مادر
اتاق خالیم بی توچه سرده
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درده
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
صبوری...
وای كه چقدر این لیریك دیوونه كنندست...........
یروزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون
یه جا كه پیدام نكنی بشی واسم بلای جون
تو میدونی دستای تو سرد بدون دست من
باید كه از اینجا برم تا نبینی شكسته من
چشمای تو مونده به در با تنهاییت سر میكنی
گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر میكنی
باید برم باید برم اینجا وفا نداره
خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره
باید برم تنها بشی ابر چشات بباره
فكرنكنم كه اون دلت بی من دووم بیاره
من كه دیگه حوصله ی گذشته هامم ندارم
تو این شبا كه بی كسم بازم تورو كم ندارم
از کجا آمده ام , آمدنم بهر چه بود
تولد
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
من زاده ی شهوت شبی چركینم
در مذهب عشق ، كافری بی دینم
آثار شب زفاف كامی است پلید
خونی كه فسرده در دل خونینم
من اشك سكوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را كه برد از یادم ؟
کارو
طلوع
دستام و بگیر بزار حست كنم
بزار یادم بیاد كه هستی
اینقدر مغروری كه وقتی بهت میرسم دهنم قفل میشه این غرور دوست داشتنیت رو با هیچ چیز عوض نمیكنم
بزار با تمام وجودم حست كنم بزار وقتی میبینمت نگام پر از خواهش نباشه تا بتونم ببینمت
ولت نمیكنم دیگه نه هیچوقت میدونم كه خیلی واست كمم ولی من با تو همه چیز و دارم همه چیزو
بدون هیچ دلیلی میخوامت چون بدون تو دلیلی ندارم
واسم عزیزی حتی مهمتر از خودم اینه كه مهمه كه من از خودم بخاطرت گذشتم
احسام بهم دروغ نمیگه شاید خیلی وقتا به عقلم اعتماد نكنم ولی به احساسم نه همیشه وقتی چیزی رو حس میكنم یعنی هست یعنی دارمش پس...پس چرا نگهش ندارم
هیچوقت از دستت نمیدم میدونم كه میتونم میدونم كه میخوام كه نگهت دارم
دستام خیلی سردن چون تا الان كسی نبود تا بتونم باهاش گرم شم ، گرم از احساس بی نیازی ، گرم از نگاه پر از مهر ، گرم از لبخندهای تكرار نشدنی
دلم میخواد كه بتونم بمونم مطمئنم كه ادامه میدم اما تاكی شاید ..شاید تا بالا اومدن خورشید از بالای كوه ،چقدر طولاینه
خوب دیگه هرچی میخواستم و گفتم خیلی نزدیك به اون چیزی كه میخوام
آه ای شب دامنت را برگیر خورشید قلب من بی درنگ طلوع خواهد كرد.......
دریا
شبی کویریم ولی با تو به بارون میرسم
تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم
شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم
ساکتی اما تو چشمات غوغای نور و شبنمه
میترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه
با تو یه دنیا شادی ام
اگرچه دور و بی کسم
از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم
به مرز دریا میرسم
دریا خود خود توئی وقتی که غرق طوفات توئم
شب غرق زیبائی میشه وقنی نگاهت میکنم
...
سهم من...!
پنج شنبه ها روزای خیلی خوبی واسه نوشتن نیستن چون چون هیچی همین طوری
ولی چون از خیلی چیزا خودم و جدا كردم واسم راحت تره
من جرات خیلی از كارارو ندارم و همینم باعث میشه حسرت خیلی چیزا رو بخورم اما به قول خودم هیچ خیالی نیست چون فقط خودم و عشق است
حالام كه یه پتك تو سرم خورده همه چیز واسم عوض شده بازم باید كاری كنم كه بتونم زندگیم و جم و جور كنم
حالا این وسط چه بلایی قراره سرم بیاد و چه خونه تكونیه بزرگی قراره رابندازم خدا میدونه
بازم میگم نه میتونم یعنی نه جراتش و دارم و نه میتونم تحمل كنم ولی خیلی از حسایی رو كه داشتم دیگه ندارمشون یعنی حسشون نمیكنم شاید سرم به جایی خورده كه این طوری شدم ولی هرچی كه هست میدونم كه تهی شدم از خیلی چیزا
اینام واسه این اینجا میگم چون اینقدر بهم فشار میارن كه تو مغزم نمیگنجن و من مجبورم بریزمشون بیرون
در كوچه های خلوت پاییز دلم دیگر هیچ چیز نیست هیچ چیز هیچ شاید آن مردی كه كوچه ها را جارو كرد، بداند چرا ،اما من طوطی وار تكرار میكنم كه نمیدانم!!!!
دستهایم خالی از حس یكرنگیست من هیچ نمیدانم كه بناگاه چه شد كه دستانم از عشق تهی گشت
كاش برای لحظه ای زمین می ایستاد تا بگویمش
نیمه ی گمشده ی من كجاست؟
مهر آمد و بوی میر
نمیخوام...
گناه یه بچه 9-10 ساله چیه که باید مادرشو از دست بده ؟
تا آخرش هم باید جورشو بکشه...
تا میخواد یه ذره حالت خوب بشه گند میزنن به زندگیت
لعنت
آزادی
نقلِ این بود که باید از ورود و نشر هرگونه مجلات و کتاب ها و ... که برخلاف دین اسلام و امنیت کشور هستند جلوگیری بشه و ... و اینکه برای آزادی باید حد و مرزی قائل بشه و هرگونه آزادی که مخرب برای جوانها تشخیص داده بشه باید جلوش گرفت و اینا !
حالا یه سوالی پیش اومد برام . چه کسی این تشخیص رو میده ؟!
آخوندا ؟
اینــــــــــا ؟
اینا که تو بالا کشیدنِ تمبونشون یکی باید کمکشون کنه
دوباره خزون اومد
خوب خیلی دلم میخواست واسه شروع پاییز فصل دوست داشتنیه خودم یه مطلب بدم
دو ، سه روزی ازش گذشته ولی خوب باید میگفتم دیگه
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاك و نم و كوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای كی و گرفتی توی بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تك و تنها
خوب اینم از شعر دیگه باید حرف بزنم نمیخوام به قول علی مزخرف بگم نه چون واقعا" فصل پاییز رو دوست دارم و یه جورایی بهترین خاطراتم تو این فصله دلم میخواست كه یه چیزایی بگم
یه روز با من و یه روز بی من
شاید رسم دنیاست دیگه كاریش نمیشه كرد ولی خوب هیچوقت خاطره ها حریفه فاصله ها نمیشن نمیخوام از غم و غصه بگم ولی این ماه یه جورایی بوی غم و نم و ابر و كوچه های تنهایی رو میده
من و فراموش نكن شاید، شاید، اون طرف تر پشت اون پنجره دارم نیگات میكنم سرت رو بچرخون!!
همین....
شطرنج
این آهنگ از داریوش فوق العادست . بی نظیره ...
از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه بدوشه یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن
اونا که اول بازی توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن اون همه سربازو چیدن
ببین امروز تو بازی میون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پیش ما سنگر میگیرن
تاج وتخت شاه دیروز در قلعشون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشون تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
اون که ما رو بازی می ده ،اونه که مهره رو چیده
اون که نه شاه نه سرباز،نه سیاهه نه سفیده
از پس پرده نگاه کن...
برچسب ها:
شطرنج ،
شاه و وزیر ،
داریوش ،
اقبالی ،
پرواز
گیرم که بر سر این بام بنشسته بر کمین پرنده ای ،پرواز را علامت ممنوع می زنید ،با جوجه های نشسته در اشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید،گیرم می برید ،گیرم که می کشید،با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
...
همه چیز آمادست!!!
سلام به همه
یه تیکه شعر از محسن نامجو هستش که خیلی خوشکله میگه:
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری ای ساربان کجا میروی؟لیلای من چرا میبری؟
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا
تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود.
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمیخوانی در این غم چه حالم نمیدانی
پس از تو نمودم برای خدا، تو بلکه دلم را ببین و برو، چو طوفان سختی ز شاخه ی اشک
گل هستس ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته.
نیم ساعت پیش داشتم کل پستایی که تا حالا دادم رو میخوندم کلا من اهل شعر نوشتن نیستم ولی امروز یه خورده حالم زیاد خوب نبود گفتم این شعرو بنویسم خوب فاز میده.
امروز اومدم اینجا تا یه خورده حرف بزنم بیخود نیست بهش میگن دست نوشته چون آدم باید حرف دلشو بزنه تا یه خورده راحت شه حقیقتش ایندفعه فکر کنم دیگه واقعا از پیشتون باید برم واسه خودم که این خدا حافظی از همه ی خداحافظی ها جدی تره و سخت تره فردا قرار سری دوم خوندنمو بعد یه استراحتی 7روزه شروع کنم دیشب اتاقمو کلی آماده کردم واسه جایی که بشه توش درس خوند دیگه تصمیم خودم بود که میخواستم ادامه تحصیل بدم شاید واقعا 1سال پیش هدفم بعد از تموم شدن لیسانس این نبود شاید بخاطر اصرارهای بابا و مامانم مبنی بر ازدواج کردنم مجبور شدم این تصمیمو بگیم شاید اگه تک پسر این خونواده نبودم هچوقت اینجوری پیش نمیومد شاید..... و هزاران شاید دیگه نمیدونم حال و روزم این روزا خوش نیست اعصاب هیچ کاریو ندارم مسخرست ولی نمیدونم چرا؟!!!
نمیدونم چرا دوست دارم همه چی الان تموم بشه؟نمیدونم....!!!!! ولی شاید در آینده بدونم سرنوشتم رو خراب کردم شاید اگه به حرفشون شده بودم بهتر بود شایدم قضیه منم قضیه زگهواره تا گور دانش بجوی ادامه تحصیل واسم بهتره ولی فکر میکنم راه درستی رو انتخاب کردم شایدم نه!!!
شایدم به قول سیاوش که میگه دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر.....
ولی نیومدم اینجا که شما رو ناراحت کنم باور کنید نمیدونم چرا امروز دستم به نوشتن رفت؟
البته قصد داشتم بیام ازتون خدا حافظی کنم از همتون که بهترین رفقای دنیا هستید از همتون عذر خواهی کنم و تشکر که بدست آوردنتون خیلی سخته شمایی که از من خیلی دورید ولی.... بگذریم امیدوارم شما هم به بهترین آرزوهاتون برسید هر چند رسیدن به آرزوها خیلی سخته دیگه باید از نت خداحافظی کنم ولی از شما خداحافظی کردن سخته یعنی در واقع نمیشه ازتون خدا حافظی کرد واسه من خداحافظی کردن معنی دل کندن رو میده.
امروز تاریخ اولین پستی رو که تو اینجا دادم داشتم میدیددم واسم خیلی جالب بود زمانی که به طور جدی با همتون رفیق شدم زمانی بود که اومده بودم اینجا پس باید هممون این وبلاگو به فال نیک بگیریم ولی از یه خصوصیات پستهایی که خودم دادم و پستهایی که شما دادید خوشحال شدم و اون این بود که با حرفامون دل کسیو نشکوندیم پس امیدوارم که دل افراد رو بدست آورده باشیم که دل بدست آوردن هنره.
خب دیگه بهترین رفقای مجزی دنیا هر اومدنی رفتنی داره پس قسمت ما هم رفتنه امیدوارم که به زودی ببینمتون
فعلا
تبلیغات 

