دوشنبه 18 آبان 1388

وقتی نمیتوان هیچ حرفی برای گفتن داشت ...

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،طنز ،

انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان: حیوانات

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد
حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما
حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما
گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول
میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه عمه زهرا
اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش
آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته
یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت;
برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌
گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان
گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر
پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که
ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را
برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت
می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان
را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده .
ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا
بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها
را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار
بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد
بودیم چه غلطی باید میکردیم.


برچسب ها: یچه ، انشا ، حیوانات ، اسب ، الاغ ، خروس ، کرم ، محمود ، کرگدن ، دایناسور ، بزمجه ،

شنبه 16 آبان 1388

خود کرده را تدبیر نیست !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

امروز صب داشتم دس دس میکردم که ساعت 9 شه که برم دانشگا . تی وی رو روشن کردم . شبکه ی دو . یه برنامه ای که اسمشو دقیقا نمیدونم . فک کنم قبلا اسمش با شبنم بود . مهمان برنامه کامران دانشجو . وزیر علوم و تحقیقاتِ دولت ملعون ...
بحث ستاره دار شدن پیش اومد و یه سری چرت و پرت گفت
بحثو به اون سمت کشوند که کسایی که ستاره دار شدن قصد بر اندازی دارن و هیچ نظامی تو جهان اینو بر نمیتابه و اینا . گفت وقتی یه عده ی قلیلی (گفت از 1000 دانشجو مثلا 30-40 تا !)دانشجو وسط امتحان میان ورق از زیر دست دانشجوهای دیگه میکشن و امتحان رو بهم میزنن باید ستاره دار شن و این حرکت تو هیچ نظامی مورد قبول نیست . کاملا غیر اخلاقیه و دور از شعوره و ...
مجری یه سوال کرد که به نظرم نظر واقعیش بود اما بعد به هر وسیله ای که نمیدونم اشاره ی تهیه کننده یا هرچی بود ماس مالی کرد حرفشو
گفت آقای دانشجو قبل از انقلاب شما تو ایران دانشجو بودید ؟ دانشجو گفت نه خیر . من همه ی دوره ی آموزش عالی مو تو اروپا گذروندم (نا گفته نماند که اخراجش کردن از دانشگاه به قول خودش به دلیل اینکه تو جریان سلمان رشدی عقیده داشت حق با امام (!) خمینیه که اونو محکوم به اعدام دونست !)
مجری گفت من تو اون دوره دانشجو بودم . تو اون دوره هم خیلی از کسایی که امروز تو ایران مقام های بسیار بالایی دارن و مثلا وزیر و وکیلن تو اون زمانی که من دانشجو بودم برای مبارزه با رژیم دقیقا همین کارو میکردن ...
میدونید جواب دانشجو چی بود ؟! گفت اصلا رژیم طاقوت چه ربطی به این جمهوری اسلامی (یه جمهوری اسلامی میگفت 10 تا جمهوری اسلامی از دهنش بیرون می اومد !) داره . اون حکومت طاقوت بود و اصلا از حمایت مردم برخوردار نبود . ولی به حول و قوه ی الهی تو انتخابات اخیر دیدیم که 85% مردم رای دادن و این مهر تاییدی میزنه که مردم به نظامشون علاقه دارن و اینا
خودم کردم که لعنت بر خودم باد ....


دنبالک ها: دانشجوی قلابی ،

یکشنبه 10 آبان 1388

سادیسم !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

همیشه برای همه چیز یه سری حد و مرزهایی وجود داره اما حماقت تنها چیزیه که حد و مرز نداره . اینو شنیدین لابد . این جمله یه جورایی کلیشه ایه . چون واقعا بعضی وقتا (هر 10000 سال یکبار ممکنه ) به مواردی برخورد کنیم که اون حد و مرزهایی که در نقطه ای نزدیک بی نهایت قرار دارند رو هم میشکونن
و اینکه چقد ما خوشبخیتم که تو اون 9000 و خورده ای سالی که از دیدن چنین پدیده ی شگرفی بی نصیب بودن زندگی نمیکردیم ...
بله بله ! درست حدس زدید . همین ا.ن رو میگم
دو جمله فقط میتونه نشون بده که چرا من اینارو در موردش گفتم ...
  1. احمدی نژاد: من دوره‌های مختلف سازندگی کشور را بررسی کرده ام اما برهه کنونی در تاریخ ایران بی‌نظیر است !
  2.  نخبه کسی است که از فرصت‌ها به بهترین شکل ممکن استفاده کند !
... و دیگر هیچ


برچسب ها: حماقت ، محمو از کورش هم بیشتر خدمت کرد ، بر منکرش هم لعنت ، دلشون خوشه این بابا ، من و این همه خوشبختی محاله محاله ... ، جنبش سبز ، 13 آبان را سبز کنید ، یه حقارت ، توهم ، حس کمال ! ،

یکشنبه 10 آبان 1388

خودش بود!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،

همیشه وقتی مخوام یه مطلب بدم عنوانش و بعد از نوشتنش انتخاب میكنم

ولی اینبار اول عنوان و نوشتم

امروز ،دیروز،همیشه چقدر روزا دیر میگذرن ، چقدر این دل لعنتی  میتونه صبر كنه

همه چیز درست میشه میدونم كاش دلش برحم بیاد و زودتر من و نجات بده

كاش میشد زمان و برد جلو چقدر این عقربه ها آروم راه میرن  چقدر خورشید دیر جاشو به ماه میده

یعنی ممكنه گذشتن از من خیلی راحت باشه؟نمیدونم!!  نه من خوشبخت ترین مرد رو زمینم

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست ....آری .....اوست

((آة،ای شاهزاده،ای محبوب رؤیایی

نیمه شبها خواب می دیدم كه می آیی))

زیر لب چون كودكی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیك در پایان این ره....قصر پرنور است))

 


جمعه 8 آبان 1388

اسیر

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

توی صحنه ی غریب زندگی

هممون در نقش یه بازیگریم

باهیمم تو بازیای روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

انگاری شروع یه نمایشه

كاشكی از دنیای و این خاطره ها

سهممون تموم خوبیا بسه

توی پشته صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی  میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست از تمام  قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور كه باشه میگذره

من و تو مسافریم تو این روزا

مثل خورشید تو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتك

همیشه از صبح تا شب قایم مشیم

واسه پنهون كردن گریه هامون

روی قلب و روحمون خط میكشیم

 


پنجشنبه 7 آبان 1388

انسان بی وفا

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،


وقتی پیشت بودم خیلی دلم باز شد ، خیلی امیدوارم کردی ، اما قدرتو ندونستم و خیلی راحت از دستت دادم ، اما الان دارم حسرت اون لحظه ها رو می خورم .

راستی انسان چقدر راحت چیزا رو از دست میده و بعد چه بد حسرت اون چیزا رو می خوره ...

اما از همینجا به پاس اون همه کمکی که بهم کردی و امیدی که بهم دادی فقط می گم دوست دارم و تولدتم به جهان تبریک می گم.


سه شنبه 5 آبان 1388

دستام و بگیر

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

اینقدر سنگینم و دلم پره كه حتی صدتا كاغذ و قلم  واسم كمه

آخ كه چقدر تو برزخ بودن سخته اونم واسه  یه مدت طولانی

ولی خوشحالم از اینكه تجربه نشدم

من از تجربه بودن متنفرم از اینكه با دیگری مقایسه بشم از اینكه با بودن یكی بهتر از من مثل ....بندازنم تو سطل زباله

اره از این خوشحالم كه میتونم خودم و اثبات كنم با اعتمادی كه به خودم دارم مطمئنم كه میتونم شك ندار به خودم

اما اما اما.....

 شایدم حقم باشه كه تو این برزخ بمونم چون نتونستم كور شم نتونستم  لال باشم نتونستم ولی تقصیر خودم نبود همه چی یهو شد هیچوقت نمیتونم درست پیش بینی كنم

میدونستم یه روز همه چیز رو سرم هوار میشه و راهم معلوم میشه میدونستم كور نمیتونم بمونم چون نمیخوام كه بمونم ولی این حق من نبود من خیلی  راحت خودم و باختم ولی شاید خیلی .....

اخه مگه من چی كم داشتم هان؟!!! 

چرا كسی دوسم نداره چرا همه بهم به چشم یه رهگذر نگاه میكنن چرا

مگه من چه گناهی كردم كه باید این طوری تنبیه بشم

دلم پره ولی كسی كنارم نیست كه باهاش حرف بزنم چرا همه چی دوباره بهم ریخت

مگه من چی میخواستم

جز اینكه میخواستم اون امیر ناامید قبل نباشم !جز اینكه دلم میخواست آیندم و تقسیم كنم  چرا هیچكس كنارم نیست  تا سرم و روشونش بزارم فقط خودمم فقط خودم چرا هان امیر مگه من چطوریم؟!!!

چرا نمیشه از هیچ چیزی مطمئن شد چرا  وقتی تو بهترین لحظات زندگیت هستی همیشه باید با سر بخوری زمین اونم طوری كه نتونی پاشی

خانه خراب تو شدم بسوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای كوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز زندگی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهعمت

تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت

نفسم دیگه بالا نمیاد خیلی سنگین دلم چون  نتونستم اون طور كه میخوام باشم ولی خوب باید برم جلو چون فقط  همین یه راه رو دارم  پس میرم تا خودم و ثابت كنم ته دلم یه حس خوبی بهم میگه كه میتونم ولی كاش مطمئن میشدم كاش رهگذر نباشم كاش فقط تجربه نشم كاش دلم و دوباره نشكنه چون دیگه نمیدونم چه بلایی سرم میاد یه بار این اتفاق واسم افتاد كه یاد آوردنشم آزارم میده اما خوب احتمالش هست چرا باید  این طوری میشد یعنی من اینقدر كم ارزش بودم یعنی بهترین نبودم یعنی چشمام هیچی نمیگفتن اره میدونم كور بودم ولی بخدا چشای كورمم به هیچ كس دروغ نمیگن

بی تو تو این شبای من گریم دیگه درنمیاد

حرف غم انگیزه دلم جز تو كسی رو نمیخواد

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره

دیو سیاه غصه ها توی كدوم شب میگیره

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه

وقتی كه قلب پاك تو هیچی ازم نمیدونه

خیلی داره طولانی میشه ولی حرفم باید بزنم یه بارم گفته بودم كه این وبلاگ بهترین كاغذیه كه میتونم هرچی بخوام توش بگم یكم آروم شم میخندم ولی واسه چیزای پوچ چون باید بخندم چون نشون بدم كه چیزیم نیست ولی تو تنهاییم به هیچ چیزی جز غصه هام فكر نمیكنم

دیگه نمیدونم چیكار كنم اینم آخریش

این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا  غصه و بی وفاییه

جرم تمموشن فقط لذت اشناییه

این روزا توی هر قفس یكی دوتا قناریه

شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه ی هر عاشقی چند قطره بارونه  غمه

این روزا راز بچه ها بازیه چرخ و فلكه

قلبای مثل  دریامون پر از خراش و تركه

این روزا عادت دلا مرگ و بهوونه كردنه

كار چشای ادما دل رو دیوونه كردنه

این روزا كاره رویامون از پونه خونه ساختنه

نشونه ی پروانگی  زندگیارو باختنه

این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه

رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

این روزا فرش كوچه ها  تو حسرت یه عابره

هرجا یكی منتظره ورود یه مسافره

این روزا هیچ مسافری برنمیگرده به خونه

چشمای خسته تا ابد به در بسته میمونه

این روزا غصه ها همش غصه  ی دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نمونده

این روزا درد ادما فقط غم بی كسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

آه خدای من كمكم كن.....................

 


یکشنبه 3 آبان 1388

بگو از كجا آوردی!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،خاطرات ،

امشب به سرم زد از شعرای قدیمی شادمهر از اون شیش و هشتیاش یه دونش و گوش بدم یاده گذشته كنم

گفتم واستون لیریكش و بزارم

بگو از كجا آوردی!!

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه 

بگو از كجا اوردی اون چشای مثل گربه

تو كه دل مارو بردی صدتا مثل ما شمردی

اینهمه ناز و عشوه بگو از كجا اوردی

تو  كه دست مارو خوندی  مارو سره كار نشوندی

دلمارو هم سوزوندی مارو ته خط رنسودی

بگو از كجا اوردی

تو كه با ما كار نداری كاری جز فرار نداری

خاك زیر پاتیم اما  سر سازگار نداری

تو كه با ما یار نبودی كشتی مارو با حسودی

دلت و به ما ندادی اما دل مارو  بردی

بگو از كجا اوردی اون دوتا چشم وحشی

نزر اون چشای مستت یه بوسه باید ببخشی

وا كه جای دل تو سینت انگار كه سنگ و سربه

بگو از كجا اودری اون چشای مثل گربه

خداییش خود شادمهرم وقتی یاد این اهنگش میوفته سرزخ و سفید میشه احتمالا"

تغییر چقدر چیز خوبیه گاهی وقتا

 


یکشنبه 3 آبان 1388

اوون

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    

اوون ...
یادش بخیر چه خاطراتی با این پسر داشتیم
همه چیز از اینجا شروع شد . اوون اوون اوون گللللللل , چه گلی میزنه این پسره ...





کم کم ازش خوشم اومد و کم کم به تیمی رسیدم به اسم لیورپول ...
تمام زندگیم شد اوون ! البته واقعا اوایل فقط دنبال بازی اوون بودم . بازیکنای دیگه خیلی برام مهم نبودن . هر چند این ذهنیت خیلی دووم نیاورد
تقریبا بهترین بازیکن تیم رویایی ای بود که 5 جام برامون آورد


5 تا جام تو یه فصل . حداقل برای لیورپوله 20 سال اخیر این اتفاق باور نکردنی بود حتی با وجود اینکه بعضی حسودها اسمشونو جام های میکی ماوس گذاشتن . هیچوقت برای ما مهم نبود اونا چی میگن ...
...
پایان همون فصل اتفاقی رو برامون رقم زدی که حتی تو اون تاریخ بی نظیرمون هم برای هیچ بازیکنمون اتفاق نیفتاده بود .

البته این به هیچ وجه به این معنی نبود که تو بهترین بازیکن تاریخمون بودی ....
چند سال گذشت و بعد از اومدن رافا , اینکه میدونستیم یه مربی بزرگ شده مربیمون و چشم امیدمون به تو بود و جرارد ی که روز به روز داشت فوق العاده تر میشد اما تو گذاشتی و رفتی ....

آخه لعنتی تو رئال میخواستی به چی برسی ؟
اگه میدونستی اشک چند نفر تو جهان رو جاری کردی
میدونم خیلی برات دردناکه از وقتی که از لیورپول رفتی هیچ جامی نبردی . هیچ جامی . شاید حداقل اگه یک سال دیگه تو آنفیلد میموندی میتونستی این افتخار رو داشته باشی که با استیوی دو تایی جام رو بالا ببرین . تو مایه های یوفای 2001 . اما خودت مسیر اشتباه رو انتخاب کردی ...
حتی وقتی به رئال رفتی هنوزم دوسِت داشتم . دوست داشتم گل بزنی . وقتی گل میزدی خوشحال میشدم اما کم کم به این نتیجه رسیدم که باید فراموشت کنم . بی تفاوت بودم بهت تا همین چند ماه پیشو اون روزی که با بهت عکستو دیدم که با شال منچستر عکس انداختی...

به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردم که ازت خوشم میومد . تو هیچوقت هیچوت هیچوقت هیچوقت هیچوت هیچوقت لیورپولی نبودی .
ممنونم ازت که باعث شدی لیورپولی شم اما حالا ازت متنفرم

راستی دقت کردی که وقتی تو لیورپول بودی چقد قیافت دوست داشتنی تر بود ؟


برچسب ها: اوون ، لیورپول ، رافا ،

سه شنبه 28 مهر 1388

اسلام ما و مسلمانی آنها !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،سیاسی - اجتماعی ،منبر ! ،

یه جمله ی معروف هست که حتما شنیدید حتی اگه ندونید سید جمال الدین اسد آبادی اون رو گفته . گفته اسلام رو در ایران دیدم و مسلمانی رو در غرب !
این جمله خیلی حرفه . حرفیه که دیگه یه آخوندِ شجاع مثل اون پیدا نمیشه که تو این عصر بزنه . نیست که همه چی دستشونه و این اعتراف خیلی براشون گرون تموم میشه ... هرچند کروبی نشون داد که این که فکر میکردیم نسلِ آخوند شجاع منقرض شده اشتباه بود !
حالا ; فیلم Prison Break رو حتما دیدید یا می بینید یا حداقل خبر دارید جریانش چی به چی ه . اگه نمیدونید تعریف میکنم شمای کلی این فیلم رو . جریان برادریه که به جرم کشتن برادر معاون رئیس جمهور به زندان افتاده و قراره اعدام شه که برادرش وقتی میفهمه برادرش مرتکب قتل نشده برای آزاد کردن برادرش میره و ...
صراحتا تو این فیلم نشون داده میشه که سیاست مدارهای آمریکایی از اون بالا تا پایین و همه ی اف بی آی و ... تو کثافت دارن دست و پا میزنن و معاون رئیس جمهور به خاطر این که خرج انتخاباتشو در بیاره برادرشو یه جایی قایم میکنه و به یه بنده خدایی که پدرش سالها براشون کار میکرده و حالا نمیکنه این تهمت رو میزنن و طوری صحنه سازی میکنن که اون این کارو کرده و ...
بگذریم . برای هر کسی که تو یه کشور پر از خفقانی زندگی میکنه این سوال پیش میاد که چطور کسی میتونه سریال به این پرخرجی رو تو کشوری درست کنه و از شبکه های معروف پخش کنه و دولتی که تو فیلم بارها و بارها بهش توهین میشه کاری نمیکنه ؟
تو کشور ما برای آلبوم موسیقی که سیاسی نیست و فقط آقایون ازش خوششون نمیاد مجوز صادر نمیشه و تو ینگه ی دنیا ...
فقط میشه آه کشید

حالا داشته باشین مسلمانی ما چی میگه :
حتی به نظرم بعید نیست این حرفا و این به هیئت دولت آوردن زن ها و اون خواست راه دادن زنها به ورزشگاهه یه جریان از پیش تعیین شده برای موج سواری بود اما این حرفایی که این یارو (مکارم) زده رو هیچ عقل سلیم و حتی نا سلیمی قبول نمیکنه جز 4 تا احمقِ عقب افتاده مثه خودش ...


برچسب ها: فرار از زندان ، مایکل ، لینکولن بارُز ، تی بگ ، اسد آبادی ، ینگه ،

دوشنبه 27 مهر 1388

من كورم؟!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

نزار كه سفره ی دلت پیش غریبه وا بشه

این بغض نشكسته باید سهم خود خدا بشه

پا به دنیای فرشته ها بزار ، دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو كه بوی  آسمون میدی ،گمشدن تو زندگی مصیبته

آخرین نشونه ی رسیدنی ،كه واسه همیشه بی نشون میشی

پا رو مخمله ستاره ها بزار ولی همسایه ی آسمون میشی

من كورم یعنی واقعا" كور شدم؟!!!

هیچكس نمیتونه من ومجبور به كاری كنه حتی خودم! فقط همین رو میدونم كه دلم بهم دروغ نمیگه

ولی چشمام چندروزی دارن  كور میشن اره دیگه نمیخوان ببینن كه چه چیزیایی داره اطرافشون میگذره

خسته شدم از این همه دوگانگی و نگاه واقعا" با خودم نمیتونم رو راست باشم همین میشه كه دلم میخواد كور باشم

نمیدونم چكار كنم واقعا" توی برزخی افتادم كه نمیدونم كدوم ور درسته اصلا" این همه مدت درست بودم؟!!

كاش از اولش میدونستم چی میخوام ولی حیف!

چرا اینقدر شك میكنم به همه چیز شاید چون هنوز تصمیم نگرفتم

اره  شاید نمیدونم چی رو دوست دارم وچی رو نه

ولی خوب دیگه دارم كور میشم شاید اگه چیزی رو نبینم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم فقط میدونم داره یه بلایی سرم میاد ولی كی و كجاش رو اصلا" نمیدونم

میدونم یه روزی همه چی رو سرم آوار میشه ولی شاید بعد اون روز زندگی راحت تر شه شاید بعد یه زلزله ی 10 ریشتر راه زندگیم و ببینم

شاید اینقدر دیوار دلم كوتاهه كه هركسی میتونه راحت توش سرك بكشه

شاید!!شاید!!شاید!!

اگه یكی همین شایدار و ازم بگیره همه چیز حل میشد

وقتی كورباشی دیگه هیچ غمی نداری ، فقط خودت رو میبینی ، دیگه نگاهی نداری دیگه چشمی نداری دیگه  تاثیری نداری ،میتونی لمس كنی چی میگم؟!!

فقط یه چیز و بدونه شاید و اما و اگر میدونم اونم اینه كه

 به خودم نمیتونم دروغ بگم  باید چیزایی رو كه دوست دارم بدست بیارم

این دوست داشتنه كه مهمه اگه لمسش نكرده بودم میتونستم راحتر بگم ولی هیچوقت دیگه لمسش نكردم خودمم میدونم ولی نمیدونم چی پیش میاد و چی میشه اصلا" چی میخوام

من هنگیدم بابا بیخیال!!!

 


جمعه 24 مهر 1388

دنیا،داره مكافات!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :خاطرات ،یه لحظه فکر ،دوستام ،

در این درگه كه گه گه كُه كَه و كَه كُه شود ناگه

مشو غره به امروزت كه از فردا نیی آگه

عجب مثل باحالیه خداییش این و من به معنای واقعی لمسش كردم

اقا ما با خونواده و یه چنتا از رفقا هر پنجشنبه میریم سالن فوتبال بعدش خوب بساط كری خوندن همیشه براست

حمل بر خودستایی نباشه ولی خوب بازیم بد نیست معمولا" نوسانم كمه

گفتم به امین (معرف حظور هست كه) یه نمه گیر بدم آخه هفته ی پیش  پاش پیچیده بود و یه نمه مصدوم بود شروع كردم به گیر دادن كه تو نمیتونی بدوئیی نمیتونی  بازی كنی و در حد كاپیتانی نیست و اینا

رفتیم  سراغ بازی  و تو زمین من و امین همیشه باهمیم دیگه بازی شروع شد و من رفتم جلو كه مثل همیشه گل بزنم یه توپ خوب بهم رسید كه متاسفانه پای چپم به پای راستم گفت(......سانسور شد) و از دو متری دروازه توپ رو زدم بیرون خوب فعلا" اب از آب تكون نخورد

بازی ادامه داشت فكرمیكم 3-3 مساوی بودیم كه اینبار یه پاس واسم اومد رو دروازه خالی ولی به توپ نریسدم و توپ رفت اوت این بارم بچه ها فقط گفتن اشكال نداره دفعه ی بعد (البته از ته قلبشون بی  خبرم)

این  دفعه دیگه شاهكار بود تیم عقب بود دقایق اخرم بود كه دوستان یه پاس بهم دادن كه  نتونستم استپشم كنم و توپ از زیر پام رد شد و داور سوت و زد كه دیگه صدای همه درومد ......

منم واقعا" اعتمادبنفسم ته كشیده بود و حقم با اونا بود چیزی بهشون نگفتم

ولی خوب نتیجه ی اخلاقی میگیرم كه  همون مثل اول هیچوقت نباید مغرور شد كه از دماغت میكشن بیرون

تا حالا نشده بود دوست داشته باشم یه بازی زودتر تموم شه

عجب روز مزخرفی بودا!!....

 


چهارشنبه 22 مهر 1388

پست رمز دار : یادآورى براى خودم !

   نوشته شده توسط: حامد    

این پست رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این پست را وارد کنید.


سه شنبه 21 مهر 1388

خیلی بیشتر از یک لحظه فکر ! (کتاب قانون)

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

به نام خدا

امروز بعد مدتها رفتم سینما البته  کلا اهل سینما رفتن نیستم چون فیلم هایی که تو ایران ساخته میشه از نظر معنایی ارزش 1 ساعت و نیم خرج کردن هم نداره چه برسه 3000 تومان ( سه شنبه ها 1500 تومان ) پول دادن که هیچی! بگذریم ...

امروز فیلمی دیدم که اینقدر منو توی فکر فرو برد، اینقدر به منو در رابطه با رفتارام به فکر وا داشت که شاید اگر 80 سال دیگه هر روز پای منبر 500 تا آخوند درجه 1 (و البته واقعا آخوند !!! نه اکثرشون !!! ) میشستم شاید اینطوری به فکر فرو نمی رفتم و شاید اینطوری مسیر زندگی منو (شاید !) تغیر نده !

نمی خوام زیاد وارد جزئیات شم ولی فقط امروز با این فیلم فهمیدم که قصر هایی که خیلی از ما به قول خودمون مسلمونا برای خودمون تو بهشت ساختیم رو باید درشو گل بگیریم ، امروز فهمیدم که ضربه ای که ما مسلمونا به دینمون داریم می زنیم (+حکومت به اصطلاح اسلامیمون) ضربه ایه که حتی کفار صدر اسلام بهش نزدند !

امروز با دیدن این فیلم یادیه حکایتی افتادم : میگن یه آخوندی آخر عمرش بود افسردگی گرفته بود و همش تو خودش بود ، اطرافیانش بردنش پیش دکتر و دکتر گفت که این افردگی حاد گرفته و اگر اینطوری پیش بره قبل از مرگش دچار دیوانگی میشه اگر می خواین دیوانه نشه ببرینش یه جایی دور از مردم آخر عمرش رو بگذرونه ! میگن این آخوند یه روز بعد نماز صبح شروع می کنه به گریه و زاری اطرافیانش می گن این دیوانه شد رفت ازش می پرسند چته چرا گریه می کنی ! بر می گرده میگه الان با خودم دارم فکر می کنم که فردا که من مردم اگر خدا بهم بگه چرا مردم رو مسیحی و یهودی و کافر کردی چی جوابشو بدم ! میگن دیوانه شدی مگه تو آخوند اسلامی و مبلغ اسلام چرا خدا باید ازت این سوال رو بپرسه ! میگه من آخوند و مبلغ این دین بودم اما چیز هایی که نباید به این مردم یاد دادم تا جایی که اگر یه کافر یا مسیحی بره توی یه مغازه یه مسلمون جنس بخره جنس کمتر بهش میده با قیمت بیشتر ، اگر یه کافر بره تو مغازه یه مسلمون خیاطی پارچه کم بهش میده ، لباسشو بد می دوزه و منت هم سرش می زاره و اونا رو از دین اسلام فراری میدن! من 70 سال مسیحی و کافر می کردم مردم رو نه مسلمون!
بگذریم ...

این فیلم امروز همین مسلمونی ما رو به رخمون می کشید ، فیلم رو تعریف نمی کنم که کسانی که طالبند برن و ببینند و بی مزه نشه براشون اما این فیلم نشون می داد که چطور دین برای خودمون ساختیم ، چطور حتی به یک دستورشم عمل نمی کنیم و تازه افتخار هم می کنیم دینداریم .
به من نوعی نشون داد این فیلم که غیبت می کنم ، تهمت می زنم ، قهر می کنم ، دل میشکنم ، نماز صبحم هر روز قضاست و ... اونقت با خودم می گم آهان خب من با پای چپ می رم دستشویی ، خیر سرم روز های شهادت که میشه نمی گم برای ریا اما لباس مشکی تنم می کنم ، کلکسیون انگشتر های دهها هزار تومانی رو هم توی خونم جمع کردم دیگه من با این همه دین جام طبقه هفت بهشت پیش خود پیغمبره و خدام به داشتن چنین بنده ای افتخار می کنه !!!!!!!!!!!

خلاصه کلام این فیلم بدجور منو به خودم پیچوند و واقعا بهترین عنوانی که برای پست پیدا کردم همون خیلی بهتر از یک لحظه فکر بود !
امیدوارم که این نشونه برای پیدا کردن راه درست تو زندگیم رو دیگه مثل بقیش از دست ندم ! اما انسانم و نوع انسان فراموش کار و عهد شکن

والسلام


دوشنبه 20 مهر 1388

تفاوتِ اینور و اونور !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :سیاسی - اجتماعی ،

در داخل وطن:

اعتراض ممنوع ، ازادی ممنوع ؛ شادی ممنوع ، همصدایی ممنوع ، اورکات ممنوع، دانشجو ممنوع، عشق ممنوع ، سایت خبری ممنوع ، سرزمین آفتاب ممنوع، یاد رفته ها آزاد ، برقراری امنیت اجتماعی آزاد !!ا
ا
مانتو کوتاه ممنوع ، جلب توجه نامحرم با چکمه بلند ممنوع ، چکمه بلند هم ممنوع ، زیبایی ممنوع ،حرف ممنوع ، دموکراسی ممنوع ، قلیان ممنوع ،خودکشی آزاد ، عقده آزاد !!!ا
ا
آزادی بیان ممنوع ، حقوق شهروندی ممنوع ، اعتراض کارگری ممنوع ، مهرورزی آزاد ،ایست بازرسی هم آزاد

در خارج از وطن: ا

ا
نگرانی ازنسل جدید بی ریشه ، دلتنگی برای خانواده ، هراس از تنهایی ، غربت ، تنهایی ، ولی آزادی همه ممنوع ها ...


برچسب ها: وطن ، آزادی ، چکمه ! ،

تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...