تا همینجا رو داشته باشید.بعد این دیگه فصل داستان عوض می شه و می ره تو یه خط دیگه



ارسال در تاریخ یکشنبه 22 شهریور 1388 توسط مهدی

خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا

اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.

می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.

بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .

من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...

شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟

رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....

اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).

گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی.عوضی.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)

فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم




طبقه بندی: هیچی، عمومی، روز نگار، خاطرات، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ شنبه 21 شهریور 1388 توسط مهدی
تو آخوند تی وی داشتن یه حرفی در مورد امام علی میزدن که خیلی روم تاثیر گذاشت !
گفتش یه بار یه مرد یهودی ای تو کوفه تمام اموالشو گذاشت برای فروش . که یه بابایی اومد همشو دزدید و امام علی هم چون خلیفه بود تمام شب رو گشت تا دزد رو پیدا کرد و خودش اموال رو به اون مرد یهودی برگردوند و دزد رو جلوی چشمش مجازات کرد و بعد اونقد اونجا موند تا اون مرد تمام اموالشو بفروشه

اون با یه یهودی چیکار کرد و اونوقت به اصطلاح طرفداراش با هموطن خودشون چیکار میکنن ...



برچسب ها: امام علی، یهودی، ا.ن بمیره :دی،
ارسال در تاریخ جمعه 20 شهریور 1388 توسط جی بی اچ

سلام به همه

معلوم نیست چرا کسی چرا اینجا پست نمیده

عجب شبی بود دیشب نتایج اعلام شد و تا دوی صبح داشتم به دیگران زنگ میزدم و اونا بهم زنگ میزدن

خیلی جالب بود فک کن یکی بهت زنگ میزنه یه چندسال پیش باهاش همکلاسی بوده الان میگه قبول شده کلی خوشحال میشی باهاش میگی و میخندی ولی بعدش یکی از دوستات که دومین باره کنکور داده قبول نمیشه چی میتونی بهش بگی

بگی سال بعد که وجود نداره باید بره سربازی کلا" دلداری دادنشون سخته بخصوص اینکه  باهم واسه کنکور میخوندیم سال قبل اونا قبول نشدن و من....

امسالم خیلی امیدوار بودن

یکی از دوستام خیلی جالب بود بهش زنگ زدم گفتم برو نگاه کن زود خبر بده گفت نمیتونم از موقعی که فهمیدم نتایج اعلام شده حالم خیلی بد نمیتونم سراغ کامپیوتر برم حقم داشت دفعه پیش قبول نشده بود امسالم اگه نمیشد خیلی اوضاش بهم میریخت ولی صبح بهم زنگ زد و گفت قبول شده

یکی از شاگرداولایی که تو پیش دانشگاهی باهاش همکلاسی بودم رادیولوژی قبول شد و کلی خوشحالم کرد چون واقعا" دفعه ی اول به حقش نرسیده بود

از همه بدترش خواهرم بود که خیلی زحمت کشیده بودولی قبول نشد بدبختانه منم براش نگاه کردم نمیدونستم چطور بهش بگم یه جورایی مطمئن بودم قبول میشه ولی وقتی نتایج و دیدم خودم اولین کسی بود که شوکه شدم

ولی خوب وقتی فهمیدم مهدی خودمونم قبول شده و از این به بعد باید بهش بگیم مهندس کلی پریدم هوا

راستش همون لحظه یه شکر اساسی از خدا کردم که خدایا دمت گرم که مارو پشت این سد کنکور مزخرف نگه نداشتی

 

 

 




طبقه بندی: دوستام، طنز،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 19 شهریور 1388 توسط امیر حسین
آخرین آهنگ محمدرضا شجریان (سیاسی بیده) ...



تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

Mp3-128

Download

Ogg-64

Download

پ.ن:ازتون خواهش میکنم برین آخرین آلبومشو از فروشگاهها بخرین .

پ.ن.بی ربط :
اینو جایی دیدم ...
 ابتدا شما را نادیده می گیرند،
بعد به شما می خندند،
بعد با شما مبارزه می کنند،
آنگاه شما
پیروز خواهید شد!

"گاندی"



طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
برچسب ها: شجریان، زبان آتش،
ارسال در تاریخ دوشنبه 16 شهریور 1388 توسط جی بی اچ

هر روز برایت رویایی باشد دردست نه دوردست

و عشقی باشد در دل نه در سر

و برای زندگی باشد نه روزمرگی

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1388 توسط امیر حسین

سلام رفقای عزیز میرم مثل همیشه سر وقت خالی کردن خودم از فکرای تو سرم هرچیزی که به ذهنم بیاد

گاهی فکرمیکنم که اگه این وبلاگ نبود من با این همه حرف چیکار میکردم

بعضی وقتا مثل الان حرف نمیزنی فقط مینویسی دلیلشم اصلا" مهم نیست خیل کم ولی میارزه به خیلی چیزا

اینکه یه حسی بهم میگه باید بنویسم ولی چی نمیدونم

گاهی سرم درد میگیره انگار کسی زده تو سرم با دستش با حرفاش و من و برده به عمق حسی که درکش واسم غیرممکنه دیروز بود اره صحبتاش خیلی قشنگ بود تو ذهنم مرورش میکنم

کاری نمیتونم بکنم انگار یه کسی تسخیرت کرده باشه و نتونی خودت و جمع کنی

چی شده؟

پیداش می کنم اگه بتونم بیشتر نمیدونم چی مینویسم

می روم.....اما نمیپرسم زه خویش

ره کجا؟....منزل کجا؟....مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

کین دله دیوانه را معبود کیست

 

((او)) چو در من مُرد ، ناگه هرچه  بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در  بر گرفت

 

آه ...آری....این منم اما چه سود

او که در من بود دیگر  نیست ، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

((او)) که در من بود آخر کیست؟ کیست؟

شاید بست باشه شایدم نه نمیدونم دیگه نمیدونم.......

 

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 13 شهریور 1388 توسط امیر حسین
کوچه‌ها باریک ان، دکونا بسته‌س
خونه‌ها تاریک ان، طاقا شکسته‌س

از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می‌برن کوچه به کوچه؛

×

نگا کن مرده‌ها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جون‌سپرده نمیرن،
شكل فانوسی ان، که اگه خاموش ئه،
واسه نف نیس، هنو یه عالم نف توش ئه؛

×

جماعت! من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گر چه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم.

×

کوچه‌ها باریک ان، دکونا بسته س،
خونه‌ها تاریک ان، طاقا شکسته س...



ریتمش تنفرو تو وجودت زنده میكنه نه ؟!
بعضی وقت ها خوشحالم كه میتونم از كسی متنفر باشم چون یه جسی بهم میده كه باعث میشه برای انتقام پیشرفت كنم !



طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: تنفر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور 1388 توسط حامد
امروز به این نتیجه رسیدم که اگه اینترنت نبود به احتمال زیاد من معتاد میشدم
بعد باز بیان بگن اینترنت اله و بله ...


طبقه بندی: هیچی،
برچسب ها: اینترنت، معتــــــــــــــاد،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور 1388 توسط جی بی اچ
(تعداد کل صفحات:22) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

قالب وبلاگ