خداحافظ!
حوصلیه تایپم ندارم یعنی حوصله ی هیچ چیز و ندارم چقدر به خودم امید بدم كه حل میشه چیزی نیست یخوردم به من حق بدین كه شكستم و قبول كنم ناراحت باشم من چیكار باید میكردم كه نكردم؟!!وقتی به خودم نگا میكنم هیچ جوابی براش ندارم!همه چیز و از ذهنم دور ریخته بودم و میخواستم تو لحظه زندگی كنم اما مگه زندگی بی غصم میشه؟!!خدایا دمت گرم حتما" لیاقتم همین بوده گله ای ازت ندارم بر خلاف قبل ، بیخیال!
این حقه من نبود!وقتی انقدر تلاش میكنی كه به هدفت برسی و نمیرسی یه كلمه میشینه تو ذهنت
خداحافظ!روزایی كه میشد داشت و دیگه ندارمش خوب خوب باشه بچه بازیارو میزارم كنار من این دردارو تو دلم نگه میدارم و لحظه های تنهاییم و باهاشون میگذرونم ولی خودم و شاد نشون میدم تا نگن این خیلی بی جنبست نگن اه گندشو درآورده نگن بچه بازی بسته و .......
هیچ چیزی رو نمیتوم جایگزین غصم كنم انتظار كمكم ندارم چون همه میگن امید دیگه كلمه ی مزخرفی شده بنظرم!
كلا" خوبما آره خوبم دارم میخندم صداش نمیاد؟!!زندگی از این شیرین تر!!!!
خداحافظ ای برگ و بال دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه!

دفتر خاطرات (قسمت دوم)
منو نبخشید هرچی كردم
منو نبخشید چه شبا من به یاد اون گریه كردم
آرزومه كه دوباره
دست گرم یه ستاره
بیاد از آسمون دوباره یاد اونو برام بیاره
چرا خدا صدای منو
نمیشنوه یدونه ی من
چرا شكوندی قلب منو ؟
نبود حق دلم گل من
چرا همیشه ی همیشه باید جونشو فدا كنه
چرا اون كه میگفت گلمه باید گلدونو رها كنه...
مگه گناهم چی بود عزیزم
كه توی تنهاییام بسوزم
دلتو بردی دنبال كارت
گفتی نمیخوام باشم كنارت
گفتم نرو نزار تنها بمونم
آخه میمیرم
گفتی میدونم
با این كه دیدی شكستن من
چطور تو نامرد گذشتی از من ؟
....
پ.ن : عاقبت عجله داشتن
عاقبت شعار دادن(حرف مـ . . . زدن)
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
پی نوشت 1:
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته بودند
صد هیف که من زاده امروزم
خداوندا مگر جهنمت فردا نیست
چرا امروز در آن میسوزم !!!
پی نوشت 2:
شاید بهتره سکوت کنم , شاید دیگه هیچی نگم , شاید دیگه هیچی ننویسم , دیگه هیچ انگیزه ای واسه نوشتن ندارم , شاید این آخرین پستم باشه , شایدم هر چی وبلاگ و بیخیال شدم. نمی دونم ... ولی خستم ... از همه چی , حتی خودم..................خــسـتم .... حیف که همه این بغض و باید تو خودم نگه دارم ... . تا مثلا" به اطرافیام نشون بدم ( وانمود کنم ) که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم .... فردایی پر از هیچ و پوچ و تهی . شاید حرفامو استاد شاملو این طور.............:
آیا تو همان جلوه های روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟ /انسان هایی که من دوست می داشتم / که من دوست می دارم؟ / دیگر جا نیست / قلبت پر از اندوه است / می ترسی- به تو بگویم – تو از زندگی می ترسی / از مرگ بیش از زندگی / از عشق بیش از هر دو می ترسی .
با سپاس ...
برچسب ها:
شاملو ،
هیچی ،
بازم هیچی... ،
دفتر خاطرات (قسمت اول)
از كجا شروع كنم ؟
" بعضی وقت ها فكر میكنم كاش هیچی نبود "
آره . درست مثل 5 سال پیش . كاش هیچ نبود .
*قصه مرد شدن من*
من بیشتر از 10 بار گفتم كه "دیگه مرد شدم" و هر بار روزگار بهم گفت ، تو ساده ای !
یك روز خواستم بنویسم تا اون موقع كه به اوج رسیدم بتونم با دیدنشون بیشتر به خودم ببالم ! اما هیچوقت فكر نمیكردم كه ببازم . میگفتم میخورم زمین و بلند میشم . اما فكر عادت رو نمیكردم هیچوقت .
باز هم نمیگم كه از من گذشته و دیره . ولی نمیشه ... همیشه چیزیو كسی مانعم بوده .
الان كه نگاش میكنم میبینم كه چقدر فراموشكارم . چه قول هایی دادم به خودم و زیر پاشون گزاشتم . همیشه میدونستم بد قولم اما به خودم ؟
جلوی چشممه اون صحنه های وحشتناك . و یادمه چقدر گفتم . " درستش میكنم " و چقدر زود بهم فهموند كه تو كوچیكی .
ایمان داشتم و میگفتم " زندگی زیباست ، زشتی های آن تقصیر ماست " اما حالا میدونم كه این زشتی ها رو نمیتونم تموم كنم !
چقدر خوب گفتم كه : " یك روز به جایی میرسم كه هیچ بدیی دور و برم نبینم و به همه بگم مثل من باش !"
چقدر بدم میاد از اختلاف . چقدر بدم میاد از اجبار . چقدر بدم میاد از تغییر .
و چقدر بدم میاد از اون كسی كه الان میگه اگه تفاوت ها و اجبار ها و تغییرات نبود دنیا مزه ای نداشت !! اون كسی كه هیچوقت جای من نبوده كه بدونه !
و امروز ... فقط میخوام به یاد خودم بیارم ... تو روزای آخر ... شاید یكی مونده به آخر ... امیدوارم دیر نكرده باشم ...
برچسب ها:
دفتر خاطرات ،
امید ،
روزای آخر ،
ALONE
سلام به همه ی آدمای خوشبخت تو دنیا نمیدونم چرا اینطوری شروع كردم شاید واسه اینكه خوشبختی كلمه ی دوست داشتنیه
تا حال شده زندگیت بیوفته تو سراشیبی؟!!معلومه كه شده چه سوال مزخرفی چیكار میكنی ؟!!
زندگی من بعد از یه مدت آرامش و سكون افتاده تو سراشیبی و داره تخته گاز میره!اول به خودم گفتم میگن همیشه بعد از سختی آسونیه ولی اینقدر سخت رو گذروندم و آسونی ندیدم كه باورم شده یه راه بیشتر واسه حل مشكلاتم ندارم
خوب من تاهرجا كشش بدم اونام میان پس باید كم بیارم!آره اگه من كم بیارم اونم بیخیالم میشه
لعنتی من دیگه نمیكشم ! گاهی داشتن مشكلات تو زندگی باعث میشه آدم یادش بیوفته روزای خوبیم داشته ولی اگه این غم و غصه ها بیشتر از توانت باشه طوری كه لهت كنه!اونوقت چی؟!هان؟
تاحالا شده چیزایی كه دلت میخواد هیچوقت یادت نیان و گذاشتی تو پس زمینه ذهنت و چنتا قفل محكمم بش زدی یه جوری یه طوری یه جایی دوباره بیان بیرون و پخش شن تو زندگیت؟!!آره حتما" شده منم اینطوریم
آره میدونم باید جمشون كنم و بزارمشون همون جایی كه بودن اما
وقت میخواد،صبر میخواد،تصمیم میخواد، كمك میخواد!اما به كسی نمیگم و نگفتم كه چمه چون واسه كسی اهمیتی نداره همه با مشكلات خودشون سرشون گرمه كی به منه كه از خوشی این طوری شدم میگه چته!! آدما چیزای مهمی تو زندگیشون دارن حتی مهم تر از چیزایی كه به زبون میارن!
میدونم خیلی پرتوقعم باید خودم و درست كنم هیچكس واسه من وقت نداره چون زندگی و لحظات هركس واسه خودشه بهتره هدرش نده
آره بهتره واسه یه آدم كم اهمیت هدرش نده خوب زندگیه دیگه من چیزه زیادی نمیخواستم ولی همونم دیگه نمیخوام شاید زیاده خواهی بود اصلا" ولش كن
من كجا كی چه اشتباهی كردم كه افتادم تو سراشیبی اونم الانكه.... نمیدونم چی شد دره صندوقچه های اسرارم وا شد و الان دارن عذابم میدن این جور موقعا كه میشه به خودم میگم امیر تنهای تنهای تنها! چیزی كه همیشه ازش میترسم تنهایی!چرا وقتی آدما از چیزی میترسن میاد سراغشون؟!!اونم تو شرایطی كه دلت میخواد داد بزنی بگی من دیگه تنها نیستما وای كه چقدر مزخرف میگم!!چرا گریم گرفت دوباره چقدر بچه شدم امروزا ،من دارم له میشم ولی دستمام به جایی نمیرسه!باشه من ضعیفم خوشبحال شما كه با قدرت دارین زندگی میكنید!
من چیز زیادی از زندگیم نمیخواستما خدا یا تو رم باید بیخیال شد!!
منم كه فقط زورم به خدای بالاسرم میرسه ولش كن اونم با مشكلاتش خستست
خدارو چه دیدی شاید غصه رد شد......!!
یادت باشه!
خدایا فقط این و بشنو بعد من دهنمو میبندم باشه.......
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر میكشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شكیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
ویرایش2 ساعت بعد:در كوی نیكنامان مارا گذرندادند **گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
دنیاى مجازى
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو.... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ اینها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه. مجازی:
مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.
خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که زندانه
و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها، عاجزیم.
برچسب ها:
مجازى ،
یکم دیر شد ولی ... (1 hope )
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
پی نوشت : همون طور که گفتم یه خورده دیر شده , ولی چیزی نیست به همین راحتیا بشه ازش گذشت .
تقویت دیپلماسی بین المللی و تشویق به تقویت همکاری میان ملل

اینم من بهش اضافه می کنم :

برچسب ها:
triple.H ،
رفیق خوب!
روزای عجیب تو زندگیم كم نبوده
نمیدونم شاید اصلا"امروزم یه روز خیلی عادی بود!كه من گندش كردم یه ترم دیگه و امتحانای پایان ترم(صبر كنید فقط درباره ی امتحانم نیستا!)خیلی خونده بودم مثل همیشه حتی بیشتر از همیشه امید داشتم آره خیلی زیاد واسه اینكه بتونم چیزایی رو كه خوندم بیارم رو كاغذ! صبح از خواب پاشدم یه نگاهی به جزوه هام انداختم و حركت كردم سمت دانشكده بارون ریزی میبارید از اونایی كه دلت میخواد فقط زیرش راه بری و فكركنی!
حیف كه باید میرفتم دانشكده ،، از یه طرف استرس امتحان از یه طرف...... وایسادم كنار خیابون تا ماشین بگیرم یه پراید اومدم و سوارش شدم داشتم به امتحانم فكرمیكردم موقع پیاده شدن بود كه
سلام امیرحسین خودتی نشناختمش خیلی عوض شده بود آره آره یادم اومد اسمش حسین بود راننده ی ماشین و میگم بچه ها بش میگفتن فائق چه خبر ؟خوبی؟ این طوری اینجا مسافر كشی دلم نمیخواست جواب بده چون میدونستم واسه چی داره مسافركشی میكنه سوم دبیرستان باش همكلاس بودم پسر كم حرفی نبود ولی هر حرفیم نمیزد دوست داشتنی بود یه جورایی به همه كمك میكرد طبع شعرم داشت یه بار یادمه سر كلاس ادبیات یباره شروع كرد شعر خوندن كه استاد خیلی خوشش اومد استادمون از اون آدمای .....بود ولی با اینكه بی اجازه و با صدای بلند شعرش خوند كاری بش نداشت تازه تحسینشم كرد
خلاصه كنم یكی دوسال پیش بم زنگ زد و احوالم و پرسید میدونستم پدرش سكته كرده و نمیتونه درس و ادامه بده چون باید خرج بیمارستان و میداد مسالفركشی میكرد خیلی ناراحت شدم هنوز دیپلمشم نگرفته بود تو صداش غصه نبود همیشه محكم بود بم میگفت باید محكم باشم تا مادر و خواهر كوچكترم روم حساب كنن نمیدونستم بش چی بگم دلداری دادن بدردش نمیخورد شاید دلش واسم تنگ شده بود شایدم ...... وقتی پشت فرمون دیدمش همه چی دوباره اومد جولوم آره عوض شده بود شده بود مثل مردایی كه میگم وقتی میزنی پشتشون خاك بلند میشه! نگاش عوض شده بود ولی هنوز بی ریا بود دلم میخواست بهش بگم حیلی مردی ولی جاش وقتش یا.....با یه حس عجیب و غریب رفتم دانشكده
خوب رفتم سر جلسه به خیال خودم آماده بودم ولی كی میتونه 12 صفحه سئوال و ببینه و نگورخه!منم یكی از همین آدما ما كه آب از سرمون گذشت چه یه وجب چه صد وجب اصلا" بیخیالش خرابش كردم!
خسته بودم،دلم پور بود،حالم خوب نبود،میخواستم استراحت كنم كه این مطلب و نوشتم اسمش و میزارم رفیق خوب امیدوارم حال باباش خوب شه و زودتر مرخص شه خودشم فقط احساس خوشبختی كنه حال تو هر شرایطی كه هست!
فعلا"
دروغ
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

عجب اتفاقایی افتاد برامون تو این 1 سال ... فوق العاده بود .
یه جایی برای نوشتن و گفتن
برچسب ها:
مادر ،
رهگذر
نمیشد این و نگم...............
برای رهروی خسته
در دل كلبه ی خاموش و عطرآگین
جای خوابی هست؟!
ندای مردم ایران

ندایی از زمین برخواست
زد فریاد .. زد فریاد ... زد فریاد
خداوندا به گوشت می رسد آیا ندای مردم ایران ...
ندای غرش شیران ...ندای ناله ی ایران
ایــــــران
ببار ای آسمان باران
که خون ها می چکداز دیده یاران
خداوندا نگاهی کن به این گلهای پرپر گشته
این چشمان خون آغشته
دلهای ...
ببار ای آسمان باران
بشوی از چهره ی میهن غبار غم
که ویران گشته میهن با غم و ماتم
ندایی از زمین برخواست
زد فریاد................. ایران
پی نوشت: گفتم بگم که تا آخرش هستم .به قول استاد مشیری :
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود..
برچسب ها:
هنوز ایستاده ایم ،
گفتگو با خدا

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده میآمدند، آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها بهبالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها بهراحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ''تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است''، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، میگفتند و میخندیدند، مرد روحانی گفت: ''خداوندا نمیفهمم؟!''، خداوند پاسخ داد: ''ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمعکار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند!
هنگامی که موسی فوت میکرد، به شما میاندیشید، هنگامی که عیسی میشد، به شما فکر میکرد، هنگامی که محمد وفات مییافت نیز به شما میاندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آوردهاند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری میکنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد (و یا در وبلاگشان نخواهند گذاشت)، زیرا آنها تنها به خود میاندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده میباشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم شما را نمی دانم!!
پ.ن : عکس از یکی از وبلاگ های دوست برداشت شده که با متن هیچ ربطی نداره و متن از جایی دیگه برداشت شده
بدون عنوان ...
سخن رانی
درود به دوستان خوب خودم .
ودرود به تمامی اساتید اخلاقی که تا دیروز ...
یه داستان آموزنده براتون گزاشتم البته نتیجه گیریش خیلی مهمه که من این طور استنباطش کردم :
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت , جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی
برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک
مخروبه زنگی می کنیم ، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از
درگاه بیرون می ماند... دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل
نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو
اسب بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس
آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی گاو را هم
به اتاق ببرم؟! آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی یگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه
حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و بزودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت
که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم.
فراموش نکنید که :" بزرگترین هنر یک انسان ، شاد بودن در سختی هاست"
:بشنو ولی باور نکن ... بعدیا (همان سعدیا!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!)
برچسب ها:
مایع حرف شویی ،
