دوستی !!
هر وقت من میخوام یه چیزی بنویسم از 2 حالت خارج نیست ! یا در مورد خودم و افکار آشفته و ذهن شلم شلوامه !! یا در مورد دوستام ! این بار هم میخوام در مورد دوستام بنویسم !
در مورد دوستایی که از نت پیداشون کردم اما کم کم بیشتر از هرچیزی برام ارزش پیدا کردند !!
خاطرات عجیب غریبی که داشتیم !
روزای خوب و بد !
چت های تاریخیم با اون تپه ی سنگین وزن ! به قول خودمون بابام !! انقدر دلم براش تنگ شده که ...! اون صاب مردشم که جواب بده نیست ! یه بار به طور سریالی تو یه روز 7-8 بار زیر آب همو زدیم ! انقدر خندیدم که شب خوابم نمیبرد !
مرتیکه ی پسر خاله که یه تار موی بی ارزششو با کل دنیا عوض نمیکنم
دلم برای صداش یه ذره شده !! مشکلات زندگی اجازه نمیده 4شنبه ولی امیدوارم بشنوم صداشو
یادش بخیر شب هفتم محرم ماجرایی رو برام تعریف کرد که هنوز متن چتشو میبینم میخوام سرمو بکوبم دیفال انقدر خندم میگیره !! خیلی گله


این پسره ی خوارج جی بی !! آخرش فعالیت های سیاسیش کار دستمون میده باید بریم زندون ملاقاتش
با علی بحث میکردیم قبلنا از اون بحث هایی که سر و تهش به هیچ جا نمیرسید ! البته فکر کنم آخرش قبول کرد که پویول کاپیتان بهتریه
(علی طبق معمول غلط کردم فقط جرارد
) لیورپول قهرمان بشه میخوام قیافشو ببینم !! الان دارم همراه با نوشتن آلبوم صحنه سیاوش شمس رو گوش میدم چقدر فاز میده !
به میرسیم به قسمت جذاب ماجرا دایی آرش !! آخر سال داشت میرفت زن بگیره یه خریتی کردم یه چیزی گفتم زد به سرش
الانم که سر به زیر شده داره ادامه تحصیل میده !! آخر سال بود این پسرخاله زنگ زد گفت چی گفتی به این منصرفش کردی
منم قبل این که با این داییه حرف بزنم فکر میکردم همش کشکه !! بعد عمری تونستیم عکسشو با هزار تا بدبختی ببینیم !! کلا یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به عروسی آرشه 
رسیدیم به این کچل !! خیلی حال میکنم باهاش آدم رکیه و تعارف معارف نداره ! البته یه عقیده ای داره که میگه آدمه تعارفی رو باید یه کاریش کرد که اینجا جاش نیست خواستید بعدا میگم تو یاهو
خیلی آقاست یه داداش هم داره اند سوژست
کلا یه سیلی دارم واسش واسه اون روز که دیدمش !! دلیلی هم نداره همینجوری میزنم 
داش فری
پای فری که بیاد وسط همتون برید بوق بزنید !! تقریبا تو هیچ موردی جز بارسا اتفاق نظر نداریم ولی از داداشم بیشتر دوسش دارم
آرزوش اینه که تو خرم آباد آی پاد گوش بده با شلوارک بره بیرون
قراره اومد ایران دعوتم کنه دستپخت مامانشو بخورم !! این آخرا هم یه عکس بهم داد اندش بود 
اینا همه هستند به علاوه 2 نفر دیگه !! خوب دیگه من از بچگی با دوستام و با فکر اونا و بزرگ شدم و بعضی از شما ها رو بیشتر از مامان بابام دوست دارم
این تیکه هم راست کار خودتون
دوستی گلدانی است که نشسته است در ایوان سفر
و دمیده است در او تازه گلی
چار فصلش همه سبز، کاشتی شاخه او
عطری از عاطفه در او جاری
تارش از ململ عشق
پودش از مخمل ابر
سینه اش برکه باران بلور
دامنش از شبنم پرگوهر
بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
بشکند روزی اگر ساقه ای از این گل سرخ
دل ما میشکند، دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ما
میشود پای خزان باز به کاشانه ما
من که از دست کسی ناراحت نمیشم اگه احیانا چیزی دیدین ازم دیدین ببخشید دیگه جوونی کردم و اینا !!
الان خدا میدونه میخواید تو نظرات چه سیرکی به پا کنید خدا رحم کنه !!
فعلا
برچسب ها:
گندتون بزنم ،
رفیق ناباب ،
و خدایی که بزرگ ترین است (داستان یکی سال از زندگی من.قسمت دوم) ...
اول یه تشکر خفن ازتون بکنم که نشستید این پست 8 کیلومتری رو خوندید.من خودم وقتی می بینم یه پست خیلی طولانی هستش 4 خط در میون می خونم.از جمله اون جوابیات جیبی و سید و .... .بریم که داشته باشیم قسمت دوم رو
.به اینجا رسیده بودیم که داشتم یه فعل نکوهیده ای رو نسبت به خدا انجام می دادم و ...:
تا آخر زنگ هی فکر می کردم.نه به فیزیک.به اون داداش ...م.خیلی برام زور داشت که شرایط طوری شده بود که اون من رو تحقیر می کرد.اگه همچین چیزی پیش نمی اومد خدا رو شکر می کردم که به جز فیزیک باقی درسها رو قبول شدم رفت.اما شرایط به گونه ای پیش رفت که حتی بابت عدم قبولی فیزیک ازش شاکی بودم.واقعآ که خیلی مرام گذاشت خدا همونجا یه ساعقه رو سرم نفرستاد.
زنگ خورد.تو ماه بهمن ساعت 6 هوا تاریک تاریک هستش.بعد کلاس دوست نداشتم برم خونه.چون اگه می رفتم با اون حال حتمآ یه کار نافرم سر داداشم در می آوردم.می خواستم شب دیر برم خونه تا یه دلیلی برای گردن کشی و طغیان تو خونه داشته باشم.از مدرسه به سمت پایین حرکت کردم.ای کاش سید اینجا بود تا به اونایی که به تهران وارد نیستند این فواصل رو می گفت چقدر می شه.شروع کردم به پیاده رفتن ... تآتر شهر ... جمهوری ... سر سپه ... ..... و منیریه.باورش برای خودم سخت بود.رسیده بودم منیریه.خیلی راه بودش.خیلی.منیریه مرکز لوازم ورزشی تو تهران هستش.من هم که خب از قدیم به دیدن پیرهن و توپ و غیره علاقه داشتم (البته به خریدنشون نه.چون یه نمه آدم خسیسی هستم).همینطور که داشتم می دیدم چشمم به یه مغازه خورد که سی دی و کتاب می فروخت.رفتم توش گفتم آقا سی دی فوتبالی چی دارید؟یه چند تا سی دی آورد.وای ... اکثرش رو نداشتم.علاوه بر اون پول هم به اون صورت نداشتم.دو تاش رو که بیشتر خوشم اومد خریدم (فکر کنم یکیش خلاصه فینالهای لیگ قهرمانان بود.اون یکی فیلم بازی های بکام تو لیگ قهرمانان).خیلی روم باز شده بود.الآن اونقدر انرژی داشتم تا مسافت رفته + مسافت ولی عصر تا خونمون (البته این خیلی ناچیزه به نسبت راهی که رفته بودم) رو برگردم.تو سرمای زمستون پیاده رفتن یه سربالایی طولانی کار راحتی نیست ولی من رفتم.رسیدم خونه خسته بودم.به همین خاطر نپریدم به داداشم.رفتم و یکی از سی دی ها رو گذاشتم تو دستگاه و نشستم پای تلویزیون تا ببینمش.
مادرم آمار گیر قهاری هستش و از اینکه به جای ساعت 6 و نیم ساعت نه و نیم اومده بودم خونه خیلی نگران بود و میخواست بدونه کجا بودم.با توجه به شرایط عصبانیم می دونست نمی تونه مستقیم باهام صحبت کنه و به داداشم گفته بود برو بهش نزدیک بشو و بگو اون سوء تفاهم بوده و ... و بپرس کجا بوده.من هم برای اینکه بترسونم مادرم رو به داداشم گفتم خونه یکی از بچه های سایت بودم.من یه پرانتز باید باز کنم.مادر و پدرم نسبت به اینترنت خیلی بد بین هستند و اگه من گفته بودم به داداشم پلیس برده بود من رو کلانتری و الآن با قید وصیقه یکی از رفیقام آزادم کمتر مشوش می شدند.به هر حال.از اون روز به بعد سعی کردند رفتارشون رو خیلی با من تغییر بدند و کاری نکن که من دوباره سر از مکان های بدی مثل خونه یکی از بچه های سایت در بیارم!
از لحظه گرفتن کارنامه تا زمان امتحان فیزیک 3 هفته و چند روز وقت بود.1 هفته و چند روز رو با جنگ کل کل از دست دادم.مونده بود 2 هفته.با معلم فیزیکمون قرار گذاشتم بعد مدرسه برم تو دفتر دبیران و ازش سوالام رو بپرسم.خنده دار بود .من از فیزیک چیزی نمی دونستم و حالا باید برای رفع اشکال پیشش می رفتم.اکثر دفعاتی که پیشش رفتم بیش از یک ساعت کارم طول کشید ولی چون از لحاظ اخلاقی بچه مثبتی بودم ناراحت نمی شد و در ضمن این علاقه و یادگیری سریع من رو که می دید مشتاق تر می شد.
شد روز قبل امتحان فیزیک.برای آخرین بار رفتم پیش معلممون و اون هم آخر کار گفت قبولی با نمره خوب و موفق باشی و ... .علامت تعجب نزدم چون در اون لحظه هیچ تعجبی نکردم.من به خودم اطمینان داشتم و می دونستم قبولم.فقط یه جای کار می لنگید.من یه مبحث رو گذاشتم کنار چون ازش کم سوال اومده بود.شب فهمیدم تا سال قبل این مبحث اصلآ جز ترم 1 نبوده و امثال اضافه شده.از اون لحظه چنان تشنجی گرفتم که تو مخیله هیچکدومتون نمی گنجه.شب بد خوابیدم.صبح نشستم تو ذهنم فرمولها رو مرور کردم.دوباره یاد اون افتادم رنگم مثل گچ دیوار شد.تو راه مدرسه آیت الکرسی رو بارها و بارها خوندم.کلی لا الله الی الله گفتم.کلی ذکر های جور و واجور.رسیدم مدرسه.زود رسیده بودم.یکی از بچه ها اومد ازم پرسید این سوال چه جوریه.واااااااای.خدایا لعنت به من.از اونجا بود که نخونده بودم.گفتم نمی دونم.دوباره تشنج گرفتم.سرم رو میز گذاشتم.چند دقیقه نمی دونم خوابیدم یا نه ولی بهتر شدم.رفتم سر جلسه.سوالا رو دادند.یا خدا.اینا خیلی سخت بود.خیلی خیلی.اگه سوالا رو مثل امتحان دی داده بودند هچ استرسی نداشتم.5 تای اول رو نوشتم.خوب نوشتم.از اینجا به بعد کم کم روند گند زدنم شروع شد.طوری که تو سوالات آخر فرمولهای ابتدایی از یادم رفتند.سرتون رو درد نیارم.اینقدر خودم رو چلوندم و چنگ زدم و بالاخره به یه ضرب و زوری جمعش کردم و دادم رفت.... .ته ورقه مثل خیلیای دیگه که می نوشتند آقابه ما نمره بدید قبول بشیم به معلم التماسی نکردم.فقط نوشتم:
خدایا از غیر تو انتظار کمک ندارم.خودت شاهد باش که چیزی کم نگذاشتم.
این عین واقعیت بود.من کم نذاشته بودم از خودم و حقم قبولی بود.برای چیزی که حقمه به کسی التماس نکردم.حد اقل اگه کردم به کسی بود که ارزشش رو داشت.اگه خدا آدم رو ضایع کنه خیلی بهتره تا معلم آدم رو ضایع کنه.
از لحظه خروج از جلسه تا هفته بعد شنبه که نتایج رو می دادند رفتارم با خدا مثل رفتار بچه های دبستانی شده بود که برای گرفتن مثبت از آقا معلم کل زنگ رو دست به سینه می نشستند.نمازم رو اول وقت می خوندم.کلی با دقت و حوصله می خوندم نمازم رو.کلی ذکر گفتم.هزار تا نذر و نیاز کردم و ... .
شنبه شد.رفتم از معلممون پرسیدم چند شدم.گفت ورقه ها رو من صحیح نکردم.
همین که این رو گفت یه روزنه امید تو دلم ایجاد شد.اگه معلم رفیقم اینا صحیح کرده بود دیگه به جای قبولی باید از خدا انتظار نمره 20 رو داشتم.خیلی خوب نمره می ده.تو کل 100 و خورده ای شاگردش فقط 2 نفر رو انداخته بود.یکی از همکلاسی های رفیقم شک داشته که از 15 نمره 5 رو میاره.ولی وقتی کارنامه رو گرفته بود دیده بودش که 5 که هیچ.نمرش شده 13.یعنی برو حالشو ببر.
دو شنبه بالاخره ازش جواب گرفتم.شده بودم 12.نه کم بود و نه زیاد.تقریبآ تو ورقه همین بود حقم.خدا رو شکر.قول داده بودم بهش اگه قبول بشم تا آخر عمر دروغ نگنم و غیبت نکنم.خداییش بد قول نبودم.خیلی خودم رو اصلاح کردم.
خب دیگه.تا همینجا رو داشته باشید.بعد این دیگه فصل داستان عوض می شه و می ره تو یه خط دیگه
و خدایی که بزرگ ترین است (داستان یکی سال از زندگی من.قسمت اول) ...
خب.معمولآ پستهای من در زمینه های مربوط به خودمه.دیگه شرمنده.یه وقت فکر نکنید این نوشتم تقلید سبک از بقیس.بالاخره من هم یه نمه توانایی نوشت دارم به خدا
اینی که الآن می خونید یه داستان متفاوته.خیلی متفاوت.واقعیه.همه نوع سبک سینمایی توش هست.ولی قهرمان نداره.شاید هم داره.ولی کسی براش موقع نبرد تن به تن دست نمی زنه.یعنی نبرد تن به تنی نداره که براش کف بزنن توش.نقش اولش یه آدم ممتاز از هر جهت نیست.یه فستیوال از اشتباهات و کارهای غلطه.آخر داستان هم فقط می تونه با ارفاق لقب نا موفق رو از بیننده نگیره.آخر داستان همه نمی رن سمت خونه خودشون.بلکه به هم نزدیک تر می شن.تا آخر داستان هیچ وقت نقش اول از سمت تماشاگر تشویق نمی شه.شاید توش صحنه های جذاب زیادی نباشه ولی قشنگش اینه که واقعیه.واقعی.
می دونید چیه؟خدا خیلی بزرگه.این صفت کریم واقعآ برازندشه.کسی که با من اینقدر خوب رفتار کرد ... با منی که ته ته ته ته ناسپاسی رو بهش کرده بودم (از روی نادانی) و کردم و فقط می تونم دعا کنم این صفتم رو تو آینده باهام همراه نکنه.
بذارید یه واقعیتی رو بگم.من به نسبت اون توانایی ای که داشتم ابدآ تلاش نکردم.نه فقط برای کنکور.هیچ وقت و برای هیچ چیز.دلیلش (در زمیه کنکور) هم این بود که اولآ اصلآ توانایی هام رو قبول نداشتم.دومآ دلسرد بودم.من تو بچگی رویای وکالت و نطق کردن داشتم.از اولش هم مرد حرف بودم و نه مرد عمل.یه آدمی که با حرفاش همه رو بابت کارهای غلط و نکرده های از روی حواس پرتی قانع می کرد.حالا این آدم باید بره رشته ریاضی؟بگذریم.امیر یه جا یه چیزی گفته بود که خلاصش اینه:یا به اندازه آرزوت تلاش کن وگرنه اون چیزی که می رسی بهش رو قانع باش و دوست داشته باشش و ... .
من دیر تونستم شرایط جدیدم رو دوست داشته باشم.تو چند ماه اول روزی 7-8 ساعت به کتاب نگاه می کردم.اگه ادبیاتی چیزی بود 2-3 تا از کلمه های بی مصرفش تو ذهنم می رفت.اگه ریاضی بود که .... .بابا و مامانم کامپیوتر رو جمع کرده بودند و فقط یه روز در هفته اجازه استفاده ازش رو می دادند.من هم همش دوست داشتم برم از یه سوراخی کامپیوتر و نت پیدا کنم.این اشتباه رو پدر و مادر شروع کردند و من تکمیلش کردم با حماقتم...
شد آذر.خواهشآ به این تیکه از حرفم به عنوان شوخی نگاه نکنید.خواهش می کنم.به جز یه آزمون شفاهی ادبیات که 14 شدم (البته انصافآ این رو تلاش کرده بودم براش و معلم بی پدرش بهم کم داد. ... ...) باقی نمراتم از تک تک درسها رو اگه جمع می کردیم به 10 نمی رسید.خدا خودش شاهده.اگه دروغ می گم بمیرم تا فردا صبح.تک تک آزمون های آزمایشی رو گند زدم و به لطف چند تا بچه ی درس نخون و بی استعداد که زورشون کرده بودند برای پیش دانشگاهی اومدن هیچ وقت نفر آخر نشدم تو کلاس.خدایا چه کار کنم.امتحانای ترم اول داره میاد و من هیچ غلطی نکردم.با اوضاعی که تو شروع ماه آذر داشتم فقط یه معجزه می تونست باعث قبول شدنم تو یکی دو تا درس بشه.باقی رو با معجزه هم نمی شد.به نظرتون کسی که 4 تا آزمون هندسه پشت سر هم رو صفر از 20 گرفته توی ترم چند می شه؟هان؟
رفتم به مادرم گفتم که افتضاح وضعم.قرار شد برم پیش دوست و آشناهایی که دستی به آتیش درس و دروس دارند و یه 2-3 کلمه یاد بگیرم بلکه یه 5 ما بیاریم و یه 5 دبیر بده و 10 و موقتآ خلاص تا ترم 2.فیزیک رو قربانی کردم.گفتم اسفند امتحان می دم.فعلآ بچسبم به باقی.شیمی ترم 1 با خوندن حل بود کارش.دینی و ادبیات هم شانسم توش کم نبود (البته بعدآ فهمیدم دینی با این معلمش برام درد سر سازه).ریاضیات از هر نوع رو رفتم پیش یکی از فک و فامیل.باز هم امیدی نداشتم ....
اول دی شده بود.خیلی وضعم بهتر شد.امیدوار بودم که حد اکثر 3-4 تا بمونه برای اسفند.امتحانا برام خاکستی پیش رفت تا رسید به پله آخرش یعنی فیزیک.فیزیک سالهای قبل تجربه ثابت کرده بود 11 نمره مسأله میاد.4 نمره تشریحی.تشریحی رو گذاشتم کنار و 17-18 تا فرمول مشدی حفظ ردم.رفتم سر جلسه.واااای خدا.اینا که همش تشریحه.مسأله ها هم که بارم نیست.تمام.فیزیک رو افتادم.بدون شک (هر چند از قبل پیش بینی کرده بودم ولی اگه می دونستم 11 نمره تشریحی میاد می رسوندم خودم رو).
گذشت دی و منتظر کارنامه ها بودم.اگه خوشبینانه نگاه می کردم به جز فیزیک همه رو قبول بودم.با بد بینی 2-3 تا رو قبول بودم.... اما نمی تونستم واقع بین باشم.چون از واقعیت می ترسیدم.واقع بینی های من همون بد بینین.با این حال هر روز به خدا التماس می کردم خدایا خدایا خدایا خدایا ... من رو تو تک تک درسها قبول کن (انصافآ اگه فیزیک قبول می شدم تمام نظام آفرینش خدا زیر سوال می رفت.).شد یه روز 2 شنبه.کارنامه ها رو می دادند اون روز.ما بعد از ظهر های دو شنبه کلاس دیفرانسیل داشتیم.مادرم رفت کارنامه رو بگیره.دل تو دلم نبود.ضربان قلبم رو اونایی که اون ور کلاس بودند به راحتی حس می کردند.نمی دونستم چی کار کنم.ابدآ یادم نیت دبیر اون روز چی گفت (هر چند اصلآ یادم نیست تو کل سال چی گفت).تو سرمای بهمن عرق از سر و روم بالا و پایین می رفت و دفترم رو کثیف می کرد.حس فوق العاده بدی داشتم.حال تهوع بهم دست داد.در حالی که از صبح تا اون لحظه لب به چیزی نزده بودم.دستم خورد به جیبم.اااااا.موبایل تو جیبم.وری به مادرم اس ام اس زدم و پرسیدم که چه کار کردم.هی از جواب دادن واقعی تفره می رفت.آخرش گفتم چند تا رو افتادم و گفت فقط فیزیک.رک بگم.اون لحظه حس خوبی بهم دست داد.بهتره بگم حس بدم از بین رفت.یادم نیست ازش چی پرسیدم که گفت موبایلم شارژ نداره (الآن که فکر می کنم می بینم دروغ نمی تونه گفته باشه.سر کار بود و شارژر هم نمی برد.علاوه براون هیچ وقت یادم نیست دیده باشم که موبایلش رو شارژ کرده باشه
).به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که به من اس ام اس بزنه و بگه که بهش اس ام اس نزنم چون شارژ نداره که اون کثافت بهم گفت به مامان اس ام اس نزن و حواست به درست باشه که پیام نور شهرستان قبول بشی
.عوضی
.حالم ازش به هم می خوره و اون هم با این کاراش بیشتر حالم رو به هم می زنه.خواری یعنی چی ؟یعنی یه همچین بلایی سرت بیاد.یعنی یه دختر باز لات بی سر و پا ، یه بیمار روانی پرونده دار ، یه .... (ولش کن) بیاد بهت این حرف رو بزنه اون هم به خاطر اینکه داره تو یه مدرسه تاپ تهران درس می خونه (که ازش هم اخراج شد آخر سال).می خواستم گریه کنم.سرم رو رو میز گذاشتم طوری که چشمام معلوم نباشه.هق هق نمی کردم ولی اشک از چشمم اومد.به خدایی که اینقدر مرام گذاشته بود برام و این قدر باهام خوب تا کرده بود تا تونستم بد و بیراه گفتم.خدایا ببخش این بنده رو.خدایا تو بزرگی.باور کن اگه اون حرفا رو زدم به خاطر خریتم بود.خدایا .... (نمی دونم چرا دارم گریه می کنم؟)
فعلآ نمی تونم باقی رو بنویسم.بعدآ بقیش رو تعریف می کنم
مولای درویشان...
گفتش یه بار یه مرد یهودی ای تو کوفه تمام اموالشو گذاشت برای فروش . که یه بابایی اومد همشو دزدید و امام علی هم چون خلیفه بود تمام شب رو گشت تا دزد رو پیدا کرد و خودش اموال رو به اون مرد یهودی برگردوند و دزد رو جلوی چشمش مجازات کرد و بعد اونقد اونجا موند تا اون مرد تمام اموالشو بفروشه
اون با یه یهودی چیکار کرد و اونوقت به اصطلاح طرفداراش با هموطن خودشون چیکار میکنن ...
برچسب ها:
امام علی ،
یهودی ،
ا.ن بمیره :دی ،
دیشب!
سلام به همه
معلوم نیست چرا کسی چرا اینجا پست نمیده 
عجب شبی بود دیشب نتایج اعلام شد و تا دوی صبح داشتم به دیگران زنگ میزدم و اونا بهم زنگ میزدن
خیلی جالب بود فک کن یکی بهت زنگ میزنه یه چندسال پیش باهاش همکلاسی بوده الان میگه قبول شده کلی خوشحال میشی باهاش میگی و میخندی ولی بعدش یکی از دوستات که دومین باره کنکور داده قبول نمیشه چی میتونی بهش بگی
بگی سال بعد که وجود نداره باید بره سربازی کلا" دلداری دادنشون سخته
بخصوص اینکه باهم واسه کنکور میخوندیم سال قبل اونا قبول نشدن و من....
امسالم خیلی امیدوار بودن
یکی از دوستام خیلی جالب بود بهش زنگ زدم گفتم برو نگاه کن زود خبر بده گفت نمیتونم از موقعی که فهمیدم نتایج اعلام شده حالم خیلی بد نمیتونم سراغ کامپیوتر برم حقم داشت دفعه پیش قبول نشده بود امسالم اگه نمیشد خیلی اوضاش بهم میریخت
ولی صبح بهم زنگ زد و گفت قبول شده
یکی از شاگرداولایی که تو پیش دانشگاهی باهاش همکلاسی بودم رادیولوژی قبول شد و کلی خوشحالم کرد چون واقعا" دفعه ی اول به حقش نرسیده بود
از همه بدترش خواهرم بود که خیلی زحمت کشیده بودولی قبول نشد بدبختانه منم براش نگاه کردم نمیدونستم چطور بهش بگم یه جورایی مطمئن بودم قبول میشه ولی وقتی نتایج و دیدم خودم اولین کسی بود که شوکه شدم 
ولی خوب وقتی فهمیدم مهدی خودمونم قبول شده و از این به بعد باید بهش بگیم مهندس
کلی پریدم هوا
راستش همون لحظه یه شکر اساسی از خدا کردم که خدایا دمت گرم که مارو پشت این سد کنکور مزخرف نگه نداشتی

زبان آتش

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
پ.ن.بی ربط : اینو جایی دیدم ...
ابتدا شما را نادیده می گیرند،
بعد به شما می خندند،
بعد با شما مبارزه می کنند،
آنگاه شما پیروز خواهید شد!
"گاندی"
یه دعا
هر روز برایت رویایی باشد دردست نه دوردست
و عشقی باشد در دل نه در سر
و برای زندگی باشد نه روزمرگی
گمش کردم!!
سلام رفقای عزیز میرم مثل همیشه سر وقت خالی کردن خودم از فکرای تو سرم هرچیزی که به ذهنم بیاد
گاهی فکرمیکنم که اگه این وبلاگ نبود من با این همه حرف چیکار میکردم
بعضی وقتا مثل الان حرف نمیزنی فقط مینویسی دلیلشم اصلا" مهم نیست خیل کم ولی میارزه به خیلی چیزا
اینکه یه حسی بهم میگه باید بنویسم ولی چی نمیدونم
گاهی سرم درد میگیره انگار کسی زده تو سرم با دستش با حرفاش و من و برده به عمق حسی که درکش واسم غیرممکنه دیروز بود اره صحبتاش خیلی قشنگ بود تو ذهنم مرورش میکنم
کاری نمیتونم بکنم انگار یه کسی تسخیرت کرده باشه و نتونی خودت و جمع کنی
چی شده؟
پیداش می کنم اگه بتونم بیشتر نمیدونم چی مینویسم
می روم.....اما نمیپرسم زه خویش
ره کجا؟....منزل کجا؟....مقصود چیست؟
بوسه میبخشم ولی خود غافلم
کین دله دیوانه را معبود کیست
((او)) چو در من مُرد ، ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ...آری....این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست ، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
((او)) که در من بود آخر کیست؟ کیست؟
شاید بست باشه شایدم نه نمیدونم دیگه نمیدونم.......
F*** off man...
خونهها تاریک ان، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
×
نگا کن مردهها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جونسپرده نمیرن،
شكل فانوسی ان، که اگه خاموش ئه،
واسه نف نیس، هنو یه عالم نف توش ئه؛
×
جماعت! من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گر چه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم.
×
کوچهها باریک ان، دکونا بسته س،
خونهها تاریک ان، طاقا شکسته س...
بعضی وقت ها خوشحالم كه میتونم از كسی متنفر باشم چون یه جسی بهم میده كه باعث میشه برای انتقام پیشرفت كنم !
برچسب ها:
تنفر ،
ممنون سایبر !

بعد باز بیان بگن اینترنت اله و بله ...
برچسب ها:
اینترنت ،
معتــــــــــــــاد ،
ولم کنین بابا!!
رفقا امروز اصلا" حوصله ندارم یعنی به معنای واقعی از دنده ی چپ بلند شدم
اقا عجب شبی بود دیشب
نتونستم بخوابم شب ساعت یک گفتم بگیرم بخوابم سحر بتونم پاشم ولی نمیدونم این کابوسای عجیب و غریب
چی بود که اومده بود سراغم البته الان یادم نمیاد ولی فقط یادمه که بد عذابی داشتم میکشیدم تو خواب از اونایی که همش دلت میخواد تموم بشه ولی نمیشه
بعد از سحرو این چزا رفتم بخوابم باز همون و آش و همون کاسه ولی این دفعه خوابش یادم مونده واستون تعریف میکنم
نمیدونم تو یه پارک بود جنگل بود باغ بود بالاخره درخت زیاد داشت 
داشتم راه میرفتم که یهو دیدم یه عنکبوت نه شادیم رتیل بود اندازه ی این پسره ی بنفش حامد
دنیالم داره میاد من بدو و اون بدو لامصب بهم رسید قلبم داشت از دهنم میمومد بیرون
بعد شروع کرد به گاز گرفتن من وای که چه دردی داشت اشکم داشت در میومد ولم کن اخه من کجا تو کجا 
نمیدونین این خوابا چه مصیبتین انگار واقعا" داره گازت میگیره با یه درد عجیب از خواب پریدم 
نفس نفس میزدم هنوز تو بهت همون خوابه بودم که یه بار واقعا" سراغم نیاد
ولی دیدم نه تو خونمم و یه نفس راحت کشیدم
بعدش گفتم نه دیگه نمیخوابم که اگه بخوابم بازم از این خوابا میبینم و کلی باید داد و فریاد کنم
این از دیشب
دو شب پیش نمیدونم ساعت سه بود یا چهار گوشیم رو میز کامپیوترم گذاشته بودم معمولا رو لایت میزارم که اگه ارازلی مثل شماها که کم نیستن بخوان مرد ازاری کنن نتونن
ولی اون شب یادم رفت از اونجایی که علاقه ای به زنگ ندارم گوشیم به طور طبیعی رو ویبرست اون موقع رو ویبره بود رو میز
یکی شروع کرد به زنگ زدن اولش بیخیال شدم بعد دیدم گوشی داره هی میاد نزدیک لبه ی میز گفتم لامصب قطع کن دیگه الانه که از رو میز بیوفته پایین قطع نکرد گفتم فحش میدما
قطع کن دیگه بازم قطع نکرد گفتم جون مادرت جون زنت چه میدونم قطع کن دیگه که انگار نه انگار دل و به دریازدم و رفتم گوشی رو ورداشتم تا کال رو زدم قطع کرد
حالا بگین کی بود
این پسره ی مزخرف، پیر پسر و ضایع و کچل آرش

اخه اینام شد رفیق یه عده دیوونه ی زنجیری رو دور خودم جمع کردم اسمشون و گذاشتم رفیق 
البت میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری این بلارو بارها خودم سر دیگران آوردم و چیزی که عوض داره گله نداره
خلاصه هرشب یه بلایی باید سرم بیاد دیگه
امشب رو دیگه خدا باید بخیر کنه.....
بیخیال
ملت علی و دولت عدل علی
"فرزندم آنچه را برای خبود میپسندی، برای دیگران بپسند، و آنچه را برای خود بد می داری برای دیگران نیز مپسند."
دسامبر 2006 مطابق با آذرماه 1385، تظاهرات هواداران حزبالله لبنان چندین روز تمامی امور شهر بیروت را در اعتراض به تركیب كابینه دولت و با هدف تشكیل دولت وحدت ملی و انجام انتخابات پارلمانی پیش از موعد فلج میكند. صدا و سیما، مطبوعات و خبرگزاریهای جمهوری اسلامی ایران كه این تظاهرات را به شدت میستایند و خواستههای حزبالله را تمجید كرده و آن را حق طبیعی آنها میدانند، مانور فراوانی بر این وقایع داده و آن را به نیكی نقل میكنند. این در حالی است كه رسانه به اصطلاح ملی در عین حال اقدامات ناكرده دولت به زعم خود دستنشانده فؤاد سنیوره را تقبیح كرده و با تمام قوا از ژست قدرت حزبالله لبنان جانبداری مینماید.
كمتر از سه سال بعد، كاندیداهای معترض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران تقاضایی مشابه با اقدام سید حسن نصرالله برای راهپیمایی گسترده در تهران اعلام میدارند كه دولت مهرورز و قانونمدار (!) با بیتوجهی به این حق قانونی و مصرح در اصل 27 قانون اساسی با آن مخالفت مینماید. اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود. همان صدا و سیما اجازه حضور موسوی و مسؤولین ستاد وی را برای اعلام عدم برگزاری راهپیمایی و دعوت مردم به خویشتنداری نداده و سیل عظیم مردم وارد خیابانهای شهر تهران میشوند. وقایع دیگری نیر در ادامه اتفاق میافتد؛ حكومتی كه استبداد دولت لبنان را شماتت میكرد، با اقدام علیه تظاهركنندگان، ایشان را به خاك و خون كشید و با ملتهب كردن فضا این عمل خود را تا اعلی درجه ظلم پیش برد. چگونه است كه راهپیمایی هواداران حزبالله قانونی است و جانبداری تاریخی ایشان از سید حسن نصرالله نام میگیرد ولی راهپیمایی هواداران كاندیداهای معترض، خلاف قانون و اقدام علیه امنیت ملی بوده و این جمعیت عظیم مشتی خس و خاشاكند!؟ چگونه است كه دولت وقت لبنان دولتی دستنشانده و ظالم بود، حال آنكه اهانت و جسارتی به مردم ننمود ولی دولت ایران كه از اساس غیرقانونی و كودتاگر است اما خود را دولت بهحق، قانونی و مهرورز مینامد، با وجود بیمهری به دیگران و ارتكاب وحشتناكترین ظلمهای تاریخ، همچنان دولت عدل علی و رییسش مالك اشتر علی است!؟ همان علی كه وصیت فوق را به فرزند خویش نه، كه به همه انسانهای تاریخ عنایت فرمود.
اما خوب است نمونه دیگری از تناقضات دولت عدل علی را با ملت و آیین علی از نظر بگذرانیم. همه ما جنایات نظامیان آمریكایی در ابوغریب و گوانتانامو را به خاطر داریم. گرچه عاملان آن رفتارهای غیرانسانی، بعضی محاكمه شده و برخی دیگر در شرف محاكمه گشتن میباشند، لیكن دولت ایران با تبلیغات فراوان و گسترده مقامات دولتی و ارشد آمریكا را مسؤول اصلی این جنایات دانست. در حالی كه همان تشكیلات تبلیغاتی، مسؤولیت اقدامات صورت گرفته در جهنم كهریزك را متوجه چند سرباز محدود دانسته، برخورد با ایشان را، آن هم در حد انفصال از خدمت از افتخارات نظام الهی كشور میداند، بر روی آن مانور تبلیغاتی میدهد و بالاترین مقام كشور را در حد خدای بزرگ بالا میبرد كه آنچه عیان بود را بیان نمود! این جهنم و ایران ویران محدود به كهریزك نیست كه از خلیج فارس تا خزر و از سیستان تا كردستان گسترده است و دیگر زندانهای غیرقانونی حكومت و سایر اقدامات حیوانی آن نیز وقایعی است كه كهریزك نمونه و نمادی از آن است.
از یاد نبردهایم كه پس از حادثه خونین كوی دانشگاه در تیرماه 1378 فقط یك سرباز آن هم به جرم سرقت ریشتراش یك دانشجو محكوم شد و شاید اگر در آن زمان دولت كنونی بر روی كار بود حتی چنین دادگاهی هم تشكیل نمیشد! جالب این كه بیدادگاهی كه آنقدر قدرتمند است كه كلكسیونی از اصلاحطلبان را در یك زمان و یك مكان، آنگونه گردآوری كرده و از برخی اعتراف میگیرد توان رسیدگی به تخلفاتی اینچنینی كه البته برخی از جمله محمود احمدینژاد اقدامات صورت گرفته در تیرماه 78 و 88 در كوی دانشگاه و مجتمع سبحان و ... را تلاش خادمان نظام برای جلوگیری از براندازی نرم مینامند، را ندارد.
موارد فوق یادآوری بود از گوشهیی از اقدامات حكومت بهاصطلاح دینی كه اقداماتش بر خلاف دینی كه داعیهاش را دارد در طول تاریخ حكومتهایی اینچنینی بینظیر است. مینویسیم تا در تاریخ بماند و آنگاه كه مهلت ایشان سر رسید همگان بار دیگر ایمان آورند كه "الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم" و استثنایی هم ندارد، "و لن تجد لسنت الله تبدیلا".
در حاشیه
جواد
تو جنگ به دنیا اومد
یه خواهر 1 سال بزرگتر از خودش داشت
5-6 سالش بود که داداش دار شد
تو مدرسه اوایل خیلی زرنگ بود اما افسرده میزد
یه بار به معلمش گفته بود به خاطر اینکه بابا مامانش داداش کوچیکشو و آبجی بزرگشو دوس دارن و اونو نه , اینطوری شده
تو راهنمایی و دبیرستان همه ی معلم ها و مدیرا رو کچل کرده بود . هی جیم میشد هی شیطونی میکرد
استعداد خوبی تو فوتبال داشت
تو تیم جوانان شهرش بازی میکرد و تو مسابقات کشوری یه بار نایب قهرمان شدن
چون درس نمیخوند بابا مامانش دیگه نذاشتن به فوتبالش ادامه بده
دماغش یه بار تو فوتبال شکست و بدجور انحراف پیدا کرد و به خاطر همین خیلی وقتا دوستاش دست مینداختنش
زود رفت دنبال دود چون بلد نبود نه بگه
عاشق اِبی بود . صداشم شبیهش بود . هر وقت که بابا و مامانش نبودن رادیو رو میگرفت و نوار ابی و ولوم تا آخر . چقد رو مخِ داداش و آبجیش بود . "نون و پنیر و سبزی" رو خیلی دوست داشت . اون جاش که "آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه . برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه" . معلم بد و آهنگایه سیاسی و غیر سیاسی دیگه ی ابی رو هم همینطور
همیشه بابا ماماننشو متهم به این میکرد که آبجی بزرگه سوگولیتونه . پر بیراه نمیگفت
به اینجاش (تصویری) رسید به قول خودش و خونرو ترک کرد (فرار کرد) . اما زود برگشت . گشنگی دلیلش بود !
رشتش تجربی بود اما به زبان خیلی علاقه داشت
سالی که پشت کنکور بود رفت خونه ی خالَشینا و همراه پسر خالش یک سال تمام روزی بالای 10-12 ساعت درس خوند
تو کنکور درصداش تقریبا همه بالای 50-60% بودن اما تو رشته ی منحصرا زبان قبول نشد
پسر خالش 1/5 ــه اون هم درس نمیخوند اما چون سهمیه داشت ...
شاید اگه اون سال قبول میشد تو کنکور سرنوشتش خیلی عوض میشد
رفت اراک برای چند ماه تا پیش پسرخالش زندگی کنه
روزی به قول خودش اونجا 2-3 پاکت سیگار میکشید
خبرهایی که مطمئن نیست گوینده ی خبر حاکی از اینه که کلی عاشق دخترخالش شد . از اتفاقاتی که این وسط افتاد بی اطلاعم . دختر خالشم همین پارسال ازدواج کرد . وقتی داداشش این خبرو بهش داد یه کم جا خورد و بعد یه پوزخند زد . شاید از خودش میپرسید اون به چیِ من باید دلشو خوش میکرد ؟!
سال بعد همون رشترو دانشگاه آزاد قبول شد
از بابش پول میگرفت که بره دانشگاه اما ...
تو اراک معتاد هم شده بود . هشیش و اینا میکشید تفریحی
دو ترم رفت (در واقع نرفت) و بعد انصراف
تا مدتها با دوستای بدتر از خودش صب تا شب اینور و اونور پلاس بودن
تمام بدبختی های خودش و کشورش رو از آخوندا میدید . آخوندایی که به قول خودش کاری میکنن که مواد به جوونا برسه تا مبادا فکر کنن ! داداشش دست مینداختش اون روزها .
دستش کج شده بود . جیبِ فامیلارو میزد بعضی وقتا . یا حتی جیبِ بابارو . جیب داداششم میزد اما اون معمولا به روی خودش نمی آورد . داداشش بود دیگه !
به هر جون کندنی بود رفت خدمت . آموزشیش تو نیروی هوایی بابلسر بود و بگی نگی بهش سخت گذشت اما اصل خدمتش تو پایگاه هوایی اصفهان بود . تو آشپزخونش . حسابی بهشون خوش گذشته بود . وقتی برگشت کلی چاق شده بود .
خدمتش که تموم شد دوباره همون آش و همون کاسه ...
یه بار خودکشی کرد . همیشه با این کلمه بابا مامانشو تهدید میکرد . تا اینکه یه بار یه تیکه ی ضایعی به دختر همسایشون میندازه و اونم میاد یه سیلی بهش میزنه و مامانش میاد به مامان این میگه که پسرت به دختر من اینو گفته . الم شنگه ای میشه . شوهر عمه ی اسکولش که از اون نظامی های پیزوریه میاد که خیر سرش نصیحتش کنه . اینم تحویلش نمیگیره و بد و بیراه بارش میکنه . اونم میگه تو جرات خودکشی نداری و اینا . اینم نمیکنه نامردی و یه قرص برنج میده بالا . فکر نمیکرد زنده بمونه . کلی روغن پارافن میکنن تو معدش تا بالاخره خوب میشه
بعده مدتی یکی دیگه از پسر خاله هاش که تو کیش واسه خودش برو بیایی داره بهش گفت بیا پیش خودم کار کن . 2 روز موند و برگشت !
سر یه جریانی تو با یه بابایی دعواش شد و اونو دوستاش ریخت سر این و زدن دوباره دماغشو شیکوندن . دیگه گرفت و رفت دماغشو زیبایی عمل کرد . داداشش اون شب تا صب بالا سرش بیدار موند
هنوزم قیافش خیلی تابلو میزد . تا اینکه باباش به فامیلشون که یه رفیقی تو مرکز ترکِ اعتیادِ بابل داشت میگه بیان جمش کنن و ببرنش اونجا . به هر وسیله ای شده میبرنش و ...
وقتی اومد یه آدم دیگه ای شده بود ! از امام زمان میگفت و اینکه اونجا دیدتش ! اینکه چه بلایی که اونا سرشون میاوردن که حتی یه بنده خدایی رو اونقد زدن تا مرد و ... راست و دروغشو نمیدونم !
تا حالا هم تقریبا همون طور زندگی میکنه . هفته ای یکی دو روز کار میکنه تا پول سیگارشو در بیاره و خط میکشه رو دیوار تا روزی که مرگ ...
این وسط یه بار قرار بود بره سر کار تو شهرداری . خیلی شنگول بود اون روزا . سیگارو گذاشت کنار اما حتی با وجود اینکه استانداری موافقت کرده بود شورا اجازه نداد نیروی جدید بگیرن . شهردار هم مجبور شد قبول کنه . بد شانس !
داداشش اونو میدید و سرنوشتش و اینارو هیچ وقت دنبال رفیق بازی نمیرفت . فقط هر وقت کاری داشت از خونه میزد بیرون . از دود متنفر بود .
یه بار به داداشش میگفت احساس گناه میکنه چون کارهایی کرده که باعث شده داداشش اونطوری که بقیه ی جوونا زندگی میکنن نتونه زندگی کنه . داداشش بهش نگفت که خودشم احساس گناه میکنه که اگه نبود , داداش بزرگش از اول افسردگی نمیگرفتتش ! حتی با اینکه در "بودنش" خودش بی گناه بود . چون کسی ازش نپرسیده بود که میخوای باشی یا نه ؟!
خودش میگه برای همه ی این بدبختی هایی که بهشون دچار شده دلیلش اشتباهی از طرف بابا مامانش بوده که از لج اونا این کارارو کرده .
شده مصداق بارز اون آهنگ شاهین نجفی که میگه "شده بودن عینِ , یه جنازه که خیلی وقتی مُرده , اون زندگی نکرد , فقط زنده بود "
شاید خیلی آدم وحشتناکی به نظر بیاد . اما هنوز دوسش دارم . چون داداشمه ...
برچسب ها:
د مثل داداش ! ،
جواد ،
تبلیغات 




