تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
خاطرات نسل سوخته !
در جستجوی زندگی انسانی !!

یه مطلب خیلی جالب در یکی از وبلاگ ها خوندم گفتم بزارم اینجا بد نیست خیلی قشنگه البته قبلا خودم خونده بودم جایی اما ...


استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ سه شنبه 26 آبان 1388 توسط سید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ای صبح آزادی... سلام ای روشن فردا

...همیشه شروع کردن سخت بوده ولی وقتی از این مرحله بگذره همه چیز عادی میشه

درود به همگی .

همه چیز از یه دوستی ساده شروع شد کم کم فکر کردم میتونم رابطم و قوی تر کنم چند باری امتحانش کردم دیدیم نه ... میشه روش حساب کرد .بعدش شدیم دوتا دوست صمیمی که الانم تقریبا" از تمام ریز و درشت زندگیم با خبره .

... آدرس وبلاگش و بهم داد البته گفت یه وبلاگ گروهیه که نویسنده هاش هیچ وقت از نزدیک همدگه رو ندیدنو واز طریق یه فروم ورزشی باهم آشنا شدن و مابقی ماجرا ...

وقتی برای اولین بار به این آدرس اومدم.. خیلی واسم جالب بود شوخیای در حد چی که تو عمرم کسی همچین شوخیایی باهام نکرده بود( منظورم کامنت هایی بود که عضا به هم می دادن)

شاید همچین جو دوستانه ای رو با توجه به این که هیچ وقت همدیگه رو ندیده و نشناخته بودن کمتر دیده بودم .البته مهمتر از اون مطالبی بود که نویسنده ها می نوشتن ، افکار و عقایدشون خیلی واسم جالب بود.

هیچوقت فکرش ونمی کردم که بتونم تو این جمع دوستانه قرار بگیرم ولی حالا این افتخار نصیبم شده که باهاشون باشم  و امید وارم که بتونم به هدفی به این خاطر اومدم برسم .

اما خودم :

یه بار تو یه وبلاگی کل زندگیم و نوشتم ، این که کیم و از کجا اومدم و ... که داد همه در اومد . حتی پاسکال ( همون فیزیک دان معروف خودمون ) هم دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و ...مابی قصه که سر دراز داره

اما اسمم حسین و الانم دانشجوی ترم دوم پرستاریم .

گفتم هدفم : یکی از مهمترین اهدافی که باعث شد من به این جمع یام رو به حامد عزیز گفتم که جا داره ازش تشکر کنم و واقعا" هم نمی دونم چه جوری باید ازش تشکر کنم و همچنین از دوست خوبم امیر حسین عزیز .همون دوستی که اول مطلبم درموردش گفتم .

هدف :

هدف سختیه که سختیشم به خاطر یه صفت نمی دونم خوب یا بد آدماست .غرور ، تنفر یا ... واقعا" نمیدونم.

هیچ وقت ارتباط برقرار کردن منوط به حرف زدن و نوشتن و این جور چیزا نمی شه .گاهی وقتا نگاه آدما ، رفتارشون ، عکس العمل هاشون حتی حرف نزدن ها و سکوتشون با آدم حرف میزنه .کاش واسه یه بارم که شده اطرافمون و بهتر ببینیم شاید یکی داره باهامون حرف میزنه . سخته ... واقعا" سخته .

.

.

به قول نویسنده مورد علاقم تو وبلا گ سید امیر حسین عزیز ( آقا سید خودمون )      می نویسم و فقط می نویسم . خیلی دوست دارم با بعقیه دوستان هم آشنا بشم البته ذکر خیرشون رو از امیر حسین شندم علی و حامد و ارش آقا سیدو ماهماتا و فربد و مهدی و مسعود و امیر حسین عزیز .و امید وارم که این دوستی همیشه موندگار باشه .

می بخشید اولین مطلبم بود، یه خورده طولانی شد.

با سپاس.                             




طبقه بندی: منبر !، عمومی، دوستام،
ارسال در تاریخ دوشنبه 25 آبان 1388 توسط حسین (آزمایشی)

حرفامو میخواستم با شعر بزنم ولی بیخیال همین جوری دلم میخواست یه چیزایی بگم فقط تو سرم قوطه ورن میخوام مثل همیشه بپرن یبرون

زندگی داره  میره جلو شاید بخوام شاید نه ولی چه فرقی میكونه وقتی محكوم به زندگی هستیم؟!!

حالامثلا" چی میشه اگه یه نمه آروم تر بری

اه بزار یطور دیگه بگم نه نمیشه كلا" حرفام معنی ندارن خودمم میدونم ولی چه میشه كرد این طور نگارش و دوست دارم یه نوشته ی بی هدف فقط واسه یه ذهن مریض ، فقط واسه نوشتن یه هذیونه مزخرف ولی دوسش دارم اره همین طور نوشتن و دوست دارم آخه بهم ارامش میده

دل من راست راستی دیوونه شده البته خیلی وقته این طوری بود اصلا" نمیدونم میخوام چی بگم  ولی موضوع داشتن همیشه خوب نیست اصلا" كه چی مگه من چی باید بگم

اصلا" چرا باید بگم  مگه واسه كسی اهمیتی داره! داشته باشه یا نداشته باشه مهم اینه كه .....هیچی ولش كن مهم بودن گاهی ارزشی نداره  آره گاهی وقتا فقط باید دست بزاری رو دلت ببینی میزنه بعد به خودت بگی زندگی كن چون زنده ای دوسش دارم زندگیمو میگم ولی نه همیشه! چون یه نمه ریخته بهم البته همینم نباشه كه یه نواخت میشد

پی اسم تو میگشتم ته یه فنجون خالی

دنباله یه طرح تازه یه توهم خیالی 

اره شاید خیالی ولی شایدم نه هرچی كه هست چیكار كنم یا چكار میتونم بكنم  گریمم دیگه نمیاد خسته شدم از گریم كاره دیگه نیست تا ارومم كنه؟!! بسته واسم تكراری شده تا كی گریه مگه مردم گریه میكنه!!

اه بابا چی بگم خو همیشه به اینجا كه میرسه مغزم دیگه چیزی نداره ولی دستم میره رو كیبورد الكی الكی مگه هذیون گفتنم دلیل نمیخواد من تب دارم اره یه تب خیلی بالا واسه همین دارم هذیون میگم  مگه چیه خوب منم مریض میشم دیگه قراره همیشه خوب باشم مگه من آدم نیستم؟

اره اصلا" سرم درد میكنه واسه نوشتن واسه گوش دادن یه اهنگ خوشكل كه دارم گوش میدم واسه دلم اره خوب آخ دلم چقدر راحت حسش میكنم بابا بیخال چه اهمیتی داره كه چی حس میكنی وقتی ....بیخیال

بزار بگم بازم ولی چی بگم دیگه  دستامم بهم میگمنمزخرف ننویس ولی دلم نمیخواد تمومش كنم تازه داره به جاهای خوبش میرسه ولی دستام جلمو میگیره  خوب چرا بزارین بگم دیگه مگه همیشه باید به حرف شما گوش كنم!

میخوام از تو بگم

بسته!!!

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 24 آبان 1388 توسط امیر حسین

http://wp.li.ru/natura/nature_277.jpg

آه ، ای زیباترین  كوچه های رسیدن دانم روزی خواهد رسید كه دستانم  درختان را لمس خواهد كرد

آنگاه آغوشم را میگشایم شاید بازهم نسیم بر من  بوزد و بتوانم طلوع را حس كنم

ای درختان سبزپوش كمی آهسته تر  میخواهم لمستان كنم شاید  فردا دیر باشد

آهسته تر!!

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط امیر حسین
انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان: حیوانات

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد
حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما
حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما
گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول
میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه عمه زهرا
اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش
آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته
یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت;
برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌
گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان
گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر
پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که
ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را
برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت
می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان
را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده .
ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا
بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها
را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار
بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد
بودیم چه غلطی باید میکردیم.



طبقه بندی: یه لحظه فکر، طنز،
برچسب ها: یچه، انشا، حیوانات، اسب، الاغ، خروس، کرم، محمود، کرگدن، دایناسور، بزمجه،
ارسال در تاریخ دوشنبه 18 آبان 1388 توسط جی بی اچ
امروز صب داشتم دس دس میکردم که ساعت 9 شه که برم دانشگا . تی وی رو روشن کردم . شبکه ی دو . یه برنامه ای که اسمشو دقیقا نمیدونم . فک کنم قبلا اسمش با شبنم بود . مهمان برنامه کامران دانشجو . وزیر علوم و تحقیقاتِ دولت ملعون ...
بحث ستاره دار شدن پیش اومد و یه سری چرت و پرت گفت
بحثو به اون سمت کشوند که کسایی که ستاره دار شدن قصد بر اندازی دارن و هیچ نظامی تو جهان اینو بر نمیتابه و اینا . گفت وقتی یه عده ی قلیلی (گفت از 1000 دانشجو مثلا 30-40 تا !)دانشجو وسط امتحان میان ورق از زیر دست دانشجوهای دیگه میکشن و امتحان رو بهم میزنن باید ستاره دار شن و این حرکت تو هیچ نظامی مورد قبول نیست . کاملا غیر اخلاقیه و دور از شعوره و ...
مجری یه سوال کرد که به نظرم نظر واقعیش بود اما بعد به هر وسیله ای که نمیدونم اشاره ی تهیه کننده یا هرچی بود ماس مالی کرد حرفشو
گفت آقای دانشجو قبل از انقلاب شما تو ایران دانشجو بودید ؟ دانشجو گفت نه خیر . من همه ی دوره ی آموزش عالی مو تو اروپا گذروندم (نا گفته نماند که اخراجش کردن از دانشگاه به قول خودش به دلیل اینکه تو جریان سلمان رشدی عقیده داشت حق با امام (!) خمینیه که اونو محکوم به اعدام دونست !)
مجری گفت من تو اون دوره دانشجو بودم . تو اون دوره هم خیلی از کسایی که امروز تو ایران مقام های بسیار بالایی دارن و مثلا وزیر و وکیلن تو اون زمانی که من دانشجو بودم برای مبارزه با رژیم دقیقا همین کارو میکردن ...
میدونید جواب دانشجو چی بود ؟! گفت اصلا رژیم طاقوت چه ربطی به این جمهوری اسلامی (یه جمهوری اسلامی میگفت 10 تا جمهوری اسلامی از دهنش بیرون می اومد !) داره . اون حکومت طاقوت بود و اصلا از حمایت مردم برخوردار نبود . ولی به حول و قوه ی الهی تو انتخابات اخیر دیدیم که 85% مردم رای دادن و این مهر تاییدی میزنه که مردم به نظامشون علاقه دارن و اینا
خودم کردم که لعنت بر خودم باد ....



طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
دنبالک ها: دانشجوی قلابی،
ارسال در تاریخ شنبه 16 آبان 1388 توسط جی بی اچ
همیشه برای همه چیز یه سری حد و مرزهایی وجود داره اما حماقت تنها چیزیه که حد و مرز نداره . اینو شنیدین لابد . این جمله یه جورایی کلیشه ایه . چون واقعا بعضی وقتا (هر 10000 سال یکبار ممکنه ) به مواردی برخورد کنیم که اون حد و مرزهایی که در نقطه ای نزدیک بی نهایت قرار دارند رو هم میشکونن
و اینکه چقد ما خوشبخیتم که تو اون 9000 و خورده ای سالی که از دیدن چنین پدیده ی شگرفی بی نصیب بودن زندگی نمیکردیم ...
بله بله ! درست حدس زدید . همین ا.ن رو میگم
دو جمله فقط میتونه نشون بده که چرا من اینارو در موردش گفتم ...
  1. احمدی نژاد: من دوره‌های مختلف سازندگی کشور را بررسی کرده ام اما برهه کنونی در تاریخ ایران بی‌نظیر است !
  2.  نخبه کسی است که از فرصت‌ها به بهترین شکل ممکن استفاده کند !
... و دیگر هیچ



طبقه بندی: سیاسی - اجتماعی،
برچسب ها: حماقت، محمو از کورش هم بیشتر خدمت کرد، بر منکرش هم لعنت، دلشون خوشه این بابا، من و این همه خوشبختی محاله محاله ...، جنبش سبز، 13 آبان را سبز کنید، یه حقارت، توهم، حس کمال !،
ارسال در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388 توسط جی بی اچ

همیشه وقتی مخوام یه مطلب بدم عنوانش و بعد از نوشتنش انتخاب میكنم

ولی اینبار اول عنوان و نوشتم

امروز ،دیروز،همیشه چقدر روزا دیر میگذرن ، چقدر این دل لعنتی  میتونه صبر كنه

همه چیز درست میشه میدونم كاش دلش برحم بیاد و زودتر من و نجات بده

كاش میشد زمان و برد جلو چقدر این عقربه ها آروم راه میرن  چقدر خورشید دیر جاشو به ماه میده

یعنی ممكنه گذشتن از من خیلی راحت باشه؟نمیدونم!!  نه من خوشبخت ترین مرد رو زمینم

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست ....آری .....اوست

((آة،ای شاهزاده،ای محبوب رؤیایی

نیمه شبها خواب می دیدم كه می آیی))

زیر لب چون كودكی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیك در پایان این ره....قصر پرنور است))

 




طبقه بندی: هیچی، یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388 توسط امیر حسین

توی صحنه ی غریب زندگی

هممون در نقش یه بازیگریم

باهیمم تو بازیای روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

انگاری شروع یه نمایشه

كاشكی از دنیای و این خاطره ها

سهممون تموم خوبیا بسه

توی پشته صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی  میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست از تمام  قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور كه باشه میگذره

من و تو مسافریم تو این روزا

مثل خورشید تو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتك

همیشه از صبح تا شب قایم مشیم

واسه پنهون كردن گریه هامون

روی قلب و روحمون خط میكشیم

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ جمعه 8 آبان 1388 توسط امیر حسین

وقتی پیشت بودم خیلی دلم باز شد ، خیلی امیدوارم کردی ، اما قدرتو ندونستم و خیلی راحت از دستت دادم ، اما الان دارم حسرت اون لحظه ها رو می خورم .

راستی انسان چقدر راحت چیزا رو از دست میده و بعد چه بد حسرت اون چیزا رو می خوره ...

اما از همینجا به پاس اون همه کمکی که بهم کردی و امیدی که بهم دادی فقط می گم دوست دارم و تولدتم به جهان تبریک می گم.


طبقه بندی: یه لحظه فکر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط سید

اینقدر سنگینم و دلم پره كه حتی صدتا كاغذ و قلم  واسم كمه

آخ كه چقدر تو برزخ بودن سخته اونم واسه  یه مدت طولانی

ولی خوشحالم از اینكه تجربه نشدم

من از تجربه بودن متنفرم از اینكه با دیگری مقایسه بشم از اینكه با بودن یكی بهتر از من مثل ....بندازنم تو سطل زباله

اره از این خوشحالم كه میتونم خودم و اثبات كنم با اعتمادی كه به خودم دارم مطمئنم كه میتونم شك ندار به خودم

اما اما اما.....

 شایدم حقم باشه كه تو این برزخ بمونم چون نتونستم كور شم نتونستم  لال باشم نتونستم ولی تقصیر خودم نبود همه چی یهو شد هیچوقت نمیتونم درست پیش بینی كنم

میدونستم یه روز همه چیز رو سرم هوار میشه و راهم معلوم میشه میدونستم كور نمیتونم بمونم چون نمیخوام كه بمونم ولی این حق من نبود من خیلی  راحت خودم و باختم ولی شاید خیلی .....

اخه مگه من چی كم داشتم هان؟!!! 

چرا كسی دوسم نداره چرا همه بهم به چشم یه رهگذر نگاه میكنن چرا

مگه من چه گناهی كردم كه باید این طوری تنبیه بشم

دلم پره ولی كسی كنارم نیست كه باهاش حرف بزنم چرا همه چی دوباره بهم ریخت

مگه من چی میخواستم

جز اینكه میخواستم اون امیر ناامید قبل نباشم !جز اینكه دلم میخواست آیندم و تقسیم كنم  چرا هیچكس كنارم نیست  تا سرم و روشونش بزارم فقط خودمم فقط خودم چرا هان امیر مگه من چطوریم؟!!!

چرا نمیشه از هیچ چیزی مطمئن شد چرا  وقتی تو بهترین لحظات زندگیت هستی همیشه باید با سر بخوری زمین اونم طوری كه نتونی پاشی

خانه خراب تو شدم بسوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای كوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز زندگی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهعمت

تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت

نفسم دیگه بالا نمیاد خیلی سنگین دلم چون  نتونستم اون طور كه میخوام باشم ولی خوب باید برم جلو چون فقط  همین یه راه رو دارم  پس میرم تا خودم و ثابت كنم ته دلم یه حس خوبی بهم میگه كه میتونم ولی كاش مطمئن میشدم كاش رهگذر نباشم كاش فقط تجربه نشم كاش دلم و دوباره نشكنه چون دیگه نمیدونم چه بلایی سرم میاد یه بار این اتفاق واسم افتاد كه یاد آوردنشم آزارم میده اما خوب احتمالش هست چرا باید  این طوری میشد یعنی من اینقدر كم ارزش بودم یعنی بهترین نبودم یعنی چشمام هیچی نمیگفتن اره میدونم كور بودم ولی بخدا چشای كورمم به هیچ كس دروغ نمیگن

بی تو تو این شبای من گریم دیگه درنمیاد

حرف غم انگیزه دلم جز تو كسی رو نمیخواد

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره

دیو سیاه غصه ها توی كدوم شب میگیره

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه

وقتی كه قلب پاك تو هیچی ازم نمیدونه

خیلی داره طولانی میشه ولی حرفم باید بزنم یه بارم گفته بودم كه این وبلاگ بهترین كاغذیه كه میتونم هرچی بخوام توش بگم یكم آروم شم میخندم ولی واسه چیزای پوچ چون باید بخندم چون نشون بدم كه چیزیم نیست ولی تو تنهاییم به هیچ چیزی جز غصه هام فكر نمیكنم

دیگه نمیدونم چیكار كنم اینم آخریش

این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا  غصه و بی وفاییه

جرم تمموشن فقط لذت اشناییه

این روزا توی هر قفس یكی دوتا قناریه

شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه ی هر عاشقی چند قطره بارونه  غمه

این روزا راز بچه ها بازیه چرخ و فلكه

قلبای مثل  دریامون پر از خراش و تركه

این روزا عادت دلا مرگ و بهوونه كردنه

كار چشای ادما دل رو دیوونه كردنه

این روزا كاره رویامون از پونه خونه ساختنه

نشونه ی پروانگی  زندگیارو باختنه

این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه

رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

این روزا فرش كوچه ها  تو حسرت یه عابره

هرجا یكی منتظره ورود یه مسافره

این روزا هیچ مسافری برنمیگرده به خونه

چشمای خسته تا ابد به در بسته میمونه

این روزا غصه ها همش غصه  ی دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نمونده

این روزا درد ادما فقط غم بی كسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

آه خدای من كمكم كن.....................

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط امیر حسین

امشب به سرم زد از شعرای قدیمی شادمهر از اون شیش و هشتیاش یه دونش و گوش بدم یاده گذشته كنم

گفتم واستون لیریكش و بزارم

بگو از كجا آوردی!!

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه 

بگو از كجا اوردی اون چشای مثل گربه

تو كه دل مارو بردی صدتا مثل ما شمردی

اینهمه ناز و عشوه بگو از كجا اوردی

تو  كه دست مارو خوندی  مارو سره كار نشوندی

دلمارو هم سوزوندی مارو ته خط رنسودی

بگو از كجا اوردی

تو كه با ما كار نداری كاری جز فرار نداری

خاك زیر پاتیم اما  سر سازگار نداری

تو كه با ما یار نبودی كشتی مارو با حسودی

دلت و به ما ندادی اما دل مارو  بردی

بگو از كجا اوردی اون دوتا چشم وحشی

نزر اون چشای مستت یه بوسه باید ببخشی

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه

بگو از كجا اودری اون چشای مثل گربه

خداییش خود شادمهرم وقتی یاد این اهنگش میوفته سرزخ و سفید میشه احتمالا"

تغییر چقدر چیز خوبیه گاهی وقتا

 




طبقه بندی: هیچی، خاطرات،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط امیر حسین
اوون ...
یادش بخیر چه خاطراتی با این پسر داشتیم
همه چیز از اینجا شروع شد . اوون اوون اوون گللللللل , چه گلی میزنه این پسره ...





کم کم ازش خوشم اومد و کم کم به تیمی رسیدم به اسم لیورپول ...
تمام زندگیم شد اوون ! البته واقعا اوایل فقط دنبال بازی اوون بودم . بازیکنای دیگه خیلی برام مهم نبودن . هر چند این ذهنیت خیلی دووم نیاورد
تقریبا بهترین بازیکن تیم رویایی ای بود که 5 جام برامون آورد


5 تا جام تو یه فصل . حداقل برای لیورپوله 20 سال اخیر این اتفاق باور نکردنی بود حتی با وجود اینکه بعضی حسودها اسمشونو جام های میکی ماوس گذاشتن . هیچوقت برای ما مهم نبود اونا چی میگن ...
...
پایان همون فصل اتفاقی رو برامون رقم زدی که حتی تو اون تاریخ بی نظیرمون هم برای هیچ بازیکنمون اتفاق نیفتاده بود .

البته این به هیچ وجه به این معنی نبود که تو بهترین بازیکن تاریخمون بودی ....
چند سال گذشت و بعد از اومدن رافا , اینکه میدونستیم یه مربی بزرگ شده مربیمون و چشم امیدمون به تو بود و جرارد ی که روز به روز داشت فوق العاده تر میشد اما تو گذاشتی و رفتی ....

آخه لعنتی تو رئال میخواستی به چی برسی ؟
اگه میدونستی اشک چند نفر تو جهان رو جاری کردی
میدونم خیلی برات دردناکه از وقتی که از لیورپول رفتی هیچ جامی نبردی . هیچ جامی . شاید حداقل اگه یک سال دیگه تو آنفیلد میموندی میتونستی این افتخار رو داشته باشی که با استیوی دو تایی جام رو بالا ببرین . تو مایه های یوفای 2001 . اما خودت مسیر اشتباه رو انتخاب کردی ...
حتی وقتی به رئال رفتی هنوزم دوسِت داشتم . دوست داشتم گل بزنی . وقتی گل میزدی خوشحال میشدم اما کم کم به این نتیجه رسیدم که باید فراموشت کنم . بی تفاوت بودم بهت تا همین چند ماه پیشو اون روزی که با بهت عکستو دیدم که با شال منچستر عکس انداختی...

به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردم که ازت خوشم میومد . تو هیچوقت هیچوت هیچوقت هیچوقت هیچوت هیچوقت لیورپولی نبودی .
ممنونم ازت که باعث شدی لیورپولی شم اما حالا ازت متنفرم

راستی دقت کردی که وقتی تو لیورپول بودی چقد قیافت دوست داشتنی تر بود ؟



برچسب ها: اوون، لیورپول، رافا،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط جی بی اچ
یه جمله ی معروف هست که حتما شنیدید حتی اگه ندونید سید جمال الدین اسد آبادی اون رو گفته . گفته اسلام رو در ایران دیدم و مسلمانی رو در غرب !
این جمله خیلی حرفه . حرفیه که دیگه یه آخوندِ شجاع مثل اون پیدا نمیشه که تو این عصر بزنه . نیست که همه چی دستشونه و این اعتراف خیلی براشون گرون تموم میشه ... هرچند کروبی نشون داد که این که فکر میکردیم نسلِ آخوند شجاع منقرض شده اشتباه بود !
حالا ; فیلم Prison Break رو حتما دیدید یا می بینید یا حداقل خبر دارید جریانش چی به چی ه . اگه نمیدونید تعریف میکنم شمای کلی این فیلم رو . جریان برادریه که به جرم کشتن برادر معاون رئیس جمهور به زندان افتاده و قراره اعدام شه که برادرش وقتی میفهمه برادرش مرتکب قتل نشده برای آزاد کردن برادرش میره و ...
صراحتا تو این فیلم نشون داده میشه که سیاست مدارهای آمریکایی از اون بالا تا پایین و همه ی اف بی آی و ... تو کثافت دارن دست و پا میزنن و معاون رئیس جمهور به خاطر این که خرج انتخاباتشو در بیاره برادرشو یه جایی قایم میکنه و به یه بنده خدایی که پدرش سالها براشون کار میکرده و حالا نمیکنه این تهمت رو میزنن و طوری صحنه سازی میکنن که اون این کارو کرده و ...
بگذریم . برای هر کسی که تو یه کشور پر از خفقانی زندگی میکنه این سوال پیش میاد که چطور کسی میتونه سریال به این پرخرجی رو تو کشوری درست کنه و از شبکه های معروف پخش کنه و دولتی که تو فیلم بارها و بارها بهش توهین میشه کاری نمیکنه ؟
تو کشور ما برای آلبوم موسیقی که سیاسی نیست و فقط آقایون ازش خوششون نمیاد مجوز صادر نمیشه و تو ینگه ی دنیا ...
فقط میشه آه کشید

حالا داشته باشین مسلمانی ما چی میگه :
حتی به نظرم بعید نیست این حرفا و این به هیئت دولت آوردن زن ها و اون خواست راه دادن زنها به ورزشگاهه یه جریان از پیش تعیین شده برای موج سواری بود اما این حرفایی که این یارو (مکارم) زده رو هیچ عقل سلیم و حتی نا سلیمی قبول نمیکنه جز 4 تا احمقِ عقب افتاده مثه خودش ...



طبقه بندی: یه لحظه فکر، سیاسی - اجتماعی، منبر !،
برچسب ها: فرار از زندان، مایکل، لینکولن بارُز، تی بگ، اسد آبادی، ینگه،
ارسال در تاریخ سه شنبه 28 مهر 1388 توسط جی بی اچ

نزار كه سفره ی دلت پیش غریبه وا بشه

این بغض نشكسته باید سهم خود خدا بشه

پا به دنیای فرشته ها بزار ، دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو كه بوی  آسمون میدی ،گمشدن تو زندگی مصیبته

آخرین نشونه ی رسیدنی ،كه واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمله ستاره ها بزار ولی همسایه ی آسمون میشی

من كورم یعنی واقعا" كور شدم؟!!!

هیچكس نمیتونه من ومجبور به كاری كنه حتی خودم! فقط همین رو میدونم كه دلم بهم دروغ نمیگه

ولی چشمام چندروزی دارن  كور میشن اره دیگه نمیخوان ببینن كه چه چیزیایی داره اطرافشون میگذره

خسته شدم از این همه دوگانگی و نگاه واقعا" با خودم نمیتونم رو راست باشم همین میشه كه دلم میخواد كور باشم

نمیدونم چكار كنم واقعا" توی برزخی افتادم كه نمیدونم كدوم ور درسته اصلا" این همه مدت درست بودم؟!!

كاش از اولش میدونستم چی میخوام ولی حیف!

چرا اینقدر شك میكنم به همه چیز شاید چون هنوز تصمیم نگرفتم

اره  شاید نمیدونم چی رو دوست دارم وچی رو نه

ولی خوب دیگه دارم كور میشم شاید اگه چیزی رو نبینم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم فقط میدونم داره یه بلایی سرم میاد ولی كی و كجاش رو اصلا" نمیدونم

میدونم یه روزی همه چی رو سرم آوار میشه ولی شاید بعد اون روز زندگی راحت تر شه شاید بعد یه زلزله ی 10 ریشتر راه زندگیم و ببینم

شاید اینقدر دیوار دلم كوتاهه كه هركسی میتونه راحت توش سرك بكشه

شاید!!شاید!!شاید!!

اگه یكی همین شایدار و ازم بگیره همه چیز حل میشد

وقتی كورباشی دیگه هیچ غمی نداری ، فقط خودت رو میبینی ، دیگه نگاهی نداری دیگه چشمی نداری دیگه  تاثیری نداری ،میتونی لمس كنی چی میگم؟!!

فقط یه چیز و بدونه شاید و اما و اگر میدونم اونم اینه كه

 به خودم نمیتونم دروغ بگم  باید چیزایی رو كه دوست دارم بدست بیارم

این دوست داشتنه كه مهمه اگه لمسش نكرده بودم میتونستم راحتر بگم ولی هیچوقت دیگه لمسش نكردم خودمم میدونم ولی نمیدونم چی پیش میاد و چی میشه اصلا" چی میخوام

من هنگیدم بابا بیخیال!!!

 




طبقه بندی: هیچی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط امیر حسین
(تعداد کل صفحات:22) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

قالب وبلاگ