تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1389 # نویسنده این مطلب: آرش دسته بندی:
یه لحظه فکر ,
امشب شب برات است و سپیده دم برکات، بندگان نجواکنان اشک و غربت خویش را در زیارتنامه ها ، در مناجات علی در کوفه و دعای جوشن کبیر گم می کنند. هر کس از دردهای کهنه و نو شکایت می کند و به امید درمان، عظمت مولا را واسطه شفای خداوند «جل جلاله» قرار می دهد! چه صفایی دارد استغاثه و راز و نیاز با مبعود در شب های قدر!
امشب دومین شب از شبهای قدر است، امشب خدا را بیشتر و بهتر از همیشه می خوانیم ، عده ای با صدای آهسته و بعضی با صدای بلند، کوچک و بزرگ، مرد و زن، پیر و جوان حتی آنهایی که به اندازه همه شب های سال خدا را اینقدر صدا نکرده اند، معبودا، کریما، هستی بخشا، دستگیرا، ای آمرزنده خطاها،ای برآورنده آرزوها ، ای بهترین آمرزندگان...
توبه پذیرا! مرداب عفونی گناهم، حال پرستشم را برهم زده، عفونت عصیان به قلب عبادتم زده و گرگ وسوسه به پیکر وجدانم حمله ور شده، پس ای دستگیرا! رنگ غفلت و زنگ خودخواهی را از آئینه عقل و دلم بزدای و کام فطرتم را تشنه پرستش خود گردان و جرعه های معرفتت را به دل هجران کشیده ماه بچشان.
خدا را می خوانیم به قدر عظمت شبهای قدر، قرآن بر سر گذاشته و او را به 14 معصوم قسمش می دهیم تا بگذرد از بار سنگین گناهانمان، الهی العفو...
تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
هیچی ,
بزارید حرف بزنم حالا که همه چیز واسه من تموم شده داشتم مطالب قبلیمو میخوندم 82 تا مطلب دادم که پر از احساسن پر از روزای خوب و بد اما دیگه نمیکشم.امشب که شب قدر باید تاصبح بیدار بمونم بگم خدایا هرچی خواستم تو سال قبل بم دادی ولی الان میفهمم که کاش بعضیاشو نمیدادی بخدا میدونم تو هم ازم خسته ای از حرفای تکراریم از چنگ زدنم به اینجا و و اونجا واسه شاد بودن نمیدونم چمه ولی هیچ احساسی از زندگی،شور،شوق توم نیست شدم یه جسد متحرک که واسه زنده بودن هرکاری میکنه.هر روز دارم یه سری کاره تکراری و انجام میدم بی دلیل بی انگیزه خدایا واقعا" چرا این بلا اومده سرم؟ گاهی انقدر خوشم که رو پام بند نمیشم اما گاهیم تلخ تلخ تلخ اصلا" ولش کن واسه من که همه چیز تموم شده باید بت بگم خدایا هرچی تو بخوای واسم تو این یک سال بنویس هرچی عشقته هرچی تو صلاح میدونی.من نمیفهمم نمیدونم چی واسم خوبه چی بد به خودت قسم نمیدونم بگم تو بم شادی بده که میترسم خودم و توش غرق کنم واقعا" نمیدونم باید امشب بت چی بگم. خدای خوبم خدای قشنگم میدونی حالم خوب نیست تنهام نزار حداقل تو من و واسه خودم بخواه تو پیشم بمون به خودم به آیندم به عمرم بد کردم واسم هیچی نمونده نه احساسا نه غرورو نه ایمان نه اراده نه عشق... شدم کرو کور و لال
به سال قبلم نیگا میکنم و میبینم هرچی که خواستم بهم ندادی ولی بجاش
چیزایی رو بهم دادی که حتی فکرشم نمیکردم اینقدر مسیر زندگیم رو عوض کنه
اره همین پارسال مثل همیشه بودم اومدم پیشت خیلی بیخیال و بی هدف بدون اینکه بدونم واسه چی دارم میام
امسال یخورده بهتر شدم خودم میدونم یعنی حسم بهم این طور میگه یخورده
عجیب تر یه ذره بیشتر به خودم خودت فکرکردم یه نمه فهمیدم چقدر به فکرمی
اینا حرفای منه واسه پارسال چقدر حالم خوب بود!حداقل میتونستم فکرکنم و بعد بیام پیشت اما حالا چی حالا چی دارم که بیام پیشت اگه دوسال پیش بی هدف اومدم الان با پوچی اومدم پیشت با احساس بی ارزشی اومدم پیشت با یه عالمه گناه اومد پیشت.میدونم به فکرمی اما من لیاقتشو ندارم!لیاقت هیچ کس و هیچ چیزی و ندارم تو این یک سال به اندازه ی صد سال ازت دور شدم و خودم ازت جدا کردم و گم شدم تو چیزایی که میخواستمشون اما غافل ازین که اصل یه چیزای دیگست! هرچقدر چنگ زدم،هرچقدر التماس کردم به دلم که لعنتی این مگه همون زندگی نبود که میخواستی چرا آروم نمیگیری اما نمرد آره دلم ساکت نشد با میگیرفت و عذابم میداد منم که جز خودزنی کاری بلد نیستم خودم از همه جدا کردم دیگه هیچ چیز واسم مهم نیس.هیچوقت نشدم اون امیری که راحت میخندید و شاد بود.پر شدم از گلایه های ریز و درشت و حل نشدنی. من نمیتونم و نمیخوام این طوری زندگی کنم اما مثل اینکه چاره ای ندارم فعلا" باید به این چنگ بزنم که بالاخره حالم خوب میشه منم میشم مثل همه یه آدم عادیه عادی که سرش تو زندگی و درس و مشکلات خودشه دیگه چی بگم از آدمایی که از دستشون دادم بگم؟از رنجوندنام؟ از روزای خاکستری زندگیم بگم؟از گریه های زیر بالشم که یوقت دیگران و بیدار نکنه که بم بگن چی شده منم کلی دروغ بگم که والا چیزیم نیس فقط امیر و میخوام گمش کردم ناجور واقعا" دیگه قلبم داره از تپیدنش خسته مشه تپیدنی که بی ثمر تر از اون چیزیه که فکرش و میکردم به چی چنگ بزنم که دووم داشته باشه جز خدا که اونم واسم دست نیافتنیه دیگه نمیتونم طاقت بیارم و ادای ادمای محکم و درارم اصلا" چی میگم قرار بود با خدا صحبت کنم خدایا من نه حال بی حالیه دوسال پیشم و دارم(که کاش همون امیر بودم)نه مثل پارسال فکر و تصمیمی دارم با یه دل ناامید و مایوس دارم میام پیشت تا شاید تو در روم باز کنی و یه راهی جلوم بزاری. دیگه هیچی واسه گفتن ندارم.خدایا حواست به منم باشه! کفتر چاهی من تنگ بی ماهی من دل افسرده ی من پشت پا خورده من ای در بسته شده از همه خسته شده ای شکسته تن سبو سکه ی بی پشت و رو ای خلیج یخ زده خرمن ملخ زده گوش کن ای دل من تو هنو دل من با همه بی ثمری تو خود شکفتنی
تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
دیدگان
تو در قاب سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودم از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی
می رهیدی یادم آمد که روزی در این راه نا شکیبا مرا در پی خویش می کشیدی می کشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه ی تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش خش برگ های خزان را باز خواندی باز راندی باز بر تخت عاجم نشاندی باز در کام موجم کشاندی گرچه در پرنیان غمی شوم سال ها در دلم زیستی تو آه،هرگز ندانستم از عشق چیستی تو کیستی تو
تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1389 # نویسنده این مطلب: آرش دسته بندی:
خاطرات ,
عمومی ,
علی كریمی از هر جهت یك ستاره بینظیر برای فوتبال ایران به حساب میآید. مرد خارقالعادهای كه قدرت درهم پیچاندن چندین مدافع حریف در كمترین فضای ممكن را دارد، بیرون از میدان هم عنصری متفاوت و عجیب است. سوپراستار بزرگ فوتبال آسیا كه روزی میروسلاو بلاژویچ در موردش گفته بود «اگر توانایی كریمی با انگیزه دایی تلفیق میشد، بزرگترین فوتبالیست جهان در ایران به دنیا میآمد!» به اندازهای روی سكوها دلبری كرده كه در ضیافت بازگشتش به پرسپولیس، یكصد هزار هوادار ورزشگاه آزادی را پر میكنند! این روزها دوباره حرف علی كریمی سر همه زبانها افتاده و مصاحبه جنجالیاش علیه كادر مدیریتی استیلآذین و به تبع آن، اخراج غیرمنتظرهاش به خبر اول همه محافل ورزشی تبدیل شده است. مروری كوتاه میكنیم بر زوایای جالبی از زندگی حرفهای «عصیانگر آرام!»؛ مردی كه معمولا چیزی نمیگوید، اما وقتی زبان میگشاید، خواب از چشمان یك قوم میرود!
با ناصر ابراهیمی پیرمرد هیچی بلد نیست! ستاره كرجی فوتبال ایران بعد از یك جنجال درست و حسابی در مسابقه سالنی استقلال و فتح، به عضویت پرسپولیس درآمده است. سالها، سالهای اقتدار علی پروین و گروهش به حساب میآید. حرف سلطان، فصل الخطاب است و هیچ كس حق نتق كشیدن ندارد. با این همه ستاره جوان تیم قهرمان ایران همه چیز را به هم میریزد و طی گفتوگویی با روزنامه صبح ورزش در خردادماه 78، كیفیت فنی پایین تیم پروین را زیر سوال میبرد! هضم این موضوع برای سلطان غیرممكن است، به ویژه از آن جهت كه كریمی در مصاحبه كمنظیرش آشكارا از ناصر ابراهیمی نام برده و او را یكی از عوامل بد بازی كردن پرسپولیس نامیده است. پروین جوش میآورد و كریمی را به طور موقت اخراج میكند. ستاره جوان اما در رختكن تیم از سلطان عذرخواهی میكند و به تمرینات باز میگردد.
با استقلال گلی كه كارنامهاش را زیرورو كرد این گل نقطه عطف كارنامه علی كریمی محسوب میشود. روز نهم دیماه 79 است و داربی حساس پایتخت از راه رسیده. بازی رفت دو تیم با بیانضباطیهای مكرر فدراسیون وقت تا اوایل زمستان به تعویق افتاده و علاوه بر حساسیت جدولی، حضور مهدی هاشمینسب در استقلال نیز بر التهابهای این رقابت افزوده است. بازی چنان هیجانی دارد كه ورزشگاه آزادی راس ساعت 9 مملو از تماشاگر میشود. این مسابقه اتفاقا، یكی از درخشانترین بازیهای كریمی است. ستار همدانی را برای مهار او گماردهاند، اما جادوگر چنان بلایی بر سر این بازیكن آذری- كه دست بر قضا آكتور اول حضور جنجالی هاشمینسب در استقلال هم بود- میآورد كه صبح روز بعد یك روزنامه ورزشی تیتر میزند «دریبلهای كریمی گفت: ستار مدافع نیست!» نیمه اول پر از تنش، اما بدون گل به پایان میرسد تا اینكه با آغاز وقت دوم یكی از همان استارتهای انفجاری كریمی باعث گرفتن یك خطای پنالتی میشود. گل بهروز رهبریفر را محمد نوازی پاسخ میدهد تا در حوالی دقیقه 87 و درست همان جایی كه همه آماده ترك ورزشگاه میشوند، زلزله رخ بدهد. یك توپ سرگردان از جناح چپ روی دروازه پرسپولیس ارسال میشود، عابدزاده موقع خروج لیز میخورد و مهدی هاشمینسب با یك ضربه سر تیر خلاص را به شقیقه پرسپولیس شلیك میكند. ضلع شمالی آزادی را ماتم گرفته است. همه آماده شنیدن سوت پایان داور كرهای هستند كه ناگهان اوت علی انصاریان با دخالت افشین پیروانی جلوی پای كریمی میافتد. جادوگر سرخ هم در كمال خونسردی با یك ضربه قیچی چنان گلی به استقلال میزند كه تصویرش تا مدتها از ذهن دوآتشهها پاك نخواهد شد. هواداران پرسپولیس به مرز انفجار رسیدهاند و محبوبیت آقای شماره 8 به شكل غریبی افزایش یافته است.این گل زیبا، پروسه سوپراستار شدن كریمی را تسریع كرد.
با علی دایی ... و شهریار در آغوش خدا بدون تردید جنجالیترین مصاحبه ژورنالیسم ورزشی در ایران، برازنده مصاحبهای است كه بهار 85 علی كریمی با هفته نامه تماشاگران كرد. در اتمسفر بسته فوتبال ایران،جادوگر چنان نطق آتشینی به خبرنگاران بهتزده تماشاگران تحویل داد كه اجزایش هنوز مورد استفاده روزنامهنگاران است. معروفترین جمله آن مصاحبه این بود كه كریمی با انتقاد از نحوه بازی شماره 10 تیم ملی، اعلام كرده بود:«دایی را خدا بغل كرده است!» علاوه بر این، وی در تشریح گلهای دایی عقیدهاش را خیلی شفاف گفت:«توپ به قلم بندش میخورد و گل میشود!» در فرازی دیگر از این مصاحبه تاریخی، كریمی جهت عكس جریان آب شنا میكند و برخلاف رسم آن روزها كه همه ستارهها از نوع قراردادهای عابدینی ابراز رضایت می كردند، یك جمله عجیب میگوید:«خوشحالم كه یك ریال از قراردادم به عابدینی نرسید!»
در امارات وقتی وینفردشفر هنگ كرد! اواسط سال 80 است و علی كریمی در لباس الاهلی امارات فصلی از زیباترین نمایشهایش را به معرض دید میگذارد. محبوبیت او در دوبی غیرقابل توصیف است. در ورزشگاه خانگی الاهلی آژیری تعبیه شده فقط به این منظور كه هر وقت علی كریمی پا به توپ شد، به صدا در بیاید! شاگردان وینفرد شفر با جدیت در حال تمرین هستند و علی كریمی هم به سبك خودش و با آن بیتفاوتی عجیب و منحصر به فردش در انتهای صف آرام میدوید. همه چیز منظم به نظر میرسد تا اینكه ناگهان علی كریمی از حركت باز میایستد و دویدن را رها كند. اولین حدس، مصدومیت است، اما او دستش را وارد شورت ورزشیاش میكند و با خونسردی باور نكردنی خود، موبایلش را بیرون میآورد و شروع به حرف زدن میكند! فكر میكنید واكنش شفر حیرت زده چیست؟ فقط تماشا میكند؛ همین!
در ایرلند جشن تولد؟ خوابم میآد! در مورد بیتفاوتیهای كریمی داستانهای فراوانی نقل میشود. مدیر برنامههای جادوگر در مصاحبهای اذعان كرده بود هنگام برگزاری فینال جامجهانی، او در حال تماشای سریال زیر آسمان شهر بوده است! كریمی بارها در مصاحبهها و یا گفتوگوهای خصوصیاش اعلام كرده بود كه اگر به ثروت كافی از راه فوتبال دست پیدا كند، این رشته ورزشی را در اوج جوانی رها خواهد كرد، هرچند اطرافیانش نگذاشتند این كار را بكند! در یكی دیگر از همین بیعلاقگیهای عجیب، آبان ماه 80 و در شرایطی كه تیم ملی در اردوی ایرلند برای انجام بازی رفت پلیآف راهیابی به جام جهانی 2002 به سر میبرد، ایرانیان مقیم این كشور تدارك جشن وسیعی را برای تولد كریمی دیدند. انواع و اقسام هدایا به علاوه یك كیك بزرگ آماده بود.همه در طبقه همكف جمع شده بودند و منتظر كریمی بودند، اما جالب اینكه ستاره فوقالعاده، در طبقه فوقانی روی تختش دراز كشیده بود و در پاسخ به اصرار مسوولان و بازیكنان تیم، فقط یك جمله به زبان میآورد:«خوابم میآد!» سرانجام با هر زحمتی بود، شماره هشت جادویی را راضی كردند تا در مراسم حاضر شود، اما در راهپلهها در گوش یكی از همبازیهایش، احساسش را در مورد این همه شور و هیجان گفت:«راستش نمیفهمم این كارها یعنی چه!» البته این اولین نوع از این قسم واكنشها نبود. كریمی بعدتر هم كه مرد سال فوتبال آسیا شده بود، پایین سن در پاسخ به پرسشهای كلیشهای خبرنگاران، با به زبان آوردن این جمله كه «هیچ احساس خاصی ندارم»، همه آنها را شوكه كرده بود!
خشم فرانچسكو! یكی از برشهای بیبدیل تكنیك علی كریمی، به مصاف دوستانه ایران و تیم باشگاهی رم ایتالیا مربوط میشود. در جریان این بازی تداركاتی، شماره هشت تكرار نشدنی كشورمان در اوایل مسابقه یك توپ را تصاحب كرد و ستارههای گرانبهای تیم ایتالیایی را با یك حركت مارپیچی دیدنی جا گذاشت. جادوگر پس از دریبل چهار، پنج بازیكن رمی، شلیك سهمگینی را روانه دروازه میزبان كرد كه با بد اقبالی به تیر دروازه حریف خورد! این حركت چنان بازیكنان رم را در هم آشفت كه چند دقیقه بعد، كاپیتان توتی پس از از دست دادن یك موقعیت مناسب گلزنی، از شدت عصبانیت با لگد تیر دروازه كشورمان را هدف قرار داد! بازیكنان رم گمان نمیكردند تیم ما حرفی برای گفتن داشته باشد، اما حركت ویرانگر كریمی، حساب كار را دستشان داد!
با نمایندگان اتلتیكو مادرید بهت لژیونرها اواخر دوران حضور علی كریمی در پرسپولیس، مشتریهای دست به نقد زیادی در اروپا برای او پیدا شده بود. با این همه، جادوگر ترجیح میدهد خیلی از خانوادهاش دور نشود. در جریان مرحله گروهی مسابقات جام باشگاههای آسیا در اسفندماه سال 79، پرسپولیس در تهران میزبان الهلال و الاتحاد عربستان و نیز ایرتیش پاولدار قزاقستان بود. سرخپوشان پس از مساوی برابر قزاقها و الاتحادیها، چارهای غیر از پیروزی بر الهلال نداشتند. دست بر قضا نمایندگان باشگاه اتلتیكو مادرید نیز در ورزشگاه آزادی حاضر شده بودند تا نمایش علی كریمی را زیرنظر بگیرند و اتفاقا این، یكی از نمایشهای دلپذیر جادوگر بود. وقتی در اواخر نیمه اول شماره هشت استثنایی توپ را گرفت و با حركت تماشایی عرضیاش چند مدافع را جا گذاشت تا كار را به تساوی بكشاند، حسی مركب از ذوق و حیرت نمایندگان تیم اسپانیایی را فرا گرفت، اما افسوس كه جادوگر سودای اروپایی شدن نداشت!
بی حسی تاریخی! در دوران حضور علی كریمی در الاهلی امارات، برای او معلم زبان انگلیسی گرفته بودند تا به ادبیات جهانی آشنا شود و گام بلندی در مسیر حرفهایاش بردارد. با این اوصاف نقل است كه او معمولا ابتدای تایم كلاسهای خصوصیاش را خواب بوده و معلم بخت برگشته كه اطلاعی از موقعیت شاگردش نداشت، مجبور میشده دقایق طولانی را در انتظار كریمی به سر ببرد. ابوالفضل جلالی میگوید در یكی از روزهایی كه عكس و خبر كریمی به تیتر اول همه روزنامههای ورزشی ایران تبدیل شده بود، وی آنها را برای مطالعه كریمی تهیه كرده و روی میزش ریخته بود. طبق معمول معلم آمده و پس از چند دقیقه انتظار، كریمی آماده شروع كلاس شد. استاد زبان انگلیسی كه این فرصت كوتاه با سردرگمی وحیرت عكس شاگردش را روی جلد روزنامهها ورانداز كرده بود،انتظار عكسالعمل فوقالعادهای از كریمی داشت، اما شاگرد او ... دریغ از یك نگاه ساده!
خداحافظ تیم ملی اواسط سال گذشته بود كه علی كریمی در وصف فدراسیون فوتبال فعلی، از آن جمله تاریخی استفاده كرد:«این ضعیفترین فدراسیون فوتبال در ده سال اخیر است!» جمله جادوگر آرام، شوك عجیبی را به بدنه فدراسیون فوتبال وارد آورد، تا جایی كه متولیان مربوطه حكم به اخراج او دادند. كریمی اما حرفش را پس نگرفت و بعد از اندكی كش و قوس، سرانجام همه چیز به تصمیم دایی منوط شد. شهریار هم كه در دوران جامجهانی بدون اسم بردن از شخص خاصی، عدهای را به نگاه كردن در چشم او و پاس ندادن به وی متهم كرده بود، رسما اعلام كرد كریمی را نمیخواهد. ستاره فوتبال ایران كه با یك قرارداد گرانقیمت به عضویت السیلیه قطر در آمده بود، پس از شنیدن اظهارات دایی مصمم شد مچ او را بخواباند. این چنین بود كه به پرسپولیس برگشت و با علم به فشار هواداران پرشمار این تیم، بازیهایش را آغاز كرد. این یكی از معدود دفعاتی بود كه جادوگر صاحب انگیزه شده بود، بنابراین در هفتههای ابتدایی حضورش در جمع سرخپوشان، سنگ تمام گذاشت و چندین گل زیبا به ثمر رساند. علی دایی به تدریج متوجه شد با اتمسفر فعلی، ادامه جنگ به نفع او نیست. بنابراین وی را به تیم ملی فرا خواند، اما كریمی بعد از بازی رفت پرسپولیس- ابومسلم، از حضور در اردوی تیم ملی امتناع كرد. جدلها تا بازی پرسپولیس و سپاهان ادامه داشت، تا اینكه در نهایت و بین دو نیمه بازی مزبور، طی اتفاقی عجیب و بیسابقه، دایی را به زور وارد راهروهای زمین شماره یك آزادی كردند تا با كریمی آشتی كند. گرچه جادوگر برخلاف میلش تن به روبوسی با سرمربی تیم ملی داد، اما صراحتا اعلام كرد دعوت او را نخواهد پذیرفت. بعد از پایان دوران حضور دایی در تیم ملی، قطبی كریمی را به تیم ملی دعوت كرد و جادوگر در كمال تعجب به این دعوت لبیك گفت تا اتفاقات اردوی اتریش رخ داد و باعث خداحافظی او از تیم ملی -شاید برای همیشه- شد.
با عباس انصاریفرد مدیران پورسانت بگیر! داستان درگیری با حاج عباس هم از همان عصبانیتهای مخصوص و عجیب علی كریمی بود. شماره هشت جادویی، در بحبوحه سردرگمی و نا به سامانیهای پرسپولیس، ناگهان حاضر به گفتوگو با یك خبرگزاری شد و به شدیدترین شكل ممكن علیه مدیران تیم مصاحبه كرد. او آنها را به سوءمدیریت و دلالی متهم نمود و به هیچوجه حاضر به پس گرفتن حرفهایش نشد. وقتی بعد از بازی پرسپولیس و پیام، به او خبر دادند عباس انصاریفرد حكم اخراج وی را صادر كرده است، گفت:«برای فوتبالی كه انصاریفرد مدیر آن است، متاسفم!» جادوگر البته كماكان روی مواضعش باقی ماند، هر چند كه در آستانه داربی پایتخت، با وساطت اطرافیان تیم حاضر به تحمل آشتی مصلحتی دیگر هم شد و روی عباس انصاریفرد را بوسید!
با آجورلو این مدیریت جواب نمیدهد! اگر چه از قبل هم پیشبینی میشد آب علی كریمی و آجورلو در یك جوی نرود، اما شاید كمتر كسی میتوانست حدس بزند جدایی آنها از هم چنین شكل جنجالی و عجیبی داشته باشد. بعد از مصاحبه تند جادوگر - به سبك خودش- علیه مدیریت فعلی استیلآذین و بیان این اظهارنظر عجیب كه «اگر مهریزی بود، شاید قهرمان میشدیم» عوامل مدیریتی در باشگاه استیلآذین به موضوع واكنش نشان دادند و با انتشار بیانیهای عجیب و غیر مرتبط،عذر جادوگر را خواستند. به این ترتیب، در همین ابتدای راه یكی از مدعیان اصلی قهرمانی وارد یك بحران بزرگ شد. به این ترتیب كه فعلا آینده مدیریتی استیلآذین به مخاطره افتاده؛ به ویژه با توجه به حمایت بازیكنان این تیم از كریمی كه همه چیز را در هالهای از ابهام قرار داده است.
تاریخ : شنبه 16 مرداد 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
هیچی ,
حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم هنوز از سردیه آهم نه میگریم نه میخونم حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم بجز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی تو که از من بجز اسمم نمیدونی، نمیشناسی خدایا از تو دلگیرم دارم از غصه میمیرم چرا قسمت همین بوده که مهتاج و زمین گیرم نه آغوش تو میبینتم نه اجابت میکنی دردم یه کاری کن من از اینجا به آغوش تو برگردم یه کار کن بیام پیشت رو لب هام خنده پیدا شه نزارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه خدایا زندگی اینجا کنار آدما سخته تو دنیا هرکی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته خدا یا کفر حرف من نزار لبهام به حرف واشه برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه نزارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه
دیروز (البته برای من که هنوز بین این دو پست نخوابیدم میشه امروز ) در آخرین جملات از رابین تعریف کردم گفتم پسری بود دارای حد و مرز ، اما بی بند و بار و شیطون ، پولدار و لوده ، زیبا و جذاب اما نه ، بعد از تموم کردن دور دوم خوندن این رمان که تنها علت بیدار موندن من تا ساعت 7 و نیم امروز صبح بود احساس کردم که بیرحم ترین تعبیر ممکن رو برای رابین رایان 27-28 ساله انتخاب کردم ، شاید 200 صفحه از کتاب با بیرحمی تمام رابین را در همین الفاظ خلاصه کرده اما من که دوبار از صفحه دویست به بعد رو خوندم چرا رابین رو اینطور معرفی کردم ؟
آآآآآآآآآآآآآآآخ حقا که قلبم رو هیچ وقت به اندازه این دو ماه و بیشتر از اون تو این دو روز بعد از خواندن رمان سنگین حس نکرده بودم ، امروز برای بار سوم در این سه روز زار زار گریه کردم وقتی که از صفحه 350 تا 406 این کتاب رو ریز به ریز می خوندم ،
بار اول که صفحات 300 به بعد رو می خوندم قبل از اینکه به ایپزود یا فصل یازدهم کتاب برسم ، شادی زیادی بر دلم حاکم بود ، پدر کیمیا که تا این قسمت از داستان همیشه بین شخصیت خاکستری و سیاه در رفت و آمد بود به ناگاه نقش یک منجی و یک شخصیت فوق العلاده سقید رو بازی کرد و اون چیزی که خواننده آرزو می کرد رو به نمایش می زاشت ، بار اول خوندن که از فصل 11 لعنتی این رمان اطلاع نداشتم این رمان آرامشی وصف نا شدنی همراه با قطرات اشک شوقی را برای من ارمغان داشت که البته این اشک شوق در ایپزود 11 تبدیل به دردی از ته قلبم شد ، اما باز هم طعم شیرین صفحه 300 تا قبل از فصل 11 آرامشی عجیب به من میداد .
اما بار دوم ، وای خدااااااااا ، یعنی فراموشی اینقدر گوهر والایی بود که انسان قدرش را نمی دونست ؟ باور نمی کردم که از خدا می خواستم تا در اون لحظه هر چه در زندگی دیده بودم فراموش کنم و فصل 11 این رمان هم جزو اون بود تا بتونم کتاب رو با همون حس بار اول ، غم در کنار شادی ، نفرت در کنار دوست داشتن ، عصبانیت در کنار خرسندی ، کتاب رو بخونم . ای کاش می شد که از رفتار ظالمانه کیمیا در قبال رابین غمگین می شدم و از بی تفاوتی و خونسردی رابین در قبال درشت هایی که کیمیا بارش می کرد و این بی تفاوتی سبب می شد که رابطه این دو گرچه مثل پل سراط که از مو باریکتر و از شمشیر برنده تر می شد اما حفظ باقی می ماند شاد می شدم . ای کاش می شد که از پدر بابت اصرار بر پذیرش مجدد اردلان برای زندگی دوباره توسط کیمیا از اون نفرت پیدا می کردم و ای کاش مادر کیمیا رو بخاطر دلسوزی هاش دوستش می داشتم .
اما نه نه نه ... گویا فراموشی دریست که به این راحتی و زودی به هر کس ندهند !!
بار دوم از اول شروع کردم ، عروسی عمو ، شوخی با رابین ، کلکل با کاوه برادر کیمیا برای عزیمت به فرانسه ، خدا حافظی غمناک برای عزیمت به فرانسه ، دیدار توکلی دوست پدر در فرانسه ، آشنایی با الین ، قدم زدن در کنار رود سن ، دور ریختن مشروبات توسط رابین به خاطر کیمیا ، قهر های مکرر کیمیا از رابین ، پریدن درون رود رابین باز هم بخاطر کیمیا ، مریضی رابین ، نجات کیمیا از دست ولگرد های خیابانی ، آمدن فؤاد شوهر دوست کیمیا برای دیدن او ، جشن سال نو ، جشن بالماسکه ، بازگشت به ایران ، دعوا با کاوه ، آمدن رابین به ایران ، رفتن به هتل محل استقرار رابین و بقیه سر فصل های جذاب رمان ،( گرچه باز هم زیبا بود و مرا مجذوب کرد ، در حالی که پریوز هم وقت دندونپزشگی داشتم و هم کلاس و گرفتار ، اما ناچار کرد که 200 صفحه اول رو مجدادا بخونم ) اما دیگر برام حس ها مختلفی نداشت ، نه غم نه شادی و نه تمام حس های موجود که میشه به رمانی داشت و در بالام گفتم ، تنها یک حس مونده بود ، حس سنگینی شدید قلبم ، از آخر داستان .
دلم می خواستم فریاد بزنم که کیمیا ، دحتر ایرانی هستی باش ، مسلمون هستی باش ، مذهبی هستی باشه اما راضی نشو حالا که رابین ، اون پسری که با یک اشاره بهترین دختر های جهان حاضر به هرگونه رابطه با او بودند ، حال که همه اونا رو کنار زده ، دست از انواع لذت ها دنیا برداشته و تنها به پرستش تو روی آورده رو اینقدر عذاب بدی و به قول دوستانش بر خلاف تعبیر او که تورا "الهه شرقی" خود نامیده ، "الهه عذاب" او باشی ، این آزار های تو وقتی تورا به او خواهد رساند که ...
دلم می خواست داد بزنم که رابین ، تو از همه چیز گذشتی تنها برای یک عشق یک عشقی که خودت هم نمی دانستی از کجا سر منشا میگیرد و بخاطرش دست به چه کار ها که نزدی ، اما ای کاش زودتر با فرهنگ و عقاید این دختر آشنا می شدی تا برای تو شرطی نگذارد که تو را در آخرین سفر برای رسیدن به آن از او فرسنگ ها دور کند.
ای وااااااااااای خدای من ، گویا باز ناچارم گرچه می خواهم سربسته داستان را مرور کنم که با مرور آن آرامش از دست رفته خودم رو برگردونم ، اما گویا این سربستگی تنها در تعریف کردن است که رنگ و بوی دارد و در مرور باز هم باید آن فصل وحشتناک 11 را جلوی چشم خود مجسم کنم . باید مجسم کنم که دنیا بی رحم ترین موجودیست که خدا دست به خلق اون زد ، بیرحم و گویی بدون درک ، گاهی دست به کاری می زند که کائنات و حتی خودش نیست فریادشان تا عرش خداوندی بالا می رود .
شاید این داستان هیچ گاه حقیقت پیدا نکرده بود ، شاید نویسنده سعی کرده بود به یاد کسی که گویی در گذشته او وجود مجهولی داشته و در مقدمه کتاب این کتاب رو به کشته شده عشق آقای ............ تقدیم کرده بود ، دل حداقل 75 هزار نفری که این کتاب را خوانده اند را بسوزاند تا در غم وی شریک بماند ، شاید می خواسته به عنوان شگردی حرفه ای تیراژ کتابش را بالا ببرد ، اما خواسته یا نا خواسته فصل یازدهم جدا از فصل های دهگانه اول که پیام های دنباله دار خاصی را دنبال می کرد ، حرف جدیدی داشت که خیلی از ما اونو در زندگی چشیدیم و اون هم اینه که :
دنیا بیرحم ترین مخلوق خداست و همیشه سر بزنگاه کاری را که نباید می کند و پشت پایی را برای ما اندازد
خواستم این غمکده سه قسمتی الهه شرقی رو تموم کنم ، شاید خیلی از شماها که به هر طریقی به این وبلاگ رسیدید از خواندن متن های بی سر و ته سه گانه این بار من که بر خلاف همه نوشته های قبلیم شاید خبری از صمیمیت رو نداشت و سعی کرد به قولی ادای متون ادبی رو از خودش در بیاره خسته شدید اما ،
اما با خودم فکر کردم که ، کیمیا ، رابین ، الین ، دیوید ، اریکا ، پدر ، مادر ، کاوه ، مایکل و از همه اینها مهم تر خودم ، سید حرف های بیشتری از این رمان ، از دنیای بیرحم و از خودم دارم ،گویا چاره ای جز تحمل قسمت چهارم و شاید قسمت پایانی الهه عشق نخواهید داشت ...
خب رسیده بودیم به اینجا که ماجرای این رمان بر می گرده به یه دختر مطلقه ،
من رمان رو شروع کردم به خوندن ، بنا به عادت گفتم با 10 صفحه اول می فهمم
که رمان چند مرده حلاجه و در چه مورد می خواد حرف بزنه ، اگر خوشم اومد که
تا کار خواهرم تموم شه می خونمش و اگر نه میرم سراغ کتاب های دیگه ، شروع کردم به خوندن ، کتاب اینطوری شروع می شد که این دختر بعد از مدت ها که گوشه نشینی کرده بود و تنها گریه کرده و اشک ریخته بود ، به درخواست و اصرار اطرافیان و مخصوصا مادر دلسوزش تصمیم گرفته بود که قدم به عروسی عموی خود با یک زن آمریکایی نسب بگزارد ، در یک اتاق در حال پوشیدن لباسش بود که پدر که در اول داستان چهره ای خاکستری از اون ساخته شده بود و بعد ها تغییر اساسی داشت ، وارد و اسرار می کند که دخترش سریعتر حاضر شود که در این میان دختر هر چه بر سینه اش سنگینی می کرد به پدر گفت و ماجرا به این شکل دنبال شد،
اما هرچه داستان جلو می رفت مرا بیشتر کنجکاو می کرد ، رمان در ابتدایش متفاوت بود از اون چیزی که من برای خودم تصور کرده بودم فرق داشت ، با توجه به عنوان و البته شکل دو برداشت داشت ، داستان های عاشقی از این داستان هایی که یا تهش مشکلات افسانه ای سر راهشون رو میگیره و یا خوش و خرم به هم میرسند و یا خوش و خرم میمرند (البته ته این داستان هم یکی از این دو شکل رو انتخاب کرده اما از جای دیگه این به اینجا رسید ) و یا داستان های افسانه ای ، اما این داستان هرچه جلو می رفتم هیچ کدام از این تفاسیر رو نداشت ، هر لحظه آدم کنجکاو تر می کرد که این کاراکتر های چه نقشی را ایفا می کنند که مطرح می شوند ، تیکه های عامیانه ای که به هم مینداختند ، صمیمیت شخصیت ها ، همگی از نکاتی بود که بدون اینکه متوجه شوم مرا تا صفحه 50 کتاب کشید بدون اینکه ذره ای از آنچه خواهد گذشت رو چیزی در بارش بگه .
همینطور گذشت و با وجود سرما خوردگی که داشتم ، بدون هیچ استراحتی صفحه به صفجه جلو می رفتم ، رابین ، آن پسر پولداری که با وجود آنکه از همان ابتدا آذمی دارای داشتن حد و مرز هایی برای خود بود و هر اجازه ای را مانند دیگر دوستانش به خود نمی داد ولیکن در لذت های مستی و ... فرو رفته بود ، با کارهایش ، با خونسردی وصف نا پذیرش و با وقار و نگه داشتن حریمش در مقابل کیمیا ، انسان رو به وجد میورد و نمی زاشت این کتاب رو زمین بگذارم.
القصه ، بدون اینکه بفهمم که چه مدت سر کار بودم و 1 ساعت خواهرم به چه میزان تعغیر کرده ، خواهرم که خودش رو برای یک دعوای تمام عیار از سمت من آماده کرده بود ، گفت ، امیرحسین بیا ناهار رو بخوریم و بعدش بریم ، ساعت رو نگاه کردم ، ساعت 1.5 رو نشون می داد ، صفحه کتاب رو نگاه کردم روی صفحه 191 بود یعنی ابتدای فصل ششم از یازده فصل کتاب ، گواهی از این میداد که که از ساعت 9 تا یک و نیم ، به مدت چهار ساعت و نیم من کتابی را که قصد خواندن تنها 50 صفحه اش را داشتم به صفحه 191 رسیده بودم و هنوز هم نمی تونستم دست بردارم از خوندنش .
بی اینکه چیزی بگم و یا اعتراضی کنم گفتم باشه بیار غذا رو و خواهرم با اینکه خیلی تعجب کرده بود از رفتار من ( چون در مقابل چنین حالتی در مجموع دوران زندگیم و مخصوصا این دو سه ماه اخیر بهترین و مهربانانه ترین رفتارم این بود که قهر می کردم و خودم راهی جایی که می خواستم برم می شدم ) غذا اومد و من به سختی دلکندم از کتاب و مشغول خوردن شدم ، به قول نویسنده رمان که از این تیکه کلام زیاد استفاده کرده بود در این کتابش : حالا که من سکوت کرده بودم و اعتراضی نمی کردم خواهرم جرات بیشتری پیدا کرد و گفت : الان ساعت دو هست و ما تا کارمون رو جمع و جور کنیم میشه ساعت 2.5 و تا برسیم بازار حدود 3.5 - 4 هست و فکر می کنم این موقع برای بازاری که نهایتا تا غروب تعطیل می کنه خیلی دیر باشه و به اونچه که می خوایم نمیرسیم ، تو میدون ولیعصر هم کار داشتی (مرکز کامپیوتر تهرانه و اگر پاساژ پایتخت رو حساب نیاریم (که معمولا هم با اون قیمت ها نمیاریم ) تنها مرکز کامپیوتری تهران چون چندین پاساژ از جمله پاساژ رضا داره ) ، می خوای امروز اونو انجام بدیم و پنجشنبه بریم بازار که من تعطیلم و از صبح میشه رفت ،
منتظر بود که ایندفعه دیگه عکس العمل شدیدی از خودم نشون بدم ، ولی سکوت کردم و با خودم فکر کردم که حالا که اینجا معطل شدیم بی راه نمیگه ، اگر بخوام امروز برم کارم تموم نمیشه و باید پنجشنبه هم برم که تو این گرما رفتن دو بار یه طرف و البته از خرید کامپوتریم هم افتادم تو این هفته یه طرف ، همینطور که داشتم فکر می کردم گفتم باشه و گفتم پس زودتر غذا رو بخور بریم ، که خواهرم با تمام تعجبی که از حرفم کرده بود گفت : خب خودت می دونی که مغازه های عادی این ساعت ناهار و نمازند و نیستند ، بازارم که میبینی بازند چون جو سنتی داره و یک تا 2 تعطیل می کنند و بعد دوباره کارو شروع میکنند .
من که چاره ای نداشتم و البته خودمم دلم می خواست که دیر تر بریم که این کتاب رو به جایی برسونم گفتم باشه و مشغول کتاب شدم .
کتاب رسیده بود به اصرار رابین برای برقراری ارتباط با کیمیا ، البته تا اون صفحه این که من خونده بودم این ارتباط بیشتر به ارتباط های خاص مربوط می شد تا عشق و ... اما کیمیا که یک دختر ایرانی بود با عقاید متوسط دینی و مذهبی ، نمی خواست به هیچ وجه از این در وارد رابطه با رابین بشه ، اما راستی من رابین رو درست معرفی نکردم
رابین خواهر زاده ، زنی بود که عموی کیمیا با اون ازدواج کرده بود و رابین در اون مهمونی عروسی تنها فامیلی از زن عموی کیمیا بود که شرکت کرده بود ، رابین پسری بود که فارسی رو با لهجه فرانسوی و انگلیسی بلد بود و البته از خالش که بسیار بهتر بلد بود و علت این هم این بود که پدر بزرگ رابین برای چند سال در ایران کار کرده بود و خاله و مادر رابین هم در ایران متولد شده بودند ولی خب این سالها خیلی زود به پایان رسیده بود،
پدر رابین رئیس یکی از غول های ماشین سازی آمریکا بود و برای همین رابین در آرامش کامل در دانشگاه سوربن درس می خوند و نه باید به بیان بهتر گفت که تفریح می کرد . رابین پسری با قد بلند تر از حد طبیغی ، با موهای زیتونی بلند و خوش هیکل با عضلات پیچیده و خوشفرم بود و با توجه به جمع شدن دو عامل پول و زیبایی ، طبیعی بود که نه تنها دختران دانشگاه و نه تنها دختران پاریس ، بلکه دختران مانکن سوئدی نیز اگر به او درخواست دوستی نمی دادند قطعا درخواست دوستی او را رد نمی کردند .
چند وقت بود بد دلم گرفته بود !! بغض همه وجودم رو گرفته بود ، بازم مثل همیشه خنده های زورکی ، همون پسرک شاد برای دیگران و غمگین برای خودش !! دو ماهی بود که بغضی عجیب گلوم رو گرفته بود ، اما هر کار می کردم نه جرات داشتم ، نه غرورم اجازه می داد و نه درونم راضی می شد که حتی برای یک بار این بغض رو بشکونم و خودم رو از این غم دو ماهه رها کنم !!
همین طوری روزها از پی هم می رفت و هر روز این بغض عمق بیشتری می گرفت ، غمگینیم بیشتر می شد ، دیگه اون پسرک شاد برای دیگران هم داشت رنگ می باخت. درگیری با خونه ، دعوا با دوستان مجازی و حقیقی سر یه نکته کوچیک و .. و .. و ... ، دیگه برای خودمم قابل تحمل نبودم .
تا دیروز ، دیروز بعد از یک ماه که می خواستم برم بازار تهران و چند تیکه لباس بخرم ، اما انگیزه نداشتم و یا اینقدر بی حوصله بودم که خواب رو ترجیه می دادم ، ساعت 8 صبح با خواهرم که می رفت سر کار زدم بیرون ، شبش اصلا نخوابیدم ، تو روز های تابستونی عادی بود که تا ساعت 4-5 نخوابم چون از اونور تا 1-2 ظهر می خوابیدم اما پریشب چون می دونستم بخوابم دیگه پا نمیشم خودم رو مشغول کردم ، شروع کردم طرحی که برای استقبال امین از کربلا ریخته بودم رو اجرا می کردم ، تا اینکه خواهرم داشت می رفت گفتم منو تا مترو ببر ، گفت باشه و خیلی سریع حاضر شدم و باهاش رفتم ، تو راه می گفت بازار تازه 9-10 باز می کنه تو این یکی دو ساعت می خوای چه کنی ،
گفتم نمی دونم ، گفت پاشو بیا شرکت ، (آخه اونجا تا ایستگاه شهید بهشتی کلا 5 دقیقه راه بود ) گفتم باشه و رفتم . خواهرم در شرکت رو باز کرد ( مدیر داخلیه و امور داخلی شرکت از جمله همین حضور غیاب و اینا با اونه و باید اولین نفر اونجا باشه ) رفتیم تو و من تو صندلی مهمون اتاقش نشستم تا تک تک کارمندا اومدن (البته زیاد نیستن 20-25 نفرن ) و خواهرم بعد دادن شرح کارشون و اینا ، اومد توی اتاقش و گفت بیکار نشین ، یه طرح هست که کتاب میارن 4-5 تا تحویل میدن و دو سه روز بعدش اون کسی که تحویل داده میاد تا اگر خوشت اومده بود از کتابا پولش رو بگیره ، یه نیگاه کن ببین هیچ کودوم رو نمی خوای ؟
من کتاب زیاد می خرم و البته تا وقت کنم هم می خرم اما اونبار از سر بی حوصلگی شروع کردم پکیج رو باز کردم ، 5 تا کتاب بود ، تغذیه بر اثر گروه خونی ، لاغری و ترفند های آن ، کتاب راز پروفسور پاکتور ( تو اردیبهشت یه مطلب ناقص در بارش نوشتم که اگر خدا بخواد کاملش می کنم ) ، آتوسا بانوی هخامنشی و در آخر هم ، الهه شرقی ...
من توی این کتاب ها لای کتاب لاغری و راز رو باز کردم و چند خط خوندم و دیدم می تونه مفید باشه ، به خواهرم گفتم من این دوتا رو بر می دارم ، خواهرم هم گفت باشه و یکم فکر کرد و گفت ببین اون سه تای دیگه چقدر میشه اونا هم من می خرم اگر جالبه ، نگاه کردم دیدم در کل 11 تومن میشه ، گفت باشه پس اینا رو هم من ور می دارم .
می خواستم برم بازار که خواهرم گفت تو که خوب اونجا رو بلد نیستی بزار من یه سری کارامو راست و ریس کنم ، منم باهات میام چون کار دارم ، منم دیدم بیراه نمیگه من کلا یه بار با بابام رفته بودم بازار و اینقدر هم بی در و پیکر هست محاله بتونی پیدا کنی چیزی رو می خوای اگر کسی که بلده باهات نباشه ، خلاصه گفتم باشه ، اون موقع ساعت 9 بود و خواهرم گفت که تا 10.5 ، 11 کارم رو تموم می کنم . منم اول گفتم زیاده و بعد دیدم چاره ای ندارم و قبول کردم.
رفتم سراغ کتابا ، با خودم گفتم که من که اون دوت کتاب رو دارم و بعدا هم می تونم بخونم اما این کتاب های خواهرم معلوم نیست ک به دستم برسه و اصلا برسه .
سه عنوان کتاب بود ، تغذیه بر اساس گروه خونی ، آتوسا بانوی هخامنشی و الهه شرقی ، کتاب اول رو انتخاب نکردم چون هنوزم که هنوزه گروه خونیمو نمی دونم و خب به دردم نمی خورد ، دومی رو هم چون تازه قسمت هایی از اوستا رو خونده بودم و ایران باستان خونم بقول معروف بالا رفته بود رد کردم و رسیدم به الهه شرقی ...
نظرم به الهه شرقی جلب شد ، به نظر از کتاب های اسطوره ای میومد ، البته عکس روش اینو نمی رسوند ، یک دختر با لباس عادی رسمی (روپوش نه ) و یک روسری ، در کتار چراغ برقی خیابان های قدیمی لندن ، فرانسه و در کل شهر های قدیمی اروپایی ، کتاب رو باز کردم ، مثل همیشه مقدمه کتاب رو رد کردم ، این کار همیشگی من در خواندن کتاب بود ، هیچ وقت مقدمه هیچ کتابی رو نخوانده بودم و دیروز هم از این قاعده مستثنی نبود .
شروع کردم به خوندن ، داستان داستان دختری بود به نام کیمیا ، دختری بود که به اجبار پدر با پسر شریک پدرش ازدواج کرده بود و حال شوهر سابقش او را طلاق و به دنبال یک زن آمریکایی زیبا رفته بود .
....
ادامه دارد ...
پ.ن : قصدم تعریف داستان نیست ، قصدم سبک کردن خودم هست و درد و دل کردن که گویا از دیروز با این رمان گره خورده !!
تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1389 # نویسنده این مطلب: آرش دسته بندی:
به به احوال بعضیا
خوبید برو بچ؟گفتم که این مدت که اومدم نت زیاد بیکارمتا دلتونم بخواد واستون حرف میزنم امشب یعنی امروز صبحمیخوام واستون خاطره امشب از عروسی رفتن یکی از دوستام بگم و اینکه عجب دیوانه ای بودم من امشب کارایی کردم که... اصلا امروز از صبح یعنی از ظهر ساعت 4 که پا شدم تنم واسه کرم ریختن زیاد میخارید اولش که رفتم خونه دوستم ناهار اساسی زدیم به بدن آخه تنها بود بعدشم ای گشتیم ببینیم کسی نیست باش سرگرم سیم یا نه آخه بد حالم گرفته تلوریونمون سوخته نه میشه فیلم دید نه چیزی کامپیوتر هم که اصلا حس فیلم دیدن نیست ولی خداییش این تلوزیونمون حق داشت 25ساعت داشت کار میکرد اون روز حساب کردم 1.5 ملیون تومن پول بابای بدبختو دادم پای فیلم جان خودم راست میگم از دو سال پیش هر چی فیلم جدید هالیوودی اومده من خریده بودمبیچاره بابام دلش به کی خوشهخلاصه که به هر کی زنگ میزدیم یا جواب نمیداد یا حالشو نداشت یا... خلاصه که دپرس بودیم بد که یه دفعه یکی از رفیقام زنگ زد جواب که دادم فهمیدم که امروز عروسی یکی از بچه های دانشگاهه حالا کی یکی از بچه هایی که من فقط ترم اول دیدمش دیگه ندیدمش ولی بقیه بچه ها باهاش صمیمی بودن از اون خر پولا بود رشتشو که عوض کرده بود من دیگه باش رابطه نداشتم حالا اون رفیق ما هم گیر داده بود که باید بیایی دعوتت کرده نگو که نامرد اصلا دعوتی در کار نبوده فقط چون ماشین داشتم میخواستن پول تاکسی ندن آخه اون باغی که عروسی توش بود دور از شهره خلاصه ما هم خر شدیم گفتیم باشه رفتیم خونه و تیپ زدیم و به مامانم گفتم شب دیر میام مهمونی هستم(آخه اگه میگفتم عروسیه دوستمه باز گیر میداد و همون بحث همیشگی)خلاصه ساعت حدود 10بود که از خونه زدیم بیرون و بعد هزارتا بدبختی رسیدیم به باغه چه اتفاقاتی افتاد تو مسیرو بگذریم آخه الان دیر وقته چشام داره 4تا میبینهخلاصه ما تا اومدیم داخل فکم اومد رو آسفالت پسر چه ماشینایی پارک بود کمترینش camry بود 206 زپرتیه ما هم که....من که داشتم شرم میکردم واسه همین ماشینو دور وایسوندم خلاصه رفتیم تو وایییییی فکم اومد پایین باورم نمیشد چه باغی چه تزئیناتی من عروسی لوکس رفته بودم ولی این... دیواراش همه مثه تخت جمشید اصلا الان حال ندارم بگم ولی محشر بود باغو بیخیال شی ملت رو باید میدیدی که چه جوری تو هم دیگه وول میخوردنآخ بمیرم معظم له چه عذابی میکشه از دست این جماعتاصلا منی که ادعام میشد چشم و دلم بازهاز این قیافه ها کفم بریده بود دوستام که نمیدونستن کجا بشینن رو زمین نشسته بودن داشتن فقط تماشا میکردن استغفر الله که چه چیزایی که ندیدیمخلاصه ما یه جایی نشستیمو داشتیم تماشا میکردیم که یه آقاهه اومد و به ما شربت تعارف میکرد آخ کاش شربت بود از اون بد بدا بود ولی مردونه رنگ آب پرتقال داشتمن که میدونستم آخه ضایع بود ولی بقیه دوستام نفهمیدنو بر میداشتن شایدم میدونستن آدمیزاده دیگه اومد تعارف من کنه که مونده بودم چی بگم که گفتم ممنون صرف شده با این حرف من دوستام زدن زیر خندهخلاصه که از اون جمع فکر کنم من تنها نخوردم حالا اینجا رو داشته باشید که ما هم اومدیم تو جمعو دخترو و پسر بودن همه هم مست خلاصه که من به جای کلم فکم گرم شده بودنشستمو واسه تک تکشون خالی بستمچه چیزایی که نگفتم مثه محمود داشتم واسشونخالی میبستم اونا هم میخندیدن همه هم مست نمیدونستن همش خالی بندیه ولی خلاصه یکی از این دخترا بد قفل کرده بود به من همینطور خیره شده بود به من و ول نمیکرد ولی فکر کنم زیادی خورده بود آخه حرکاتش یه جوری بوداز نگاه خواهری هم خوب بود قیافشآقا وسطای مراسم اومد بغله منو دستشو انداخت دور گردن من میخواست جلوی دوستاش پز بده من که سرخ شده بودم نمیدونستم چیکار کنم که دستشو زدم کنار این دفعه دوستام کرم ریختنشون گل کرده بود و اونو تشویق به این کار میکردن آقا ما هم که عصبانی شدیم سریع خواستم برگردم که یه دفعه پلیس اومده ایندفعه دیگه چیز چسپوندم خدایا چه غلطی کنم اگه بگیرنم؟ که اینجا بود که فاصله طبقاتی داد میزد پدر دوماد 5تا تراول 100 گذاشت تو جیب پلیسه و رفت ما هم که خیالمون راحت شد خواستم برم خلاصه که ما ماشینو روشن کردیم از اونطرف هم ماشین دوماد که یه BMW با حال بود من نفهمیدم چیکار کردم که یه دفعه زدم به ماشینه وایی پسر اصلا خودم گریم گرفت منم سریع دور زدمو برگشتم خونه الانم یه نیم ساعتی اومدم دستمو داغ کردم تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم خب دیگه الان واقعا داره خوابم میاد ببخشید اگه کامل نیستو ناقصه ساعتم خواستید بدونید 3:25 دقیقست
به به سلام بر همه ی شما دوستان......خوبید؟ولی فکر نکنم مثه همیشه باشیدآخه خیلی وقته از من خبری ندارید واسه همیین قطعا ناراحتیدچه خبرا؟ای بابا ما هم که بعده اندی سال پیدامون شد گرفتاری بود دیگه نمیشد خانوم بچه ها اینا... نه بابا غلط کردم کلا امروز میخوام تریپ با حالی برم هرچی باشه از اون خز و خیل سوسول که فقط میاد ادای آدمارو در میاره که بهتره(چه سوال سختی یعنی کی میتونه باشه؟) تازشم من شعرم نمینویسم هواتونم دارم پس به من رای بدیدکلا میخوام نصف شبی زیاد چرت پرت بگم پس ببخشید ولی خوبیش اینه که آقا آرش اومده مگه نه؟برو بچ این مدت خیلی دلم هواتونو میکرد جان خودم دروغ نمیگم واقعا وقتی 2سال پیش یادم میومد که چه روزایی با هم داشتیم....دلم میسوزه ولی خداییش به این فکر کردید چرا یه دفعه از هم دور شدیم؟من فکر کنم بعد از عید پارسال که من رفتم دیگه اوضاع کلا عوض شد ولی واقعا با این خاطرات زنده هستیم حالا بیخیال ناراحتی من و حامدو عشق استیادش بخیر هر وقت ناراحت میشدیم همین حرفو به هم میزدیمکسی ازش خبر نداره دلم خیلی واسش تنگ شده.
خب دیگه بزنیم تو کار شادی حالا 1-2-3 همه بیخیال غصه حالا دختر خانوم آقا پسر دستتو بزار تو دست دوستت...... چقدر این دست نوشته ها صاف و صمیمی هستن همه هرچی دوست دارن توش میگن خلاصه من که آرش باشم میخوام کلی حرف بزنم امشب با یکی دعوام شده زیاد حرفم اومدهاین مدت ما باز درس خوندیم و ای تکرار شد و ای تکرار که بالاخره تقی به توقی خورد و ما هم اینگار شدیم فوق لیسانس این مملکت زپرتی البته هنوز نتیجه اصلی واسه شهر نیومده ولی قطعیهاین بود که هم فعلا سربازیو بیخیال شدیم هم گیر دادن به این بحث خز و خیل ازدواجخداییش خیلی جواد شده ها مثه اون کی بود اسمش یارو خزه؟بگید دیگه یادم نمیاد
کلا دیگه این مدت دلم واستون زیاد تنگ شده بود شما هم که بی معرفت یه زنگ نمیزدید اون لامصب علی که هر وقت دلم تنگ میشه میخوام یه زنگ بزنم جواب نمیده بعدم sms میده که حالشو ندارم غلط کردی تواون روز که حال داد زنگ زدیم اذیت این یارو خز و خیله کردیم وایی که چقدر خندیدیم نامرد یه قولی به ما داد ولی اینگار نه اینگاربه این یارو پویا هم زنگ زدیم بهش گفتیم ما از طرف محیط زیستیم شما به عنوان سر کارگر خدمات شهری انتخاب شدیداونم باور کرد و کل کارنامه تحصیلیشو رو کردوالافوتی هم دیگه صفای همیشگیو نداره آدم نا امید میشه بره اونجا مشتی آدم جواد دیگه جا واسه ما قدیمیا نیستشالانم به ساعت موبایل من ساعت 2 هستش یعنی نصف بیکارای دنیا خوابن ولی ما بیداریمتو اینچند ماه که نبودم کارای زیادی کردم یه خورده وضع زندگیمو سرو سامون دادم به خودم رسیدم در مورد زندگیم فکر کردم و..... چیزای دیگه که نمیشه گفت ولی خر شدیم به این یارو علی گفتیمآخه آدم قحطی بود؟خب برو بچ میخوام برمیه خورده قدم بزنم آخه خیلی تو این ساعت تو خیابون حال میده البته زیاد دور نمیشم آخه امنیت اصلا نیست خیلی مخلصیم سعی کنید نظر هم بزارید تا پشیمون نشم که چرا خر شدم نشستم اینهمه تایپ گنم بهترین رفقای مجازی دنیا خیلی دوستون دارم بایی
یعنی بعد از یک سال هیچی نداشته باشه این جنبش من رو به عدل تو و حتی به بودنت داره به شک میندازه.
هستی خدایاااااااااااا؟!
یعنی داری میبینی و دم نمیزنی؟!
نکنه اون قدرت لا یتناهیت به ما که رسیده یه خالی بندی بزرگ به بزرگی همون خداییت در اومده.
آخه کجایی؟
فقط ببین دارن چه به سر مردم میارن.
نمیدونم باید به تو فرصت بدم یا به خودم!!!
دیگه کم کم داره دلم برا خودم میسوزه که امیدم به داشتن تو بوده. تویی که خودت رو زدی به خواب.
دِه بگووو، بگو که دروغ نیستی. یه نشونه عیان کن از او عدالتت. به من نه ها به اونها که دارن تقاص در برابر ستم سکوت نکردن و قیامشون رو با شکنجه تو زندان میدن، به اونها نشون بده.
بجنب داره دیر میشه.
متاسفم , جم و جور کردن افکار پریشان هم کار دستم می دهد.یک جاهایی کفر و یک جاهایی هم ... .
ولی شایدفردا برای آدم های نسل بعدی تعریف کردیم:« ما در زمانهای زیستیم که دلخوشی کیمیا شده بود»
پی نوشت 1 : راستش هیچ وقت نفهمیدم که منظور از این کلامش :الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم یعنی چه ؟
پی نوشت 2 :همچنان مانده ام آخر کجای این لجن زیباست. زندگی برای چی و کی ؟!!فعلا" که دور با جنابان مضاعف است.
یک سال به همین زودی گذشت ... (در سال سگدو به سر می بریم, خوشحالیم که برای یه لقمه نان مثل سگ باید جان بکنیم و.......... الکی خوشیم)
دیگه هیچی ...ولی خودمانیم پراکندهکویی هم عالمی دارد.
تاریخ : جمعه 25 تیر 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
هیچی ,
پست قبلیم و پاک کردم احساس میکردم پر از احساس بود!اما حرفای بعد 12 شب هم اگه کم از احساس باشن عوضش پر از خستگین پر از تکرارا های روزای تکراری و شبای تکراری حرفای بعد 12 شب هیچی ندارن جز صداقت چون فکر اینکه چطور حرفای دلت و نزنی خیلی سخته وقتی خسته ای و واسه همین راست میگی اونم تو وبلاگ بچه های سوخته که به حق اسم وبلاگ و زنده نگه داشتن،همشون سوختن اون حامد که دلم خیلی ازش پره نمیدونم الان کجاست و چکار میکنه،اون از مسعود که بگذریم.فربدم که خبری از برادرش نمیگیره حسینم که سرش این روزا خیلی شلوغه اصلا" میخوام بد بگم از همه چیز و همه کس چی شده واقعا" چی شده که انقدر از هم دور شدیم، یه سلام کردی و رفتی نگات خیلی خسته بود خیلی سه ماه که خسته ای اما نشد که بهت بگم قرارمون این نبود هر روز یه مشکلی واسط پیش میاد هر روز یه جور اعصاب خوردی الانم که معلوم نیست چطور باید بت گفت آقا دلمون واسط تنگ شده ها معلوم نیست ما داریم با بهترین روزای زندگیمون چکار میکینیم البته اگه زندگیی هم مونده باشه واسمون نه جدا" ما داریم چکار میکنیم یه مشکل و حل میکنیم میوفتیم تو چاله بعدی خودم و میگم نگین تو که لالایی بلدی نه به خودم میگم اما وضع تو هم از من بدتر نباشه بهتر نیست مطمئنم آخه مرادک به قول یکی اینم شد زندگی گند زدین به دنیا بعد از خدا بد میگیم.به اسم اشتباه هر گندی دلمون میخواد داریم بش میزنیم و هر گناهی که دلمون میخواد میکنیم ککمونم نمیگزه!شدیم یه نون به نرخ روز خُر حرفه ای که از هرچی ..بدره والا راست میگم الکی اون طوریم نگا نکن من و چون رفیقمی بت میگم البته به خودمم میگم اما آب شدن رفیقم خیلی واسم سخته بجون خودم خیلی راحت میشه از این زندگی کوفتی لذت برد اما باید بخوایم اما ما فقط چسبیدیم به یه گوشش و باقیش و اصلا" نمیبینیم واقعا" نمیبینیم هممون خسته ، کسل ،تا یه چیز بهمون میگن دلمون میخواد طرف و بگیریم زیر باد مشت و لگد واسه چی فقط واسه اینکه حالمون خوب نیست و دلمون پره آخه به مردم چه هان رفیق عزیز به مردم چه ؟ من عادت کردم دوستم شاد و سرحال ببینم آخه این چه قیافه ی زاریه که واسه خودت درست کردی؟هان؟والا بخدا خدا اون بالا داره به تک تکمون میخنده میگه اینار و نگا کن با یه غوره سردیشون میشه و با یه مویز گرمی خدایا تو هم حال میکنی اون بالا من جات بودم کلی میخندیدم آخه ماهام بنده ایم اسممون میشه گذاشت آدم که اصلا" بندت باشیم باز دمت گرم که خیلی هوامون و داری وگرنه تا الان معلوم نبود چه بلاهایی که سرمون نیموده بود خلاصه از ما گفتن بود آقایون و اصلا" آدما کمتر به زندگی گند بزنید به اسم اشتباه و اینا حتما" باید سر خودت به سنگ بخوره تا بفهمی؟!مردک دلم میخواد یه مشت بزنم که صورتت بشه مثل اعلامیه اما حیف واقعا" حیف که خیلی دوست دارم و تا تونستی بم کمک کردی اگه این حرفارو میزنم که میدونم به هیچ کدومش گوش نمیدم و نمیدی واسه اینه که انقدر خسته ای که حتی حال زندگیم نداری همه میگن اوه من اگه شرایط تو رو داشتم کیف دنیا رو میکردم و دیگه بهتر ازین نمیشد ولی این قضیه ازون حلواهاست که تا نخوری اصلا" ندانی آره اصلا" بگذریم حرفای بعد 12 شب مام به بعد 1بامداد داره تبدیل میشه اینارو گفتم چون احساس کردم حالت اصلا" خوب نیست.گرچه وضع خودمم بهتر از تو نیست اما ما که دلمون به همین چنتا رفیق خوشه که همونام خداروشکر دارن آب میرن دیگه چی مونده که ازش بگیم!؟ باز دم آرش گرم که هنوز مثل قدیما حوصله ی شوخی داره و گاهی یه سراغی ازمون میگیره واقعا" دمش گرم! یخورده بیخیال این دنیای کوفتی شید مثل آدم زندگی کنید میشه یعنی میشه من اون روز و ببینم هممون داریم طوری زندگی میکنیم که میخوایم!! یعنی میشه واقعا"؟!!
تاریخ : دوشنبه 3 خرداد 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
Thiswas just meant to be you are coming back to me ‘cause, this is purelove ‘cause, this ispure love
When you sleep I wanna seat by yourside if I would get to sleep see you again in mydream
the scent of your breath hugs my body I wish you wouldknow that the life is worthless without you
This was just meant to be you arecoming back to me ‘cause, this is pure love ‘cause, this is purelove I know you are more afraid then I’ll say I willwait ‘cause, this is pure love ‘cause, this is purelove
I wannaembrace your beautiful body (and) say if you wouldn't be here I can'tcontinue my life I'll die without you
I want youto put your lips on my lips (so) I will say forever that that the life without you wouldbe unbearable
This was just meant to be you are coming back tome ‘cause, this is pure love ‘cause, this is pure love
I know you are more afraid then I’ll say I willwait ‘cause, this is pure love ‘cause, this is purelove
ba ra la la la la ba la la la the moon smells itall ba ra la la la la ba la la la ‘cause this is purelove
you're not here and I'll be sorrowing forever butthe providence says that it's too late now
this was just meant to be you are coming back tome ‘cause, this is pure love ‘cause, this is pure love ba ra la la lala ba la la la the moon smells it all ba ra la la la la ba la lala ‘cause this is pure love ba ra la la la la ba la la la the moonsmells it all ba ra la la la la ba la la la ‘cause this is purelove
خب وا اما بعد رسیده بودیم به اینجا که داشتم با خودم می گفتم اگر بشه چی میشه و خیلی خوب میشه اما بهش ایمان نداشتم و می گفتم به احتمال 95 درصد الکیه :دی
اما دانلود ساعت 1 بعد الظهر تموم شد و من چون نزدیک خرداده رفتم کتابخونه و نزدیک ساعت 7 اومدم خونه و شروع کردم به شرو کردن فیلم اما از اینجا به بعد تا 2-3 تا پست دیگه در مورد فیلم و بیان نظریه و ... توضیح میدم و بعدش به یاری خدا از پست 6-7 شروع می کنم به نقد و بررسی از دیدگاه روانشناسی ، عقاید سنتی و بعد هم شروع می کنم به مطابقت با عقاید فرهنگی خودمون و فرهنگ و احکام ادیان بخصوص اسلام
فقط خواهش می کنم که هر مطلبی که من می نویسم حتما حتما حتما تو قسمت نظرات نقد خودتون و یا تایید خودتون رو با ذکر علت بنویسید تا تو قسمت نقد و بررسی که می رسیم اونا رو هم بررسی کنیم.
اما در فیلم مستند راز چه گذشت و قانون جاذبه چیه ؟!؟
مستند با تصویر یک زن شروع میشه که در حال نوشتن یک متن هست ، این زن بیان می کنه که زندگی من سرشار بود از تکرار ، بی انگیزگی و یاس ، من خودمو زیر کار دفن کرده بودم . با فوت پدر من روابط اجتماعی من به هم ریخت ، از کار بر کنار شدم و زندگی من صد برابر بدتر شد . (صحنه زن رو نشون میده از میان کتاب های قدیمی پدرش کتابی پیدا میکنه ) زن میگه که بعد مدتی با یک راز برخوردم که زندگی من رو متحول کرد ، این رازی بود که تمام بزرگان از اون استفاده می کردند.
اینجاست که پروفسور باب پراکتور که یک فیلسوف هست شروع می کنه و میگه که در واقع این راز هر چیزی رو که می خواین به شما میده ! شادی ، سلامت و ثروت، بلافاصله بعد ( اصول این مستند بر همین پایه هست و حرف مدافعان این نظریه رو میان هم و با توجه به اقتضای صحنه ای که فیلم توش هست رو نشون میده ) دکتر جو ویتالی که یک متخصص متا فیزیک هست میگه شما می تونید هرچی که می خواین باشید و یا انجام بدین یا داشته باشید.
این مقدمه خلاصه شده بود از شروع فیلم اما قانون جاذبه چی میگه ؟
اینجاست که پروفسور باب پراکتور شروع می کنه به توضیح که : (( ما همه با یه نیروی بی پایان کار می کنیم ، همه ما با قوانین تقریبا یکسانی زندگی خود را رهبری می کنیم ، قوانین کائنات به اندازه ای دقیق هستند که ما حتی می تونیم با اون یک شی رو به فضا بفرستیم و لحظه دقیق رسیدن اون چیز رو محاسبه کنیم ، مهم نیست که شما کجا باشید ... مهم اینه که همه ما با یک نیرو کار می کنیم و اون نیرو ، یک قانونه ، جاذبه !!! ))
در ادامه توضیح میده : (( تمام چیز هایی که وارد زندگی شما میشه خودتون جذب می کنید ، و اینها به وسیله واقعیت زاتی تصاویریه که شما در ذهنتون دارید به سمت شما جذب میشن، این چیزیه که شما فکر می کنید . در واقع تمام چیزی که شما فکر می کنید رو به سوی خودتون جذب می کنید و این چیزیه که شما به راحتی در میان بابلیان باستان مشاهده می کنید))
وی حرفاشو با یک سوال ادامه میده : (( فکر می کنید چرا 96 درصد ثروت در میان 1 درصد ممتاز جامعه در حال گردشه ؟ فکر می کنید این یه اتفاقه ؟ نه این یه اتفاق نیست این یک چیزیه که به این صورت طراحی شده ، اونا چیزی رو درک می کنند ، اونا این راز رو می فهمند و عمل می کنند ))
اما بعد یک سرمایه گزار که علت حضورشو تو این مستند خواهید فهمید ادامه میده : (( ساده ترین تصوری که می تونم از این قانون داشته باشم اینه که خودم رو یک آهن ربا فرض کنم و بدونم که چیزای دیگه رو با استفاده از مغناطیس جذب می کنم ))
بابا دویل یک نویسنده ادامه میده (( در واقع قانون جاذبه میگه که دو چیز مشابه همدیگه رو جذب می کنند اما ما در سطح افکار صحبت می کنیم))
سرمایه گزار ادامه میده : (( نقش ما به عنوان یک انسان پایبندی به افکارمون در مورد چیزاییه که می خوایم و باید در ذهنمون روشن کنیم که چه چیزی می خوایم و از اینجاست که ما شروع به احضار یکی از بزرگ ترین قوانین کائنات می کنیم و اون قانون جاذبه است. شما چیزی رو که بیشتر بهش فکر می کنید جذب می کنید ))
پروفسور پراکتور ادامه میده : (( اگر شما چیزی رو در اینجا (اشاره به مغز) ببینید جذب می کنید))
اما مایکل دولی که یک نویسنده هست اوج حرف های این قسمت رو بیان می کنه و میگه : (( اگر قانون جاذبه رو خلاصه کنیم سه بخش خواهد داشت که سه عبارت ساده است : افکارتبدیل می شند به اجسام ))
سرمایه گزار ادامه میده : (( چیزی که بیشتر مردم اطلاع ندارند اینه که یک فکر فرکانس خاصی داره ما می تونیم یک فکر رو اندازه بگیریم به همین خاطر اگر شما یک فکر رو بار ها و بارها تکرار کنید مثلا خرید یک ماشین مدل جدید و ... اونقت اون فرکانس رو دارید بطور پیوسته منتشر می کنید ))
دکتر جو ویتیل متخصص برجسته متا فیزیک (که البته از نظر هیکل هم برجسته هست :دی البته به کلش می خوره ) ادا میده :
(( افکار در حال فرستادن سیگنال های مغناطیسی هستند اند که همسانشون رو به سمت شما جذب می کنند ))
پروفسور ادامه میده (( خودتون رو در وفور نعمت ببینید که غوطه ورید ، اون چیز رو جذب می کنید ، همه چیز همینطوره ، هر دفعه و برای هر کس ))
سرمایه گذار ادامه میده : (( اما مشکل اصلی همینجاست ، بیشتر مردم به این فکر می کنند که چه چیزی رو نمی خواند و تعجب می کنند که چرا براشون رخ میده و یا در اون زندگی می کنند ، اونم بار ها و بار ها و بارها ))
اما مهمترین نکته رو نویسنده بیان می کنه که اصول این مستند رو شامل میشه و کل نظریه بر این قسمت استواره و میگه : (( قانون جاذبه به هیچ وجه اهمیت نمیده که شما چه چیزی رو می خواید یا اون چیزو نمی خواد و یا اونو خوب می دونید و یا بد می دونید اون در هر صورت به افکار شما جواب میده ،
پس اگر شما یک جا نشستید و دارید به بدهکاری ها فکر می کنید و احساس بدی دارید ، این همون سیگنالیه که دارید به کائنات عرضه می کنید . من احساس خیلی بدی دارم بخاطر این همه قرض و قوله دارید اینو به خودتون اثبات می کنید ، دارید به تمام سطوح وجودتون حس می کنید و این چیزیه که بیشتر بدست خواهید آورد ))
پایان قسمت دوم
پ.ن 1 : اول از همه بگم که اولا به اون نقاط بلد و رنگی بیشتر توجه کنید
پ.ن 2 : در ضمن نظر خودتون رو در مورد این نوع نوشتن مطالب به من بگید چون من فیلم رو از اول گذاشتن دارید ریز به ریز نگاه می کنم و قسمت های مهمشو عینا پیدا می کنم ، کار سختیه اما برای خودم که خوبه چون با دقت بیشتری مطالب رو می بینم اما خب اگر شما این نوع رو نمی پسندید حتما بگید که اینقدر من زحمت نکشم :D
پ.ن 3 : سعی می کنم در پست بعد چند تا عکس از افرادی که در این مستند صحبت می کنند رو به پستام اضافه کنم که یکم بیشتر با افراد خو بگیرید و حرفشون بیشتر بهتون اثر کنه چون من خودم به شخصه تا کسی رو نبینم حرفاش به دلم نمیشنه و باهاش ارتباط برقرار نمی کنم :D
داستان از دیروز که نه از پریشب شروع میشه یکی از بچه های فوتیران و ادمین سایت اونلی رئال مادرید (مهدی اونلی) رو دیدم که آن شد، فوتیران دو سه هفته پیش یه قرار عمومی داشت برای سالن ورزشی من نرفته بودم اما مهدی رفته بود ، داشتم عکس هایی که توی عکس بکس اونلی رئال گذاشته بودند رو به صورت اتفاقی میدیدم که متوجه این عکس شدم، اونایی که مهدی رو میشناسن که می دونند تا 5-6 ماه پیش که عکس میزاشت یه پسری بود حدود 105-115 کیلویی که تقریبا از منم تانکر تر می دونستندش :دی اما اونایی که الان این عکسو می بینند می دونند که این فرد به بیشتر از 80 و نهایت 90 کیلو نمی خوره !! برای همین بود که تا دیدم آن شده بهش پی ام دادم که مهدی تو که تا 5-6 ماه پیش خیلی چاق بودی چطور اینطوری شدی و از چه راهی استفاده کردی :دی (بلاخره مام بدمون نمیاد یکم کم کنیم :دی :دی )
گفت : از روش The Secret فکر کردم داره اذیت می کنه و میگه یه رازه و نمیگم و اینا
گفتم : بابا جان بچت اذیت نکن بگو ببینم چیکار کردی
گفت :جدی میگم جان سید از راه The Secret برو دانلود کن ببین می فهمی
گفتم : چی هست ؟ برنامه غذایی یا ورزشیه ؟
گفت : نه بابا اصلا تو این روش خیلی توپ بخور و ورزش هم نمی خواد فقط تمرکز بزار اصلا الان لینکشو بهت میدم من دور کمرم 58 بود الان 46 هم برام گشاد شده می خوام 44 بخرم و بعد 42
گفتم : برو بابا اذیت داری می کنی ها خب بگو دیگه سر کار می زاری ؟
گفت : نه به خدا بیا این لینکش دانلود کن می فهمی ( البته این لینک مستقیم پی سی دانلود هست و خیلی خوب پارت بندی کرده و 90 دقیقه فیلمو تو 8 پارت تقسیم کرده و برای دانلودش بهترین حالته )
گفتم : حالا فیلمش در چه مورد هست ؟ از این یوگا ایناست ؟
گفت : اولا فیلم نیست مستند هست و ثانیا نه بابا اصلا بحث این کارای مسخره نیست اما نمیشه توضیح داد دانلود کن می فهمی
گفتم : حالا زبان مبان قوی که نمی خواد ؟ :دی می دونی که من استاد زبانم :دی :دی
گفت : دوبلست شبکه 4 هم نشون می داد با اینکه کلا با این تمرکزیجات :دی و اینا میونه خوبی نداشتم گفتم حالا امتحانش ضرر نداره 600 مگ برای منه adsl دار جیزی نیست فوقش می بینم سر کاریه دیگه این شد که شروع کردم به دانلود. در حین اینکه دانلود می شد و چون دانلود طول کشید رفتم خوابیدم در حین اینکه می خواستم بخوام داشتم ب متنی که p30 download و چند تا سایت دیگه نوشته فکر می کردم که میشه با دریافتن رازی که بیان میشه خوشوقت بود و زندگی خوبی داشت و ثروتنمند بود و زن و زندگی خوبی داشت و ... رو با خودم مرور می کردم ضمن اینکه ته دلم می گفتم اگر بشه چی میشه هی به خودم می گفتم بابا سر کاریه اگر به این چیزا بود که همه الان خوشبخت و خوشوقت بودند و اینا که هی به یاد حرف مهدی میوفتاد که وقتی گفتم
خب مهدی اگر اینطوری بود که با یه راز و 90 مین فیلم آذم به اینجاها برسه که الان همه باید به جایی میرسیدن و اونقت چیزی برای من و تو نمی موند
گفت : خب اهمه که این راز و قانون می فهمند اونو باور نمی کنند و تلاشی هم برای به کار گیریش ندارند
البته اون حرف مهدی خیلی منو قانع نکرد اما وقتی ترکیب شد با اون چیزی که یک روانشناس مدافع این نظریه بیان کرد خیلی برام تکمیل شد که
(( اون چیزی که من می خوام و اسمشو خوشوقتی می زارم با اون چیزی که X , Y , Z می خواد و خوشبختی می دونه یکی نیست و ما باید باور کنیم که جهان هستی و کائنات خیلی بیشتر از اون چیزی که ما می خوایم درش وجود داره و خواسته های ما باعث عدم رسیدن دیگری به خواسته های خودش نمیشه ))
اونقت بود که با ترکیب این دو حرف برام خیلی جالب شد این قضیه
اما من چون می خوام که پستم بقدری طولانی نشه که باعث خستگی بشه و از خوندش بشیمون بشید ( با توجه به اینکه که این مطالب خودش در افکار ما در اولین برخوردی که باهاش داریم طوری هست که یه چیز مسخره به نظر بیاد و ما صرف نظر کنیم از خوندنش) برای همین ادامشو که شامل بیان نظریه قانون جاذبه ! چطوری به کار بردنش ! و البته بررسی و نقدش رو می زارم برای قسمت های بعدی
اما من به شخصه پیشنهاد می کنم با هر نوع فکری که در مورد این مستند از ذهنتون شکل گرفته ، چه مسخره بودن چه خوب بودن ، چه جالب یا عجیب بودن اونایی که امکان دانلود دارند از همون لینک فوق که در آخر پستم دوباره می زارم دانلود کنند و اونایی که در کنار خرج موبالشون که با حضرات خانوم :دی های دوست صحبت می کنند براشون مهم نیست که 4-5 تومان برای کسب یه تجربه جدید بدند هم می تونند از لینکی که می زارم یا هر جای دیگه سی دی مستند (در صورتی که می خواند با کتابش ) به همراه میزگردی که در شبکه چهار بوده در برسیش ( که تو لینک دانلود وجود نداره) تهیه اش کنند. چون اصولا حرف زدن و بحث و نقد و برسی با کسانی که یک نظریه رو از دهن بیان کننده هاش شنیدند خیلی راحتر و مفید تره از انجام این کارا با کسی که تنها داناییش از اون نکته حرفای توئه
شاید مهدی بهترین لطف رو به من کرد که توضیح نداد به من و مجبور شدم دانلود کنم و ببینم