تبلیغات
خاطرات نسل سوخته !
شنبه 14 آذر 1388

رنگین كمون

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،

خوب امروز شنبست میشه یه روز دیگه تو دنیای خوشكل خدا زندگی كرد البته امروز واسه من یه روز خیلی سختم هست

تا حال نشده بود انقدر به ساعت نگاه كنم!

میدونم بابا الان میگین این پسره فردا میاد میگه دنیا فلان و بهمانه ولی خوب امروز كه حالم خوبه پس تا فردا بیاد میتونم شاد باشم

درسام رو خوندم و گفتم یه نمه بشینم  پشت pc  یه چرخی تو اینتر نت بزنیم

اما گفتم یه شعری اینجا بنویسم همچین بعد  نیست واسه اینكه....

واسه اینكه......

اصلا" دلیل نداره خوب شاده  بخونین دیگه....

اسمش یه چیز دیگست من میزارم رنگین كمون

واسه چشمك زدن ستاره ناز میكرد

وقتی كه مرغ دل نغمه آواز میكرد

توی هفت آسمون خبر از ماه نبود

وقتی كه گل دمید گل ناز كبود

خورشید از پنجره به خونه سركشید

از روی بوم ما جغد غم پركشید

مرغ عشق اومد و دم گلدون نشست

با دم شیشه ی دیو غم رو شكست

پر شده تو خونه  عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

برق چشمات زده بوسه به ابر بهار

من چو ابر بهار بی توئم بی قرار

میزنم نم نمك پل رنگین كمون

از تو دستای تو تا دل آسمون

پر شده تو خونه عطر گل گلدون

میخونه قناری نغمه ی  بهارون

گل نازم تویی نغمه ی سازم تویی

توی گلدون دل محرم رازم تویی

خوب گوش بده ببین چی میخوام بهت بگم

دنیا سه چیز بیشتر نیست

 LIFE    LAUGH    LOVE

 


پنجشنبه 12 آذر 1388

بزرگ اما ممکن و دست یافتنی .

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

اگه همون آدم قبلی بودم از شدت تنفر دوست داشتم به هر کی که دمه دستم بود بدترین توهینا رو کنم یا  چنتا diss love از steps عزیز می زاشتم یا حتی ممکن بود خودم و به بدترین وضع ممکن تحقیر کنم .

ولی فکر می کنم بهتره منطقی باشم یعنی باید منطقی به این موضوع نگاه کرد که بعد از 20 سال تازه دارم به این نتیجه می رسم . فقط و فقط طی 2 روز خیلی عجیبه ...

به قول آرتور عزیز  " خواستنی ها داشتنی نیست و داشتنی ها خواستنی نیست " یا به این باور می رسی که در این صورت خیلی زود با شرایط موجود کنار میای یا نمی خوای باهاش کنار بیای و باورش کنی و می مونی و می مونی تا به این باور برسی ولی اون زمانیه که خودت تجربش کردی یعنی تجربه شدی .وای که از این یه قلم جنس خیلی وحشت دارم .

همش می پرسیدم آخه چرا ؟ دلیلش چیه ؟ شاید نقصی داشتی یا حتما" داری و شاید هایی از این قبیل که تمام طول روز و بهشون فکر می کردم ..

بازم ازش کمک خواستم که بهم بگه که کار اشتباهم چی بوده ؟ چرا هیچ وقت نمی تونم اون حسی رو که پیدا کردم و بدست بیارم .این دفعه هم صدام و شنید و خیلی زود جوابم و داد یعنی بهم نشون داد اونم چه نشون دادنی !!!روز بعد تو بیمارستان ( کمتر از 24 ساعت از اون افکار ) چیزایی رو دیدم که اون لحظه با خودم می گفتم خدایا چی رو داری نشونم می دی . انگار اونا رو فقط واسه من آورده بود . تو این دو روزه چیزایی رو دیدم که از بودن خودم شرم کردم از  رفتارم از افکارم از برخوردام  .تو این مدت به چه چیزایی  فکر میکردم .!!!!

دو روز کاملا" غیر عادی : سر وقت هر کدوم از تختا که می رفتم فقط می خواستن باهات درد دل کنن از پیر مرد سرطانی  تا نوجوون تا کمر تو گچ رفته نا خداگاه یه چیزایی رو بهت می گفتن که واقعا" کب می کردی .به من چه اصلا" چرا این چیزا رو به من میگین .وووووووووو اااااااااااا ی ی ی ی خدا وقتی سر صحبت و باز می کردن تقریبا" همشون( ـــــــ) که واقعا" دیدنش درد ناکه. خیلی سخته اینا رو ببینی و بی تفاوت ازشون بگذری .بعد حرف زدن انگار یه مسکن بهشون داده باشی حالشون از این رو به اون رو می شد . حرفای استادا رو به عینه دیدم .

اما : یه بیمار تصادفی که متاسفانه یکی از پاهاش تا زیر زانو قطع شده بود . اصل ماجرا اینجاست .بیمار دیابتیه  و بعد از یه مدتی محل زخمش عفونت میکنه و .... میارنش تو بخش از سر تا پا تو چرک و ــ ـــ ـــــ ــــــــ  . بوی تهفنو کـ . . . کل بخش و پر کرده بود .وقتی می رفتی تو بخش غیر ممکن بود بهت حالت تهوع دست نده و مرد فقط به چهره ها وعکس العمل آدما نسبت به بوی بد بدنش نگاه می کرد . وهمسری که حتی حاضر نبود کنار شوهرش باشه هیچ میلی به نزدیک شدن و دلداری دادی همسرش نداشت . هیچ کاری هم واسش انجام نمی داد " به من چه !!! " این جمله ای بود که سرپرستار میگفت . وقتی همسرت , عزیز ترین کست تو رو درکت نمی کنه ... اون لحظه واقعا" ترسیدم .معمولا " کل t. time و تو بخش می مونم که ممکنه کاری یا چیزی مونده باشه .این دفعه هم موندم  ولی ... باورم نمیشه چه خریتی کردم یه لحظه فکر کردم این بابا "امیر حسینه " .

امیر باوت نمیشه اگه بهت بگم حرفایی رو که به تو زده بودم و به این زوج هم زدم همون کار ...

یعنی یه غلط حسابی .اگه رفتارشون و بعد از اینحرفا نمی دیدم با ورم نمی شد روز بعد که منو دیدن واسم سنگ تموم گزاشتن. بیمارو عمل کرده بودن ولی یه مقدار دیگه از پاهاشو ــــ تازه به هوش اومده بود و از این که همسرش کنارش مثل چی داشت می چرخید خیلی خوشحال بود و  اصلا" فکر  پاش نبود . هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که تو نداری ها و بد بختی و خلاصه مشکلاتت یکی باهات باشه

چقدر خوشحالم بعد از این همه اتفاق اونقدر خوشحالم که هیچ جوری قابل وصف نیست . خو شحالم که یه بار دیگه تونستم ....... با جسارت و البته کمی چاشنی خریتو این احساس و با هیچی عوض نمی کنم. . خدا این بار دومه هاااااا

دیگه هیچی واسم مهم نیست مهم نیست که دیگه هیچ وقت نمی تونم این  احساس و داشته باشم مهم اینه که اون بهترین ها داشته باشه و احساس کنه. چون حقشه پس امروز یکی به آرزوهام اضافه شدکه همیشه و همه جا best  ها رو داشته باشه .

تازه می فهمم که چی می خوام . بزرگ اما دست یافتنی .

triple hope :  یه کیه تی , بیده نگی , ئه وین  >>>>گوره به لام له به رده س (*)

  *kurdish word


سه شنبه 10 آذر 1388

میترسم

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :خاطرات ،

می ترسم این احساس تو
حسی كه عاشقه هنوز
آخر به دست روزگار
ساده عوض بشه یه روز
میترسم این برق چشات كه روشنه توی شبام
یه شب به خواست روزگار كوه آتش شه زیر پام
میترسم از تنها شدن
از این نگاه رفتنی...

وقتی این روزا میدونم مثل خودم خیلی كمه
بی اعتمادم نه به تو ! بی اعتمادم به همه !!

من این روزا به سادگی به چشمامم شك میكنم !!


پ.ن : داغونما

چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی گریه بلده
تا وقتی تو زندگی با همه غیر تو بده

چشمامو خیلی دوست دارم تا وقتی كه منتظره
 تا وقتی كه نمیتونه به دیدن كسی بره

از تو دارم تموم قصه هامو دل بده تا رو كنم ادعامو

پ.ن2: دیگه میخوام بتركونم

میدونی این دل تنگم دیگه بی تو دل نیمشه
كاش به من نگفته بودی كه میری واسه همیشه !
فكر میكردم برمیگردی ...
اما رفتن تو انگار راه برگشتی نداره ...!‌

من برای با تو بودن از همه دنیا گذشتم
وقتی بودی نازنینم دیگه چیزی كم نداشتم
آره
باورم نمیشه كه تو رفتی و نموندی ... تو چشای بی قرارم غم دنیا رو نشوندی ...

حالا من بی كس وتنها توی كوچه ها میگردم شاید از رد قدم هات یه نشونی پیدا كردم ... (چه میكنه علی جعفری)

پ.ن3: هیچكدوم ربطی به من نداشت گزاشتم بچه ها استفاده كنن !

یه مدت بود میخواستم بیام یه چیزی بنویسم حالا اومدم !


برچسب ها: چرت و پرت ، یاد رفقا ! ،

دوشنبه 9 آذر 1388

ویرایش: هیچ چیز آروم نیست!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

دیگه چیكار باید میكردم كه نكردم؟

یعنی انقدر تهوع آورم؟!!

هیچ چیز آروم نیست

تو در سراب آینه شبونه خنده میكنی

منه شكست  خورده را خودت برنده میكنی

نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بیا ببین كه بی تو من چه عاشقانه سوختم

دیگه باید چی میگفتم كه نگفتم؟ تو نگاهم باید چی باشه كه نیست؟ باید له شم تا باورم كنی؟

خوب  تو بگو چی  میخوای ! آهای آدما چرا دورتون دیوار كشیدین مگه از زندگی چی میخواین ، خوب من كه میگم حقمه  میدونم بیشترم حقمه ولی چطوری باید بگم ؟!!

یعنی انقدر سخته؟!

خدایا تو كه میدونی من چی میگم اره تو كه با منی مگه نه؟

تو كه نیستی غم غربت با منه

همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو كه نیستی روزا با شب یكین

هردوشون تاریكن و تاریكین

بی تو این دنیا كه تو چنگ منه

دیگه چنگی بدلم نمیزنه

خوب تو كه این چیزارو میدونی خوب پس چطور میشه چیزی حس نكنی؟  خدایا من خیلی پرتوقعم؟ چرا وقتی داری با سرعت میری به اوج باید یكی از پشت بگیرتت و بگه وایسا هنوز بدبختیات تموم نشده؟ یعنی میشه یروزی بیام و اینجا بگم اره آقا حالم خوبه دیگه زندگی همون طوریه كه میخوام؟

غم و غصه شده حق دله من

به همینا مستحق دله من

دلی كه بی تو بتونه دل باشه

بخدا بهتره زیز گل باشه

دارم از درد غریبی آب میشم

رو سر خودم دارم خراب میشم

خوشبحالتون آدما آره اونایی كه میخندن از ته دل  بدبخت اون كسایی كه فقط بلدن از ته دل گریه كنن  آخ خدا بكی بگم چطوری بگم آخه بهم میگن دیوونه ای بخدا یروزی  حالت خوبه از خوشحالی داری میمیری  یه روزم میگی ...خوب راستم میگن اینقدر روزای خوب و بد ادشتم كه خودمم نمیتونم باور كنم.

چشات اگه پس نزنن چشمای سر سپردم و

میشه فراموش كنم خاطره های مردم و

وای آدما واقعا" خوشبحالتون!!

شب و نگاه خیس تردید پشت حصار لحظه هاست

بال و پرت اگر كه بستست شوق پریدنت كجاست

!!


جمعه 6 آذر 1388

مساوی تر ها !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :هیچی ،

همه آدم ها با هم مساویند اما پولدارها محترم ترند، دخترها پر طرفدارترند، بچه ها واجب ترند، سیاهها بدبخت ترند و سفیدها برترند. البته تبعیضی در میان نیست. اما در کل همه آدم ها با هم مساویند ولی بعضی ها مساوی ترند


جمعه 6 آذر 1388

4 آذر

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :دوستام ،

خوب اول سلام به همی كسایی كه دارن این مطلب رو میخونن

یخورده دیر شده ولی دلم میخواست واسه روز تولدم یه مطلب بدم

البته جدا" حامد با این شعرش كلی خوشحالم كرد دستش درد نكنه

ولی واسه تشكرم كه شده باید میگفتم دیگه

همه دوست دارن روزای تولدشون یكی از فراموش نشدنی ترین روزای عمرشون بشه منم یكی از همونا

راستش این چندروزه حالم زیاد خوب نبود دوست داشتم تو روز تولدم یه اتفاقایی واسم بیوفته كه دیگه از این حس لعنتی رها شم

میدونستم خیلیا بهم تبریك میگن ولی این كه كی این حرفو میزنه واسم خیلی مهم بود!

تولدم شد و هدیه های مختلفی گرفتم راستش زیاد واسم خود هدیه مهم نیست همین كه یادشون باشه واسم كلیه

اما یكی از این هدیه ها بد ذوق مرگم كرد چون اصلا" انتظارش و نداشتم دستش درد نكنه تا ابد ممنونشن چون بعد از اون هدیه  حس كردم هرچی غم و غصست از رو دوشم ور داشتن

خوب بگذریم از دوستام حسین واسم سنگ تموم گذاشت واقعا" ازش انتظاری نداشتم چون خیلی كمكم كرده ولی خوب حسینه دیگه ! معمولا" حرفامو با شوخی بهش میزنم ولی از ته قلبم مثل یه برادر دوسش دارم خودشم میدونه كه چه كمك بزرگی بهم كرده

از شما فوتیرانیا كه هرچی بگم كم گفتم نسبت به سال قبل فعالیتم كمتر شده بخاطر درس و اینا

ولی كسایی كه بهم تبریك گفتن از پرسال بیشتر بودش كه واقعا" ازشون ممنونم

خوب خیلی نمیخوام صحبت كنم غرض فقط تشكر بود

فقط خدایا كمكم كن غرور و خودخواهی رو كنار بزارم و تو تولد سال بعد(اگر زنده بودم)حسش كنم

امیدوارم دیگه دل كسی رو نشكونم و به هدفایی كه دارم برسم

خوب تولدم مبارك

tavalod.jpg 

 

 


چهارشنبه 4 آذر 1388

تولدت مباركـ

   نوشته شده توسط: حامد    نوع مطلب :هیچی ،

سلام
یه مدتی همینجوری غیب بودم !
حسش نبود دیگه
رفته بودم پی دل خودم فقط نگید كه بی وفا بودم

خوب الان هم اومدم چون یه اتفاق مهم افتاده
امروز تفلد یكی از بچه هاس !‌ آره بچس پسر خوبیه ...این قسمت از نوشته به علت مشكلات اخلاقی ویرایش شد  آدمی كه خز بودن رو خز كرده كه الان افتخار این رو دارم كه بهش لقب خزِ خزان رو بدم از كمالاتش هرچی بگم كم گفتم اصلا

آره تفلد امیرحسینه !
تولدت مبارك جیــــــــــــــــــــــــــــــگر

http://www.bostonherald.com/blogs/sports/rap_sheet/wp-content/uploads/2009/08/happy_birthday_cake.jpg
یه شعری آماده كردم برات همه با هم بخونیم


تولد تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک

تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک

رو سقف این اتاقه
یه عالمه ستاره
میخوایم تولدت رو
جشن بگیریم دوباره

فشفشه های روشن
بادکنکای رنگی
همگی با هم بخونیم
آخه تو چقده قشنگی
آخه تو چقده قشنگی

چقدهقشنگی ا
از همه رنگی ا
لپتو بچشم ا
بچه قشنگم ا

هوشدورودو هوشدورودو
هوشدورودو هوشدورودو

حالا حرف منو گوش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن
فوت کن فوت کن فوت کن
شمعا رو خاموش کن

تولد تولدت مبارک
تولد تولدت مبارک

تولدت مبارک مبارک مبارک
تولدت مبارک


برچسب ها: تولد ،

پنجشنبه 28 آبان 1388

گریه کن ...

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :هیچی ،

 

 

 

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروره

مرحم این راه دوره

 

سربده آواز هق هق

خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه

بزار پروانه احساس

 دل تو بغل بگیره

بغض کهنه رو رها کن

 تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره

تو دل شبا بسوزی

.

.

گریه کن گریه قشنگه

 

پی نوشت : وقتی دورو اطرافت پر باشه از آدمای چی چی ، شاید تنها راه همون ... که سیاوش میگه. گریه کن ــــــــــــــــــ به حال خودت و زندگیت.

                 :  بشین زندگیتو کن . دنیا به این آزادی. پسر تو هم  بی کاریا

همه چیز به موقش ،  فعلا" :  1-0    

  

 


برچسب ها: یک _ صفر ،

چهارشنبه 27 آبان 1388

گوشی مجانی !

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :هیچی ،

پا شین به زبونِ خوش برین تو این لینکی که بهتون میدم عضو شین وگرنه دهن مَهَنتون آسفالته
کار خاصی نیاز نیست انجام بدید . عضو میشید و Gift مورد نظرتون رو انتخاب میکنین و اگه به تعداد زیر مجموعه ی خاصی رسیدید براتون ارسال میشه . اگه هم میپرسید که آخه بیکارن که به خاطر چنتا (گرونترین Gift فقط 45 نفر) زیر مجموعه گوشی و HDTV و اینا بفرستن باید عرض کنم که این کار به مراتب از تبلیغات تلویزیونی ارزون تره !
حالا زیادم به این چیزا اعتقاد ندارین اشکال نداره ! فقط عضو شین که این W960iبیاد دست من


برچسب ها: گوشی ، مجانی ،

سه شنبه 26 آبان 1388

نزدیك تر از رگ گردن!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،

مردگان را دیده ای؟!! بی حركتند اما ترسناك ، سرد اما  بی آزار

نگاه كن در گورستان چه میكنی؟!! راهی جز فرار داری ؟ آه چه ضیافتیست،ضیافت مردگان

آرام،بی آلایش ،سرد،تاریك اما یكرنگ یكرنگ بكرنگ!

 

گریند در كنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آنها كه خفته اند بر این تخت

پیش از تو در زمان گذشته

از آنها هزار جنبش خاموش

زآنها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

لبریز گشته كاج كهنسال

از قار قار شوم كلاغان

رقصد به روی پنجر ها باز

ابریشم معطر باران

قبر من كمی آنسو تر است آری دیدمش در كنار آن كاج بلند ای كاش وقتی تن به خاك دهم هنوز آن درخت سبز باشد كاش هنوز سایه اش را برمن افكند تا بتواند دمی بیاسایم!

آه خانه ی ابدیه من خاكت نرم است؟ مرا خواهی پذیرفت ؟! چه كنم تا تاب فشار تو را بیاورم؟ ای جنبندگان خاك دانم برای دریدنم بی تابید كمی صبر كنید بگذارید به خانه ام بنگرم شاید این بار آخری باشد كه میبینم

با من چه خواهی كرد ای خاك !آیا مانند ان قبر آری آن طرف تر مرا خواهی بلعید یا قبرم گوهری درخشان خواهد شد؟!

وای خدای من این چه صداییست كه می آید آری در آن قبر آتشی  عظیم زبانه میكشد مگراو چه كرده است؟!!گناه او جز زندگی بی اختیار بوده ست؟

دوستان من ای گرفتاران خاك تاب بیاورید كه خدای رحیم مارا خواهد بخشید آری خواهد بخشید!

آمدند آری آمدند میخواهند مرا در میان خاك رها كنند

آماده ام مرا رها كنید اما مرا آهسته از خاك بپوشانید میخواهم آرام دنیا را بدرود گویم تا زیباییهایش در نظرم جلوه نكند

بریزید من محیا گشته ام  بریزید از پایم شروع كنید میخواهم باز هم ببینم چه درخت زیبایی! چه قبر كوچكی چه عذاب دردناكی خدای من تا عذابم لختی بیش نمانده به چشمانم رسیدند  سنگ را بگذارید كه دیگر  سیر گشته ام از كجاج،زندگی،درخت و ......چقدر تاریك  است بیایبد جسدم را تكه تكه كنید كه یك عمر بر دوشم سنگینی كرده است و من  فقط مجبور به تحملش بودم

منتظرم تا بیایند تا مرا ببرند دیگر جهنم و بهشت تفاوتی ندارد من به رحمت خدا امیدوارم گرچه لایقش نیستم

ازدور می آیند خدایا  مرا دریاب

 


سه شنبه 26 آبان 1388

عجب !

   نوشته شده توسط: سید امیرحسین    نوع مطلب :هیچی ،یه لحظه فکر ،


یه مطلب خیلی جالب در یکی از وبلاگ ها خوندم گفتم بزارم اینجا بد نیست خیلی قشنگه البته قبلا خودم خونده بودم جایی اما ...


استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه


دوشنبه 25 آبان 1388

bioraphy

   نوشته شده توسط: حسین (آزمایشی)    نوع مطلب :منبر ! ،عمومی ،دوستام ،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ای صبح آزادی... سلام ای روشن فردا

...همیشه شروع کردن سخت بوده ولی وقتی از این مرحله بگذره همه چیز عادی میشه

درود به همگی .

همه چیز از یه دوستی ساده شروع شد کم کم فکر کردم میتونم رابطم و قوی تر کنم چند باری امتحانش کردم دیدیم نه ... میشه روش حساب کرد .بعدش شدیم دوتا دوست صمیمی که الانم تقریبا" از تمام ریز و درشت زندگیم با خبره .

... آدرس وبلاگش و بهم داد البته گفت یه وبلاگ گروهیه که نویسنده هاش هیچ وقت از نزدیک همدگه رو ندیدنو واز طریق یه فروم ورزشی باهم آشنا شدن و مابقی ماجرا ...

وقتی برای اولین بار به این آدرس اومدم.. خیلی واسم جالب بود شوخیای در حد چی که تو عمرم کسی همچین شوخیایی باهام نکرده بود( منظورم کامنت هایی بود که عضا به هم می دادن)

شاید همچین جو دوستانه ای رو با توجه به این که هیچ وقت همدیگه رو ندیده و نشناخته بودن کمتر دیده بودم .البته مهمتر از اون مطالبی بود که نویسنده ها می نوشتن ، افکار و عقایدشون خیلی واسم جالب بود.

هیچوقت فکرش ونمی کردم که بتونم تو این جمع دوستانه قرار بگیرم ولی حالا این افتخار نصیبم شده که باهاشون باشم  و امید وارم که بتونم به هدفی به این خاطر اومدم برسم .

اما خودم :

یه بار تو یه وبلاگی کل زندگیم و نوشتم ، این که کیم و از کجا اومدم و ... که داد همه در اومد . حتی پاسکال ( همون فیزیک دان معروف خودمون ) هم دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و ...مابی قصه که سر دراز داره

اما اسمم حسین و الانم دانشجوی ترم دوم پرستاریم .

گفتم هدفم : یکی از مهمترین اهدافی که باعث شد من به این جمع یام رو به حامد عزیز گفتم که جا داره ازش تشکر کنم و واقعا" هم نمی دونم چه جوری باید ازش تشکر کنم و همچنین از دوست خوبم امیر حسین عزیز .همون دوستی که اول مطلبم درموردش گفتم .

هدف :

هدف سختیه که سختیشم به خاطر یه صفت نمی دونم خوب یا بد آدماست .غرور ، تنفر یا ... واقعا" نمیدونم.

هیچ وقت ارتباط برقرار کردن منوط به حرف زدن و نوشتن و این جور چیزا نمی شه .گاهی وقتا نگاه آدما ، رفتارشون ، عکس العمل هاشون حتی حرف نزدن ها و سکوتشون با آدم حرف میزنه .کاش واسه یه بارم که شده اطرافمون و بهتر ببینیم شاید یکی داره باهامون حرف میزنه . سخته ... واقعا" سخته .

.

.

به قول نویسنده مورد علاقم تو وبلا گ سید امیر حسین عزیز ( آقا سید خودمون )      می نویسم و فقط می نویسم . خیلی دوست دارم با بعقیه دوستان هم آشنا بشم البته ذکر خیرشون رو از امیر حسین شندم علی و حامد و ارش آقا سیدو ماهماتا و فربد و مهدی و مسعود و امیر حسین عزیز .و امید وارم که این دوستی همیشه موندگار باشه .

می بخشید اولین مطلبم بود، یه خورده طولانی شد.

با سپاس.                             


یکشنبه 24 آبان 1388

هذیون!!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

حرفامو میخواستم با شعر بزنم ولی بیخیال همین جوری دلم میخواست یه چیزایی بگم فقط تو سرم قوطه ورن میخوام مثل همیشه بپرن یبرون

زندگی داره  میره جلو شاید بخوام شاید نه ولی چه فرقی میكونه وقتی محكوم به زندگی هستیم؟!!

حالامثلا" چی میشه اگه یه نمه آروم تر بری

اه بزار یطور دیگه بگم نه نمیشه كلا" حرفام معنی ندارن خودمم میدونم ولی چه میشه كرد این طور نگارش و دوست دارم یه نوشته ی بی هدف فقط واسه یه ذهن مریض ، فقط واسه نوشتن یه هذیونه مزخرف ولی دوسش دارم اره همین طور نوشتن و دوست دارم آخه بهم ارامش میده

دل من راست راستی دیوونه شده البته خیلی وقته این طوری بود اصلا" نمیدونم میخوام چی بگم  ولی موضوع داشتن همیشه خوب نیست اصلا" كه چی مگه من چی باید بگم

اصلا" چرا باید بگم  مگه واسه كسی اهمیتی داره! داشته باشه یا نداشته باشه مهم اینه كه .....هیچی ولش كن مهم بودن گاهی ارزشی نداره  آره گاهی وقتا فقط باید دست بزاری رو دلت ببینی میزنه بعد به خودت بگی زندگی كن چون زنده ای دوسش دارم زندگیمو میگم ولی نه همیشه! چون یه نمه ریخته بهم البته همینم نباشه كه یه نواخت میشد

پی اسم تو میگشتم ته یه فنجون خالی

دنباله یه طرح تازه یه توهم خیالی 

اره شاید خیالی ولی شایدم نه هرچی كه هست چیكار كنم یا چكار میتونم بكنم  گریمم دیگه نمیاد خسته شدم از گریم كاره دیگه نیست تا ارومم كنه؟!! بسته واسم تكراری شده تا كی گریه مگه مردم گریه میكنه!!

اه بابا چی بگم خو همیشه به اینجا كه میرسه مغزم دیگه چیزی نداره ولی دستم میره رو كیبورد الكی الكی مگه هذیون گفتنم دلیل نمیخواد من تب دارم اره یه تب خیلی بالا واسه همین دارم هذیون میگم  مگه چیه خوب منم مریض میشم دیگه قراره همیشه خوب باشم مگه من آدم نیستم؟

اره اصلا" سرم درد میكنه واسه نوشتن واسه گوش دادن یه اهنگ خوشكل كه دارم گوش میدم واسه دلم اره خوب آخ دلم چقدر راحت حسش میكنم بابا بیخال چه اهمیتی داره كه چی حس میكنی وقتی ....بیخیال

بزار بگم بازم ولی چی بگم دیگه  دستامم بهم میگمنمزخرف ننویس ولی دلم نمیخواد تمومش كنم تازه داره به جاهای خوبش میرسه ولی دستام جلمو میگیره  خوب چرا بزارین بگم دیگه مگه همیشه باید به حرف شما گوش كنم!

میخوام از تو بگم

بسته!!!

 


پنجشنبه 21 آبان 1388

آهسته تر!

   نوشته شده توسط: امیر حسین    نوع مطلب :هیچی ،

http://wp.li.ru/natura/nature_277.jpg

آه ، ای زیباترین  كوچه های رسیدن دانم روزی خواهد رسید كه دستانم  درختان را لمس خواهد كرد

آنگاه آغوشم را میگشایم شاید بازهم نسیم بر من  بوزد و بتوانم طلوع را حس كنم

ای درختان سبزپوش كمی آهسته تر  میخواهم لمستان كنم شاید  فردا دیر باشد

آهسته تر!!

 


دوشنبه 18 آبان 1388

وقتی نمیتوان هیچ حرفی برای گفتن داشت ...

   نوشته شده توسط: جی بی اچ    نوع مطلب :یه لحظه فکر ،طنز ،

انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان: حیوانات

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد
حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما
حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما
گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول
میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه عمه زهرا
اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش
آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته
یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت;
برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌
گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان
گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر
پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که
ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را
برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت
می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان
را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده .
ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا
بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها
را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار
بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد
بودیم چه غلطی باید میکردیم.


برچسب ها: یچه ، انشا ، حیوانات ، اسب ، الاغ ، خروس ، کرم ، محمود ، کرگدن ، دایناسور ، بزمجه ،

تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...