دروغ
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن
برچسب ها:
مادر ،
رهگذر
نمیشد این و نگم...............
برای رهروی خسته
در دل كلبه ی خاموش و عطرآگین
جای خوابی هست؟!
ندای مردم ایران

ندایی از زمین برخواست
زد فریاد .. زد فریاد ... زد فریاد
خداوندا به گوشت می رسد آیا ندای مردم ایران ...
ندای غرش شیران ...ندای ناله ی ایران
ایــــــران
ببار ای آسمان باران
که خون ها می چکداز دیده یاران
خداوندا نگاهی کن به این گلهای پرپر گشته
این چشمان خون آغشته
دلهای ...
ببار ای آسمان باران
بشوی از چهره ی میهن غبار غم
که ویران گشته میهن با غم و ماتم
ندایی از زمین برخواست
زد فریاد................. ایران
پی نوشت: گفتم بگم که تا آخرش هستم .به قول استاد مشیری :
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود..
برچسب ها:
هنوز ایستاده ایم ،
گفتگو با خدا

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده میآمدند، آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها بهبالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها بهراحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، میگفتند و میخندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمیفهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمعکار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند!
هنگامی که موسی فوت میکرد، به شما میاندیشید، هنگامی که عیسی میشد، به شما فکر میکرد، هنگامی که محمد وفات مییافت نیز به شما میاندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آوردهاند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری میکنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود میاندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده میباشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!
پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده
بدون عنوان ...
سخن رانی
درود به دوستان خوب خودم .
ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...
یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی
برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک
مخروبه زنگی می کنیم ، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از
درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل
نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو
اسب بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس
آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی گاو را هم
به اتاق ببرم؟! آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی یگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه
حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت
که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم.
فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"
:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)
برچسب ها:
مایع حرف شویی ،
توبه نامه!
این شعر خیلی قشنگ و تاثیر گذاره واسه یكی از آهنگای محسن چاووشی هستش!
دلت را خانه ی ما كن ،مصفا كردنش با من
به ما درد خود افشا كن، مداواكردنش با من
بیاور قطره ی اشكی كه من هستم خریدارش
بیاور قطره ی اخلاص، دریا كردنش با من
به ماگو حاجت خود را،اجابت میكنم آنی
طلب كن هرچه میخواهی مهیا كردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ،روشن كن حسابت را
بیاور نیك و بد را جمع ،منها كردنش با من
اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را
بیا یك لحظه با ما باش ،پیدا كردنش با من
اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا كردنش با من

شب تنهایی من.
محاکمه در خیابان
موسیقی فیلم محاکمه در خیابان با صدای رضا یزدانی سفارشی بنا به در خواست دوستان .

شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته با من میآد قدم قدم
زخما دهن وا میکنن، وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام رو خون عشقم میسره
بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید
راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده
وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده
وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
وقتی رفاقتا خیانت میشه
محکمهتو تو خیابون بر پا کن
وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه
تمرین مرگ میکنم تو گود این پیادهرو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم
دارم شبام و با تن یه مرده قسمت میکنم
اگه میبینید سرعت دانلود و کلا" فرایندش خیلی کنده می تونید به این آدرس برین و مستقیما" دانلود کنید.
دنیای دیوونه ها
همیشه فکر می کردم جواب خوبی , خوبیه .
خوبی و نخواستم , حداقل نامردی نباشه
از آدمای کور و کچل دور و اطرافم که صد ما شاءالله کمم نیستن که این انتظارو ندارم
واقعا" عنوان این title برازنده خودمه چون هنوز آدمای اطرافم و نشناختم
................................................................................
.........................................
.....
chapter 2 : همه چیز خیلی تکراری و کسل کننده داره پیش میره
چه روزای وحشتناکی , چرا تموم نمیشین تو رو خدا تموم شین , دیگه بریدم

روزا یکی یکی سپری میشن ......اما همش تاریک و سرد و ابری و فقط سکوت وسکوت
کاش تموم شه
کاش هیچی نمی دونستم
کاش هیچ وقت ... 619
چیزی بلد نیستم تا خودم و دلداری بدم
خدا به موقع میرسه ..........فقط به این معتقدم
شدم خسته بس که با یه دست بسته
خیلی سخته حرف دلم , فرق تو با بعقیه اینه که میشه ...
آدما جلو روت می خوان خوبی زیادت و
وقتی رفتی می زنن از پشت زیرابت و
اونا مثل تو نبودن و پایداری نداشتن
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من میکنه امشب دوباره
با بعضی کارام باعث میشه فکر کنی بدم
بزار بگم می دونم چرا دلخوری ازم
آره چون وقتی سختی میاد یه عالمه
گوش تو که شنوا به یادمه
به خودت می گی موقه مشکلات به یادمه
دلگیر نشو این مرام یه آدمه
با تو میره سختیا ...منظورم
از گل نازم منظورم

نمیدونم شاید!!
شاید فقط باید بنویسم همین شایدم فقط باید گوش بدم همین!!
((شبانه))
در نیست
راه نیست شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گرده های زمان
هیچ كس با هیچ كس سخن نمیگوید
كه خاموشی به هزاران زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم
باطرحِ خنده یی
و نوبت خود را انتظار میكشیم
بی هیچ
خنده یی!
اگر كه بیهوده زیباست شب
برای چه زیباست شب!شب
برای كه زیباست
شب و
رود بی انحنای ستارگان
كه سرد میگذرد
و سوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یادآورد كدام خاطره را
((استاد احمد شاملو))

درددل کپی - پیستی !
(همه یا هیچ) danger !!!
سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است.
کمالگراها به بهشت نمی روند!

«سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است». نیاکان ما سالها پیش با استفاده از عقل جمعیشان و آفریدن همین ضربالمثل، پرده از یک یافته قرن بیستمی روانشناسی برداشتهاند.
دانشمندان علوم رفتاری دریافتهاند که بعضی افراد جوری بزرگ شدهاند که معیارهای موفقیتشان را دست بالا میگیرند. آنها اسم این ویژگی شخصیتی را گذاشتهاند کمالگرایی. کمالگرایی بستری را آماده میکند که آنها اضطراب زیادی را تجربه کنند.
از همان اول قرن بیستم روانشناسها گیر دادند به مفهوم کمالگرایی. البته آنها واژهای را که برای این ویژگی در نظر گرفتند، مثل ترجمه فارسیاش اینقدر مبهم و مثبتنما(!) نبود. شنیدهاید استادان زبان وقتی که یک متن را خیلی خوب میخوانید، چی میگویند؛ perfect یعنی عالی بود؛ درست و بیعیب و بینقص.
روانشناسها هم از همین واژه استفاده کردند و به این ویژگی گفتند Perfectionism؛ یعنی گرایش افراطی به بیعیب و نقصبودن. روانشناسان ایرانی اما واژه درست و درمانی در برابرش نداشتند؛ بعضیها گفتند «کاملگرایی» که چندان مطلب را نمیرساند، بعضیها هم گفتند «بینقصگرایی» که یک ملغمه نازیبا از واژههای عربی و فارسی است.
این بود که همه، بیخیال وجه عرفانی و کلا وجه مثبت کلمه «کمال» شدند و الان كمالگرایی ترجمه جا افتاده Perfectionism است. اینها را گفتیم که «کمال عرفانی» یا پسر عمو کمالتان را با این کمال قاتی نکنید.
به هر حال اولین كسانی كه روی كمالگرایی كار كردند آن را اینجور تعریف كردند: «گرایش افراطی فرد به بیعیب و نقص بودن، كوچكترین اشتباه خود را گناهی نابخشودنی پنداشتن و مضطربانه انتظار پیامدهای شوم شكست را كشیدن». همانطور که گفتیم، افراد كمالگرا معیارهای خیلیخیلی بالایی را برای موفقیت در نظر میگیرند و اگر به آن اهداف بلندپروازانه نرسند، خودشان را شكست خورده میدانند.
| آنها نسخه همه اتفاقهای دنیا را با قانون «همه یا هیچ» میپیچند. برای کمالگراها نتیجه هر کاری یا شكست كامل است یا موفقیت كامل |
دانشآموزی که موقع انتخاب رشته دانشگاهی، فقط دانشگاه تهران (فنیها بخوانند صنعتیشریف) را وارد برگ انتخاب رشته میکند، ورزشکار یا مربیای که همه مساوی گرفتنها را یك شكست مفتضح میداند، نقاشی که آنقدر نمایشگاه برگزار نمیکند تا موزه هنرهای معاصر بیاید سراغش و روزنامهنگار جوانی که فقط نوشتن در همشهری جوان راضیاش میکند؛ همه و همه نمونههای افراد کمالگرا هستند.
ته تمام این آرمانهای بالابلند، یک ترس ظریف از شکستخوردن خوابیده است؛ ترسی که موجب میشود فرد همیشه در حالت تنش و اضطراب باشد.
کمالگرایی از کجا آب میخورد؟
برای اینكه در روان یک آدم، یك ویژگی شخصیتی، حسابی پرورده شود و شکل بگیرد، از لحظه تولد تا بزرگسالی، چندین و چند عامل دست به دست هم میدهند. کمالگرایی هم طبق تعریف روانشناسها، یک ویژگی شخصیتی است.
البته این به آن معنی نیست که کمالگراها تا آخر عمرشان نمیتوانند هیچ تغییری در این ویژگیشان به وجود آورند؛ اگر اینطور بود که ما مرض نداشتیم این مطلب را توی صفحه کاربردی موفقیت بنویسیم، فوقش میگذاشتیم قاتی یادداشتها و از اینجور آدمها حسابی مینالیدیم!
... و اما مواد لازم برای طبخ یک کمالگرا:
1- بیب ...
2- بیب ...
3- باورهای فردی:
بعضی باورهای افراد كه موجب كمالگرایی میشوند عبارتند از:
الف. نیاز به تایید
«همه افراد مهم زندگی من از جمله والدین، همسر، بچهها و همکارانم باید مرا تأیید كنند و دوستم بدارند».
ب. انتظارات بیش از حد از خود
«اگر من در همه زمینهها با كفایت نباشم فرد بیارزشی هستم».
ج. مستعد سرزنش
«اگر من نتوانم به پیروزی دست پیدا کنم، دیگران حق دارند مرا تنبیه كنند».
د. نگرانی بیش از اندازه
«چه موقعیت حساس باشد و چه نه، من باید به هر حال نگران باشم».
ه . پرهیز از مشكلات
«فرار از مشكلات بهتر از درگیر شدن با آنهاست».
قسمت هایی از کتاب 11minute "پائولو کوئیلیو " به خاطرم اومد که :
در کوچه ها راه می روم, مردم را میبینم. آیا آنها راه خود را با آزادی کامل انتخاب کردند . زن خانه داری که می خواهد مانکن شود, مدیر بانکی که دوست داشت نوازنده شود, دندان پزشکی که که آرزو می کرد به دنبال ادبیات برود و دختری که کار کردن در تلویزیون تنها هدفش یه حساب می آید ولی به صندوق داری در یک فروشگاه اشتغال دارد.
حتی اگر به نظر برسد که سرنوشت می تواند بر من تاثیر بگذارد ولی تصور می کنم همه انسان ها در جستو جوی خوشبختی به سرنوشت متوسل می شوند . مدیر نوازنده , دندان پزشک نویسنده , صندوقدار هنرپیشه , وخانه دار مانکن ... در واقع هیچ کس خوشبخت نیست.
پی نوشت: لینک غیر مستقیم , آهنگ " امشب شبه مهتابه " احسان خواجه امیریdown load
آفتاب رنگی!
میخوام برای اولین بار یه پستی بدم كه درباره ی خودم نباشه شاید خودمم جزء شون باشم ولی میخوام كلی صحبت كنم
امروز تو دانشكده اونم سر درس زبان كه باید همه ی حواست جمع باشه یهو یه فكرای عجیب غریب زد به ذهنم اینكه چرا ما آدما اینقدر تلخیم آره شاید بهترین كلمه ای كه تو ذهنم واسش پیدا میكنم همینه
مگه از هم چی میخوایم والا هیچی ! چرا نمیتونیم تو چشای هم نگاه كنیم چرا! چرا با بی اعتنایی از كنار هم رد میشیم مگه باهم دشمنیم؟!
همین كه داشتم به این چیزا فكرمیكردم یه باره استاد گفت بخون منم كه ، خوندم بد نبود ولی گفت ترجمه كن اون موقع بود كه من تازه از افكارم به كلاس برگشته بودم اصلا" تو باغ نبودم استاد چی میگه
بعد كلاس بهم گفت (دقیقا" این اصطلاح رو بكار برد،) چرا یاتاقان زدی؟! حالا من نمیدونم ریشه ی این كلمه كجاست گفتم استاد حالم خوب نبود اونم گفت باشه بخشیدمت خلاصه كلی ضایع شد !
خوب این و واسه زنگ تفریح گفتم بعد از كلاس بازم بهشون فكر كردم
ولی خوب جوابی براشون نداشتم چرا خوبیامون یادمون میره یعنی یه كسی با یه چه میدونم شاید بگم اشتباده باید اینقدر محكوم بشه،؟!!
محكوم به سرزنش به بی اعتنایی به .......
والا این طور نیست ما همون آدمای قبلی هستیم هیچی عوض نشده خوب فراموشی رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه! میدونم سخته ولی باید بهم كمك كنیم
فقط شعار چرا وقت عمل میشه هیچكدوم حاضر نیستیم حرف هم رو گوش كنیم اینارو به خودمم میگما خودم وضعیتم از همه بدتره! ولی وقتی راه كمك مشخصه چرا طولانیش میكنیم؟!
بخدا كمك كردن به آدما خیلی سخت نیست ، غرورمون خورد نمیشه، زندگیمون سخت نمیشه باور كنیم
نگاه آره نگاه مگه چه خرجی داره چرا از هم دریغش میكنیم! میدونم همه چی رو میدونم سخته خیلی سخته ولی آخرش چی یعنی تحمل میشه كرد!
والا نمیدونم چی بگم واسه من اطرافیانم خیلی مهمن گاهی ناراحتیشون خیلی آزارم میده دلم نمیخوام نگاهامون سرد و تلخ باشه خوب وقتی میشه پل زد چرا دورمون دیوار میكشیم!
مگه چند سال باهمیم مگه اصلا" چند سال زنده ایم بخدا دوست داشتن سخت نیست فقط باید بخوای فقط همین خوب آدم اشتباه میكنه ولی بخشش پس چی میشه فقط گفتنش قشنگه ؟!
نمیخوام نصیحت كنم یا برم بالا منبر گرچه باید تو این تاپیك بزارمش ولی حرف دلم بود میخواستم به آدمای اطرافمم بگم حال رو در رو نشد این طوری چه فرقی میكنه اگه حرف خوبی باشه خوب هه بهش عمل كنیم .
اینم یه شعر، خوبه حرفای قشنگی توش هست باهم بخونیمش
پیكرم ، فریاد زیبائی
در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویائی
كه نسیم رهگذر در گوش من می گفت:
((آفتابش رنگ شاد دیگری دارد))
عاقبت من بی خبر از ساحل كارون
رخت برچیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشم هاشان چشمه خشك كویر غم
من به آنها سخت خندیدم
((استاد فروغ فرخزاد))

یه روز ...
16آذر روز تجدید پیمان با رئیس جمهور منتخب .
پس همه با هم ...

.... فقط و فقط برای برای یه هدف .
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود
دشوار زندگی
هرگز برای ما
دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمیشود
تنها نمان به درد
همراه شو عزیز
همراه شو
همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود
مرحوم استاد مشکاتیان
پی نوشت 1:

پی نوشت 2:
نمک به زخم پاشیدن در مرام ما نیست ولی ناچارا باید اوضاع را مرور کرد. خودت قضاوت کن......... نگاش کن: (در حال عرض یابی بسته های تولید شده در کارخانه سوخت هسته ای _نتنز)

پی نوشت 3 : 16اذری دیگر در راه است ما که تا بودیم روز دانشجو را روز
خفقان کرده اند و روزه مبارزه .امسال با دوستان در پی برگزاری مراسم
جشنی هستیم امیدواریم که موفق بشیم.
وعده دیدار ما 16 آذر
روز دانشجو.
برچسب ها:
من و علی ،
تبلیغات 
